پنجشنبه ۱۹ ژانویهٔ ۲۰۱۲

چون دوست دشمن است، شکايت کجا بريم؟

من ساحره بوده ام، قبلهایی اگر وجود داشته. یا ساحره می بودم اگر مثلا چهارصد سال پیش به دنیا آمده بودم. من ساحره ام. انکارش تا به حال هیچ از واقعیتش کم نکرده شاید باورش فرق به حالم بکند. تو سرتا پا نفرتی. نفرت تو را زنده نگه می دارد همانطور که عشق. تو باید بندِ چیزی باشی. عشق چیزی دو جانبه است. ماندگاری اش از پس تو تنها بر نمی آید، عشق مراقبت میخواهد، از خود گذشتگی میخواهد، خیلی چیزها می خواهد که سخت است داشتنش. نفرت اما یک سویه است. می توانی تا عمر داری متنفر باشی. یک سری خیالات را برداری بگذاری کنار هم  شبیه پنج سنگ یک قل دوقل. هربار که پایین و بالایش کنی نفرتت نو شود. من نفرین شده ام اما. نفرت و نفرین بر من اثر ندارد. نفرین شده ام که هیچ نفرینی بر من اثر نکند. این را باید خیلی وقت ها پیش می فهمیدم. همان وقت که پنج ساله بودم. که از چهارپایه فلزی سنگین پرت شدم پایین و همان افتاد رویم، تیزی اش صاف آمد نشست کنار ابرویم. درست میان چشم و گیجگاه. همه گفتند نظر کرده است. جای زخم کوچکش مثل نشان هری پاتر هنوز کنار ابرویم هست.یا همانوقت که توی راه شمال فرمان بیوک عمویم قفل کرد. زیر باران رفتیم که برویم تا ته دره. بابایم توی آینه دیده بود که ماشین چرخ می زند که دارد می رود توی دره. یاد من کرده تنها که چرا گذاشته توی ماشین عمویم باشم دلش ریخته. عمویم که می خواسته به کناری اش بگوید بپر پایین و فکر مرا کرده که عقب ماشین نشسته ام. فرمان را پیچانده. قفل باز شده و من تنها از این ها برخوردمان با کوه یادم هست و خودم که زیرصندلی عقب مچاله شده بودم. باز گفتند خدا به بچگی این رحم کرده. هشت ساله بودم آنوقت. بعد تر بیست و دوسالگی ام که آن تصادف را کردم. صورتم از دماغ باز شد تا پیشانی. دندانم شکست. پوست صورتم رفت. اینقدر زخم برداشتم و کوفتگی که نصف یک دیه کامل را برایم بریدند. دکتر باز عمه ام را کشید کنار. گفت بدن عجیب مقاومی دارد. هرکه بود ضربه مغزی شده بود. دست و پایش شکسته بود. من جان سالم به در بردم. هرچند که باز هم جای بخیه مثل نفرین اثر نکرده روی بینی ام هست. یا آنوقت که شیشه ی پنجره ی بالای سرم خورد شد آمد پایین. من زیرش ایستاده بودم. توی حیاط دانشگاه. توی جیب مانتوی کارم پر از شیشه بود، شیشه اندازه ی کف دست. نوکش مثل قمه تیز. صاف رفته بود توی جیبم. کمی عقب تر صورتم را جر داده بود یا سرم را. رنگ به رخ استادم نبود و بچه ها که دورم جمع شدند. من سالم بودم. من نفرین شده ام. نفرینی که هیچ نفرینی بر من اثر نکند. باید خیلی وقت پیش می فهمیدم. آدم اما از باور چیزهایی که می ترساندش فرار میکند. من ساحره ام. مدت هاست که ساحره ها به خوابم می آیند. با من حرف می زنند. از آینده می گویند. از گذشته. وردهایی می خوانند که نمی فهمم. زبانی که نمی شناسم. معنی اش می رود توی دلم اما. همان ها اتفاق می افتد. آن مردی که توی چشمایش سفید بود. فقط دوتا مردمک سیاه کوچک. صورتش توی خواب چسبیده ی صورتم بود. توی گوشم گفت بگو منم از نسل پاپان و پاران. بیدار شدم خیس بودم از عرق. از این اسم ها چه می دانستم؟  یا آن یکی، همان زنی که خیلی شیک توی دفتر کارش نشسته بود. که می گفت حواسش به من هست. که بوده که من حالا اینجام. همان که به زبان خودم حرف زد. که خیلی روشن و واضح تاریخ ها را گفت. اسم ها را. که گفتم دم صبح است و خورشید دارد می خورد توی چشمم و حالاست که بیدار شوم مابقی را بگو. داشت می گفت که نور توی چشمهایم بیدار کرد. این ها را بگذار کنار خواب های دیگر از من ساحره ای می سازد که خودم از بودنش می ترسم. من که نفرین نکرده ام کسی را. تو را نفرین کردم. همین آخرین بار که رفته بودم ایران. نه برای تمام دردی که کشیدم از آخرین ماه های بودنت، که کسی دلم را بعد از آنهمه ماجرا به واسطه ی تو دوباره شکست. نفرینت کردم. نفرینت کردم که جز هرچه می اندیشی و می کاری بر نداری. که از نفرت جز نفرت بر نداری و تا تغییر در تو نباشد وضعت همین که هست بماند. هرچند فردایش پس گرفتم. من کسی را نفرین نکرده ام هرچند آزار فراوان دیدم. اما نیرویی در من هست که آنقدر نادیده اش گرفته ام عنانش در دستم نیست. بر کسی که خشمم بگیرد یا کسی که غمم را برانگیزد چنان به خاک سیاه می نشانم که خودم از بازگردانش ناتوان می شوم. سیاه روزی اش به دستم نیست که بازگرداندنش به دستم باشد. این روزها این نیرو انگار به انفجار رسیده خودش را به در و دیوار می زند. دستم به چیزها نرسیده منفجر می شوند. هرچه به سمتم می آید عظیم تر به فرستنده اش باز می گردد. عشق باشد یا نفرت. در من دردی هست از دردی که دیگران از من برده اند. که به خیالشان گوله برفی را به شوخی یا از سر نادانی و سهو بر سرم زده اند و در جواب نیشتر بر قلبشان نشانده ام. میان من تا شما، درک من از چیزها تا درک شما فاصله چنان هست که هیچ ندانید و نفهمید از وسعت زخمی که زده اید که زخمِ خرده تان ناحقتان بیاید. میان شما تا آن کودک بی آزاری که درونم پناه گرفته فاصله چنان است که گوله برف شما تا  برسد بهمنی شده و هستی اش را بر باد می دهد. در من کودکی هست که خشمم که می گیرد غول می شود. در من غولی خوابیده که تا کار به کارش نداشته باشی عروسک بازی می کند. تو حالا هرچه نفرین بکاری من بالاتر می روم. من بارها مرده ام از تلاشی نمی ترسم. من که بارها خودم را بر خودم شناور دیده ام و از هیجان آن آزادی چنان ترسیده ام که بر تنم بازگشته ام. درمن ساحره ای هست با نشان عدالت، هرجا که بر من جفایی رود قصاص می کند. من بر به حق بودن خویش ایمان دارم، که هرگز نیرویم را به ویرانی به خدمت نگرفتم، که هیچ نیشی نبوده که در جواب نیشتری نباشد. من خواسته ام نشان زیبایی ها باشم، خواستنی ها، عشق ورزیدنی ها. من بد نخواستم برای هیچ کس. من ساحره ای که می خواهد بی سحر و نفرین و جادو زندگی کند، بخورد، بخوابد، بگردد، بخندد، دوست بدارد و بمیرد. من ساحره ای که تا کار به کارش نداشته باشند جادو نمی داند و نیش که می خورد نفرینش جز خاکستر بر جا نمی گذارد. من را به حال خودم رها کنید. بر من زخم زدن جز تباهی نمی آرد. من از هرچه ویرانی، نفرت، شر گریزانم. من را به حال خود رها کنید، من شکست خوردن نمی دانم، من نفرین شده ام که نفرین ها را بازگردانم. حاصل این نبردِ بی حاصل تنها منظره ی ویرانی است که دلم را به درد می آورد. رد پایی که یادم می اندازد در من غولی است که جز به تباهی بیدار نمی شود.