<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-7711209326115048990</id><updated>2012-01-19T16:14:06.835+01:00</updated><category term='وطن'/><category term='کابوسنامه'/><category term='پاره شعر'/><category term='شعر'/><category term='کالبدبازشناسی'/><category term='داستان'/><category term='من اعتراف می کنم'/><title type='text'>اینجا آرامگاه یک کولی است، نعل هایتان را در بیاورید</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://nc-h.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nc-h.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default?start-index=101&amp;max-results=100'/><author><name>Haniyeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01442726876415256820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://3.bp.blogspot.com/-DjnZtQ5-e2w/Tn8dw4CKcLI/AAAAAAAAAIY/QBAKzG3h7dE/s220/314655_203133853086237_100001688711147_508271_377685230_n.jpg'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>112</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7711209326115048990.post-7555536986054124064</id><published>2012-01-19T16:14:00.000+01:00</published><updated>2012-01-19T16:14:06.842+01:00</updated><title type='text'>چون دوست دشمن است، شکايت کجا بريم؟</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: arial;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;من ساحره بوده ام، قبلهایی اگر وجود داشته. یا ساحره می بودم اگر مثلا چهارصد سال پیش به دنیا آمده بودم. من ساحره ام. انکارش تا به حال هیچ از واقعیتش کم نکرده شاید باورش فرق به حالم بکند. تو سرتا پا نفرتی. نفرت تو را زنده نگه می دارد همانطور که عشق. تو باید بندِ چیزی باشی. عشق چیزی دو جانبه است. ماندگاری اش از پس تو تنها بر نمی آید، عشق مراقبت میخواهد، از خود گذشتگی میخواهد، خیلی چیزها می خواهد که سخت است داشتنش. نفرت اما یک سویه است. می توانی تا عمر داری متنفر باشی. یک سری خیالات را برداری بگذاری کنار هم &amp;nbsp;شبیه پنج سنگ یک قل دوقل. هربار که پایین و بالایش کنی نفرتت نو شود. من نفرین شده ام اما. نفرت و نفرین بر من اثر ندارد. نفرین شده ام که هیچ نفرینی بر من اثر نکند. این را باید خیلی وقت ها پیش می فهمیدم. همان وقت که پنج ساله بودم. که از چهارپایه فلزی سنگین پرت شدم پایین و همان افتاد رویم، تیزی اش صاف آمد نشست کنار ابرویم. درست میان چشم و گیجگاه. همه گفتند نظر کرده است. جای زخم کوچکش مثل نشان هری پاتر هنوز کنار ابرویم هست.یا همانوقت که توی راه شمال فرمان بیوک عمویم قفل کرد. زیر باران رفتیم که برویم تا ته دره. بابایم توی آینه دیده بود که ماشین چرخ می زند که دارد می رود توی دره. یاد من کرده تنها که چرا گذاشته توی ماشین عمویم باشم دلش ریخته. عمویم که می خواسته به کناری اش بگوید بپر پایین و فکر مرا کرده که عقب ماشین نشسته ام. فرمان را پیچانده. قفل باز شده و من تنها از این ها برخوردمان با کوه یادم هست و خودم که زیرصندلی عقب مچاله شده بودم. باز گفتند خدا به بچگی این رحم کرده. هشت ساله بودم آنوقت. بعد تر بیست و دوسالگی ام که آن تصادف را کردم. صورتم از دماغ باز شد تا پیشانی. دندانم شکست. پوست صورتم رفت. اینقدر زخم برداشتم و کوفتگی که نصف یک دیه کامل را برایم بریدند. دکتر باز عمه ام را کشید کنار. گفت بدن عجیب مقاومی دارد. هرکه بود ضربه مغزی شده بود. دست و پایش شکسته بود. من جان سالم به در بردم. هرچند که باز هم جای بخیه مثل نفرین اثر نکرده روی بینی ام هست. یا آنوقت که شیشه ی پنجره ی بالای سرم خورد شد آمد پایین. من زیرش ایستاده بودم. توی حیاط دانشگاه. توی جیب مانتوی کارم پر از شیشه بود، شیشه اندازه ی کف دست. نوکش مثل قمه تیز. صاف رفته بود توی جیبم. کمی عقب تر صورتم را جر داده بود یا سرم را. رنگ به رخ استادم نبود و بچه ها که دورم جمع شدند. من سالم بودم. من نفرین شده ام. نفرینی که هیچ نفرینی بر من اثر نکند. باید خیلی وقت پیش می فهمیدم. آدم اما از باور چیزهایی که می ترساندش فرار میکند. من ساحره ام. مدت هاست که ساحره ها به خوابم می آیند. با من حرف می زنند. از آینده می گویند. از گذشته. وردهایی می خوانند که نمی فهمم. زبانی که نمی شناسم. معنی اش می رود توی دلم اما. همان ها اتفاق می افتد. آن مردی که توی چشمایش سفید بود. فقط دوتا مردمک سیاه کوچک. صورتش توی خواب چسبیده ی صورتم بود. توی گوشم گفت بگو منم از نسل پاپان و پاران. بیدار شدم خیس بودم از عرق. از این اسم ها چه می دانستم؟ &amp;nbsp;یا آن یکی، همان زنی که خیلی شیک توی دفتر کارش نشسته بود. که می گفت حواسش به من هست. که بوده که من حالا اینجام. همان که به زبان خودم حرف زد. که خیلی روشن و واضح تاریخ ها را گفت. اسم ها را. که گفتم دم صبح است و خورشید دارد می خورد توی چشمم و حالاست که بیدار شوم مابقی را بگو. داشت می گفت که نور توی چشمهایم بیدار کرد. این ها را بگذار کنار خواب های دیگر از من ساحره ای می سازد که خودم از بودنش می ترسم. من که نفرین نکرده ام کسی را. تو را نفرین کردم. همین آخرین بار که رفته بودم ایران.&amp;nbsp;نه برای تمام دردی که کشیدم از آخرین ماه های بودنت،&amp;nbsp;که کسی دلم را بعد از آنهمه ماجرا به واسطه ی تو دوباره شکست. نفرینت کردم.&amp;nbsp;نفرینت کردم که جز هرچه می اندیشی و می کاری بر نداری. که از نفرت جز نفرت بر نداری و تا تغییر در تو نباشد وضعت همین که هست بماند. هرچند فردایش پس گرفتم. من کسی را نفرین نکرده ام هرچند آزار فراوان دیدم. اما نیرویی در من هست که آنقدر نادیده اش گرفته ام عنانش در دستم نیست. بر کسی که خشمم بگیرد یا کسی که غمم را برانگیزد چنان به خاک سیاه می نشانم که خودم از بازگردانش ناتوان می شوم. سیاه روزی اش به دستم نیست که بازگرداندنش به دستم باشد. این روزها این نیرو انگار به انفجار رسیده خودش را به در و دیوار می زند. دستم به چیزها نرسیده منفجر می شوند. هرچه به سمتم می آید عظیم تر به فرستنده اش باز می گردد. عشق باشد یا نفرت. در من دردی هست از دردی که دیگران از من برده اند. که به خیالشان گوله برفی را به شوخی یا از سر نادانی و سهو بر سرم زده اند و در جواب نیشتر بر قلبشان نشانده ام. میان من تا شما، درک من از چیزها تا درک شما فاصله چنان هست که هیچ ندانید و نفهمید از وسعت زخمی که زده اید که زخمِ خرده تان ناحقتان بیاید. میان شما تا آن کودک بی آزاری که درونم پناه گرفته فاصله چنان است که گوله برف شما تا &amp;nbsp;برسد بهمنی شده و هستی اش را بر باد می دهد. در من کودکی هست که خشمم که می گیرد غول می شود. در من غولی خوابیده که تا کار به کارش نداشته باشی عروسک بازی می کند. تو حالا هرچه نفرین بکاری من بالاتر می روم. من بارها مرده ام از تلاشی نمی ترسم. من که بارها خودم را بر خودم شناور دیده ام و از هیجان آن آزادی چنان ترسیده ام که بر تنم بازگشته ام. درمن ساحره ای هست با نشان عدالت، هرجا که بر من جفایی رود قصاص می کند. من بر به حق بودن خویش ایمان دارم، که هرگز نیرویم را به ویرانی به خدمت نگرفتم، که هیچ نیشی نبوده که در جواب نیشتری نباشد. من خواسته ام نشان زیبایی ها باشم، خواستنی ها، عشق ورزیدنی ها. من بد نخواستم برای هیچ کس. من ساحره ای که می خواهد بی سحر و نفرین و جادو زندگی کند، بخورد، بخوابد، بگردد، بخندد، دوست بدارد و بمیرد. من ساحره ای که تا کار به کارش نداشته باشند جادو نمی داند و نیش که می خورد نفرینش جز خاکستر بر جا نمی گذارد. من را به حال خودم رها کنید. بر من زخم زدن جز تباهی نمی آرد. من از هرچه ویرانی، نفرت، شر گریزانم. من را به حال خود رها کنید، من شکست خوردن نمی دانم، من نفرین شده ام که نفرین ها را بازگردانم. حاصل این نبردِ بی حاصل تنها منظره ی ویرانی است که دلم را به درد می آورد. رد پایی که یادم می اندازد در من غولی است که جز به تباهی بیدار نمی شود.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7711209326115048990-7555536986054124064?l=nc-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://nc-h.blogspot.com/feeds/7555536986054124064/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7711209326115048990&amp;postID=7555536986054124064&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/7555536986054124064'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/7555536986054124064'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nc-h.blogspot.com/2012/01/blog-post_19.html' title='چون دوست دشمن است، شکايت کجا بريم؟'/><author><name>Haniyeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01442726876415256820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://3.bp.blogspot.com/-DjnZtQ5-e2w/Tn8dw4CKcLI/AAAAAAAAAIY/QBAKzG3h7dE/s220/314655_203133853086237_100001688711147_508271_377685230_n.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7711209326115048990.post-5596060166492444662</id><published>2012-01-19T15:55:00.000+01:00</published><updated>2012-01-19T15:55:27.104+01:00</updated><title type='text'>یادم بماند</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: arial;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;این روزها باز همه چیز بوی عفونت گرفته. موش کثیفی که سرش را در هرچه می کند به گه می کشد دوباره پیدایش شده و رد پای کثیفش را در روزهایم باقی می گذارد. چطور در دوسال رابطه نفهمیدم آدمی که دوست می داشتم وجودی سراسر عقده و کینه دارد؟&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;متاسفم برای او که در کثافتِ کینه و نفرت خودش می غلتد و بر زندگیِ من - دیگری- &amp;nbsp;شتک می کند، متاسفم برای خودم که نفرت را یاد نگرفتم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7711209326115048990-5596060166492444662?l=nc-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://nc-h.blogspot.com/feeds/5596060166492444662/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7711209326115048990&amp;postID=5596060166492444662&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/5596060166492444662'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/5596060166492444662'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nc-h.blogspot.com/2012/01/blog-post.html' title='یادم بماند'/><author><name>Haniyeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01442726876415256820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://3.bp.blogspot.com/-DjnZtQ5-e2w/Tn8dw4CKcLI/AAAAAAAAAIY/QBAKzG3h7dE/s220/314655_203133853086237_100001688711147_508271_377685230_n.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7711209326115048990.post-6441511128133921157</id><published>2011-12-30T19:41:00.000+01:00</published><updated>2011-12-30T19:41:03.462+01:00</updated><title type='text'>لاس وگاس</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: arial;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;زنان فاحشه همانقدر این شهر را زنده میکنند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;که کودکان&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;با صورت های رنگی&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;و گستاخی چشم هایشان&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;و قانونی که بی پروا زیر پا له میکنند&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;شهر شهریتش را از زنان می گیرد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;زنان و کودکان&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;که بلندی برجها را&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;و پستی پیاده رو ها را به سخره می گیرند&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;صدای جیغی از لذت&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;شهوت&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;شور کودکانه&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;که میان همهمه ی ماشین ها گم نمی شود&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;شهر بی فاحشه&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;تنها روستایی است امن&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;که مردانش برای کار به شهر می روند&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7711209326115048990-6441511128133921157?l=nc-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://nc-h.blogspot.com/feeds/6441511128133921157/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7711209326115048990&amp;postID=6441511128133921157&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/6441511128133921157'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/6441511128133921157'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nc-h.blogspot.com/2011/12/blog-post_8173.html' title='لاس وگاس'/><author><name>Haniyeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01442726876415256820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://3.bp.blogspot.com/-DjnZtQ5-e2w/Tn8dw4CKcLI/AAAAAAAAAIY/QBAKzG3h7dE/s220/314655_203133853086237_100001688711147_508271_377685230_n.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7711209326115048990.post-504663532559752234</id><published>2011-12-30T19:38:00.000+01:00</published><updated>2011-12-30T19:38:17.186+01:00</updated><title type='text'>بسیار سفر باید</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: arial; font-size: large;"&gt;روزهای آخر سفر است. لاس وگاس را دیدم، از بیابان ها گذشتم و به ایرواین کالیفورنیا رسیدم. غروب لاگونا بیچ و همه همه ی خیابان هالیوود لوس آنجلس را پشت سر گذاشتم. از بالای سر تگزاس گذشتم، و در فرودگاه دالاس ناهار خوردم، و حالا در سرزمین رویاهای گم شده، نیویورک، منتظر سال نو هستم. هرکدام از این ایالت&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: arial; font-size: large;"&gt;ها برای خودش سرزمینی جداگانه است. برخلاف آنچه فکر میکردم لوس آنجلس را دوست داشتم. کالیفرنیا زیباست، خوش آب و هواست و خیلی چیزها را کنار هم دارد. لوس آنجلس اما خودِ تهران است. معماری شهر، آلودگی هوا، ترافیک، شکل و شمایل خیابانها. کتابفروشی و رستوران و کافه و آرایشگاه و چه و چه با تابلوهایی با خط فارسی این شباهت را بیشتر می کند. تهران نخل ندارد تنها و ساحل و زنان سر باز.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: arial;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;لاس وگاس اما نماد بارز آمریکاست. همان آمریکایی که از بیرون می شود دید. آمریکای آزاد، شاد، رنگین، ثروتمند. هیچ کجا شبیه لاس وگاس نیست. همه چیز در این شهر به رویا نزدیک می شود. حتی دستفروشی و گدایی. &amp;nbsp;گدایان شهر همه شخصیت های فیلم ها و کارتون ها هستند که مشتاقانه با تو عکس می گیرند و یک دلار توی جیبشان می گذارند. گدایی همراه با شادی. حتی یکی که هیچ لباس خاصی نپوشیده بود و روی پل بساط گدایی پهن کرده بود روی یک تکه مقوا نوشته بود: دروغ چرا، میخوام آبجو بخورم!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;روز اول را توی شوک نور بودم و رقص و آواز و صدا. مسخ صدای جیرینگ جیرینگ سکه ها توی دستگاه جک پات. شبیه بهشت توصیف شده ی آن دنیا بود با آنهمه طعم و رنگ و بو و زنان زیبای برهنه. بعد از سه روز اما احساس پینوکیو را داشتم فردای عیش و نوش توی سیرک. احساس میکردم گوشهایم دارد مخملی می شود و مغزم آب می رود. دلم میخواست فرار کنم از مردم شادی که حالا گوشهای حماقتشان را می دیدم. شاید به ذهنیت مازوخیست ایرانی ام برگردد این فرار از لذت های دنیوی ولی من در مردم آن شهر خستگی و رنجی دیدم که هیچ کجا ندیده بودم. در پشت نقاب های رنگی ساکنان شهر آدم های مسخ شده ای بودند که توان تغییر نداشتند. آدمهایی که نانشان را از تنشان و چراغ های شهرشان و کازینوها در می آورند و شب ها از تنها خیابان رنگین شهر به خانه های سوت و کورشان که همرنگ خاک بیابانیست که در آن زندگی میکنند بر می گردند.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;روز پنجم صبح زود از وگاس فرار کردیم.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;نیویورک، شهری که در آن احساس گم شدن دارم. شهری که نمی دانم توان زندگی درش را دارم یا نه. شهری که تنها بیشتر بلاتکلیفم می کند تا براند یا بخواند. از طرفی فرصت های شغلی بیشتری را برایم فراهم میکند و از طرف دیگر چنان شلوغ و در هم تنیده و گران است که امکان نفس کشیدن را آز آدم می گیرد. نیویورک عظیم است و من برای اولین بار در پایتخت جهان، حس غربت شهرستانی بودن را احساس میکنم. برای اولین بار فکر میکنم اگر ولم کنند به راحتی گم می شوم. شهر من را می خورد و من هی می خواهم فرار کنم.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;یک ماه دیگر مشخص می شود که باید به سمت کدام مقصد دوباره کولی بشوم. یکی از این سه مقصد نیویورک است و من هنوز تکلیفم را با شهر نمی دانم. تنها می دانم هرجا باشد حداقل پنج سال آینده را آنجا خواهم بود. کاش آنقدر شهرِ من بشود که بخواهم مابقی عمر را هم همانجا ماندگار شوم. یکجا باید طلسم این خانه به دوشی شکسته شود. تا که آن شهر کجا باشد.&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7711209326115048990-504663532559752234?l=nc-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://nc-h.blogspot.com/feeds/504663532559752234/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7711209326115048990&amp;postID=504663532559752234&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/504663532559752234'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/504663532559752234'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nc-h.blogspot.com/2011/12/blog-post_30.html' title='بسیار سفر باید'/><author><name>Haniyeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01442726876415256820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://3.bp.blogspot.com/-DjnZtQ5-e2w/Tn8dw4CKcLI/AAAAAAAAAIY/QBAKzG3h7dE/s220/314655_203133853086237_100001688711147_508271_377685230_n.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7711209326115048990.post-7044515334780633750</id><published>2011-12-09T21:07:00.001+01:00</published><updated>2011-12-09T21:08:28.675+01:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شعر'/><title type='text'>حی حیات هیهات</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;آب بیاورید&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;خاطره سر می برم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;تشنه تشنه&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;و رویم به سوی هیچ قبله ای نیست&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;*&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;گوسفندم بی شبان&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;بی ستاره&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;بی علف&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;سر در پشم خود&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;برف را تجربه می کنم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;*&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;خاک بیاورید&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;که زنده را سرد کند&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;قابیلم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;و سرزمینم کلاغ ندارد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;خاک بیاورید&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;گردو گردو&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;تا بازی را نشانتان دهم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;*&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;نفس نفس نفسم دهید&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;این تابوت درز دارد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;و مزه ی هوا را که چشیده باشی&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;هوا می خواهی&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;حوا می شوی&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;سیب می چینی&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;نفس می کشی&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;*&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;گوسفندم و&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;ابراهیمم نیامده&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;اسماعیل در بغل می گرید&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;کفر میگوید&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;آبم دهید&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;سر ببرید&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;من حیات می خواهم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;*&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;آب بیاورید&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;خاک بیاورید&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;بشوییدم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;از نو گل بریزید&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;مشت کنید&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;ورز دهید&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;بسوزانید&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;از نو بسازیدم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;حوایم دهید&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;من حیات می خواهم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: arial; font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7711209326115048990-7044515334780633750?l=nc-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://nc-h.blogspot.com/feeds/7044515334780633750/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7711209326115048990&amp;postID=7044515334780633750&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/7044515334780633750'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/7044515334780633750'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nc-h.blogspot.com/2011/12/blog-post_09.html' title='حی حیات هیهات'/><author><name>Haniyeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01442726876415256820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://3.bp.blogspot.com/-DjnZtQ5-e2w/Tn8dw4CKcLI/AAAAAAAAAIY/QBAKzG3h7dE/s220/314655_203133853086237_100001688711147_508271_377685230_n.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7711209326115048990.post-3987598008904257108</id><published>2011-12-09T20:44:00.000+01:00</published><updated>2011-12-09T20:44:37.350+01:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='پاره شعر'/><title type='text'>سیر-رام</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;تبر تبر تبر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;ثانیه های تکرار&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;*&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;من سیرم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;و بویم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;هیچ اشتهایی را بر نمی انگیزد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;اسیری که چرخ های ارابه اش را&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;روغن نمی زند&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;و با صدای قیژ قیژ لالایی می خواند&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;می کشد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;می برد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;همصدا می شود&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;ناله ی چرخ را و&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;خس خس نفس را&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;*&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;بی نیاز از هیچ تازیانه ای&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;می روم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;رام&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;آرام&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;سیر&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;اسیر&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7711209326115048990-3987598008904257108?l=nc-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://nc-h.blogspot.com/feeds/3987598008904257108/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7711209326115048990&amp;postID=3987598008904257108&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/3987598008904257108'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/3987598008904257108'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nc-h.blogspot.com/2011/12/blog-post.html' title='سیر-رام'/><author><name>Haniyeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01442726876415256820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://3.bp.blogspot.com/-DjnZtQ5-e2w/Tn8dw4CKcLI/AAAAAAAAAIY/QBAKzG3h7dE/s220/314655_203133853086237_100001688711147_508271_377685230_n.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7711209326115048990.post-4648370870852023635</id><published>2011-10-31T19:56:00.001+01:00</published><updated>2011-10-31T19:57:58.234+01:00</updated><title type='text'>روزِنو، روزیِ نو</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;یک. مهاجرت در مهاجرت مثل منفی در منفی می ماند، پوست آدم را کلفت میکند و خوب پوست کلفتی چیز خوبی است. دقیقا دو هفته ی پیش این موقع توی هواپیما خسته و وامانده و دلتنگ و باز تمام زندگی توی پنج تا چمدان جمع نشسته بودم و به هیچ چیز تقریبا به هیچ چیز فکر نمیکردم. تقریبااش این بود که گاهی فکرِ اینکه توی فرودگاه چقدر معطل می شویم توی سرم می آمد و اینکه سبزی خشک هایی که پدرم بار آخر همین دو ماه پیش که ایران بودم برایم خریده بود و با کلی عشق توی چمدانِ بی جا جایش داده بودم دردسر نشود، و یک خط در میان که چشمهایم را می بستم صورت بچه ها جلوی چشمم می آمد، پشت شیشه ی اتوبوس توی استراسبورگ موقع خداحافظی، سونیا شهرزاد زهرا بهار سینا مریم صبا. اینها هنوز هم یادم می آید، توی خواب، هرشب من در همان فرانسه مانده ام. گفتم مهاجرت در مهاجرت پوست آدم را کلفت میکند ولی یک قسمتی از آدم هست که پوست ندارد که کلفت شود، عصب است و خاطره های مدفون ناخوداگاه، شب به شب خودنمایی میکند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;دو. از شهر جدیدم خوشم می آید، شهریت تهران را دارد، و زیبایی و تمیزی و شبه معماری هایی با استراسبورگ. بی خود نیست که خواهر دوقلوی استراسبورگ است. دوقلوی خیلی خیلی بزرگ تر. آمریکایی ها لبه ندارند، گردند. لبخند می زنند و بعد از هر سلام حتما حالت را می پرسند هرچند که واقعیت حالتان حتما برایشان مهم نیست اما همین پرسیدن یکجور سر خوشی دارد که مثل سلام کردن های فرانسوی ها اوایل عجیب ولی خوش آیند است. زندگی سرعت دارد و من این سرعت را دوست دارم. اینکه همش کاری توی دست و بالم باشد احساس زنده بودن میکنم. زبان به لطف فیلم ها و سریال های طولانی دیدن برایم غریب نیست و خوب آن حس غربتی را که اوایل ورودم به فرانسه داشتم ندارم. هوا سرد است. باد می آید. بادِ وحشی و یلخی. از همه طرف می پیچد و شلاق می زند. هیچ نشده برف هم آمده یک بار و نشسته و فردایش توی آفتاب آب شده. آفتاب هست گاه به گاه و هوا صبح تا شبش فرق میکند و آن حس غرق شدن در یک خاکستری نمور و سرد و بی انتهایِ فرانسه را ندارد. همین بهانه های کوچک کافی است که آدم شادتر باشد. رستوران ها و غذاهایشان هم از بهانه ی های زندگی است. مدت ها بود دَلِگی نکرده بودم. یادم رفته بود که همه چیز چقدر می تواند طمع داشته باشد. حالا هرکس بپرسد غذاهای فرانسه چطور بود می گویم مثل هوایش، سرد و خاکستری و کسل.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;سه. مهاجرت در مهاجرت مثل منفی در منفی می ماند، فرصت دوباره است و فرصت دوباره چیز خوبی است. امکان نو شدن هست، شروع کردن، ساختن، درگیر زندگی شدن، لذت بردن و سختی کشیدن. و چه چیز از این بهتر برای منی که زندگی را همیشه دوست داشته ام حتی در تلخ ترین و سیاه ترین روزها.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;رسیده ام یکجایی که می توانم بگویم رسیده ام. بعد از بیست و نه سال رسیده ام به نقطه ای از زندگی که موقعیتم را نوعی رسیدن تلقی کنم. رسیده ام که موقت نمانم، که بکوبم که بسازم که بنشینم و زندگی کنم. تا که چه پیش آید حالا، روزهای نو سلام.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: arial; font-size: small; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7711209326115048990-4648370870852023635?l=nc-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://nc-h.blogspot.com/feeds/4648370870852023635/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7711209326115048990&amp;postID=4648370870852023635&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/4648370870852023635'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/4648370870852023635'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nc-h.blogspot.com/2011/10/blog-post_31.html' title='روزِنو، روزیِ نو'/><author><name>Haniyeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01442726876415256820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://3.bp.blogspot.com/-DjnZtQ5-e2w/Tn8dw4CKcLI/AAAAAAAAAIY/QBAKzG3h7dE/s220/314655_203133853086237_100001688711147_508271_377685230_n.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7711209326115048990.post-3714789490902000647</id><published>2011-10-05T14:14:00.001+02:00</published><updated>2011-10-05T14:25:30.392+02:00</updated><title type='text'>سفرتان به سلامت</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;مه و ستاره درد من می دانند&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;که همچو من پی تو سرگردانند&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;پیِ چی؟ شادی؟ آرامش؟ زندگی؟ کجای علم ژنتیک نوشته که سرگردانی عاملی ارثی است؟ وقتی پدر و مادرم توی آخرین سالهای دهه ی پنجاه عمرشان کل زندگی را چوب حراج می زنند، توی خانه ی خالی با یک ملافه زیرشان سر میکنند، حتی نزدیکی را ندارند که آنقدر احساس نزدیکی کنند که بروند شبشان را آنجا صبح کنند که تنهایی و دیوارهای خانه ی خالی نبلعدشان، وقتی بعد از کلی بدبختی و خون دل سه تا بچه شان را می فرستند -سرگردان می کنند- هرکدام یک سر دنیا بعد به هوای نزدیک شدن دوباره به آنها نه حتی دوباره کنار آنها بودن - فقط کمی نزدیک تر، سه ساعت نزدیک تر در بعد هوایی- &amp;nbsp;وقتی هنوز آنها میان آنچه هست و آنچه بوده وآنچه می خواستند باشد و آنچه حالا می خواهند سرگردانند گریه کردن&amp;nbsp;ِ من به حال خودم و سرگردانیم خنده دار است.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;آدم باید به کجا رسیده باشد که دم دمای شصت سالگی دوباره کولی بشود، اسبابش را هرآنچه با هزار عشق و خاطره خریده حراج کند، تکه پاره یتیمشان کند، بفرستد خانه ی غریبه ها، برای تک تکشان اما موقع خداحافظی اشک بریزد، لباس هایش را چمدان کند، برود غربی ترین شهر آسیا که آنور مرزش اروپا با همه ی &amp;nbsp;کهنسالی اش هرروز درب خانه اش را با ترش رویی محکم تر بر کودکان شرقی که زرق وبرق شکلات وار غرب مسخشان کرده و بی هوا بر درش می کوبند می بندد.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;پدر و مادر من پشت این درب چه میکنند؟ میان آنهمه کودک مشتاق تجربه؟ آنجا غربت است، زبانش غریب است، هوایش غریب است اما تنها کمی به بچه هایشان نزدیک تر است. تنها کمی.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;دیروز بعد از کلی کلنجار باخودم - که مثلا زنگ نزنم نکند از حالم بپرسند، از اوضاعم، بگویم خانه به دوش شدم، بگویم سرگردانم هنوز، بغض کنم دردشان بیشتر شود- زنگ زدم. صدایم صاف نمی شد، گفتم آلرژی شده ام. نمی دانستم بلیط گرفته اند. نمی دانستم همان دیشب پروازشان بوده. نمی دانستم روی یک تکه ملافه توی خانه ی خالی نشسته اند تا وقت رفتن برسد، &amp;nbsp;نمی دانستم هیچ کس نیست بیاید بدرقه اشان کند، تا فرودگاه امام لعنتی برساندشان، بغض کند برایشان، خداحافظی کند، صبر کند پروازشان بپرد. گفتم کلید را به صاحب خانه کی می دهید؟ فکر کردم حداقل او می آید به بهانه کلید، قبل رفتن یکی را می بینند که بگوید سفرتان بخیر. گفتند آمده کلید را گرفته، ما در را می بندیم و می رویم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;عجله داشتند، کارت تلفن شارژ نداشت، زود خداحافظی کردند، همان بهتر که بغضم را که ترکید نشنیدند. حالا از دیروز هی گریه میکنم. مشکل خودم نه یادم رفته که برای درد مشترک جز اشک ریختن کاری از دستم بر نمی آید. دلم شکسته. از دیروز دلم شکسته. برای سرگردانی خودمان. برای آن روزی که نمی آید. که انگار قرار نبوده بیاید. که نمی دانم کِی و کجا و چه کسی با آوازی در سرمان کرده که روزی هست که می آید، آوازی که مارا سرگردان و مسخ دنبال خودش می کشد، تا شصت سالگی، تا سرتاسر این کره ی خاکی که با تمام کوچکی اش عجیب در بعد دلتنگی و دوری گسترده می شود.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;غربت من از دیشب بزرگ شده، دارد زورش را میزند که آخرین قطره های خونی که مرا به وطنم پیوند می زند اشک کند و از من بیرون بکشد. از دیشب دارم چلانده می شوم و تمام نمی شوم. حالا وقتی بعد از سالی و ماهی برمیگردم به ایران جای خالی پدر و مادرم هم نیش می زند. جای خالی آنها در جای جای شهری که حالا شبیه به قبرستان خاطره هاست تا شهری که تورا بخواند به بازگشت. غربتم دیشب به بلوغ رسیده دارد صدای دو رگه اش را برسرم هوار میکند: از شهر تو دیگر هیچ نمانده. برنگرد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;امین پرسید شادترین آدمی که در زندگی ات دیده ای کیست؟ جوابی نداشتم، به هرکس فکر کردم در سرم شاد نبود، حتی آنهایی که به نسبت دیگران مصیبت های کمتری را پشت سر گذاشته اند. در سر من تمام چهره ها دردمندد، خاطره ی من از تمام صورت ها، چشمایی است که نمی خندند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;من به دنبال چه می گردم؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-size: small; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7711209326115048990-3714789490902000647?l=nc-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://nc-h.blogspot.com/feeds/3714789490902000647/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7711209326115048990&amp;postID=3714789490902000647&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/3714789490902000647'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/3714789490902000647'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nc-h.blogspot.com/2011/10/blog-post_05.html' title='سفرتان به سلامت'/><author><name>Haniyeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01442726876415256820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://3.bp.blogspot.com/-DjnZtQ5-e2w/Tn8dw4CKcLI/AAAAAAAAAIY/QBAKzG3h7dE/s220/314655_203133853086237_100001688711147_508271_377685230_n.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7711209326115048990.post-1186534793222040295</id><published>2011-10-03T11:19:00.004+02:00</published><updated>2011-10-03T11:23:28.358+02:00</updated><title type='text'>خانه</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;دم صبح توی خواب و بیدار یک جمله به ذهنم رسید. وقتی توی خواب به زبان آوردم بیدار شدم. همان لحظه تکرارش کردم و در ذهنم ماند. صبح که بیدار شدم یادم بود. این روزهایِ به نوعی بی خانمانی این جمله بهترین جمله ای بود که ناخودآگاهم می توانست بسازد. جمله را توی خواب به فرانسه گفتم. اینجا هم به فرانسه می گذارم. به انگلیسی و فارسی اش را هم. از بس که گویای این روزهای بی خانگی من است.&amp;nbsp;عین جمله را میگذارم. همان که در خواب آمد، هرچند که می شد گویا تر نوشت و بهتر.&amp;nbsp;دلم برای خانه ی امنم تنگ شده. خانه ی خالی، ساکت. خانه ای تنها از آن خودِ ما دو نفر...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;خانه آن فضای خالی میان آدم هاست.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;.La maison est l'espace vide entre les peuples&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;.Home is the empty space between people&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7711209326115048990-1186534793222040295?l=nc-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://nc-h.blogspot.com/feeds/1186534793222040295/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7711209326115048990&amp;postID=1186534793222040295&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/1186534793222040295'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/1186534793222040295'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nc-h.blogspot.com/2011/10/blog-post.html' title='خانه'/><author><name>Haniyeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01442726876415256820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://3.bp.blogspot.com/-DjnZtQ5-e2w/Tn8dw4CKcLI/AAAAAAAAAIY/QBAKzG3h7dE/s220/314655_203133853086237_100001688711147_508271_377685230_n.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7711209326115048990.post-2202259425328170724</id><published>2011-08-28T16:57:00.001+02:00</published><updated>2011-08-28T16:58:07.032+02:00</updated><title type='text'>Nothing</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="ltr" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;My first love was a mess. My first kiss was a mess. My first fuck was a mess. My first alcohol experience, my first weed experience, my first real friendship, my first engagement, all my first experiences were messed up. But I always went for a second one or a third one or... I never gave up. From where came all those hopes and motivations to continue?&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="ltr" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;Why am I always tired but not enough to stop? Why am I always stronger — just a little more stronger - than any shit I'm going through? Maybe that's why the shit never stops coming through my life. &amp;nbsp;Maybe&amp;nbsp;someday&amp;nbsp;I should give up to give a fuck about all the shit awaiting to jump over to my life one after another or maybe all together, and say: go fuck yourselves; I'm done. But I have a naive imagination of a life without shit that makes me like a child who digs the back yard to find her treasure. I'm at the point to find out that there is no treasure. But what is next? Nothing! Then I'm digging to find nothing to avoid 'Nothing'.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7711209326115048990-2202259425328170724?l=nc-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://nc-h.blogspot.com/feeds/2202259425328170724/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7711209326115048990&amp;postID=2202259425328170724&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/2202259425328170724'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/2202259425328170724'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nc-h.blogspot.com/2011/08/nothing.html' title='Nothing'/><author><name>Haniyeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01442726876415256820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://3.bp.blogspot.com/-DjnZtQ5-e2w/Tn8dw4CKcLI/AAAAAAAAAIY/QBAKzG3h7dE/s220/314655_203133853086237_100001688711147_508271_377685230_n.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7711209326115048990.post-8525477890745421066</id><published>2011-08-17T19:35:00.001+02:00</published><updated>2011-08-17T19:35:39.400+02:00</updated><title type='text'>خداي تمام خداحافظي ها*</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;یک.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;دو هفته تمام شد. برگشتم. دستی به سر و روی خانه ام کشیده ام و مثل سابق روی کاناپه ولو شده ام. گاهی فکر میکنم هر جا رفتم باید این کاناپه ی سبز رنگ و رو رفته را هم با خودم ببرم، از من زیاد دیده، شنیده، کشیده.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;باز هم فرصت نشد تا خیلی ها را ببینم، خیلی جاها که دلم می خواست بروم، همیشه وقت کم می آید، اینبار اما اولین ها و آخرین هایی داشتم که به نرفته ها و ندیده ها می ارزید. رابطه ام با پدر و مادرم به واسطه ی حضور امین بهتر شده، خیلی بهتر. از صمیم قلب دوستش دارند و حرمتش را نگه می دارند و به واسطه ی او با من هم صمیمی تر و مهربان تر شده اند. شام های چهار نفره، خیابان گردی های چهار نفره، مهمانی رفتن های چهار نفره برایم تازگی داشت. برای اولین بار جلوی پدرم مشروب خوردم، مست کردم، بلند بلند خندیدم و رقصیدم. برای اولین بار بعد از سالهای نوجوانی پدرم توی مستی مرا بغل کرد و نوازش کرد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;دو.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;برای اولین بار بعد از بیست سال رفتم به محله ی قدیمی بچگی هام، زنبق مهرشهر. همانجا که مدفن تمام خاطرات خوب کودکی هام بود. با امین رفتیم. دو تا کوچه با معماری پک و پهن امریکایی و خانه های ویلایی تمام دنیای کودکی مرا می ساخت. توی بیست سال اما جز حقیر شدن و کهنه شدن خانه ها، کوتاه و کوچک به نظر آمدنشان در چشم من که قد کشیده ام حالا، یک بلوار و کمی درخت کاری، و پنج تا ویلا که خراب شده وآپارتمان های نوساز شده اند همه چیز سر جای خودش بود. خانه ی کوچکمان هنوز همان در را داشت. همان دستگیره، همان شیشه های مربع توی در. زمین خالی کنار کوچه هنوز خالی بود. عکاسی بلبل برای خودش کلی نونوار شده بود. آدم ها را یادم نمی آمد. توی کوچه راه می رفتیم. کهنه خانه ها را نشانش می دادم. اینجا بازی می کردیم. اینجا خانه ی تیمسار شمس بود. حیاطش درخت توت قرمز داشت که من عاشقش بودم. زمین کوچه ی پشتی را نشانش دادم. همان که توی زلزله رودبار باز شد، که من نشسته بودم دم شکاف و به تهش که معلوم نبود نگاه می کردم، با تعجب، ترس. هیچ چیز مثل قاب بی پنجره ی راهروی آپارتمان دلم را به درد نیاورد. در باز بود رفتیم بالا، توی راهرو روبروی در خانه امان ایستادیم. پنجره هنوز شیشه نداشت. بیست سال بی شیشه مانده بود. دیدش به زمینی بود آنطرف خیابان، از آن زمین های رها شده ی اول انقلاب. شب های بمباران، وقتی چراغ ها خاموش بود با همسایه ها می آمدیم توی راهرو از کنار همان پنجره به هواپیماها نگاه می کردیم که از بالای سرمان می گذشت. آن وقت ها قدم نمی رسید به لب پنجره. نورهای قرمزی از آسمان می آمد پایین، قدم را دراز می کردم تا نگاهم از لب پنجره بالاتر رود ببینم نورها کجای زمین می رود. کرج را بمباران نمی کردند. همه ی فامیل پناهنده ی خانه ی چهل و پنج متری ما شده بودند. شانزده نفر آدم. مثل ماهی ساردین کنار هم روی زمین می خوابیدیم. یک شب اما بمب ها آمد روی سر ما. درست خورد توی زمین روبه روی خانه. نگهبانی که توی دکه ی فلزی کوچکش خوابیده بود موجی شد. ما اما سالم بودیم. بعد از آن نمی گذاشتند ما بچه ها به دکه نزدیک شویم. می گفتند دیوانه شده. خاطرات آن چند سال بی کم و کاست آمد، زنده شد، تیغ زد و نرفت. نرده های راه پله هنوز همان ها بود، رنگش هم همان بود، فقط تازه و روشن تر. سبز روشن. سه یا چهار ساله بودم، پله ها را یکی یکی پایین می آمدم و دستم را به نرده ها می گرفتم که نیافتم. داشتم می رفتم پایین توی مغازه پیش مادرم. زنبورها همیشه کنج نرده ها می نشستند، دستم رفت روی یکیشان، نیشم زد. تا برسم به پایین پله ها نیش حسابی اثر کرده بود، فاصله ی بین انگشت شصت و اشاره ی دست چپم ورم کرده بود و می سوخت. گریه می کردم و پایین می رفتم و نمی رسیدم. نشستم کنار همان نرده، همانجا که نیش خورده بودم. زنبورها نبودند و پله ها، هنوز کمی زیاد بود، تمامی داشت اما. پاگردِ انتها هم همانقدر تاریک و ترسناک بود. نه اما بهتر از قبل بود. مغازه ها که حالا درب داخل پاگردشان را دیوار کرده اند سابق خرابه هایی بودند با دو در. یکی که به پاگرد داخل آپارتمان باز می شد، یکی به کوچه. یک مغازه ای بود آن وقت ها که آتش گرفته بود. سیاهی از زمینش تا دیوارهای بیرون مغازه کشیده شده بود. من می ترسیدم از دیدنش. پاگرد چراغ نداشت. همان چراغ پایین راه پله ها بود و نور مهتاب که از شیشه های پاگرد می آمد. شبی که زلزله آمد ما بالای پله ها گیر کرده بودیم. پله های طولانی بدون پاگرد که نیم دایره می شد می رسید به زمین با زلزله چنان تکان می خورد که هیچ کس جرات پایین رفتن نداشت، همه ی همسایه ها بالای پله بچه هایشان را توی بغلشان گرفته بودند. من از توی بغل مادرم به پله ها نگاه می کردم که چطور توی فضای خالی پاگرد جولان می داد. آنوقت ها ارتفاع زیاد بود، پله طولانی بود. زلزله حالا فوبیای من است. بگذریم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;خداحافظی کاملی بود. بیست سال بارها وبارها با حسرت توی خواب به دوران طلایی آن سالها برگشتم، در واقعیت اما از طلایی ها هیچ نمانده بود. دوتا کوچه ی کوچک، خانه هایی که دیگر کلنگی شده اند. و عظمتی که بیشتر از کوچکی من بود حالا حقیر می نمود.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;خداحافظی کاملی بود، تنها یادم رفت بروم توی عکاسی سراغ عکسی را بگیرم که بیست و دو سال پیش صاحب عکاسی از من و دخترش که هم سن من بود گرفت. روز اول مدرسه منتظر سرویس بودیم. آمد از دخترش عکس بگیرد، من را هم توی کادرش جا داد. با کیف و مانتو و مقنعه. تنهای عکسی که از دوران دبستان من هست همان است که خودم ندارمش.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;سه.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;این سفر، سفر خداحافظی ها بود، خداحافظی های سخت. شب آخر از ظهر خانه ی ما بودیم، ناهار خوردیم، خرید رفتیم، برگشتیم خانه ی مادر امین که خودش تویش نیست. با هم شام خوردیم، تلویزیون دیدیم، سکوت کردیم. من سرم را گذاشتم روی پای مادرم و بعد از سالها دوباره با موهایم بازی کرد. مطمئن شدم که هیچوقت هیچ کس مثل او نمی تواند با موهایم بازی کند. ناخن هایش را آرام کف سرم بکشد، خواب را آرام آرام زیر پوستم بیدار کند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;قرار شد فرودگاه نیایند. از خداحافظی فرودگاه بدم می آید. هیچوقت هیچکس را اجازه ندادم بیاید فرودگاه. از نگاه آخر پشت شیشه نفرت دارم. از فکر اینکه مسیر لعنتی فرودگاه تا خانه را تنها برگردند دیوانه می شوم. همیشه تنها رفته ام فرودگاه. اینبار هم راننده ی خانوداگی آمد مارا ببرد. توی کوچه ساعت دوازده شب بود که خداحافظی کردیم. مادرم باز گریه کرد. گریه هایش هیچوقت بی صدا نبوده. صدایش آزارم می دهد. هو هو هو. توی گوشم نشسته بیرون نمی رود. برعکس پدرم که موقع خداحافظی نگاهم نمی کند. کبود می شود. نگاهش هی می چرخد. خواستم نگاهش کنم، دوست داشتن را ببیند توی چشمهام، کاش نمی کردم. چشمهای عسلی روشنش توی صورت سبزه ی آفتاب سوخته اش آواره بود. مثل سگ کتک خورده نگاهم میکرد هیچی نمی گفت. بغضم آمد. گریه نکردم. نشستم توی ماشین. توی تاریکی بغض ترکید. خدا خدا کردم نبیند. راه افتادیم و گریه بند نیامد. نه تا فرودگاه. نه تا موقع پرواز. صدای گریه مادرم و نگاه در به در پدرم که یادم می آمد بغضم می ترکید. توی کافه ی فرودگاه نشسته بودم. دلم می خواست زار بزنم. نمی شد. تمام بغضم آب می شد و می آمد. یکهو دلم خواست زنگ بزنم به پدرم. حرف بزنم. گریه کنم. بگویم دلم تنگ می شود. بگویم راضی نیستم که دوریم. بگویم آرزو داشتم می شد بمانم، می شد با من بیایند. بگویم حسودیم می شود به دختری که روبه رویم نشسته و با پدر و مادرش سفر میکند. بگویم تنهاییتان را می فهمم، می دانم آن خانه حالا بی ما مثل قفس دارد خفه تان میکند. بگویم می دانم این همه سال را حرام کردیم برای با هم بودن، بگویم حالا که باهم بودن را یادگرفته ایم وقت رفتن است، بگویم لازم نیست حرف بزنی من همه چیز را از نگاهی که از من می دزدی می فهمم. موبایل همراهم نبود.نمی شد. یاد بچگی هام افتادم. تابستان ها که خاله ام می آمد دنبالم که برویم شمال. من می رفتم. برادرم نمی آمد. می گفت من پیش مامان می مانم. من می رفتم. نه که بخواهم بروم. فکر می کردم اگر بگویم نمی روم بچه ی بدی شده ام. نافرمانی کرده ام. غر زده ام. می رفتم که دختر خوبی بوده باشم. آنوقت تمام راه را آرام آرام گریه می کردم. آنقدر آرام که کسی نفهمد. هنوز هم مادرم می گوید تو بچه بودی دلت برای ما تنگ نمی شد. هرکس می آمد دنبالت می رفتی. تو از بچگیت عاطفه نداشتی. انگار نه انگار که من به خاطر آنها می رفتم. فکر می کردم آنها دوست دارند که من بروم. هنوز هم همان عادت با من مانده. جلوی خودشان گریه ام نمی گیرد. دلتنگی هام به زبان نمی آید. حس کردم هیچ فرقی نکرده ام. همان دختر بچه ام. ناتوان از حرف زدن. ناتوان از کندن. از رفتن. که می رود اما و دلتنگی هایش را توی راه گریه میکند و حرفهایش را جایی می نویسد که تنها غریبه ها بخوانند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;پ.ن این پست می شد خیلی خیلی طولانی تر باشد. خلاصه کردم. حذف کردم. خواستم همین را هم نگذارم از بس که حرف نگفته دارد. لال است. خام است. گذاشتم برای آینده ام بماند. یادم باشد. این روزها خیلی نوشته هایم طولانی شده. خواب هایم که هر روز دارد دیوانه وار تر می شود. اینجا نمی گذارم. یک چیزهایی را انگار نباید گفت. خواب هایم شده از آن دسته حرف های مگو. مابقی اینجا می آید. نیمه کاره و الکن. که خواب هایم اگر یادم رفت اینها بماند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;*&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Helvetica;"&gt;چه بگويم به آواي دور شدن كشتي ها&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font: 12.0px Helvetica; margin: 0.0px 0.0px 0.0px 0.0px;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"&gt;كه كالاشان جز آب نيست&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font: 12.0px Helvetica; margin: 0.0px 0.0px 0.0px 0.0px;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"&gt;- آبي كه مي خواست باران باشد -&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font: 12.0px Helvetica; margin: 0.0px 0.0px 0.0px 0.0px;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"&gt;و بادبانهاشان را&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font: 12.0px Helvetica; margin: 0.0px 0.0px 0.0px 0.0px;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"&gt;خداي تمام خداحافظي ها&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font: 12.0px Helvetica; margin: 0.0px 0.0px 0.0px 0.0px;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"&gt;با كبوتران از شانه ي خود رم داده –&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font: 12.0px Helvetica; margin: 0.0px 0.0px 0.0px 0.0px;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font: 12.0px Helvetica; margin: 0.0px 0.0px 0.0px 0.0px;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"&gt;تکه ای از شعر آزادی و تو - بیژن الهی&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7711209326115048990-8525477890745421066?l=nc-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://nc-h.blogspot.com/feeds/8525477890745421066/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7711209326115048990&amp;postID=8525477890745421066&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/8525477890745421066'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/8525477890745421066'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nc-h.blogspot.com/2011/08/blog-post.html' title='خداي تمام خداحافظي ها*'/><author><name>Haniyeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01442726876415256820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://3.bp.blogspot.com/-DjnZtQ5-e2w/Tn8dw4CKcLI/AAAAAAAAAIY/QBAKzG3h7dE/s220/314655_203133853086237_100001688711147_508271_377685230_n.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7711209326115048990.post-7925871288226160463</id><published>2011-07-29T19:22:00.003+02:00</published><updated>2011-07-29T19:23:01.361+02:00</updated><title type='text'>بر آب ها، پرنده بی طاقت بود*</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;دیشب خواب دیدم کنار دریا ایستاده ام و از دور موج ها را می پایم. &amp;nbsp;موجی بالا آمد، یکباره، بلند و عمود بر دریا، مثل دستی که ناگهان از گور برآمده باشد، پرنده ای را از آسمان چید و باخود برد به قعر آب. دوباره موجی دیگر و پرنده ای دیگر. از روح &amp;nbsp;خشمگین دریا ترسیدم و خیالم خوش بود که دورم از ساحل، نگاه کردم آب تا زانوهایم بود. ترسیدم. گریختم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;بیدار شدم در وحشت از دریایی که پرنده هایش را به کام می کشد.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;این شب ها، شب های بیخوابی، تب، پوستم که می سوزد، که هی می کشانمش بر خنکای بیرون مانده از لحاف، می چسبانمش بر پشت لخت و خنک همسری که عمیق خوابیده. از هرجا که اما پوستم می گذرد رد داغی می ماند بی اثری از خنکا بر من. خوابم نمی برد دیگر، نه تا دمادم صبح، تا طلوع کامل خورشید که چشمهایم دوباره گرم می شود تا ساعتی بعد که خسته تر از هرروز تنم را به ادامه بکشانم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;فکر که می کردم امروز، سفری به خاطر ندارم از کودکی تا به حال که مصیبت یا دردسری را با خود نیاورده باشد. چه مسافر بوده ام چه آن کس که می ماند همیشه حادثه ای پیش آمده برای من یا هرآنکس از من که برایم مهم بوده.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;سفر همیشه برای من همراه مصیبت بوده، همین است که دم دمای سفر همان یک ذره قرار هم از من می رود. در ذهن من سفر هنوز همان معنای سنتی و قدیم را در خود دارد: خطر کردن.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;دلم کمی آرام می خواهد، خوابی عمیق و بی کابوس، خوابی که خستگی بزداید نه که بزاید، کمی آفتاب و روز که روشن باشد، و خیالی که هر دم نپرد به دنبال چیزی. دلم کمی قرار می خواهد. کارهایی که تمام شوند، راه هایی که برسند به جایی، برسم. از هر در که می زنم انگار می رسم باز به خواستِ رسیدن، ماندن، آرام گرفتن.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;دوباره مسافرم اما. این بی قراری را قراری نیست.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;* عنوان خطی از شعریست در کتاب دریایی ها - یدالله رویایی&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7711209326115048990-7925871288226160463?l=nc-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://nc-h.blogspot.com/feeds/7925871288226160463/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7711209326115048990&amp;postID=7925871288226160463&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/7925871288226160463'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/7925871288226160463'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nc-h.blogspot.com/2011/07/blog-post.html' title='بر آب ها، پرنده بی طاقت بود*'/><author><name>Haniyeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01442726876415256820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://3.bp.blogspot.com/-DjnZtQ5-e2w/Tn8dw4CKcLI/AAAAAAAAAIY/QBAKzG3h7dE/s220/314655_203133853086237_100001688711147_508271_377685230_n.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7711209326115048990.post-1626839045590876217</id><published>2011-06-24T12:29:00.003+02:00</published><updated>2011-06-29T16:50:46.381+02:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شعر'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;کجای این سیاره ایستاده ام&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;که موج تمام سونامی ها دامنم را خیس میکند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;*&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;آنجا که هر فریاد کابوسی است&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;که خون را به مغز نرسیده&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;منفجر میکند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;در چشم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;و خواب&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;سرابی که هرگز نمی رسی&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;می بینی&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;نمی رسی&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;می&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;بی&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;نی&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;و هیچ دستی&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;تو را از دیدن باز نمی دارد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;به نوازشی&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;که جنین در خود چمبره زده ات را&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;به زهدان امن خود باز گرداند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;لالالالایی&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;*&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;من از کجای این سیاره آمده ام&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;که خاکستری را از آسمان خویش&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;بر آسمان های دیگر به دوش می کشم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;چونان بادبادکی&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;از دود&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;یا ابر آبستن&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;که بر گلویم سنجاق شده&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;با من می آید&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;می ماند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;*&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;بالاتر از سیاهی رنگی هست&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;سفید&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;که از زیادی زرد می آید&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;و رخنه می کند گاهی&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;که واداردت&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;از واماندن&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;و زندگی&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;تو را به عادت کودکان&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;به تاتی تاتی&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;به وسوسه&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;به لذتی که گاه سرک می کشد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;می کشاند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;تا انتهای خودت&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;که می افتی&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;از آغوشی که پذیرای خستگی هات نیست&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;بر آغوش خستگی ناپذیر مرگ&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;*&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;بر کجای این سیاره ی خاکی پناه برم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;که زندگی دویدن نباشد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;در چرخه ی مدام&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;-موشی که هرگز نمی رسد-&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;و مرگ&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;ریشه ای&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;که در خاک ببندی تا ابد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;که زندگی پایش را بر خاک سختی سفت کند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;و مرگ&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;رهایی باشد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;از ریشه&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;خاک&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;کفن&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;رطوبت مسموم قبر&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;آتشی که بسوزاند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;و بادی&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;این خاکستر بی وزن &amp;nbsp;را&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;در آسمانش برقصاند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7711209326115048990-1626839045590876217?l=nc-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://nc-h.blogspot.com/feeds/1626839045590876217/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7711209326115048990&amp;postID=1626839045590876217&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/1626839045590876217'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/1626839045590876217'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nc-h.blogspot.com/2011/06/blog-post_24.html' title=''/><author><name>Haniyeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01442726876415256820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://3.bp.blogspot.com/-DjnZtQ5-e2w/Tn8dw4CKcLI/AAAAAAAAAIY/QBAKzG3h7dE/s220/314655_203133853086237_100001688711147_508271_377685230_n.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7711209326115048990.post-2407352163173467361</id><published>2011-06-07T13:38:00.001+02:00</published><updated>2011-06-07T13:38:30.069+02:00</updated><title type='text'>گریه سهم دل تنگه</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: arial;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;خوب گفتن دارد، تا کی بریزم توی خودم و بغضم را ربط بدهم به هرچی غیر از آنچه هر روز بزرگ ترش می کند؟&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: arial; font-size: x-small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: arial; font-size: x-small;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;من دلم برای مادرم می سوزد. چه چیز بدتر از ترحم برای مادر؟ زنی که زمانی قدرتمند ترین آدم زندگی ات بوده، که از هیچ کس به اندازه ی او حساب نبرده ای در کودکی ولی در کنار همان ترس و اطاعت همیشه در ظهرهای به زور خوابیدن و تنهایی برای روزی نبودنش گریه کرده ای، هر روز. مادری که از هرچیزی در نقاشی های کودکی ام بزرگ تر بود. از خانه، از پدرم، از خورشید، از رود، از کوه. تنها جزیی از نقاشی ام که زیباتر و پرداخته تر از بقیه بود حالا تنها و افسرده و درمانده افتاده گوشه ی خانه، دور از بچه هایش، مایی که نه تنها نمی توانیم برویم به دیدنش که حتی از دلداری پای تلفن هم عاجزیم. تقصیر خودش است، دلداری دادن یادمان نداده، همیشه امر و نهی کرده. همیشه ترسیده از مشکلاتمان، که از ترسش که بلایی سرمان بیاید سرمان داد کشیده، خودش را با خودش مشغول کرده، حالا ما هم دلداری دادنمان شده مثل خودش. از غصه ی گرفتاری اش توی آن خراب شده، از دوری اش سر خودش داد می زنیم، این شده مدل دلداری دادنمان. بعد می نشینم اینجا توی تنهایی خودم زار می زنم. مادرم از کی اینقدر تحلیل رفت؟ آفتابی ترین روزهای عمرش تا همان قبل هشت سالگی من بود. همان موقع که کار هم می کرد و هنوز خواهرم به دنیا نیامده بود، که هنوز مهرشهر کرج زندگی می کردیم و پایمان به خراب شده ی تهران نرسیده بود. همان وقت ها که همه چیز قشنگ تر بود. خانه، خانواده، همسایه، دوست، آسمان، کوچه. که هنوز هم &amp;nbsp;گاهی با حسرتی عجیب توی خواب پرواز می کنم به همان کوچه ی قدیمی کودکی. از آنروز ها تا حالا مادرم دیگر زن روزهای آفتابی نبود. شکست زیر بار بیکاری پدر، رفیق بازی هایش، بی خیالی و عدم حمایت خانواده ی از هم گسیخته ی خودش و پدر. تا شد زیر بار قسط خانه ای که بعد از دوازده سال بالاخره از آن خودش می شد. فروریخت وقتی مجبور شد همان خانه را بفروشد که پدر بزند به کاسبی که شاید آرزوهای مادرم برای زندگی بهتر برآورده شود. افسرده شد از شبهای ماندن پدر تو شهرستان برای کاسبی. افسرده تر وقتی سرمایه و کار بر باد رفت. دیگر بلند نشد وقتی باورش شد هرچه کرده تا به حال به هیچ رسیده. زد به بی خیالی و افسردگی.&amp;nbsp;&amp;nbsp;این همه سال روی خوشی ندیدن از آدم چه می گذارد؟&amp;nbsp;شد خودمحور از ترس اینکه عمرش دارد به سر می رسد که مدت هاست روزها روز او نیستند. ما شدیم دشمن وقتی قرار بود مادر همانی باشد که همیشه از دهان خودش به دهان بچه هایش می گذارد و نمی گذاشت . خودخواهی هایش توی کتمان نمی رفت. وقتی روزهای سخت بلوغ توان درک این خودخواهی ها را از ما می گرفت. که به جای کمک به خوب شدنش جبهه گرفتیم، دور شدیم و دورتر. این وسط خواست بچه هایش را مثلا نجات دهد، شاید همان ها روزی برسند به جایی که اگر عمری برایش ماند آفتاب را به خانه اش برگردانند. آواره کرد بچه هایش را هرکدام یک سر دنیا. حالا خودش مانده با روزهایی که هی سیاه تر میشود. به امیدی که دیگر نمانده. با عمری که به قول خودش افتاده به سراشیبی و دارد تند تند در تنهایی و حسرت می گذرد. ما مانده ایم و راهی که برگشت ندارد. عمری که باز نمی گردد. نشاطی که رفته و خوره ای که روحم را می خورد که چرا کاری از دستم بر نمی آید. که مادرم دارد از دست می رود. کنارش پدرم هم، و هیچ کاری از هیچ کسی بر نمی آید، که زندگی به همین مسخرگی است که می بینی. چشم باز می کنی عمرت رفته و اگر خوش شانس بوده باشی روزهایی هست که یادت بیاید خوشحال بوده ای. تازه همان ها می شود بلای جانت. روزگار پدر و مادرم را که می بینم دلم می خواد همین حالا بمیرم و روزهایی که آنها می بینند نبینم. دلم می خواهد بمیرم و باور نکنم که هرکس قسمتی دارد و من نمی توانم این قسمت را برای هیچ کس تغییری بدهم. نه حتی اگر آن قسمتِ پدر و مادرم باشد. خودم که بماند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;مادرم، که حتی نمی دانی دخترت وبلاگی دارد که تویش می نویسد، که اصلا همین اینجا نوشتن را از تو دارم از بس که هیچوقت گوش نبودی برای حرف هایم، اینقدر که همیشه ترسیدم از خشمت. دختری که فکر میکنی از سنگ ساخته شده، که فکر می کنی احساس ندارد، که توی بدترین شرایط بی هیچ احساسی دنبال راه حل منطقی می گردد و در مقابل گریه هات عصبی می شود و می گوید ''حالا که شده گریه نداره'' از صبح نشسته &amp;nbsp;تنهایی دارد های های برایت گریه می کند. برای بی کسی ات، برای خودش که اینقدر ناتوان است. برای تو که روزی بتش بودی. ای کاش می دانستی هیچ چیز سخت تر از دلسوزی برای کسی که زمانی بتت بوده نیست.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;ای کاش می دانستی هم زمان با تو که گوشه ی آشپزخانه چمباتمه می زنی و گریه می کنی من هم این سر دنیا توی مبلم زار می زنم وقتی می بینم تنها چاره برگشت به گذشته است، چاره ی محال.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;شاید اگر گریه هایم را می دیدی، درخود شکستنم را، اینقدر احساس تنهایی نمی کردی.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;تمام روزم را به تو فکر می کنم ولی حتی از تصور حرف زدن با تو عصبی می شوم، این عصبیت از بی خیالی نیست مادر از ناتوانی ام است در برگرداندن تو به روزهای خوشت. مادر دخترت اگر می توانست می مرد و عمر و جوانی اش را می داد به تو تا دوباره بخندی. این درد درمان ندارد مادر، عمر رفته باز نمی گردد. هرکار دلت را آرام تر میکند بکن. گریه کن مادر، گریه کن.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7711209326115048990-2407352163173467361?l=nc-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://nc-h.blogspot.com/feeds/2407352163173467361/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7711209326115048990&amp;postID=2407352163173467361&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/2407352163173467361'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/2407352163173467361'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nc-h.blogspot.com/2011/06/blog-post_07.html' title='گریه سهم دل تنگه'/><author><name>Haniyeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01442726876415256820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://3.bp.blogspot.com/-DjnZtQ5-e2w/Tn8dw4CKcLI/AAAAAAAAAIY/QBAKzG3h7dE/s220/314655_203133853086237_100001688711147_508271_377685230_n.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7711209326115048990.post-5787699182775211538</id><published>2011-06-05T22:00:00.002+02:00</published><updated>2011-06-05T23:30:15.261+02:00</updated><title type='text'>بیست و نه سالگی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: arial; font-size: large;"&gt;یک. از دوهفته ی پیش نوشتنی زیاد داشتم، فرصت نوشتن اما نه. پنج روز مانده به تولدم در یک یکشنبه آفتابی و بارانی برای اولین بار معنی سورپرایز شدن را فهمیدم. روز خوبی را شروع نکرده بودم، با خبرهای ناخوشی که از ایران می رسید و می رسد هنوز. بغض داشتم، لج که چرا اینها تمام نمی شود، می خواستم برنامه ی پیک نیکی که دوتا از بچه ها گذاشته بودند را نروم. گفتم گناه دارند طفلک ها حالا بعد از کلی وقت خواسته اند با من بروند یه گوشه توی طبیعت هوایی بخوریم و گپی بزنیم. با بداخلاقی و بی حوصلگی رفتم. نشسته بودیم با زهرا و بهار و امین و منتظر امیررضا بودیم که بیاید. هوا بلاتکلیف بود، زیراندازمان را انداختیم زیر یک درخت بزرگ که اگر باران آمد خیس نشویم. امیر رضا آمد نشست. گفتم ساندویچ بخور گفت نه باشه بعد، گفتم به تعداد درست کردم یکهو گفت اِ پس می خورم. نگاهم به امیررضا بود و ساندویچ گاز زدنش که یک صدای فارسی شنیدم. اول دنبال منبع صدا سرم می گشت، بعد جمله ها واضح شد : تولد تولد تولدت مبارک، یک جمع هفده هجده نفره داشت از دور می‌آمد سمت من. برگشتم پشتم را نگاه کردم فکر کردم با کس دیگری هستند. همه ی اینها تا بفهمم بچه های خودمان هستند و تولد من است شاید ده ثانیه هم طول نکشید ولی من تا ساعت ها بعد هنوز توی شوک بودم. از فرط تعجب و خوشحالی و خجالت حتی از جایم بلند هم نشدم، نشسته بودم روی زمین و درحالیه که مثل لبو قرمز شده بودم جیغ های منقطع می زدم. باورم نمی شد اینقدر دوست داشته شدن را، برایم دوتا کیک آورده بودند، و هرکس یک ظرف غذا و یک نوشیدنی. همانجا توی پارک مهمانی راه انداختیم و بخور و بپاش، بعد هم ولو شدیم زیر آفتاب به بازی و گپ زدن تا غروب. برایم پول جمع کرده بودند تا قسمتی از هزینه سفر ما به بارسلون تامین شود. هفته ی بعدش بازی فینال جام اروپا بود و منچستر و بارسلون بازی نهایی را داشتند. سه تا از بچه های می خواستند بروند بارسلون تا اگر تیم برنده شد جشن را آنجا باشند. من و امین هم خیلی دلمان می خواست برویم، و رفتیم. من تمام آنروز را و روزهای بعد را و حتی روزهای سفر را شرمنده بودم. نمی دانم از چه، از خودم بیشتر، فکر می کردم هیچ کاری نکرده ام که شایسته ی اینهمه محبت و توجه باشم، احساس دین می کردم، نمی دانم شاید همین قسمتش هست که باعث سورپرایز شدنت می شود. وقتی فکر میکنی کاری نکرده ای برای دیگران که بخواهند چنین تو را مورد لطف قرار دهند از این همه محبتی که یکهو بر سرت می ریزند جا میخوری. وقتی فکر میکنی همیشه کاری کرده ای و داده ای منتظر گرفتن هم می مانی. شاید هر فرصتی که بهانه ای باشد برای این به اصطلاح جبران چشمت به در بماند و شاید بارها هم ناامید شوی، اما وقتی توقعی نیست تنها بهت می ماند و احساس شرمی از محبتی که همیشه دورت بوده و تو ندیده ای.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: arial; font-size: x-small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: arial; font-size: x-small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: arial; font-size: x-small;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;دو. این جشنِ توی پارک پنجمین به اصطلاح جشن تولدم بود در بیست و نه سالی که از عمرم می گذرد. اولین جشن تولدم مال هشت سالگی ام است، خانه امان بزرگ بود، نه خیلی شاید، صد وپنجاه شصت متری می شد. مادرم مهمانی بزرگی گرفته بود، دوستانش را دعوت کرده بود که بعضا بچه های هم سن من هم داشتند، کسی به عنوان دوست مستقل از طرف من نبود. بیشتر مهمانی مادرم بود تا من، مخصوصا که من ساعت نه و یا ده شب بود که رفتم خوابیدم، شام نخورده و کیک ندیده! عصبانی بودم آنموقع از مادرم که چرا کیک من را قبل از اینکه من خوابم بگیرد نیاورده. دو ساعت بعد بیدارم کرد که بروم پای کیک شمعم را خاموش کنم. من بی حوصله بودم، خوابالود و دلخور. مادرم اما خوشحال بود، شام مفصل درست کرده بود و با دوستانش تا صبح رقصیدند و خندیدند. حالا که خودم حلقه ی دوستانی دارم که لحظه های کنار هم بودنمان تلخی های این روزهایمان را کمرنگ می کند از مادرم دلخور نیستم که اولین و تنها جشن کودکی مرا تصاحب کرده. مادرم روزی مثل من بوده. جوان و سرشار از انرژی، همان وقت ها که کار هم میکرد اما خانه امان همیشه پر بود از مربای خانگی و شیرینی پنجره ای و لواشک و آلبالو و توت فرنگی یخ زده و دوستانی که می رفتند و می آمدند. مادرم یک وقت هایی حوصله داشت، دوستانی داشت، می خندید. حالا از او زنی مانده تنهای تنها، بی هیچ دوستی، هیچ ردی از گذشته، که دستش حتی به ظرف شستن هم نمی رود چه برسد به شامی و نهاری، که با پدرم دور از بچه ها و بی هیچ دوست و همدمی نشسته اند کنج خانه، که حتی به قول خودش می شود روز به روز که کلمه ای هم با هم حرف نزنند. که فکرشان شده شاید حسرت آنروزها که دیگر نمی آید، و امیدشان دیدن بچه هایشان سالی به دوسالی چند هفته کمترک. من همیشه نخواسته ام مثل مادرم باشم، هرچه که او کرد همیشه برایم جای نقد داشت. حالا می ترسم برسم به روز بی کسی او، که این دوستانی که حالا دورم را گرفته اند و دارند بدعاتم می کنند از خوبی یکروز نباشند، که تنها باشم و خاطره ای این روزها مثل خوره روحم را بجود.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;سه. داستان وابستگی ها همیشه همینطور است، لااقل برای من که اینطور بوده. تا می آیی دل ببندی وقت رفتن است. گفته بودم قبلن همینجا که خسته شدم از این همیشه رفتن، دلم رسیدن می خواهد. دوسال پیش با هزار هزار عذاب کندم از خانواده و کشور و دوستانی که داشتم، از یک عمر که بنیاد مرا ریخته، آمدم اینجا و اینقدر در تنهایی بر خودم زخم زدم که تنها ماندن را یاد بگیرم. حالا دوباره نه ماهی می شود که دورم شلوغ شده، که محبت ها دارد توی دلم ریشه می کند هر روز عمیق تر از قبل، درست وقتی که دوباره باید بکنم و سهم اندک از این بیست و نه سال را چمدانی بکنم و بروم آن سر دیگر دنیا. باز دوباره کندن، خداحافظی، به امید دیدار، بغض، لج ،غربت، تنهایی. مگر آدم چقدر می تواند دوست خوب پیدا کند که با هربار کندن بگذارد و برود؟ اینهمه دوستی را دوباره کجا پیدا کنم؟ پیدا می شود اصلا ؟ نکند بروم و درحسرت این روزها مثل مادرم تنها بمانم؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;من بغض دارم، دلم نرفتن می خواهد، دلم ماندن و قدیمی شدن، همیشه ترسیدم و پرهیز کردم از دوستی از ترس همین همیشه رفتن ها. این همه محله عوض کردن توی تهران، حالا شده قاره عوض کردن، و من اما... هنوز دردم می آید از رفتن.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7711209326115048990-5787699182775211538?l=nc-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://nc-h.blogspot.com/feeds/5787699182775211538/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7711209326115048990&amp;postID=5787699182775211538&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/5787699182775211538'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/5787699182775211538'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nc-h.blogspot.com/2011/06/blog-post.html' title='بیست و نه سالگی'/><author><name>Haniyeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01442726876415256820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://3.bp.blogspot.com/-DjnZtQ5-e2w/Tn8dw4CKcLI/AAAAAAAAAIY/QBAKzG3h7dE/s220/314655_203133853086237_100001688711147_508271_377685230_n.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7711209326115048990.post-4594703595086918889</id><published>2011-05-19T12:34:00.004+02:00</published><updated>2011-05-20T11:23:36.804+02:00</updated><title type='text'>تنها ورق می زنم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: arial;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;یک. دستم به نوشتن نمی رود، به فارسی نوشتن انگار، سه تا مطلب قبلی که نوشتم به انگلیسی بود، نگذاشتمش اینجا جز همین پست قبلی، نخواستم عادتم شود اینطور نوشتن. این روزها فکر کردنم به زبان دیگریست، نوشتنم، خیال کردنم، انگار دارم فرار میکنم از چیزی، باری که فارسی فکر کردن و نوشتن بر دوشم میگذارد، بار یک عمر، یک گذشته. انگلیسی زبان اعتراضم شده، رک و پوست کنده است، فریادم که در می آید و می خواهم نیش بزنم ذهنم چنان کلمات بیگانه را کنار هم می نشاند که انگار هرگز فارسی بلد نبوده ام. اینطور می شود که اینجا عور می ماند برای مدت ها.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: arial; font-size: x-small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: arial; font-size: x-small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: arial; font-size: x-small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: arial; font-size: x-small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: arial; font-size: x-small;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;دو. ''همه چی آرومه، من چقد خوشبختم!!! '' این مصداق احمقانه ی این روزهای من است. باز افتاده ایم توی دور بدبختی های دوره ای خانوادگی، از آنها که همه ی خانواده هرکدام یک سر دنیا کارشان که چه عرض کنم کارهاشان گره ی کور می خورد. حوصله شرح مصائب ندارم، مدت هاست به این نتیجه رسیدم که ظاهرا زندگی همین بلاهاست و صحنه ی رزم آرایی تو با این غولی که هرچه پیش می روی انگار قوی تر می شود. بردی در کار نیست، باختی هم نیست، بازی ادامه دارد. هرشاخ غول را که می شکنی چهار شاخ دیگر در می آورد. مدت هاست که دارم با حرص و لجی کودکانه باور میکنم که بی خود این همه سال جنگیده ام برای روزی که راحت پایم را روی پایم بیاندازم بگویم چه خوب همه چی ''آرومه'' و ''من چقد خوشبختم!!''&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;بازی تمام نمی شود، اینقدر ادامه می یابد تا جانت تمام شود. من آدم تقلب نبوده ام هیچوقت، خودم را نمی سوزانم. با تمام اینها من حالم خوب است این روزها، یعنی مثل قبل ترمز نبریده ام. این تئوری این سالهای مرا برای خودم ثابت کرده که اگر زندگی عاطفی ام ثبات داشته باشد برای مابقی مشکلات توان ایستادگی خواهم داشت. &amp;nbsp;برای همین است که با تمام لنگ در هوایی و سگ دوهای این روزها، من لبخند به لب مصداق مثال زدنی آرامش و خوشبختی هستم میان دوستانم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;این با تمام نکات مثبتش یک جایش می لنگد، یک صدای گنگی از درونم چیزی می گوید که نمی فهمم، یک چیزی شبیه به بیدار بیدار بیدار شو، سیل دارد می آید.&amp;nbsp;این صدای نامفهوم را که می خواهد مرا از خواب خرگوشی بی خیالی به در بیاورد بگذار کنار کابوس های شبانه ام، از جنگ و خون ریزی و سیل و آسمانی که شکافته می شود و زمینی که از هم متلاشی می شود و انگار تمام صحنه های قیامتی که توصیف شده یکجا اگر نه هرشب اما مدام به خوابم می آید. من اما دلم نمی خواهد از این خواب بیخیالی بیدار شوم. این حالت مستی که می گوید بگو بیاید ببرد ما را چه باک.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;سه. این روزهای زندگی ام شده کتابی که حوصله ی خواندش نمی آیدم، صفحات را با بی میلی ورق می زنم به دنبال کلمه ای یا جمله ای که مشتاقم کند به ادامه ی خواندن ، لم داده ام و توی چرت و میان اشک های خمیازه کلمات را چند خط درمیان دنبال می کنم به امید اینکه مشکلات کلیشه و همیشه بزرگ شده ی قهرمان داستان تمام شود، آنهایی که زیادی داستانی بودن یا کلیشه واری مهوعشان توی ذوقت می خورد و می خواهی تمام شود آن نقطه ی به اصطلاح اوج که برسی به جادوی زندگی خفته میان روزهای عادی، آدم های معمولی، زندگی هایی که نه با ماجرا که به سادگی شان پیچیده و رمزآلود باشد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;این روزهام را دارم تنها ورق می زنم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7711209326115048990-4594703595086918889?l=nc-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://nc-h.blogspot.com/feeds/4594703595086918889/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7711209326115048990&amp;postID=4594703595086918889&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/4594703595086918889'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/4594703595086918889'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nc-h.blogspot.com/2011/05/blog-post.html' title='تنها ورق می زنم'/><author><name>Haniyeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01442726876415256820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://3.bp.blogspot.com/-DjnZtQ5-e2w/Tn8dw4CKcLI/AAAAAAAAAIY/QBAKzG3h7dE/s220/314655_203133853086237_100001688711147_508271_377685230_n.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7711209326115048990.post-134574699177366190</id><published>2011-04-12T16:32:00.001+02:00</published><updated>2011-04-12T16:33:01.256+02:00</updated><title type='text'>ME</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; line-height: 14px;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;Dear Me inside me, please stop talking to me, because your voice is distroying me and the Me outside of me.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 11px; line-height: 14px;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7711209326115048990-134574699177366190?l=nc-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://nc-h.blogspot.com/feeds/134574699177366190/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7711209326115048990&amp;postID=134574699177366190&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/134574699177366190'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/134574699177366190'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nc-h.blogspot.com/2011/04/me.html' title='ME'/><author><name>Haniyeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01442726876415256820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://3.bp.blogspot.com/-DjnZtQ5-e2w/Tn8dw4CKcLI/AAAAAAAAAIY/QBAKzG3h7dE/s220/314655_203133853086237_100001688711147_508271_377685230_n.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7711209326115048990.post-8046861258034755129</id><published>2011-04-04T14:04:00.006+02:00</published><updated>2011-04-06T17:59:00.325+02:00</updated><title type='text'>در جمع ما و این بغض بی قرار جای تو خالی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: arial;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;بهار سلیطه را بازی می کند، خنده ی حضار، ساعت دو صبح به وقت استراسبورگ، امین به قهقرا می رود و نمی آید، من توی تختم در تهران مچاله شده ام و دانه دانه موهایم را می کنم به عادت قدیم، امین.ب سه بار مافیا می شود و شَکّم نمی برد، زنی در روسیه بخار پنجره را پاک می کند, دزدانه نگاه میکند به مافیای سوخته ای که تنها یک شهروند عادی بود و روزهای سوختگی را روی نقشه ی جهانش خط می زند، تعداد ما کم است و دکتر کسی را شفا نمی دهد، من آرزو را بازی می کنم، زنی در آمستردام دنبال کافه ای می گردد که هرگز ندیده، نامی تنها و قراری، مادرم در تهران چشمایش باد میکند در رویای انگلیس، خواهرم زانوهایش در رویای تهران، من سرم از این رفت و نیامدها، زهرا پیشگامان عرصه ی هنر را خوب می شناسد، بازی شان را نه، زنی درپاریس به دنبال آفریننده تا قلب مذهب سر می خورد، من توی مبل هی پایین می روم، سقوطی که تمام نمی شود، روجا شاز را نمی شناسد و چشمهایش برایم از همیشه غمگین تر است، زنی در بوستن باد ها را نفرین می کند و بهاری که نمی آید و پنجره ها را که با هر زوزه ی باد می لرزند، پدرم را سونامی می برد، من را اشک، امیررضا را خنده، و تنها هشت روز فرصت دارم که پیدایش کنم میان این همه جنازه، از من وان یکاد می خواهد که بنویسم برایش روی کاغذ که زنده پیدا شود میان آوارِ لجن، اسپینوزا توی گوشم لالایی می خواند و من وان یکاد یادم نمی آید، آهنگِ خواندش یادم هست، آهنگش را نمی شود نوشت اما، من فقط زار می زنم و تا آمستردام می دوم، او فرار می کند، وان یکادِ من نصفه می ماند، مرثیه مرا دنبال می کند حتی در بازی، من بازی اش را خوب می شناسم، زار می زنم، خنده ی حضار، سمیه مرا بهمن می کند، سهمگین می شوم و فرو نمی ریزم، فرود می آیم و هیچ از هیچ تکان نمی خورد، امین لکاته را بازی نمی کند، عکس می گیرد، از مناسک، از منی که در آرزو وا مانده ام، از خوابی که سارا را گرفته و از ما فرار می کند، از زنی که در لیونِ نرفته جا مانده، که از پاریس فرار می کند، از پانتومیمی که زندگی می شود، از زبانی که فهمیده نمی شود، از دردی که هم ندارد، از صورت جماعتی که دیونیزوس مسخشان کرده، از خنده های بی صدا، از چشمهایی که از قحط رویا خواب را تحریم می کنند، از منی که با چهار چشم هنوز دنیا دورِسرم- من به دور دنیا- می چرخد، از شبی که آلبوم می شود توی کتاب چهره ها، و من هیچ چهره ای را باز نمی شناسم در این شربِ مداااااااااااااااااام، نه حتی خودم.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7711209326115048990-8046861258034755129?l=nc-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://nc-h.blogspot.com/feeds/8046861258034755129/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7711209326115048990&amp;postID=8046861258034755129&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/8046861258034755129'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/8046861258034755129'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nc-h.blogspot.com/2011/04/blog-post_04.html' title='در جمع ما و این بغض بی قرار جای تو خالی'/><author><name>Haniyeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01442726876415256820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://3.bp.blogspot.com/-DjnZtQ5-e2w/Tn8dw4CKcLI/AAAAAAAAAIY/QBAKzG3h7dE/s220/314655_203133853086237_100001688711147_508271_377685230_n.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7711209326115048990.post-4009174101493264078</id><published>2011-04-01T14:04:00.004+02:00</published><updated>2011-04-01T16:48:45.216+02:00</updated><title type='text'>عینک- هویتی دیگر</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: arial; font-size: large;"&gt;یک. عینکی شدم، بعد از یک دوره سردرد های بی درمان سر از چشم پزشکی درآوردم، دکتر باورش نمی شد که تا به حال عینک نداشته ام، چشم راستم یک نمره دوربین است و نیم نمره آستیگمات، همان چشمی که ظاهرا اول با آن دنیا را می بینم، می گویند چپ دست ها افراد را اول با چشم راست می بینند، راست دست ها با چشم چپ، همان چشمی که همیشه موقع سردرد های میگرنی درد می گیرد، همان نیمکره که ظاهرا فعال تر است و همیشه درد می کند، این نصف شده گی حالا بیشتر معنی دارد، انگار نصف بدنم زودتر دارد پیر می شود، وقتی درد نیمکره ی راست مغزم را فلج می کند سرانگشت هایم را می گذارم روی گیج گاهم تا بالای گوش و فشار می دهم آنقدر که شاید انگشتانم برود تو، نیمکره را بر دارد بیاندازد دور، مثل همان خوابی که دیدم چند وقت پیش که یک کلیه ام را در آورده اند داده اند دستم می گویند دیگر کار نمی کند، بزرگ بود اندازه ی یک کف دست و چروک خورده و سیاه. بعدش حتما از این نصف شده گی خلاص می شوم. می شوم یک چپ مغزِ آرام و بی سردرد. بهتر بخوابم شاید، عینک نداشته باشم، بهتر فکر کنم، بهتر باشم اصلا.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: arial; font-size: x-small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: arial; font-size: x-small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: arial; font-size: x-small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: arial; font-size: x-small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: arial; font-size: x-small;"&gt;&lt;div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;دو. نوشتن قبلا ساده تر بود، حالا جانم بالا می آید، انگار هرکلمه بار حقوقی دارد برایم، با هزار اکراه می آید، با شک، این عینک زدن هم بی تاثیر نیست، کلمه ها پیشتر کناره های محوی داشتند که توی هم گم می شد، می شد معانی دیگر از آن برداشت کنار دیگری، کلمه ها برایم خاصیت رنگ ها را داشت، خوشم می آمد از ترکیب کردنشان، کنار هم نشاندنشان، از نسبی بودنشان، حالا کلمه ها وضوح دارند، مرز دارند، تیزی لبه هایشان توی چشمم می خورد، می ترسم از نوشتن، ظریف شده ام، دقیق، هی نگاه میکنم، سبک و سنگین می کنم، دستم به انتخاب نمی رود، به گفتن، نوشتن، وسواس گرفته ام انگار، همه چیز به چشمم می آید، مثل قبل ها نمی گذرم، رها کردن و رد شدنم نمی آید.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;سه. دو ماه دیگر قدم در آخرین سال دهه ی دوم عمرم می گذارم، بیست و نه سال تمام می شود، زنی شده ام آرام، با موهای بلند و سیاه و عینکی با قاب کامل مشکی روی صورتم، عینک را که گذاشتم انگار پازلی از یک زن آرام و &amp;nbsp;سر به راه تکمیل شد، به چشمم نمی آمد این همه تغییر، حالا توی ذوقم می خورد، آخرین تصویر از خودم دختری پر سرو صدا و پر انرژی است، با موهای کوتاه پسرانه، چموش، جسور، صبح تا شبش را توی دانشگاه می گذراند، توی کارگاه عکاسی و چاپ دستی، فکر می کند که هرکار دلش بخواهد می تواند انجام دهد، کافیست بخواهد، مطمئن، به خودش به توانایی هایش، در طول یک سال برای چهار فستیوال کار می فرستد، هر چهار فستیوال کارش را انتخاب میکند، توی مصاحبه ی تلویزیونی اش وقتی می پرسند فکر می کردی کارت به جشنواره راه پیدا کند می گوید راستش را بگویم بله!!! &amp;nbsp;کلی برنامه دارد، می خواهد مستقل شود، از خانواده جدا شود، حواسش هست اما که دل آنها را نشکند، می خواهد از کشورش برود، که بهانه ی استقلالش دوری باشد نه سرکشی. فاصله ی تصمیم تا رفتنش پنج سال می شود، پنج سال انگار در پیله مانده باشد. حالا به تصویر خودم توی آینه نگاه میکنم، زنی شده ام آرام، با موهایی بلند که گاهی برخلاف گذشته مدلی هم به موهایم می دهم، آرام حرف میزنم، متین، از آنهمه بی شرمی و راحتی در حرف زدنم هیچ نمانده، در نوشتن که دیگر هیچ، آن جسارت در نوشتن که رابطه های جدیدی برایم ساخت و مسیر زندگی ام را عوض کرد، شده وبلاگی تخته شده و فایل هایی متروک، از آن بی ادبی مورد علاقه ی پسران دور و برم که ارتباط با من را برایشان راحت میکرد هم اثری نیست، حالا دوستانم با رعایت جلویم حرف می زنند، من بیشتر. داریم با بچه ها بحث میکنیم، بالا می گیرد و یک چند ساعتی طول می کشد، امین وسط بحث می رود توی اتاق، آخرش می آید می گوید جق -جلق- فکری دست جمعی خوبی زدید، موذب می شوم، یادم می آید اولین بار خودم این اصطلاح را گفتم، جق فلسفی، چهار سال پیش، ساخته ی خودم بود و بچه ها چه خوششان آمد، حالا از شنیدنش خجالت میکشم، از خجالت کشیدن خودم چندشم می شود. عقم می گیرد که از کی اینطور شدم. تصمیم گرفته ام حقوق بخوانم، غم نان ندارد، و کلمات بار مسئولیتشان را از قانون می گیرند، هنر حرف تازه می خواهد و اعتماد به درستی حرفی که می زنی، فرض اگر اولی را داشته باشم- فرض- &amp;nbsp;دومی در من به تمامی از بین رفته. &amp;nbsp;نمی گویم هر که در هنر کار می کند حالا حرف تازه دارد یا جسارت، من هر دو را برای خودم می خواهم، باز همان قانون همه یا هیچ، برای همین است که کارِ کمتر کسی به چشمم می آید، حرفِ تقریبا هیچ کس!!! آن کمال گرایی که پیشتر گفته بودم بیشتر از آنچه فکر میکردم مرا و زندگی مرا عوض کرده. از ارایه کردن کارم پرهیز کردم در تمام این سالها، به خصوص هشت سال اخیر، یعنی سال دوم دانشگاه تا به حال، به این امید که برسم به آن جا که خودم از خودم راضی باشم، نه تنها نرسیدم که خودم را هم از دست داده ام. تصمیم جدیدم هم تصویر مرا از زنی آرام و مقرراتی و داخل چهارچوب کامل می کند. فکر می کردم می روم داخل پیله و پروانه می شوم، مگس شده ام حالا و عجیب از خودم بیگانه ام. مگس ها همیشه در ذهنم عینک داشتند، شاید به خاطر تصویری است که مگس کارتون نیک و نیکو از بچگی توی سرم ساخته. مگس شدنم را اما خوش ندارم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;چهار. جلوی آینه دستشویی ایستاده بودم و داشتم آرایش می کردم، داشت کتاب می خواند، گفتم تا به حال شده احساس کنی مرده ای، یعنی احساس زنده بودن نکنی، گفت مگر می شود کسی این احساس را تجربه نکرده باشد تو خودت نشده بوده برایت تا به حال؟ جا خوردم از جوابش، او را ذاتا آدم مثبتی دیده ام، آدمی سرشار از نیروی حیات، البته سوالم وجود این احساس نبود که حالا جوابش دهانم را بسته باشد، ادامه دادم : نه همه دارند حتما، اینبار اما برایم خیلی طولانی شده، ماه هاست که احساس زنده بودن ندارم، گفت چون انگیزه نداری، برنامه نداری، گفتم دارم، تصمیم به حقوق خواندن و شروع یک زبان تازه به عنوان زبان چهارم یعنی انگیزه دارم، گفت ذوق نداری اما، گفتم اینکه ذوق ندارم از اثر همین مرده گی است که دارم می گویم نه اینکه چون ذوق ندارم است که احساس مرده بودن می کنم. یکهو موقعیت خودم برای خودم روشن تر شد، چیزی در من مرده، برای همین است که این انگیزه ها و کارها و تصمیم ها به هیجانم نمی آورد، روحم نمی دهد، انگار به مرده ای ویتامین تزریق کنی، اثر نمیکند، ترسیدم، از چیزی که پیشتر در من بوده و حالا مرده و نمی دانم حتی چه بوده. ترسیدم و برای خودم بغض کردم، حتی اشکم هم آمد و آرایش تازه را کمی خراب کرد، زود جمعش کردم، نهایت سوگواری ام برای خودم اشکی بود که توی چشمم پر شد و با یک گوش پاک کن جمعش کردم. فکر کردم نه حتما مرده ام که دیگر حتی برای خودم هم گریه ام نمی گیرد. یاد ''زندگی در پیش رو'' &amp;nbsp;رومن گاری افتادم، آنجا که کودکِ راوی جنازه ی پیرزنی را که از بچگی سرپرستی اش را داشته به اتاق امن یهودی خود زن می برد، اتاقی نمور و تاریک در زیر زمین خانه، و هر روز می رود پیشش و آرایشش می کند و بهش عطر می زند تا بوی عفنش توی ذوق نزند، که باور نکند مردنش را، که فاحشه ی پیرِ مهربانش زنده مانده باشد، باشد. من با مرده ی خودم اینکار را کرده ام، برنامه های تازه برایش نوشته ام که دوست ندارد، بهش نمی آید، می خواهم گذشته را برایش زنده کنم نمی توانم، حتی تصمیم برای کوتاه کردن دوباره ی موهایم به عمل نمی رسد، فکر میکنم قیافه ام مضحک می شود، با عینک خیلی هم بیشتر، و دلم می گیرد از خودم، من که زمانی عاشق صورت خودم بودم با موی کوتاه.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;پنج. عینک را که زدم خیلی چیزها برایم روشن شد، حتی این که چه در من مرده. آن چیزی که در من مرده خودِ منم انگار، منِ پیش از این، منِ دخترِ سرکش و جستجو گر، منِ دخترِ کمال گرای بی آرام و قرار. منِ یاغی، منِ دخترِ میان نوجوانی تا زنی متاهل. منِ گذشته، به قولِ رویایی منِ گذشته امضا. این مردن تدریجی بوده، توی همان دوران پیله گی، این پنج سالِ انتظار شاید برای کندن و آمدن و مستقل شدن، پیله ای که قرار بود منِ دیگری بزاید اما...این منِ تازه تازه گی اش توی ذوقم می خورد، به دلم نمی نشیند، باورش نکرده ام و هنوز نمی توانم زندگی کنمش، ولی مرده ام مرده، زنده نمی شود دیگر. دلم نمی آید هنوز اما... رهایش میکنم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7711209326115048990-4009174101493264078?l=nc-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://nc-h.blogspot.com/feeds/4009174101493264078/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7711209326115048990&amp;postID=4009174101493264078&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/4009174101493264078'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/4009174101493264078'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nc-h.blogspot.com/2011/04/blog-post.html' title='عینک- هویتی دیگر'/><author><name>Haniyeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01442726876415256820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://3.bp.blogspot.com/-DjnZtQ5-e2w/Tn8dw4CKcLI/AAAAAAAAAIY/QBAKzG3h7dE/s220/314655_203133853086237_100001688711147_508271_377685230_n.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7711209326115048990.post-30497719657511260</id><published>2011-01-23T23:38:00.001+01:00</published><updated>2011-01-28T20:09:13.654+01:00</updated><title type='text'>من دلم نمی خواهد بمیرم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;می گویم نمی خواهم بمیرم، می گوید وقتی کسی نخواهد که بمیرد نمی میرد، می گویم مزخرف است این همه آدم که هر روز می میرند یعنی خواسته اند که بمیرند، می گوید آره، می گویم من اما اگر مردم تو بدان که نمی خواستم که بمیرم، می خندد. درست است که چند هفته ای است که عمیقا افسرده ام و هی روز به روز بدتر می شود و من هی روز به روز با دنیا و خودم و اطرافیانم غریبه تر می شوم، درست است که تمام شور و عشق و هیجان زندگی در من مرده، درست است که بیشتر وقتم را توی رختخواب می گذرانم، درست است که دیگر حوصله هیچ چیز و هیچ کار را ندارم، درست است که غذا درست کردنم نمی آید، خانه تمیز کردنم، به گل آب دادنم، شمع روشن کردنم، درس خواندم، قدم زدنم، خندیدنم، حرف زدنم، درست که آینده ی نیامده حوصله ام را سر می برد و دیگر حتی ذوق بچه ی نیامده دلم را نمی لرزاند، درست که هیچ چیز خوشحالم نمی کند و درست که همه اش می خواهم تنها باشم و بخوابم که صدایی که درون من مدام حرف می زند خفه خون بگیرد، درست است که افتاده ام روی قرص های ضد اضطراب و افسردگی که خوابم را آنقدر عمیق کند که خواب یادم نماند- که می ماند- درست که هیچ چیز و هیچ کس انگیزه ی زندگی کردنم نیست این روزها، اما دلم نمی خواهد بمیرم. حالا اگر بمیرم هیچ گهی توی زندگی ام نخورده ام، وقتی می گویم هیچ یعنی هیچ، یعنی هیچ چیزی که وقتی به آن فکر کنم بزنم روی شانه ی خودم و بگویم آفرین، تو این کار را کردی، کار هرکسی نبود. می گوید افسرده ای که کرده هایت به چشمت نمی آید، توقعت بالاست و چه و چه، مهم نیست دیگران چه می گویند احساس حالای من از زندگی این است و بدتر اینکه فکر میکنم کاری هم نیست که آدم بکند که بشود به آن گفت کاری، همه چیز به نظرم بی ارزش و بی معناست، هیچ کاری انگار ارزش این را ندارد که برایش انرژی بگذاری، می گوید فکر می کنی هدفت از زندگی چیست میگویم هیچ، می گوید توانایی های خاص تو چیست؟ میگویم هیچ توانایی خاصی ندارم. می گوید نهیلیست شدی. می گویم هرچه تو بگویی فرق نمی کند اسمش چه باشد این شدم. او سعی می کند حالم را بهتر کند، من اما انگار روحم مرده هیچ تلاشی بر آن اثر نمی کند، انگار افتاده ام توی حبابی که هیچ انرژی مثبتی بهم نمی رسد، همین است که فکر می کنم دارم می میرم، حتما قبل مردن آدم اینطور می شود، روحش می میرد، میلش را به زندگی و وابسته گی هایش از دست می دهد بعد تنش می میرد. داشتم می گفتم دلم نمی خواهد بمیرم، چرا؟ شاید چون زمانی بود نه چندان دور که زندگی اینقدر بی مزه و بی انگیزه نبود برایم. چیزهایی بود که مرا می کشاند، چیزهایی که شادم می کرد، چیزهایی که ارزش داشت برایم، چیزهایی که به آن بند بودم، قوانینی که برای خودم داشتم، قوائدی که بر اساسش زندگی میکردم. فکر میکنم شاید بشود به آن دوران برگشت، شاید این افسردگی موقت باشد و روزی بیاید که دوباره تنم میل به کندن از رختخواب داشته باشد به جنبش، دلم بخواهد از ته دل بخندم و بتوانم که بخندم، و کاری باشد که وقت و انرژی ام را بگیرد و تا تمامش نکرده ام آرام نشوم مثل آن روزها. امید به زندگی دوباره مرا می کشد به میلِ به حیات وقتی این روزها با تمام وجود مرگ را احساس می کنم، وقتی هر لحظه که از جلوی چشمم می گذرد فکر می کنم شاید این بار آخر است و این آگاهیِ مدام دارد دیوانه ام می کند. دارم می روم ایران و دلم هی شور می زند، فال حافظ گرفته ام و هربار بدتر از قبل مرا به غنیمت شمردن این روزهایم نصیحت کرده و اینکه نمی مانند. قهرم گرفته و ترسم و مدت هاست سراغش نمی روم. داشتم بلیط می گرفتم و نمی دانم چرا قلبم توی دهانم بود از دلشوره. گفتم از نا امنی پروازهای ایران است حتما. اینقدر این پا و آن پا کردم که آخر پناه آوردم به قرآن انگلیسی توی کتابخانه، باز می کنم نوشته مرگی که از آن فرار می کنی همانا به سراغت می آید. یخ می زنم. فکر میکنم خوب چه کار می شود کرد، فرار؟ از مرگ؟ احساس ناتوانی می کنم در قبال مرگ، بلیط را میگیرم. امروز با پدرم حرف می زنم می گوید با مادرت نشسته بودیم گفتم بگذار برای مادرت تفالی بزنم به حافظ، در آمده نزدیکی از تو می میرد گفتم چه کاری بود، فکر میکنند شاید داییم که توی بیمارستان است قرار است بمیرد، من دلم می رود به خودم. باز فکر میکنم نمی خواهم بمیرم. این که من افسرده ام &amp;nbsp;و میلم به زندگی هر روز کمتر می شود نشان نزدیک شدن مرگم است یا خودش دلیل اینکه مرگ را نزدیک ببینم؟ وسواس گرفته ام و علم به اینکه وسواس گرفته ام حالم را از خودم بهم می زند، فکر می کنم فرض کن سفرت به ایران سفر مرگت باشد حالا چه کار میکنی، هیچ کاری اما نمی آید به ذهنم که بخواهم قبل مردنم انجام دهم اما برای خودم گریه میکنم. برای دختری که دیگر میل به زندگی ندارد و اما دلش نمی خواهد بمیرد، می خواهد خوب شود، شاد باشد، زندگی کند، تجربه کند، بسازد، من برای خودم گریه میکنم و دلم می سوزد برای دختری که بی هیچ انگیزه اما با آرزوی زندگی بمیرد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: arial; font-size: x-small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: arial; font-size: x-small;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;شاید واقعا قرار است بمیرم کسی چه می داند، شاید این پست آخرم باشد قبل از مرگ، شاید پست اولم باشد چنین افسرده.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7711209326115048990-30497719657511260?l=nc-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://nc-h.blogspot.com/feeds/30497719657511260/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7711209326115048990&amp;postID=30497719657511260&amp;isPopup=true' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/30497719657511260'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/30497719657511260'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nc-h.blogspot.com/2011/01/blog-post_23.html' title='من دلم نمی خواهد بمیرم'/><author><name>Haniyeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01442726876415256820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://3.bp.blogspot.com/-DjnZtQ5-e2w/Tn8dw4CKcLI/AAAAAAAAAIY/QBAKzG3h7dE/s220/314655_203133853086237_100001688711147_508271_377685230_n.jpg'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7711209326115048990.post-2251208342511756470</id><published>2011-01-16T11:59:00.002+01:00</published><updated>2011-01-16T18:20:16.463+01:00</updated><title type='text'>آدم ها آدمند</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;ـ حرفم نمی آید، نوشتنم هم، آدم ها وابسته تر از آن تصویر بی قید وبندی هستند که ازشان در سرم سالها نگه داشته ام، این را حالا می فهمم، تن که برود، یا نه اصلا بماند اما کمی از دلت درگیر شود دیگر کندن معنا ندارد، امیر داستان دوستی سه ساله و جدایی خودش و مهسا را میگوید، انگار داستان ما، گریه ام می گیرد از این همه داستان مشترک، یک سال گذشته، آن دختر حالا ازدواج کرده و اما امیر هنوز فراموش نکرده، می گوید میداند که مهسا هم هنوز درگیر است، حرفش را باور می کنم. عکسهایش را نشانمان میدهد، با جزییات دردهای رفته را شرح میدهد، من قلبم خراشیده میشود، او پشیمان است که گذاشته مهسا برود، هرچند که دیگر سودی ندارد. سارا هنوز درگیر آزاد است، امین هنوز گاهی درگیر مورگن، من هنوز درگیرِ... دل آدم ها که گیر میکند جوش میخورد، گوشت و خون است، به هم پیوند میخورد بعد که میخواهی جدایش کنی باید سلاخی اش کنی، دیگر مرز میان دل ها معلوم نیست، منصف باشی نصفش میکنی، نصف مال او نصف مال تو، و همیشه در سهم تو از خون و گوشت او مانده در سهم او از تو.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: arial; font-size: x-small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: arial; font-size: x-small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: arial; font-size: x-small;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;ـ فرق نمی کند این دل وصل که باشد، من هنوز با ترحمی آمیخته با ترسی کودکانه از مادرم حرف شنوی دارم، هنوز جایی که کاری از من می خواهد که باب میلم نیست نمی توانم نه بگویم، ترکیبی از دلسوزی و احترام و ترس. حالا می فهمم که آن رویای نوجوانی که بروم روزی و جدا شوم از خانواده و دیگر پشت سرم را نگاه نکنم توهمی خام بیشتر نبوده که حالا که رفته ام و دورم و می توانم جدا شوم هم هنوز بندهایی مرا حتی سخت تر از پیش پیوند میزند. حالا دارد باورم می شود که انگار آنهمه ترس از جدا شدن از کسانی که دوستشان داشته ام، آنهمه ترس از اینکه روزی رهایم کنند، ترسی عمیق که از کودکی با ناسازگاری های پدر و مادرم در من ریشه دواند و در تمام رابطه هایم مرا رها نکرد ، بی مورد و بیجا بوده است.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;ترسی آنقدر قوی که با کوچترین بویی از جدایی مرا می کشاند به پیشواز، به رفتن پیش از ترک شدن، ترک شدنی که شاید هیچوقت درکار نبود رفتنی که تنها ترسِ من بود و توهمِ من. توهمی که به خاطرش عزیز کرده های زندگی ام را تنبیه کردم، تنبیهی گاه به بزرگی رفتن. جدایی.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;ـ آدم ها سخت جدا می شوند، این را حالا بهتر می فهمم، وقتی که فردای هر شبی که او به خوابم می آید با زمین و زمان قهرم می آید. وقت هایی که حتی با خودم بیگانه می شوم. آدم ها سخت جدا میشوند و این برای من یعنی آغاز اعتماد. یعنی اعتماد به دوستی ها به عشق به خانواده. این برای من یعنی درسی بزرگ، تجربه ای که برایش بهای زیادی پرداختم، به قیمت معصومیتی که درخودم شکستم، سلاخی کردنی که یاد گرفتم و دل هایی که بریدم از خودم و دیگری و دیگران که یاد بگیرم آدم ها آدمند، سخت دل می کنند، سخت می روند.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7711209326115048990-2251208342511756470?l=nc-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://nc-h.blogspot.com/feeds/2251208342511756470/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7711209326115048990&amp;postID=2251208342511756470&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/2251208342511756470'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/2251208342511756470'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nc-h.blogspot.com/2011/01/blog-post_16.html' title='آدم ها آدمند'/><author><name>Haniyeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01442726876415256820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://3.bp.blogspot.com/-DjnZtQ5-e2w/Tn8dw4CKcLI/AAAAAAAAAIY/QBAKzG3h7dE/s220/314655_203133853086237_100001688711147_508271_377685230_n.jpg'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7711209326115048990.post-4057491815960693523</id><published>2011-01-05T19:14:00.001+01:00</published><updated>2011-01-05T19:45:12.283+01:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شعر'/><title type='text'>من، زنی جامانده از عصر یخی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: arial; font-size: x-small;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;باد می آید، تو هستی&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;و سوز ما را به هم می دوزد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;همچون هزار هزار سال&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;چشمان خورشید&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;به زمین&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;من با تو سده ها را زیسته ام&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;و تمام عصر یخی را&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;به انتظار بهار&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;در آغوش تو بخواب رفته ام&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;این شعرِعاشقانه نیست&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;این یک بهانه است&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;برای هزارسالِ دوباره زیستن&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;بی&amp;nbsp;خورشید&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;برای تداوم من&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;زنی جامانده از عصر یخی&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;در کوچه پس کوچه های سرد پاریس&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7711209326115048990-4057491815960693523?l=nc-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://nc-h.blogspot.com/feeds/4057491815960693523/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7711209326115048990&amp;postID=4057491815960693523&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/4057491815960693523'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/4057491815960693523'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nc-h.blogspot.com/2011/01/blog-post.html' title='من، زنی جامانده از عصر یخی'/><author><name>Haniyeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01442726876415256820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://3.bp.blogspot.com/-DjnZtQ5-e2w/Tn8dw4CKcLI/AAAAAAAAAIY/QBAKzG3h7dE/s220/314655_203133853086237_100001688711147_508271_377685230_n.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7711209326115048990.post-8407215924880746338</id><published>2010-12-26T16:20:00.000+01:00</published><updated>2010-12-26T16:20:18.842+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: arial;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;همیشه فکر می کردم با صادق بودن می شود صداقت داشتن را یاد داد. حالا می فهمم اما که آنکسی که در رابطه اش با تو صداقت ندارد، از صداقت تو آسیب می بیند. اصلا چون از صداقت آسیب می بیند است که با تو صادق نیست، در واقع با تو همانطور رفتار می کند که دوست دارد تو با او رفتار کنی. او دروغ می گوید و دروغ می خواهد، راستش را بگویی دردش می آید. فرار می کند. انگت می زند. حالا یاد گرفته ام که با کسی که با من صادق نیست صادق نباشم. صداقت را یاد نمیگیرد، می شکند تنها و فرو می ریزد و تو گناهکار باقی می مانی به جرم صداقت با کسی که با تو صادق نبوده است.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7711209326115048990-8407215924880746338?l=nc-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://nc-h.blogspot.com/feeds/8407215924880746338/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7711209326115048990&amp;postID=8407215924880746338&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/8407215924880746338'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/8407215924880746338'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nc-h.blogspot.com/2010/12/blog-post_26.html' title=''/><author><name>Haniyeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01442726876415256820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://3.bp.blogspot.com/-DjnZtQ5-e2w/Tn8dw4CKcLI/AAAAAAAAAIY/QBAKzG3h7dE/s220/314655_203133853086237_100001688711147_508271_377685230_n.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7711209326115048990.post-181546174068078381</id><published>2010-12-18T14:11:00.003+01:00</published><updated>2010-12-18T14:31:58.542+01:00</updated><title type='text'>میان ماه من تا ماه گردون/تفاوت از زمین تا آسمان است</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: arial; font-size: x-small;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;فرق هست میان آنکه شعر می گوید و آنکه شاعرانه زندگی می کند، میان آنکه احساس را به کلمه می کشد و آنکه زندگی اش می کند. فرق هست میان آنکه چند صباحی یکبار چشمه اش می جوشد و کلماتی از او به یادگار می ماند با او که گفتار و کردار و خوی اش همه شاعرانه گی ست.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;فرق هست میان لب هایی که بی هیچ پیرایه مدام بر دست و پایت بوسه می نشاند و می خندد از لذت و می خنداند تا لبانی که تو را به بزرگی خیال وارِ پرزرق و برقی لقب می دهد.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;فرق هست میان آنکه در همخانه گی تو دلتنگ توست با او که در هزار&amp;nbsp;فرسنگ فاصله تو را نزدیک می بیند.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;فرق هست میان زندگی با تخیل&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;فرق هست میان شاعرانگی با واقعیت&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;فرق هست که از کدام دسته باشی یا با کدام دسته زندگی کنی&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;فرق هست میان آنکه عاشقانه شاعرانگی می کند و آنکه شاعرانه عاشقی&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;من اما گنج یافته ام انگار&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;باور ندارم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;این همه لذت را&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;عشق را&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;باور را&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;آرامش و اعتماد را&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;من هنوز از شاعران می ترسم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;من هنوز دلم می شکند از شعری که با نام من باشد و به کام دیگری&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;من هنوز این همه فرق را باور ندارم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;این همه خوشبختی را&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;که ''او'' برایم به ارمغان آورده است&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;او که می پرسد دوست داشتی شاعرت بودم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;و من که صادقانه می گویم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;''نه''&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;که تو تمامیت شعر را زندگی می کنی&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;و این ''تمام'' آن چیزی است که یک زن می خواهد.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7711209326115048990-181546174068078381?l=nc-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://nc-h.blogspot.com/feeds/181546174068078381/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7711209326115048990&amp;postID=181546174068078381&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/181546174068078381'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/181546174068078381'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nc-h.blogspot.com/2010/12/blog-post_18.html' title='میان ماه من تا ماه گردون/تفاوت از زمین تا آسمان است'/><author><name>Haniyeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01442726876415256820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://3.bp.blogspot.com/-DjnZtQ5-e2w/Tn8dw4CKcLI/AAAAAAAAAIY/QBAKzG3h7dE/s220/314655_203133853086237_100001688711147_508271_377685230_n.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7711209326115048990.post-353776442490978092</id><published>2010-12-11T17:18:00.003+01:00</published><updated>2010-12-12T15:46:18.667+01:00</updated><title type='text'>چشمهایش</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: arial; font-size: x-small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: arial; font-size: x-small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: arial; font-size: x-small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: arial; font-size: x-small;"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_y2wHfR0_8Yo/TQOjx5DO9VI/AAAAAAAAAHo/DyRAY8TJ0Y0/s1600/IMG_6682+copy.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em; text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="clear: right; float: right; font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; margin-bottom: 1em; margin-left: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="265" src="http://2.bp.blogspot.com/_y2wHfR0_8Yo/TQOjx5DO9VI/AAAAAAAAAHo/DyRAY8TJ0Y0/s400/IMG_6682+copy.jpg" width="400" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;چشمهایت&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;آن قهوه ای چشمهایت&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;تموز مرداد است&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;بر سفیدیِ بهمن&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;آن وقت که می خندی&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7711209326115048990-353776442490978092?l=nc-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://nc-h.blogspot.com/feeds/353776442490978092/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7711209326115048990&amp;postID=353776442490978092&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/353776442490978092'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/353776442490978092'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nc-h.blogspot.com/2010/12/blog-post_11.html' title='چشمهایش'/><author><name>Haniyeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01442726876415256820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://3.bp.blogspot.com/-DjnZtQ5-e2w/Tn8dw4CKcLI/AAAAAAAAAIY/QBAKzG3h7dE/s220/314655_203133853086237_100001688711147_508271_377685230_n.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_y2wHfR0_8Yo/TQOjx5DO9VI/AAAAAAAAAHo/DyRAY8TJ0Y0/s72-c/IMG_6682+copy.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7711209326115048990.post-8578106961664482507</id><published>2010-12-10T17:18:00.002+01:00</published><updated>2010-12-10T17:18:22.515+01:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='کالبدبازشناسی'/><title type='text'>کالبدبازشناسی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: arial; font-size: x-small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;span style="border-collapse: collapse;"&gt;&lt;span style="color: #222222;"&gt;&lt;span style="color: black;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;آمده ام از شهری که بر دیوارهاش حک شده که قلم شمشیر ماست ، که خون بر شمشیر پیروز است، و حق بر باطل.&lt;br /&gt;از شهری می آیم که خون بر قلم پیروز است&lt;br /&gt;و خون حق است&lt;br /&gt;و سخن باطل.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span style="border-collapse: collapse;"&gt;&lt;span style="color: #222222;"&gt;&lt;span style="color: black;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;آری از چنین شهر گلگونی آمده ام که سخن هاتان بیهوده می نماید و که قربان عید ماست و قربانی کردن آیین ما.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span style="border-collapse: collapse; font-family: arial, sans-serif; font-size: 13px;"&gt;&lt;span style="color: #222222;"&gt;&lt;span style="color: black;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7711209326115048990-8578106961664482507?l=nc-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://nc-h.blogspot.com/feeds/8578106961664482507/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7711209326115048990&amp;postID=8578106961664482507&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/8578106961664482507'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/8578106961664482507'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nc-h.blogspot.com/2010/12/blog-post_10.html' title='کالبدبازشناسی'/><author><name>Haniyeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01442726876415256820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://3.bp.blogspot.com/-DjnZtQ5-e2w/Tn8dw4CKcLI/AAAAAAAAAIY/QBAKzG3h7dE/s220/314655_203133853086237_100001688711147_508271_377685230_n.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7711209326115048990.post-8634716769108261113</id><published>2010-12-07T17:51:00.000+01:00</published><updated>2010-12-07T17:51:14.687+01:00</updated><title type='text'>مگر از سر به در شود</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;دلم هی بهم می خورد و گلویم بغض دارد اندازه ی انارهای سرخ شب یلدا. حس عجیبی است این حسی که نه که تازه و اول باره باشد اما غریب می نماید. حسی که گاهی به خوشحالی می زند برای کسی که زمانی عاشقش بودی و هنوز هم دوستش داری که کسی را پیدا کرده که دوست بدارد و دوست داشته شود. خوشحالی همراه با بغضی که انگار از باور تمام شدن رابطه ای می آید که نزدیک به سه سال هرچه داشتی کردی که یک عمر بماند و بیشتر از همه باور به همیشگی بودنش بود که حالا انگار دارد پوست از دلت می کند. باور اینکه آن باور به غلط رفته است.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: arial; font-size: x-small;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;دلم هی بهم می ریزد و بغض دارم، نیمی شادی برای او، نیمی غم برای آنچه که ساختیم و حالا چشمهای شوخ دختری دیگر به یادم می آورد که ساخته ها خراب شده و تمام.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;دیشب خوابشان را می دیدم، انگار شب عروسی بود. من هم بودم آنجا و حسادتم می شد و نمی شد. او فهمید، آمد بگوید چه مرگت است مگر خودت نخواستی. من زار می زدم اما. و او با شلنگ آبی سرد خیسم می کرد. بعد رفتیم بیرون. مسیر خانه ی من با آنها انگار یکی بود و یکی از مهمان ها می خواست ما را برساند. دخترک می خواست ببوسدش. او رویش به من بود و توی خواب دلش برایم به رحم آمد- توی بیداری که دیگر رحمی ندارد به من- و کمی موذب شد برای دلم که حسادت می کرد. با بغضی که توی خواب هم داشت گلویم را می ترکاند لبخندی زدم که یعنی همین است دیگر چه می شود کرد، ببوسش. او بوسید و من خوشحال بودم و خراب.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;لوس شده ام این چند وقت و بی حوصله، امین حالم را می فهمد و هی سعی میکند دلداریم بدهد. دلم به مهربانی هایش گرم می شود و یادم می رود این حس عجیب تازه شناخته را، دوباره شب که می شود اما آوار خاطره ها باز بر سرم...&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;من کسی را دارم حالا شبیه به خودم، دوستم دارد و دوستش دارم و زندگیمان آرام و بی دغدغه می گذرد. او کسی را دارد حالا شبیه خودش. و زندگی اش چطور نمی دانم اما می گذرد لابد بهتر از قبل. اما بعضی آدم ها هستند در زندگی آدم که آمدنشان رفتنی ندارد، که مهم نیست چه رابطه ای داشته ای قبل ها یا نداری حالا، جایشان در قلب و ذهن آدم ثابت می ماند. خاطراتشان کمرنگ نمی شود، حرمت و عزتشان هم. بعد وقتی آن آدم با تو همان می کند که می خواستی با قبل تر هایش بکند و نکرد و همان چه آتشی که نشد میانتان، دلت به درد می آید. &amp;nbsp;دلت نمی خواهد خوار چشمش باشی اما نمی خواهی کسی از معدود کسان ثابت در ذهن تو اینطور با تو بیگانه شود که حتی از این که کجا دارد روزش را شب می کند هم بیخبر بمانی.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;این روزها هوا اینجا سرد است، برفی که مدام می بارد و آسمانی که خاکستریست همیشه مثل دلی که انگار نمی خواهد بکند از درد چیزی که روزی بود و قرار بود بماند و حالا نیست. دلم هوای بهاری می خواهد. هوای تازه ی بی خاطره. این روزها اما انگار هوای همه جا رنگ خاکستر گرفته، از آسمان آلوده ی تهران تا آسمان ابری استراسبورگ.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7711209326115048990-8634716769108261113?l=nc-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://nc-h.blogspot.com/feeds/8634716769108261113/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7711209326115048990&amp;postID=8634716769108261113&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/8634716769108261113'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/8634716769108261113'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nc-h.blogspot.com/2010/12/blog-post_07.html' title='مگر از سر به در شود'/><author><name>Haniyeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01442726876415256820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://3.bp.blogspot.com/-DjnZtQ5-e2w/Tn8dw4CKcLI/AAAAAAAAAIY/QBAKzG3h7dE/s220/314655_203133853086237_100001688711147_508271_377685230_n.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7711209326115048990.post-4028883639066562445</id><published>2010-12-02T14:49:00.000+01:00</published><updated>2010-12-02T14:49:56.459+01:00</updated><title type='text'>''او'' حق دارد.</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;شهلا جاهد هم اعدام شد. درست یا غلط، به حق یا ناحق، یک چیز اما همچنان ثابت است، نگاه به زن به مثابه ی قربانی جامعه ی مردسالار. چیزی که این روزها بیشتر از همیشه در رویکرد جامعه نسبت به وقایع مختلف به چشم می خورد. در جامعه ی که تحت لوای مظلومیت و مستضعف بودن هرگونه ظلمی به قشر یا اقشار دیگر جامعه روا شمرده و نادیده گرفته می شود، زن نیز به واسطه ی ظاهر کم قدرت تر از مرد به زیر این لوا برده می شود و چه ها که از مظلومیت این جنس بر سر زبان ها نمی رود، غافل از اینکه به واسطه ی همین مظلوم انگاریِ این جنس، نه تنها شرایط ایجاد ظلم را به وجود می آوریم که ظلمی دیگر که در مواردی کاملا مشابه به جنس مرد می رود را نادیده می انگاریم و از این جهت نه تنها به دفاع از مظلوم بر نخواسته ایم که بر بی عدالتی صحه گزارده ایم. همه جا در فضای مجازی پر شده از نفرت و انزجار و وا اسفا بر ناصر محمد خانی، که مردی جان و زندگی دو زن را به بازی گرفته و آزاد به زندگی خویش ادامه می دهد، ای وای که چه ظلمی از جامعه ذکور بر نسوان می رود و چه و چه و چه... انگار نه انگار که همین چند هفته ی پیش مردی توی میدای کاج مردی دیگر را به خاطر زنی که از قضا زن شرعی خودش بود به قتل رساند و به زودی خودش در محل قتل به دار مجازات آویخته خواهد شد. در این داستان مردِ قاتل عاشق زنی بیست و هشت ساله می شود و بعد می فهمد که وی شوهر و دو بچه داشته، زن از شوهر خود جدا می شود و با او ازدواج می کند. مرد مغازه ی خود را به نام زن می کند و چندی بعد سر اختلافات مالی، زن مرد را ، شوهر خود را به زندان می انداز. بعد از مدتی که مرد در زندان است زن به سراغ او می رود و تقاضای طلاق می کند اما مرد قبول نمی کند و اصرار میکند که دوستش دارد و بماند. وقتی مرد از زندان آزاد می شود می بیند پای مردی دیگر در میان است که ادعا می کند عاشق زن &amp;nbsp;است و می خواهد با او ازدواج کند. بی بند و باری این زن و بلایی که بر سر زندگی این دو مرد آورده اینجا اما هیچ سر و صدایی نمی کند، هیچکس هیچ جا سخنی از این که او نیز باید محاکمه شود و چه و چه به زبان نمی آورد همانطور که اشتباهات زنان پرونده ی محمد خانی نادیده گرفته می شوند. ظاهرا کسانی که دم از نگاه فراجنسیتی می زنند خود چنان اسیر این نگاه جنسی هستند که پیش فرضشان در انجام خطا همیشه بر جنس مرد قرار گرفته است. همه جا مردها مقصرند و اما مرد، این جنس به ظاهر قوی که به خاطر نام جنس قوی به زیر لوای مظلومیت پسندیده ی این ملت نمی گنجد خود دچار ظلمی ایست که جامعه ی مظلوم پرور به او روا می دارد. تا کی باشد روزی که برای دفاع از حق انسان تلاش کنیم، برای حقوق برابر انسانی، برای امکانات و رفاه اجتماعی برابر، برابر نه تنها میان دو جنس، دو مذهب، دو دین، دو تبار، که برابری باشد میان انسان با انسان، فرای جنسیت و مذهب و ملیت او. روزی که دلمان برای پسری که برای امرار معاش از تحصیل باز مانده و کار می کند همانقدر بسوزد که برای خواهر وی که مدرسه نرفته و زود شوهر کرده و به سبب بی دانشی و مظلومیت زیر بار زندگی مردسالارانه با شوهری انتخاب شده دارد از دست می رود.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: arial; font-size: x-small;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;فارسی زبانی بی جنسیت است، او همیشه اوست بی هیچ نشانی از جنیست. کاش نگاهمان و فرهنگمان و سنتمان هم از زبانمان شمه ای بر می داشت.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7711209326115048990-4028883639066562445?l=nc-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://nc-h.blogspot.com/feeds/4028883639066562445/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7711209326115048990&amp;postID=4028883639066562445&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/4028883639066562445'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/4028883639066562445'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nc-h.blogspot.com/2010/12/blog-post.html' title='&apos;&apos;او&apos;&apos; حق دارد.'/><author><name>Haniyeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01442726876415256820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://3.bp.blogspot.com/-DjnZtQ5-e2w/Tn8dw4CKcLI/AAAAAAAAAIY/QBAKzG3h7dE/s220/314655_203133853086237_100001688711147_508271_377685230_n.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7711209326115048990.post-3872222822895528090</id><published>2010-11-22T18:59:00.000+01:00</published><updated>2010-11-22T18:59:00.241+01:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='وطن'/><title type='text'>سبزشوی و سبز بمانی تا همیشه</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;یک سال و دو ماهی می گذرد از ترکِ وطنم، ترکِ وطنی که همراه با ترک بسیاری دیگر بود، گذشته ای که حالا اگر نه چندان دور که اما کمی غریبه می نماید. میان هویت گم کرده و دغدغه های عاطفی و شخصی و مشکلات هماهنگی با جامعه ی جدید و اخت شدن با سیستم تحصیلی متفاوت چیزی از من اما من مانده. همانی که سبز شد و سبز ماند. همانی که مرا می کشد به هرجا و هرسو که اثری از این سبز خودنمایی می کند. انگار که از طوفانی جان سالم به در برده باشم و حالا دنبال ریشه های سالم مانده بگردم و دوباره بهم پیوند بزنم. نوشته بودم اینجا-دوم خرداد بود- که دوست دوم خرداد دیده ندارم اینجا. دوست با من دویده، گریسته، ترسیده، رمیده، فریاد کشیده ندارم اینجا، دارم حالا. که انگار طوفانی که مرا از خودم دور کرده بود طوفانی بوده همه گیر، که حالا یکی یکی هم را پیدا می کنیم. توی جلسات دور همی آخر هفته، توی کنفرانس روزنامه نگران تبعیدی، موقع پخش فیلمی بی مجوز پخش در ایران... خانه ی این، خانه ی آن. و تنها کلمه ای مشترک ما را دوباره به هم پیوند می زند، به قدرت همان هزار هزار هزار فریادِ در سکوت.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: arial; font-size: x-small;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;با بی شمار عقیده ی مخالف اما به یاد همان راهپیمایی های مشترک مهمان هم می شویم در خانه ی هم، و دوستی هامان به ساعتی چنان پر رنگ می شود که باور می کنی که از همان همپایی ها شروع شده که چنین حالا صمیمی می نماید. دوباره خبرها را به شوق دنبال می کنم، دوباره آهنگ های جنبشمان را هر روز گوش می دهم، دوباره دستبند سبزم را به دستم می بندم، و اینبار از اینکه این چنین این تفکر و نحوه ی زندگی در ما ریشه دوانده که زندگی هزار رنگ افسون گر غرب هم حتی نمی تواند کمرنگش کند دلم گرم می شود. سبز بودن یعنی نگریستن، اندیشیدن و به تعادل و انصاف عمل کردن. یعنی پویایی در عین صبر، یعنی مثل گیاه رو به رشد بودن به سمت خوبی و نور چرخیدن. این، فارغ از هرگونه جبهه گیری سیاسی برای من روشی است دوست داشتنی برای زندگی، و باور دارم که اگر این روش زیستن را یاد بگیریم، نظامی برازنده ی مردمی چنین شایسته بر سر کار خواهد آمد. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;زنده باد زندگی، زنده باد امید، زنده باد سبز.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7711209326115048990-3872222822895528090?l=nc-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://nc-h.blogspot.com/feeds/3872222822895528090/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7711209326115048990&amp;postID=3872222822895528090&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/3872222822895528090'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/3872222822895528090'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nc-h.blogspot.com/2010/11/blog-post_9557.html' title='سبزشوی و سبز بمانی تا همیشه'/><author><name>Haniyeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01442726876415256820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://3.bp.blogspot.com/-DjnZtQ5-e2w/Tn8dw4CKcLI/AAAAAAAAAIY/QBAKzG3h7dE/s220/314655_203133853086237_100001688711147_508271_377685230_n.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7711209326115048990.post-3138294887224530998</id><published>2010-11-22T11:02:00.001+01:00</published><updated>2010-11-22T11:02:41.009+01:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='کالبدبازشناسی'/><title type='text'>کالبدبازشناسی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: arial; font-size: x-small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;span style="border-collapse: collapse;"&gt;&lt;span style="color: #222222;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;از زمینی آمده ام چنان به طبع به غایت ظرافت، که از عریانی زنانش به لرزه در می آید، و بر متجاوزانش چون سنگ صبور است، و بر خون آزادی خواهانش چنان تشنه که گویی کودکی بر شیر مادر.&lt;br /&gt;آری از چنین سرزمینی آمده ام که از دروازه هایتان نمی گذرم و از سرسوزن هاتان با لبخند، و در دو انتهای فرط زیستن آیین ماست.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span style="border-collapse: collapse; font-family: arial, sans-serif; font-size: 13px;"&gt;&lt;span style="color: #222222;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7711209326115048990-3138294887224530998?l=nc-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://nc-h.blogspot.com/feeds/3138294887224530998/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7711209326115048990&amp;postID=3138294887224530998&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/3138294887224530998'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/3138294887224530998'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nc-h.blogspot.com/2010/11/blog-post_22.html' title='کالبدبازشناسی'/><author><name>Haniyeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01442726876415256820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://3.bp.blogspot.com/-DjnZtQ5-e2w/Tn8dw4CKcLI/AAAAAAAAAIY/QBAKzG3h7dE/s220/314655_203133853086237_100001688711147_508271_377685230_n.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7711209326115048990.post-6816086676520875224</id><published>2010-11-21T12:21:00.000+01:00</published><updated>2010-11-21T12:21:19.241+01:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='کالبدبازشناسی'/><title type='text'>کالبدبازشناسی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="border-collapse: collapse; font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;از سرزمینی می آیم که مردمانش خون را با خون می شویند، و که نمی گذرند از هم جز مگر چشم در برابر چشم، دست در برابر دست، جان در برابر جان. آنجا که به قصد پایین کشیدن جمشید ،ضحاک را بر تخت می نشانند و لذت انتقام را درنمی گذرند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="border-collapse: collapse;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: large;"&gt;آری از چنین سرزمینی می آیم که کینه چشم هایم را کور می کند آنچنان که بر خود زخم می زنم و که قصاص از خواستنی ترین احکام ماست.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پ.ن. درهمين روزگار بود که جمشيد را غرور گرفت و فرّه ايزدي از او دور شد. ضحّاک فرصت را غنيمت دانست و به ايران تاخت. بسياري از ايرانيان که در جستجوي پادشاهي نو بودند به او روي آوردند و بي خبر از جور و ستمگري ضحاک او را برخود پادشاه کردند. شاهنامه فردوسی&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7711209326115048990-6816086676520875224?l=nc-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://nc-h.blogspot.com/feeds/6816086676520875224/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7711209326115048990&amp;postID=6816086676520875224&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/6816086676520875224'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/6816086676520875224'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nc-h.blogspot.com/2010/11/blog-post_21.html' title='کالبدبازشناسی'/><author><name>Haniyeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01442726876415256820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://3.bp.blogspot.com/-DjnZtQ5-e2w/Tn8dw4CKcLI/AAAAAAAAAIY/QBAKzG3h7dE/s220/314655_203133853086237_100001688711147_508271_377685230_n.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7711209326115048990.post-5124021164386489717</id><published>2010-11-13T10:59:00.000+01:00</published><updated>2010-11-13T10:59:46.504+01:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='پاره شعر'/><title type='text'>که من خموشم و او در فغان و در غوغاست</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;شعله ای هست&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;کوچک&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;درست پشت قلبم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;مي سوزاند مدام، مي جوشاند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;خاموش شود، سرد می شوم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;بماند، سنگ&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7711209326115048990-5124021164386489717?l=nc-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://nc-h.blogspot.com/feeds/5124021164386489717/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7711209326115048990&amp;postID=5124021164386489717&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/5124021164386489717'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/5124021164386489717'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nc-h.blogspot.com/2010/11/blog-post_13.html' title='که من خموشم و او در فغان و در غوغاست'/><author><name>Haniyeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01442726876415256820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://3.bp.blogspot.com/-DjnZtQ5-e2w/Tn8dw4CKcLI/AAAAAAAAAIY/QBAKzG3h7dE/s220/314655_203133853086237_100001688711147_508271_377685230_n.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7711209326115048990.post-4077659567080519725</id><published>2010-11-11T12:29:00.000+01:00</published><updated>2010-11-11T12:29:08.094+01:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='پاره شعر'/><title type='text'>روزمزد</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: arial; font-size: small;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;کنار هم نشسته اند توی قطار&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;دختری که از دریا باز می گردد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;و ویلون زنِ خیابان گرد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;یکی سکه هایش را می شمارد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;دیگری صدف هایش را&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7711209326115048990-4077659567080519725?l=nc-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://nc-h.blogspot.com/feeds/4077659567080519725/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7711209326115048990&amp;postID=4077659567080519725&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/4077659567080519725'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/4077659567080519725'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nc-h.blogspot.com/2010/11/blog-post_11.html' title='روزمزد'/><author><name>Haniyeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01442726876415256820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://3.bp.blogspot.com/-DjnZtQ5-e2w/Tn8dw4CKcLI/AAAAAAAAAIY/QBAKzG3h7dE/s220/314655_203133853086237_100001688711147_508271_377685230_n.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7711209326115048990.post-1671875446843497964</id><published>2010-11-09T22:01:00.000+01:00</published><updated>2010-11-09T22:01:44.114+01:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='پاره شعر'/><title type='text'>سمفونی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: arial; font-size: small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;دخترک&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;دردهایش را زار می زند&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;دریا&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;گوش ماهی هایش را&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7711209326115048990-1671875446843497964?l=nc-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://nc-h.blogspot.com/feeds/1671875446843497964/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7711209326115048990&amp;postID=1671875446843497964&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/1671875446843497964'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/1671875446843497964'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nc-h.blogspot.com/2010/11/blog-post_09.html' title='سمفونی'/><author><name>Haniyeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01442726876415256820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://3.bp.blogspot.com/-DjnZtQ5-e2w/Tn8dw4CKcLI/AAAAAAAAAIY/QBAKzG3h7dE/s220/314655_203133853086237_100001688711147_508271_377685230_n.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7711209326115048990.post-81782548028782027</id><published>2010-11-08T23:52:00.004+01:00</published><updated>2010-11-09T00:00:15.919+01:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='پاره شعر'/><title type='text'>تُنبِ کوچک، تُنگِ بزرگ</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;دریا حرف های مرا می برد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;خرده نانی&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;برای ماهی های همیشه گرسنه اش&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7711209326115048990-81782548028782027?l=nc-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://nc-h.blogspot.com/feeds/81782548028782027/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7711209326115048990&amp;postID=81782548028782027&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/81782548028782027'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/81782548028782027'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nc-h.blogspot.com/2010/11/blog-post_08.html' title='تُنبِ کوچک، تُنگِ بزرگ'/><author><name>Haniyeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01442726876415256820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://3.bp.blogspot.com/-DjnZtQ5-e2w/Tn8dw4CKcLI/AAAAAAAAAIY/QBAKzG3h7dE/s220/314655_203133853086237_100001688711147_508271_377685230_n.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7711209326115048990.post-3911956647883146653</id><published>2010-11-03T23:46:00.000+01:00</published><updated>2010-11-03T23:46:17.293+01:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='من اعتراف می کنم'/><title type='text'>پوست انداختن - صحن بستان ذوق بخش و صحبت یاران خوش است</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif; font-size: x-large;"&gt;توی این پوست انداختن ها انگار واقعا ''پوست'' انداخته ام، همه ی حواسم به مرز لبریز شدن رسیده، از خشم و عصبیت، تا لذت و آرامش و دوست داشتن. آنوقت که اسم این سری را می گذاشتم پوست انداختن فکر نمی کردم این نام بشود کامل ترین توصیف برای این روزهای من، روزهایی که حواسم مثل گوشت بی پوست حساس است و به کوچکترین لمسی جیغ می کشد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: arial; font-size: small;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;از عصبیت هایش که گفته ام قبل تر، برسم به لذت هایش، آرامشش، به مهری که از دوستان جدید دردلم نشسته، به لذتی که می برم از دوست داشتن و داشته شدن با هم جنسانم، دخترانی هم نسل و هم قواره ی خودم که فکر می کنم کم کم دارم عاشقشان می شوم. دوستشان دارم و انگار تازه دارم می بینم نشانه های آشنای دخترانه را در تک تک این چهره های دوست داشتنی، هرکدام با اصل و نسب و خوی و طبعی متفاوت اما دختری جوان، سراسر آرزو، احساس، کنجکاوی، هیجان، سکوت، داستان های پنهان پشت صورت های رنگی خوشحال، لذت های گم شده پشت چشمهای غمبار. دخترانی هم تبار من، هم نسل من، همدرد من. گیرم که به عقیده و گذشته متفاوت، با این همه زنانگی مشترک چطور می شود پرهیز کرد از دلتنگ شدن برایشان، چطور می شود با خنده هایشان نخندید و از گریه هایشان به درد نیامد، چطور می شود قلب پاک زهرا &amp;nbsp;و هیجانش را وقتی دارد برای جشنی برای من برنامه می چیند دید و دوستش نداشت، یا درماندگی سارا را پشت اشک هایش دید و اشتباهاتش را نبخشید، چطور می شود سادگی دخترانه ی روجا را شناخت و بی خیال از تضاد آشکار شعرهای بی نظیری که می سراید با ظاهر آرام و خندانش از کنارش گذر کرد. چطور می شود صبوری و تو داری سعیده را کنار حضور همیشه کمک رسانش دید و مهرش را به دل نگرفت؟ یا ندا این اعجوبه ی روزگار را با آنهمه انرژی که خدا می داند از کجا می آورد، با آنهمه فعالیت هنری اش، با زبانی که همیشه دارد می چرخد و می خنداند، با آنهمه تعصبش روی دوستان و آن دستی که همیشه به کمک کردن است و پذیرایی شناخت و به زن بودن خود افتخار نکرد. یا هاله ی نازنین، دختری که چنان قلب بزرگی داشت که بدون شناختن و دیدن من و تنها به یک معرفی یکسال هرچه از دستش بر آمد بی دریغ انجام داد تا راه رسیدنم به فرانسه هموار تر شود. چطور می شود این دستان گشوده به محبت را پس زد وقتی یک عمر از داشتنشان محروم بوده ای. کور بوده ام تا به حال انگار که این همه محبت را نادیده گرفته ام و درها را به روی خودم بسته ام. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;احساس تازه بالغ ها را دارم، وقتی اولین توجهات پسرهای جوان را به خودشان درک می کنند، همان حس خوشایند و دلهره آور را دارم وقتی می بینم با تمام بسته بودن من هرکدام از این فرشته ها دستی به دوستی به سمت من دراز کرده اند، دلم می لرزد و شرمم می گیرد از خودم وقتی سراغم را می گیرند، حالم را می پرسند، ابراز محبت می کنند و یا کمک های پیش بینی نشده اشان بی درخواست من به دادم می رسد.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;من عاشق شده ام، عاشق دوستان جدیدم، دخترکانی هم نسل و هم قامت من که با تمام تفاوت هایشان عجیب به هم شبیه اند و به من شبیه. بعد از این همه سال انگار در زنگ زده ای به روی قلبی که می تواند همجنسان خودش را دوستانه دوست بدارد باز شده و نور لذت بخش این دوستی ها دارد چشمهایش را میزند، و هی از خودش می پرسد نکند اینبار هم... نکند نشود ... اما گفته بودم که پوست انداخته ام، دیگر حجابی برای پنهان شدن نیست، با هزار ترس اما من این دوستی ها را دوست می دارم.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;من دوستان تازه شناخته ام را صادقانه دوست می دارم.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7711209326115048990-3911956647883146653?l=nc-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://nc-h.blogspot.com/feeds/3911956647883146653/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7711209326115048990&amp;postID=3911956647883146653&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/3911956647883146653'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/3911956647883146653'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nc-h.blogspot.com/2010/11/blog-post.html' title='پوست انداختن - صحن بستان ذوق بخش و صحبت یاران خوش است'/><author><name>Haniyeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01442726876415256820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://3.bp.blogspot.com/-DjnZtQ5-e2w/Tn8dw4CKcLI/AAAAAAAAAIY/QBAKzG3h7dE/s220/314655_203133853086237_100001688711147_508271_377685230_n.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7711209326115048990.post-4872093637972257384</id><published>2010-10-29T23:52:00.001+02:00</published><updated>2010-11-21T12:26:41.794+01:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='پاره شعر'/><title type='text'>جوانی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Times, 'Times New Roman', serif;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: arial; font-size: small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Times, 'Times New Roman', serif;"&gt;با دستان چروکیده اش&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Times, 'Times New Roman', serif;"&gt;کلاف می کند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Times, 'Times New Roman', serif;"&gt;جوانی بافته ای را&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Times, 'Times New Roman', serif;"&gt;که حالا شکافته&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7711209326115048990-4872093637972257384?l=nc-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://nc-h.blogspot.com/feeds/4872093637972257384/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7711209326115048990&amp;postID=4872093637972257384&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/4872093637972257384'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/4872093637972257384'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nc-h.blogspot.com/2010/10/blog-post_9978.html' title='جوانی'/><author><name>Haniyeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01442726876415256820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://3.bp.blogspot.com/-DjnZtQ5-e2w/Tn8dw4CKcLI/AAAAAAAAAIY/QBAKzG3h7dE/s220/314655_203133853086237_100001688711147_508271_377685230_n.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7711209326115048990.post-6312057572300598058</id><published>2010-10-29T22:12:00.001+02:00</published><updated>2010-10-29T23:44:35.523+02:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='پاره شعر'/><title type='text'>مادر</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: arial; font-size: small;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;شب بیداری کلافه گی هایش را&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;میان کلاف نخ های بافتنی گم می کرد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;حالا به دنبال شب های جوانی&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;دانه دانه ژاکت هایمان را می شکافد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7711209326115048990-6312057572300598058?l=nc-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://nc-h.blogspot.com/feeds/6312057572300598058/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7711209326115048990&amp;postID=6312057572300598058&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/6312057572300598058'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/6312057572300598058'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nc-h.blogspot.com/2010/10/blog-post_29.html' title='مادر'/><author><name>Haniyeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01442726876415256820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://3.bp.blogspot.com/-DjnZtQ5-e2w/Tn8dw4CKcLI/AAAAAAAAAIY/QBAKzG3h7dE/s220/314655_203133853086237_100001688711147_508271_377685230_n.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7711209326115048990.post-5625992045047694309</id><published>2010-10-21T23:00:00.008+02:00</published><updated>2010-10-21T23:06:35.345+02:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='پاره شعر'/><title type='text'>خ</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="color: #cccccc;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="color: black;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;می خرامد و خون به پا می کند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;می خوانی و خون خونت را می خورد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;می خراشم و خون گریه می کنم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;و در خشونت خصومت آمیز هرچه &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;خ&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt; به خواب می رویم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7711209326115048990-5625992045047694309?l=nc-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://nc-h.blogspot.com/feeds/5625992045047694309/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7711209326115048990&amp;postID=5625992045047694309&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/5625992045047694309'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/5625992045047694309'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nc-h.blogspot.com/2010/10/blog-post_21.html' title='خ'/><author><name>Haniyeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01442726876415256820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://3.bp.blogspot.com/-DjnZtQ5-e2w/Tn8dw4CKcLI/AAAAAAAAAIY/QBAKzG3h7dE/s220/314655_203133853086237_100001688711147_508271_377685230_n.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7711209326115048990.post-6494027261298016620</id><published>2010-10-19T16:23:00.003+02:00</published><updated>2010-10-20T17:07:28.234+02:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='من اعتراف می کنم'/><title type='text'>پوست انداختن- پنج</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: arial; font-size: x-large;"&gt;همیشه وقتی توی فیلم ها می دیدم آدم های عصبانی را، افسرده را، زخم دیده را، که شیشه ها را می شکستند، آینه ها را، هرچه شکستی، هرچه خودزنی، هرچه عصب که به لرزه بیفتد، ماهیچه که منقبض شود، نفس که به شماره بیافتد و صدای خالی شش ها که مثل ظرف خالی سس قرمز که هی فشارش دهی و خس خس خالی بودنش هیچ قرمزی را نشانت ندهد، یا آدم های که دور و برم از حال رفته اند، یا به رعشه ی عصبی افتاده اند یا دیوانه گی ها ازشان سر زده که هیچ توقع نداشته ای از وجودی انسانی، فکر کرده ام که همه برخواسته از توان بازی کردن است، مگر می شود عنان آدم اینچنین از دستش در رود که تصویر معقول و مغرور و استوار خویش را اینچنین به دست خویش بشکند، این ها همه تخیل ذهن نویسنده، هنر بازیگر، نیاز به دیده شدن آن درمانده است &amp;nbsp;و تمارض و....&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: arial; font-size: small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: arial; font-size: small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: arial; font-size: small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: arial; font-size: small;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;زندگی هر روز اما برگ تازه ای نشانم می دهد این روزها، نه که نشانم دهد بر فرق سرم می کوبد که نگاه کن، این همه که فکر می کردی می دانی نمی دانی. نگاه کن که می شود بیافتی به روزی و حالی که از خودت ترس برت دارد، که از درماندگی و عصبیت چنان به انفجار برسی که بخواهی هر چه هست نباشد، بشکند، ویران شود، که گوشت بر تنت نماند، و نه خون در رگت، و نه مو بر سرت، که &amp;nbsp;بریزد بیرون این همه درد، که بترسی از این همه مرگ که می طلبی واین همه سناریوی ویرانگری که در سرت نوشته می شود و بازی می شود و تکرار. که بخواهی کنترل کنی خودت را و نتوانی، و تمام تنت به لرزه بیافتد از این افسار که کشیده ای به خشم، که سرت را بکوبی هی بر زانویی که مچاله کرده ای تو شکمت، و هق هقی که مجال نفس کشیدنت نمی دهد بشود فریاد دیوانه واری که توی بالش مبل رهایش می کنی، که مشت هایت که می خواهد ویران کند بر تن خودت بنشیند، که موهایت را هی چنگ بزنی به عقب که مبادی بروی با قیچی بیفتی به جانشان، و نروی لب پنجره مبادا که بپری، و نروی کنار هیچ شکستنی و بریدنی مبادا که... و نگاه داشتن این افسار هی سخت ترت بیاید و هی توی خودت مچاله شوی به هق وهق و رعشه که بلند نشوی از روی آن مبل لعنتی که مبادا دسته گلی به آب به دهی و بعد اویی که بهانه ی دعوایتان شده بیاید از ترس بخواهد تو را بغل کند و تو نتوانی و نفهمی که چه می گذرد از آنهمه فشار که دارد تورا له می کند و وا بدهی که قرصی توی حلقت بکند و کمی بعد شل بشوی &amp;nbsp;و حتی پاهایت به تخت نرسد و خواب...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;وز بعد انگار کوه کنده باشی درد همه تنت را تسخیر کرده باشد و عادت ماهیانه ای که یک هفته نیست تمام شده بیاید و هی خون برود و تو هی بی حال تر شوی و بعد &amp;nbsp;دوباره بی بهانه بی قرار شوی و اینبار گریه و گریه و باز ترس از خودت که به من چه می شود که توی این همه سال توی شرایط هزار بار نکبت بارتر از این چنین از خود بی خود نشده ام که حالا و باز گریه ات بگیرد از ترس، از درماندگی از اینکه دیوانه شده باشی، از اینکه دیوانه ات بپندارند، از اینکه این حال بشود هر روزه از اینکه روی این تیغه ی عصب بمانی که با تلنگری بیفتی به رعشه و به درد به خودزنی که....&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;این حال یک هفته ی گذشته من است، توی دو ماه گذشته شش کیلو وزن کم کرده ام و میلم به غذا نمی رود و اگر به رعایت نبود همین را هم نمی خوردم، این هفته را جز دو روز در میانه اش تمام در شوک های عصبی اینچنینی گذرانده ام. امروز روز دوم است که آرام شده ام. فکر می کنم به چرایی اش. انسان با بالارفتن سن توان تحملش بیشتر می شود یا کمتر؟ من که از آنهمه گذر کرده ام که به گفته ی آنها که شاهد بوده اند باور کردنی نیست و بیشتر به داستان می ماند اینجا چرا عنان از کف داده ام؟ &amp;nbsp;نه برای اینکه آن حصار بیست و هشت ساله را شکسته ام؟ که به خودم حق &amp;nbsp;شکسته شدن و اشتباه کردن داده ام؟ نه برای آنکه سهم خودم را در تمام اشتباهاتم به دوش گرفته ام؟ نه برای آنکه سد دفاعی معقول بودن و خوب بودن را شکسته ام؟ &amp;nbsp;و نه برای آنکه باور این همه مرا رنجور و خسته کرده؟ و نه اینکه آیا هنوز از باور حقایق درباره ی خودم و روانم کمر راست نکرده ام؟&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;این ها را نمی گویم به توجیه خودم، که خطایی نکرده ام، و نمی گویم به توجیه خطای کسی که بهانه شد برای این شکستن که چیزی نبوده که توجیه بخواهد. تنها دارم حال خودم را می کاوم که می ترسم از این غریبه ای که بوده ام توی این چند روز.اول از آنکه کاری که او کرده دست گذاشتن بر زخم تازه بسته شده ی من بوده شروع کردم، بعد رسیدم به توقع زیاد او که در شرایطی کاملا مشابه با من از نظر روحی از من حمایت خواسته و خویشتن داری در برابر دردی که می رسد، بعد رسیدم به ضعف و حساسیت خودم نسبت به موضوعاتی که در گذشته باعث رنجشم شده و حالا رسیده ام به این ها که گفتم از بحرانی بودن روانی که بعد خودشکافی به نوزاد تازه به دنیا آمده ای می ماند که اگر نه به کمی مدارا که سکوت و مراقبت نیاز دارد. شاید اگر قبل ترم بود این مدارا را از شریک این خانه و زندگی می طلبیدم حالا اما وقتی شباهت فضاحت شرایط روحی او را با خودم می بینم می فهمم که نمی توان از او توقع &amp;nbsp;مدارا داشت همانطور که از من، که همین درخواست مدارای او وقتی عزیزش بر بستر مرگ خوابیده شاید مرا که برلبه ی افسردگی ایستاده بودم به سقوط کشاند.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;قبل تر ها که مثل همه آدم ها می افتادم به دوره های نکبت اینچنینی ظاهرم آرام بود همیشه و خوددار، معقول بودم اما افسرده. انفجارم به مشاجره ای با صدای بلند &amp;nbsp;و گاهی گریه ختم می شد. آرزوی مرگ می کردم با تمام وجود و توی شب بی خوابی ها به صدای قلبم گوش می کردم به خیال آنکه ضعیف شود و بایستد، خودکشی را ضعف می دانستم و نمی خواستم که مرگم را همه به کم آوردنم به یاد بیاورند و نگاه میکنم عجیب هم نبوده برای منی که همیشه جنگیده ام و خواسته ام قوی بوده باشم. می خواستم نه به دست خودم اما به خواست خودم بروم. نمی شد. حالا اما توی این ویرانگری حمله های عصبی دلم مرگ نمی خواهد، هرچند که می روم به دست خودم بمیرم. دلم سکوت می خواهد. یک مدتی نبودن. نه که مردن. اینکه بروم جایی و هی آرامبخش باشد که بدهند که تنم لخت شود و ذهنم خواب. و سرمی باشد که زنده ام نگاه دارد و پرستاری که اصلا نگاهم هم نکند و تنها بیاید به تمدید دارو و برود. نه کسی باشد که بخواهم رعایتش را بکنم. نه درسی که بخوانم. نه کلاسی که باید بروم. نه دوستانی که حالم را بپرسند وبخواهم جوابی بدهم که دروغی بیش نیست. نه پدری که سراغم را بگیرد. نه مادری که تولدش باشد یادم بماند که زنگ بزنم و قربان صدقه اش بروم. نه کسی که زخم خورده باشد و بخواهد تا سه صبح ما را توی خیابان &amp;nbsp;دنبال خودش بکشد که دردش را تسکین بدهم. نه دوستی که جواب ایمیلش را نداده باشم، نه پول کرایه خانه ای که یادم بماند بدهم. و نه قبض برق و تلفن و قسط های عقب مانده، و نه ظرفی که باید شست و رختی که هم و غذایی که باید پخت و باید خورد و حرفی که باید زد و لبخندی هم .... بعد بیایم هیچکس نپرسد کجا بودی و هیچکس به روی خودش نیاورد و بیافتم باز توی دنیای دوست ها و آشنایان و بخندم و بگریم با زندگیشان که چرخ می خورد با زندگیم.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;دلم مرگ نمی خواهد. می خواهم زنده بمانم. و همسری داشته باشم و بچه ای حتی، و بروم تو اجتماع و بیشتر از قبل با مردم بیامیزم، با درد ها و لذت هایشان. با دغدغه ها و افکارشان، میل هایی که پیشتر ها در من نبود و که حالا دوست می دارم. اما برای یک مدتی بروم جایی که دیوانگی کردنم آزار کسی نباشد، که گریه کردنم را بند نزنم. که به رعایت حرف از دهانم نیاید وبه رعایت غذا از گلویم به زور پایین نرود و به رعایت لبخند های زورکی نزنم. آدم ها هم سوپاپ تخیله می خواهند که فشار که زیاد می شود بریزند بیرون قبل آنکه درد از درون هرچه هست و نیست را به انفجار بکشاند، سعی کنی که همیشه تحمل کنی، خوب باشی، معقول بمانی، قوی باشی، یک روز می ترکی و هیچی چیز نه از خودت و نه از روانت نه از رابطه هایت نمی ماند به &amp;nbsp;تحسین آنهمه خودداری.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;هیچوقت تا به حال به آسایشگاه و قرص های آرام بخش اینطور نگاه نکرده بودم که حالا. دلم تنها یک مدت تنهایی می خواهد. یک مدت آسایش. یک اتاق از آسایشگاه و یک زمان نا محدود به بی مسئولیتی در برابر همه چیز حتی رفتار روزانه ام و بعد خودم بیایم یک روز و برگردم به خانه ام بگویم:&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;سلام زندگی، من آمده ام زندگی کنم باز.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7711209326115048990-6494027261298016620?l=nc-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://nc-h.blogspot.com/feeds/6494027261298016620/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7711209326115048990&amp;postID=6494027261298016620&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/6494027261298016620'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/6494027261298016620'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nc-h.blogspot.com/2010/10/blog-post_19.html' title='پوست انداختن- پنج'/><author><name>Haniyeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01442726876415256820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://3.bp.blogspot.com/-DjnZtQ5-e2w/Tn8dw4CKcLI/AAAAAAAAAIY/QBAKzG3h7dE/s220/314655_203133853086237_100001688711147_508271_377685230_n.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7711209326115048990.post-7552828071846419905</id><published>2010-10-13T21:35:00.000+02:00</published><updated>2010-10-13T21:35:50.017+02:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='پاره شعر'/><title type='text'>کوری عصا کش کوری دیگر- سه</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: arial;"&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;در شهر طاعون زده ای که موش ها&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;حتی بوف کور را هم جویده اند&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;آتش را باید از کتاب خانه ها شروع کرد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: arial; font-size: small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: auto;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Lucida Grande'; font-size: small;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: 11px;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: arial; font-size: small;"&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7711209326115048990-7552828071846419905?l=nc-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://nc-h.blogspot.com/feeds/7552828071846419905/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7711209326115048990&amp;postID=7552828071846419905&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/7552828071846419905'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/7552828071846419905'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nc-h.blogspot.com/2010/10/blog-post_483.html' title='کوری عصا کش کوری دیگر- سه'/><author><name>Haniyeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01442726876415256820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://3.bp.blogspot.com/-DjnZtQ5-e2w/Tn8dw4CKcLI/AAAAAAAAAIY/QBAKzG3h7dE/s220/314655_203133853086237_100001688711147_508271_377685230_n.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7711209326115048990.post-8393758589188387756</id><published>2010-10-13T21:34:00.000+02:00</published><updated>2010-10-13T21:34:04.702+02:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='پاره شعر'/><title type='text'>کوری عصا کش کوری دیگر- دو</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: arial; font-size: small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;کتاب های هدایت حالا&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;هیزم سوزاندن جنازه هاست&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;در شهر طاعون زده ای که بوف هاش&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;همه کوری عصا کش کوری دیگر&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7711209326115048990-8393758589188387756?l=nc-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://nc-h.blogspot.com/feeds/8393758589188387756/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7711209326115048990&amp;postID=8393758589188387756&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/8393758589188387756'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/8393758589188387756'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nc-h.blogspot.com/2010/10/blog-post_6591.html' title='کوری عصا کش کوری دیگر- دو'/><author><name>Haniyeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01442726876415256820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://3.bp.blogspot.com/-DjnZtQ5-e2w/Tn8dw4CKcLI/AAAAAAAAAIY/QBAKzG3h7dE/s220/314655_203133853086237_100001688711147_508271_377685230_n.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7711209326115048990.post-8581792798218464158</id><published>2010-10-13T17:52:00.002+02:00</published><updated>2010-10-13T21:34:18.488+02:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='پاره شعر'/><title type='text'>کوری عصا کش کوری دیگر- یک</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: arial; font-size: small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;بوف کور را آتش زدند&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;به جرم اشاعه ی طاعون&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;در شهری که بوف نداشت&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7711209326115048990-8581792798218464158?l=nc-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://nc-h.blogspot.com/feeds/8581792798218464158/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7711209326115048990&amp;postID=8581792798218464158&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/8581792798218464158'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/8581792798218464158'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nc-h.blogspot.com/2010/10/blog-post_13.html' title='کوری عصا کش کوری دیگر- یک'/><author><name>Haniyeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01442726876415256820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://3.bp.blogspot.com/-DjnZtQ5-e2w/Tn8dw4CKcLI/AAAAAAAAAIY/QBAKzG3h7dE/s220/314655_203133853086237_100001688711147_508271_377685230_n.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7711209326115048990.post-5943918278491177503</id><published>2010-10-13T14:19:00.002+02:00</published><updated>2010-10-13T21:32:01.617+02:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='پاره شعر'/><title type='text'>پیردختر</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: arial;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;دختر پیر می شود&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;باکره ای می میرد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;و آب در دل خاک تکان نمی خورد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7711209326115048990-5943918278491177503?l=nc-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://nc-h.blogspot.com/feeds/5943918278491177503/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7711209326115048990&amp;postID=5943918278491177503&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/5943918278491177503'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/5943918278491177503'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nc-h.blogspot.com/2010/10/blog-post.html' title='پیردختر'/><author><name>Haniyeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01442726876415256820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://3.bp.blogspot.com/-DjnZtQ5-e2w/Tn8dw4CKcLI/AAAAAAAAAIY/QBAKzG3h7dE/s220/314655_203133853086237_100001688711147_508271_377685230_n.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7711209326115048990.post-7697190951015623917</id><published>2010-09-29T22:43:00.004+02:00</published><updated>2010-09-29T22:46:08.647+02:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='من اعتراف می کنم'/><title type='text'>پوست انداختن- چهار</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;گفته بودم که نشستم به خودشکافی. شکستم. نوشتم. مرورکردم. شکستم. نوشتم. کلمه ها می آمد. خط می شد. صفحه. از تولد تا به حال. چند خط شده؟ چند صفحه؟ قسمتش کردم به خردسالی، کودکی، نوجوانی، بلوغ، جوانی، رسیدم به حالا. خواستم بگذارم اینجا اما آنقدر خصوصی است و ذره ذره جزئیات زندگی چندین نفر آدم درگیر در این کلاف بیست و هشت ساله که نه از شرم - که حالا جز میل به انفجار و افشا در من نیست- که به احترام آنها صرف نظر کردم. این ها که می نویسم اما چکیده است از ده ها صفحه سیاه شده. که شاید دردی از خودم دوا کند بعد دیگری که گذرش بیفتد اینجا و شاید اشتراکی ببیند در باری که به دوش می کشد وآنچه به دوش کشیده ام.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: arial; font-size: small;"&gt;&lt;div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;گفته بودم از کمال طلبی، از ذات خرده گیر، از وسواس پرهیز از اشتباه، از هرچه که این کرده با من و رابطه هایم. سر نخ را گرفته ام و ترسان و بهت زده ام رسیده ام به بدو تولد و تنها یک نیاز، امنیت، آرامش، محبت، آغوش مادر، بودن پدر. آن امنیت بی حد و حصری که کودکی را در آغوش مادر خواب می کند. که از هرچه و هرکه در امان می دارد. من کودکی نمونه بودم، فرزندی مثال زدنی، تنها برای آنکه آن وحشت و بی ثباتی آن دوسال بی مادری، آن دوسال بی خیالی و بی مسئولیتی پدر، آن دوسال آوارگی خانه ی عمه ها بازنگردد. ترسی آنچنان عمیق و ریشه دوانده که حتی وقتی مادر سراغم آمد باز، که مرا باخود برد، که پدری بود بالای سرم بهتر از پدرهای دیگر نه خیال مرا آرام کند و نه ناخودآگاه مرا بشوید. که کابوس ول شدن میان جمعیت توی خیابان و گم شدن مادر تا سالها خواب آرام کودکی را بر من حرام کند. که گرم ماندن کانون خانواده، که از هم نپاشیدن آن باشد بزرگترین دغدغه ی من کودک حتی تا حالا. که من بی خواب باشم همیشه و نگران. که به کوچکترین صدایی بیدار شوم و گوش به زنگ خطر. که حواسم به بحث ها و مکالمات آخر شب پدر و مادرم باشد. به دعواهاشان. که نکند به جدایی ختم شود، که همیشه دنبال راهی باشم برای پیشگیری. که خطر نیاید. که خانواده ام را از من نگیرد. که من خوب باشم و مادر مرا دوباره رها نکند. به دیگری نسپارد. که کسانی باشند دوستم بدارند. بمانند. بمانم. این ترس با من آمده، مرا جنگجو بارآورده. مرا همیشه آماده ی دفاع ساخته. و من خسته از این همه مراقبت برای هیچ. برای ترسی که اگر نه بی جهت نه این چنان ویرانگر. که مرا بکشاند به ریاضت چنان خواستنی بودن که ترک نشدن. که چنان بار مسئولیت به دوش کشیدن که نرسیدن. خم شدن. ریختن. مادر کاش می دانستی آن یک سال و اندی نبود تو با من چه کرده که بیست شش سال بعد هنوز دنبال ذره ای امنیت و آسایش آغوش نبوده ی تو به هر ترفندی پناه برده ام. کاش می دانستی که اگر می دانستی به خیال تربیت و تنبیه هروقت که به قول خودت کوتاهی کرده بودم در خواستی از خواسته های تو تهدیدت این نمی شد که باید اسبابت را جمع کنی بروی خانه ی مادربزرگت بمانی. که من تمام بار یک کودک نه ساله، ده ساله را با گریه و بغض توی کوله ی مدرسه ام جمع کنم. توی اتاقم بمانم. با همه چیز در دلم خداحافظی کنم. حتی با تو. بی آنکه بدانم که تو ساعتی بعد یادت رفته تهدیدت که حتی بیایی ببینی که بارم را بسته ام و شب که برسد و ببینم که نبرده ای مرا دوباره باز کنم و بچینم تا تنبیه بعد. تو مرا کولی بار آوردی مادر. تو مرا از همان بدو تولد کولی بار آوردی و ندانستی که این خانه به دوشی تا کجای زندگی مرا به بازی می گیرد. تو ندانستی مادر. که تمام سال های کودکی را، تمام خوابهای اجباری ظهر را منی که خواب نداشتم برای یک روز نبودنت گریستم. برای مردنت. و هنوز هم حتی تویی که نمی دانم از کجا باور داری که بیشتر از هفتاد و پنج سال عمر نمی کنی و این حالا که تو شصت سال داری یعنی پانزده سال، تنها مرا اینجا این سر دنیا به گریه می اندازد. که نکند نباشی. که همین پانزه سال مانده و من از تو دورم و دور می مانم و غربت نشینی یعنی تو را چند بار دیگر دیدن در این سال های مانده؟ و باز درست مثل همان خردسالی توی کوچه و خیابان، نصفه شب، توی راه خانه، گریه ام بگیرد و بند نیاید برای عزای نیامده ی تو. تو ندانستی مادر و من چنان از مواجهه با این حقیقت ساده و هولناک مستاصلم، چنان تمام زندگیم انگار پوست انداخته و حجاب برداشته و رخی دیگر نشانم می دهد که توان قدمی از قدم برداشتنم نیست. که توان برخاستنم نیست. که حتی توان نگریستنم. که بغض راه نفس را بسته و اشک امان دیدن نمی دهد. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;من به دنبال آن دو سال گم شده بیست و شش سال بیغوله ها را گشته ام. با خود، با دیگران خودم چه کرده ام مادر می دانی؟ که تمام این سالها را در رفت و آمد میان عشق و نفرت تورا پس زدم و طلبیدم. از تو فرار کردم و تو را اما پناه دادم. که سالهای شور و شوق جوانی را به دنبال آرامشی و ثباتی مطلق - همان که تنها مخصوص به همان سالهای بی دغدغه ی خردسالی است - میان پسرکان و مردان جوانی گشتم که هیچ از آوارگی نمی دانستند. یک عشق یکسویه و بی رابطه برای سه سال نوجوانی. سه رابطه ی دو و پنج و سه ساله همه بی سرانجام و با پایانی تلخ تا به حال. من چه می خواستم که هیچ از هوس نوجوانی نفهمیدم و نطلبیدم؟ که هیچ میلی از تنوع و لذت طلبی در من نبود؟ که سرم میان کتابهایم بود به درس خواندن و دلم دنبال پناهی چنان امن که حتی ذره ای شک به نبودن و نماندش نباشد.من چه کردم با آنها؟ چه خواستم از آنها؟ به تلافی نگرفتن چیزی که سالها وقت از گرفتنش گذشته بود چه بر سر رابطه هایم آوردم؟ تو می دانی مادر؟ نمی دانی. الف می گفت تو می گویی دلت می خواهد کسی باشد که چنان اعتمادت را جلب کند که بتوانی کمی به او تکیه کنی و خسته گی این سالها را به در کنی. اما تو نمی گذاری. تو همه کار را خودت می کنی. گفتم کسی اگر باشد که بدانم می شود به او تکیه کرد می کنم اما کسی نبوده تا حالا. اما کسی نبود که به من بگوید آن اعتماد بی حد و نصاب را دیگر نمی شود به کسی داشت وقتی بزرگ شده ای وقتی مستقل شده ای، در تناقض است میان تویی که می خواهی خودت باشی تا تویی که بخواهد لمه بدهد بی خیال و آرام به کسی. که آنچه تو می خواهی نه خواست حالای تو که سهم توست از کودکی که هنوز مصرانه داری از دیگران طلبش می کنی و حتی به اقتضای بزرگ شدنت دیگر توان چنان لمه دادن بی دغدغه را نداری. آخ که من چه کردم با خودم. چه کردم ندانسته با زندگی. چه بارها که بی جهت نکشیدم. چه دغدغه ها که بی جهت نداشتم. چه نفرت ها که نکاشتم. چه زخم ها که نخوردم. چه کینه ها که به دل نگرفتم. &amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;حالا وقایع رنگ دیگری به خودش می گیرد. لحظه لحظه هرروز چیزی از گذشته ی &amp;nbsp;دور و نزدیک ملبس به این حقیقت تلخ رخ می نماید و ویران می کند و می گذرد. حالا این روزها هرلحظه حالی دگرگون دارم. شبها بی خواب تر از همیشه تصویر در تصویر آوار سیاهی شب می شود و بغض هایی که هی می ترکد و اشکهایی که تمام نمی شود. سبک شده ام؟ از باری که زمین گذاشته ام؟ هنوز نه. که باری چنین سنگین را که بیست و هشت سال به دوش کشیده باشی و یکهو برداشته شود زمین می خوری. روحت و بدنت که زیر سنگینی این بار خم شده، کرخ می شود به درد می افتد. مچاله می شوی و هر بندی از وجودت را که تکان دهی آه از نهادت بلند می شود.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;این روزها دلم تنها آغوش ترا می خواهد مادر. که سرم را روی پایت بگذاری و با آن انگشت های کشیده ات به عادت قدیم موهایم را نوازش کنی. که خوابم کنی. که بیست و هشت سال&amp;nbsp;خواب ناآرام را بر پاهای تو خواب کنم. چنان آرام و بی دغدغه انگار دختری دوساله در آغوش مادری که همیشه بوده، همیشه هست.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7711209326115048990-7697190951015623917?l=nc-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://nc-h.blogspot.com/feeds/7697190951015623917/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7711209326115048990&amp;postID=7697190951015623917&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/7697190951015623917'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/7697190951015623917'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nc-h.blogspot.com/2010/09/blog-post_29.html' title='پوست انداختن- چهار'/><author><name>Haniyeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01442726876415256820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://3.bp.blogspot.com/-DjnZtQ5-e2w/Tn8dw4CKcLI/AAAAAAAAAIY/QBAKzG3h7dE/s220/314655_203133853086237_100001688711147_508271_377685230_n.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7711209326115048990.post-8163789279513965379</id><published>2010-09-22T19:29:00.002+02:00</published><updated>2010-09-22T19:30:25.768+02:00</updated><title type='text'>سنگی و گیاهی که در آن خاصیتی هست / از آدمیی به که درو منفعتی نیست</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;div style="margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;یک. عزیز کرده ای آمده میان روزنگاری هایش سری هم به صحرای کربلا زده و یادی از پست سابق این وبلاگ کرده در مورد کمال، بعد نمی دانم چطور آنرا به منفعت طلبی ربط داده، &amp;nbsp;ظاهرا قصد تنها ابراز منفعت طلبی بنده بوده و برای اینکه احیانا دوستان و خود من این صفت را به اشتباه منوط به کس دیگری ندانیم یک لغت کلیدی گذاشته، وگرنه که من&amp;nbsp;بین این دو ارتباطی نمی بینم .&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: arial; font-size: small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: arial; font-size: small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: arial; font-size: small;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;div style="margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;div style="margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;دو. اما این کار من را واداشت که فکر کنم و همچنان که مشغول بازنگری گذشته خودم هستم ببینم آیا این وصله به من می چسبد یا خیر. نگاه کنم که کجاها تصمیم بر پایه ی منفعت بوده و کجا از منفعتی گذر کرده ام. به اینجا رسیدم که مگر غیر از این است که تمامی کنش ها و واکنش های انسان، تمامی تلاش، برنامه ریزی و برقراری ارتباط از هرشکل بر مبنای نوعی منفعت شکل می گیرد؟ منفعت عاطفی، روحی، جسمی، مالی، اجتماعی و و و اما ''گاهی'' انسان بر اساس انسان بودن در ''بعضی'' شرایط و در قبال ''بعضی'' اشخاص ''خاص'' از منفعت &amp;nbsp;خود در می گذرد و در واقع از منفعت اولیه برآمده از تصمیمش در میگذرد اما همین هم برای برخورداری از یک منفعت ثانویه است که عموما منفعت آن شخص یا اشخاص دوم را هم به دنبال دارد. مثال می زنم: اگر فردی از یک موقعیت کاری بسیار خوب به خاطر ماندن در کنار عزیز زندگی اش بگذرد اگرچه در ظاهر گذر از منفعت است اما به دنبال منفعت عاطفی دیگری است. چیزی که از نظر کسانی که برایشان مادیات اولویت است گذشتی بزرگ و از نظر کسانی که مسائل عاطفی را در نظر دارند کاری طبیعی و درست به نظر می آید. با این حال همیشه گذر از موقعیت های اجتماعی، کاری و مالی به دلایل انسانی و عاطفی کاری پسندیده و اخلاق مدارانه و مقبول اکثریت است. پس منفعت طلب صفتی نیست که بخواهی کسی را به آن محکوم کنی و تنها می توان گفت اگر انسانی ''هیچگاه'' در ''هیچ'' شرایطی منفعت خودش را زیر پا نمی گذارد و بی تفاوت به تاثیری که تصمیمش بر زندگی دیگران می گذارد ''همیشه'' و در ''همه ی'' مسائل منفعت خودش را در نظر می گیرد انسانی منفعت محور است. در این مورد نیازی به دفاع از خودم نمی بینم که به وضوح بارها و بارها بسیاری از منافع اولیه ام را در راه حفظ رابطه ام فدا کرده ام و آنهم منتی نبوده که خود به دنبال منفعت دیگری آنهم ثبات و قوت رابطه ی عاطفی ام بوده است، چیزی که بیشتر از هرچیز در زندگی به آن نیاز داشته و برای داشتنش تلاش کرده ام. اما هرجا که این منفعت ثانویه که همان داشتن رابطه ای سالم و به دور از حاشیه و امن و قابل اطمینان است دچار آسیب شده رابطه ام را تمام کرده ام. هرکس برای خودش اصولی دارد و داشتن رابطه ی سالم و بی حاشیه و برای من از اصولی ترین پایه های زندگی است. چیزی که تحمل سایر مشقت های زندگی را برایم میسر می کند و انگیزه ی ماندن و پیش رفتنم می دهد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;div style="margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;div style="margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;سه. در آخر آیا اینکه شخصی شخص دیگری را به خاطر نگذشتن از منفعتی که آن منفعت بزرگترین و اصلی ترین محور زندگی اش بوده و هست توبیخ کند چون در این گذر نکردن از منفعت، منفعت شخصی وی تامین نمی شود خود نشان از منفعت طلبی نیست؟ منفعت طلبی برآمده از خودخواهی که حق انتخاب طرف مقابل را نادیده میگرد و تنها به دلیل اینکه در این میان نفع وی نادیده گرفته می شود دیگری را به باد تهمت و ناروا می گیرد؟&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;div style="margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;div style="margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;چهار. قرار بود بیشتر از این حرمت نشکنیم، قرار بود بگذریم و سکوت کنیم و دیگر خشممان را از هم در قالب هر تهمت و ناسزایی توی وبلاگمان داد نزنیم. اما اگر نه هر کنشی که مجموع کنش ها را اما واکنشی خواهد بود.تا که کی این دیگرآزاری و خودآزاری تمام شود.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;div style="margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;div style="margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;div style="margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="color: #333333; line-height: 18px;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;هرکس صفتی دارد و رنگی و نشانی&lt;br /&gt;تو ترک صفت کن که ازین به صفتی نیست&lt;br /&gt;پوشیده کسی بینی فردای قیامت&lt;br /&gt;کامروز برهنست و برو عاریتی نیست&lt;br /&gt;آنکس که درو معرفتی هست کدامست؟&lt;br /&gt;آنست که با هیچکسش معرفتی نیست&lt;br /&gt;سنگی و گیاهی که در آن خاصیتی هست&lt;br /&gt;از آدمیی به که درو منفعتی نیست&lt;br /&gt;درویش تو در مصلحت خویش ندانی&lt;br /&gt;خوش باش اگرت نیست که بی‌مصلحتی نیست&lt;br /&gt;آن دوست نباشد که شکایت کند از دوست&lt;br /&gt;بر خون که دلارام بریزد دیتی نیست&lt;br /&gt;راه ادب اینست که سعدی به تو آموخت&lt;br /&gt;گر گوش بداری به ازین تربیتی نیست&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7711209326115048990-8163789279513965379?l=nc-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://nc-h.blogspot.com/feeds/8163789279513965379/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7711209326115048990&amp;postID=8163789279513965379&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/8163789279513965379'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/8163789279513965379'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nc-h.blogspot.com/2010/09/blog-post_7025.html' title='سنگی و گیاهی که در آن خاصیتی هست / از آدمیی به که درو منفعتی نیست'/><author><name>Haniyeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01442726876415256820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://3.bp.blogspot.com/-DjnZtQ5-e2w/Tn8dw4CKcLI/AAAAAAAAAIY/QBAKzG3h7dE/s220/314655_203133853086237_100001688711147_508271_377685230_n.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7711209326115048990.post-2821857644526984733</id><published>2010-09-18T18:57:00.001+02:00</published><updated>2010-09-18T19:04:45.775+02:00</updated><title type='text'>تاب تاب عباسی، خدا منو نندازی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Times, 'Times New Roman', serif;"&gt;علاقه، معلق، تعلیق، تعلق، همه از ریشه ی علق. به معنای آویزش دل. علاقه که داری به کسی یعنی دلت آویزان اوست نه دل که تمامت معلق چیزیست یا کسی. انگار کن که زندگی باشد سقوطی مداوم و یک نواخت و در میانه اش حباب هایی باشد رقصان و معلق و تو با سر بیفتی توی یکی از این حباب ها و معلق کسی بشوی و آن سقوط به تعلیق درآید و تا وقتی آن حباب تو را معلق نگاه دارد یا تو تعلق داشته باشی به آن حباب سقوطت می شود حرکتی سیال در بستر نرم و شفاف حبابی که &amp;nbsp;به میانتان پیوندی از باب علق هست و اما بند این آویزش که پاره شود و آن حباب بترکد دوباره سقوط می کنی از میان حباب ها می گذری و یا تنی می سابی اما وصلشان نمی شوی تا دوباره بیافتی توی حبابی دیگر و تعلیقی دیگر و تعلقی دیگر. این سقوط تا آنجا می رود که زندگی تمام شود. بی این زاده های علق، زندگی تمامش می شود سقوط و چشم که باز کنی با تمام وزنی که گرفته ای از تمام عمر سقوط با سر می روی تو سیاهی خاک. بی هیچ لحظه ای که کش آمده باشد، خوابت کرده باشد، یادت برده باشد که این سقوط ته دارد و که یک روز می رسد که می رسی و تمام می شوی. اما این حباب های تعلقات، این آویزش های دل، این به دل دوست داشتن ها تو را در میان این سقوط به آغوش می گیرد و لحظه های نشئه آور تعلق کش می آید و خوابت می کند و مستت می کند و چه خوب که به خودت بیایی ببینی سوار بر این تعلق، نرم و بی هراس رسیده ای به ته خط و آرام پایت را بگذاری بر خاک و به مرگ سلام کنی.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Times, 'Times New Roman', serif;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Times, 'Times New Roman', serif;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Times, 'Times New Roman', serif;"&gt;غلام همت آنم که زیر چرخ کبود&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Times, 'Times New Roman', serif;"&gt;ز هرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Times, 'Times New Roman', serif;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Times, 'Times New Roman', serif;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Times, 'Times New Roman', serif;"&gt;خواجه جان، بند می شود طناب دار باشد، می شود زنجیر اسارت باشد. می شود اما هم، که تابی باشد که لذت پرواز را برای آنی که بال ندارد محقق کند. من کودکانه هر بند تعلقی را تاب می بینم، تا که در نگاه تو چه باشد.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Times, 'Times New Roman', serif;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Times, 'Times New Roman', serif;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7711209326115048990-2821857644526984733?l=nc-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://nc-h.blogspot.com/feeds/2821857644526984733/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7711209326115048990&amp;postID=2821857644526984733&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/2821857644526984733'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/2821857644526984733'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nc-h.blogspot.com/2010/09/blog-post_18.html' title='تاب تاب عباسی، خدا منو نندازی'/><author><name>Haniyeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01442726876415256820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://3.bp.blogspot.com/-DjnZtQ5-e2w/Tn8dw4CKcLI/AAAAAAAAAIY/QBAKzG3h7dE/s220/314655_203133853086237_100001688711147_508271_377685230_n.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7711209326115048990.post-3606760891275681475</id><published>2010-09-17T14:41:00.033+02:00</published><updated>2010-09-17T15:02:54.079+02:00</updated><title type='text'>دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: arial;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;یک روز شده که جز دوتا خرما چیزی نخورده ام. آنهم برای آنکه تلخی سیگار پشت سیگار دهانم را می بندد برای سیگارهای بعد. بچه که بودم داستانی بود که می گفت امام علی روزها را به دو خرما سر می کرد، که&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: arial;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;علی سرش را در چاه می کرد و دردش را فریاد می زد.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: arial;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;آن سالهای کودکی اول احترام و تعجبی بود از این حکایت و فهمش تنها با پذیرفتن بعد آسمانی و فرا انسانی علی&amp;nbsp;که ذهن خام کودکانه توان باورش را داشت&amp;nbsp;میسر بود . این احترام بزرگ تر که شدم جایش را داد به ناباوری و وصله ی افسانه و تخیلات مذهبی جلا گرفته بعد از هزار و چهارصد سال. حالا باور می کنم که علی می تواند آسمانی نباشد، می تواند افسانه ی پرداخته ی مذهب نباشد، می تواند انسانی باشد به سادگی من و تنها دردی داشته باشد بزرگ و سنگین بر سینه اش که روز و روزها را با خرمایی سر کند و حتی رنج گرسنگی را نفهمد. درد روان می تواند آنقدر بزرگ باشد که دردهای تن را در عظمت خود خاموش کند. علی هرچه بود دردی داشت، این را این روزها باور میکنم، این روزها که بعضم را توی بالشی فریاد می زنم، که جز به دود گرسنه نیستم و به اشک تشنه، این روزها که انسانی ترین روزهای انسان است. انسانِ مستاصل از درد.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7711209326115048990-3606760891275681475?l=nc-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://nc-h.blogspot.com/feeds/3606760891275681475/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7711209326115048990&amp;postID=3606760891275681475&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/3606760891275681475'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/3606760891275681475'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nc-h.blogspot.com/2010/09/blog-post_17.html' title='دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش'/><author><name>Haniyeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01442726876415256820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://3.bp.blogspot.com/-DjnZtQ5-e2w/Tn8dw4CKcLI/AAAAAAAAAIY/QBAKzG3h7dE/s220/314655_203133853086237_100001688711147_508271_377685230_n.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7711209326115048990.post-7886446884134993226</id><published>2010-09-13T20:29:00.000+02:00</published><updated>2010-09-13T20:29:30.498+02:00</updated><title type='text'>کین طفل یک شبه ره صد ساله می رود</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;یک سال گذشت. سر من برهوتی از کلمه، خالی تر حتی از آنکه بخواهد زوزه ی بادی در آن بپیچد به بهانه ی این سالگرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;غربتم یکساله شد.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7711209326115048990-7886446884134993226?l=nc-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://nc-h.blogspot.com/feeds/7886446884134993226/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7711209326115048990&amp;postID=7886446884134993226&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/7886446884134993226'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/7886446884134993226'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nc-h.blogspot.com/2010/09/blog-post_13.html' title='کین طفل یک شبه ره صد ساله می رود'/><author><name>Haniyeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01442726876415256820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://3.bp.blogspot.com/-DjnZtQ5-e2w/Tn8dw4CKcLI/AAAAAAAAAIY/QBAKzG3h7dE/s220/314655_203133853086237_100001688711147_508271_377685230_n.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7711209326115048990.post-3952701773334417153</id><published>2010-09-04T17:28:00.005+02:00</published><updated>2010-11-21T12:22:21.733+01:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شعر'/><title type='text'>تمام کرده ام</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: arial; font-size: small;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;برایم واژه بیاور آمور&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: arial; font-size: small;"&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;نوبرانه و تازه&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;کلمات را که احتکار کنی&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;در دهلیزی کوچک و سیاه&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;که به فواره ی خونی تکان تکان تکان می خورد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;لخته می شوند&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;برایم سوغات بیاور&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;واژه&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;که دلمه نبسته باشد &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;لال شده ام آمور&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;و تمام حرف هایم در دهانم ماسیده&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;کش می آید &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;پایین نمی رود اما&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;بالا هم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;من&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;چه می دانستم که واژه را باید شست&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;و بر سرانگشتان همیشه یخی نگاه داشت&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;تا به وقت معاشقه میان گرمی لب ها ذوب شود&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;من&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;تمام واژه هایمان را حرام کرده ام&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;من &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;تمامشان را تمام کرده ام&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7711209326115048990-3952701773334417153?l=nc-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://nc-h.blogspot.com/feeds/3952701773334417153/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7711209326115048990&amp;postID=3952701773334417153&amp;isPopup=true' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/3952701773334417153'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/3952701773334417153'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nc-h.blogspot.com/2010/09/blog-post_04.html' title='تمام کرده ام'/><author><name>Haniyeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01442726876415256820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://3.bp.blogspot.com/-DjnZtQ5-e2w/Tn8dw4CKcLI/AAAAAAAAAIY/QBAKzG3h7dE/s220/314655_203133853086237_100001688711147_508271_377685230_n.jpg'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7711209326115048990.post-5684502327901328276</id><published>2010-09-04T12:42:00.003+02:00</published><updated>2010-09-04T12:49:38.100+02:00</updated><title type='text'>زندگی آرزوهای ما را به مترجم گوگل می سپارد</title><content type='html'>&lt;span class="Apple-style-span"   style="  ;font-family:arial;font-size:small;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:large;"&gt;قرار بود خاطراتمان بالمان باشد&lt;/span&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:large;"&gt;که تا مرگ پروازی و غربت آغازی&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:large;"&gt;بارمان شد بالی که هزار پر سیمرغ به دوش می کشید&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:large;"&gt;که تا مرگ سوختن باشد و غربت پایانی&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7711209326115048990-5684502327901328276?l=nc-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://nc-h.blogspot.com/feeds/5684502327901328276/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7711209326115048990&amp;postID=5684502327901328276&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/5684502327901328276'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/5684502327901328276'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nc-h.blogspot.com/2010/09/blog-post.html' title='زندگی آرزوهای ما را به مترجم گوگل می سپارد'/><author><name>Haniyeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01442726876415256820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://3.bp.blogspot.com/-DjnZtQ5-e2w/Tn8dw4CKcLI/AAAAAAAAAIY/QBAKzG3h7dE/s220/314655_203133853086237_100001688711147_508271_377685230_n.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7711209326115048990.post-4497783761740351015</id><published>2010-08-31T21:39:00.002+02:00</published><updated>2010-08-31T21:45:27.380+02:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='من اعتراف می کنم'/><title type='text'>پوست انداختن- سه - هیچ کس کامل نیست</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: arial; font-size: large; "&gt;در راستای تصمیم کبری برای سرکوب کمال گرایی حاد!! دارم خودم را در اتفاقات روزمره تمرین می دهم. امروز رفته ام دانشگاه که نمره هایم را بگیرم. قبل از تعطیلات یک ماهه ی اوت رفته بودم سراغ نمره هایم و درکمال تعجب دیدم که توی سه تا درس برایم غیبت رد شده. پی گیر شدم از اساتید گفتند مشکلی نیست. آنها نمره را داده اند و مشکل از بخش اداری است و نگران نباشم سرشان شلوغ است اشتباه می کنند و در نهایت توی کارنامه درست خواهد شد. حالا بعد از تعطیلات رفته ام توی دفتر. دوتا خانم مسن با یک دختر جوان نشسته اند. یک دانشجو هم نشسته دارد با دختر جوان چانه می زند سر نمره اش که ظاهرا گم شده!!! پنج دقیق ای این پا آن پا می کنم تا یکی از خانم های مسن می گوید چه کار داری. می گویم پرینت نمره هایم را می خواهم. می گوید صبر کن برای آقای فلانی یک پرینت بگیرم بعد. این بعد ده دقیقه طول می کشد. پرینت نمره ها را می دهد دستم. نگاه می کنم می بینم دو تا درس برایم غایب رد شده در نتیجه ترم دو را پاس نکرده ام!!! میگویم این مشکل دارد می گوید صبر کن کار این دختر راه بیافتد بعد. کار آن دختر بالا می گیرد. ایستاده ام بالای سر خانم مسن و او دارد تک تک ایمیل ها را باز می کند و دنبال نامه ای از طرف استاد مذکور می گردد که نمره ی دختر را تایید کرده باشد. فکر می کنم این نرم افزار لعنتی یعنی یک سرچ ندارد؟ که به خودم نهیب می زنم آرام باش. سه فرد مسئول به دنبال راه حلی برای دختر هستند. این کار نیم ساعتی طول می کشد. در این بین من کارنامه ام را رمز گشایی میکنم و مشکل را پیدا می کنم. به دختر می گویند برود بعدا با او تماس می گیرند. قرار میشود خانم مسنی که جوابگوی من است برای استاد او نامه بزند. من را سرپا نگه داشته و می گوید بگذار اول این نامه را بزنم بعد. ده دقیقه دیگر هم طول می کشد. در تمام این مدت هی به لیوانم فکر می کنم و هی تکرار می کنم '' هیچکس کامل نیست'' و سعی می کنم لبخند بزنم. کارش تمام می شود و بالاخره به من گوش می دهد. می گویم من تمام درس هایم را در امتحان اصلی قبول شده ام و غیبت هم نداشته ام. اینجا شما نمره ی یک درس را توی امتحانات تجدیدی برایم ثبت کرده اید که باعث شده با درس موازی اش جمع نشود و رد شده طلقی شود! این را سه بار توضیح می دهم می فهمد. می خواهم بروم سراغ بعدی می گوید صبر کن اول نامه ی درخواست اصلاح این را بزنم. باز من کلافه شده ام و هی دارم به لیوانم فکر میکنم. اما یکی در میان خنگ ِکودن از ذهنم می گذرد. سعی می کنم یک موضوعی را پیدا کنم که تویش خنگ بازی در آورده ام یا چیزی که دیر یاد گرفته ام. پیدا نمی کنم و کلافه تر می شوم. بعد دست به دامن انتگرال ها میشوم. ده سال است که نخوانده ام. آن موقع هم مثل دوست نابغه ام جلیل که ذهنی حل نمی کردم. بعد فکر می کنم مثلا اگر حالا با جلیل بحث انتگرال ها بود من هیچی یادم نبود و چه بسا مثل اینها خنگ می زدم. آرامتر می شوم. کارش تمام شده می گویم این درس دوم نمی دانم چه درسی است کد ها را که حفظ نیستم. میگوید با استادت  تماس بگیر. می گویم خوب شما بگو چه درسی هست تا من با استادش تماس بگیرم. دفترچه ی کد ها را برمی دارد. یکجورهایی از دستش می قاپم و خودم نگاه میکنم. این درس اصلا مربوط به رشته من نیست برای همین هم هست که نمره ندارم!! توضیح می دهم میگوید پس به جایش چه داشته ای؟ مثل این می ماند که رشته ات هنر باشد بعد برایت فیزیک دو را غیبت رد کرده باشند. بعد بگویی من این درس را ندارم بگوید پس به جایش چه داری؟؟ یک نفس عمیق می کشم و لبخند می زنم و می گویم درسهایی که باید داشته باشم می توانید بشمارید باید هشت درس باشد. بعد از نزدیک به یک ساعت و نیم کارم تمام می شود و میگوید پنجشنبه بیا پرینتت را بگیر. می روم بیرون و تا جایی که می توانم هوا را توی ریه هایم می تپانم. تصمیم می گیرم کمی پیاده روی کنم تا کلافه گی این یک ساعت و نیم برطرف شود. میروم چند خیابان آنطرف تر که یک سری مدارکم را اسکن کنم. مدارک را اسکن می کند و فلش مموری ام را می گیرد که بریزد تویش. فایل را باز می کند و نشانم می دهد. تشکر می کنم. فایل را می بندد و مموری را در می آورد. فکر می کنم من ندیدم کپی کرده باشد. می خواهم بگویم کپی کردید؟ فکر می کنم باز داری ایراد می گیری. تنها مشتری اینجا تو هستی و تنها کارت هم همین بوده برای چه باید یادش برود که کپی کند. می آیم خانه. دو ساعت بعد می روم سراغ اسکن ها. نیست!! باید دوباره برگردم. نیم ساعت پیاده راه است اما پیاده می روم که حرصم از حواس پرتی اش خالی شود. با لبخند می روم تو و می گویم این فایل را همکارتان کپی نکرده. می خندد. درحالیکه دارد کپی می کند می گوید شما صبح آمده اید این دوست ما هم صبح ها خواب است هرچیز را سه بار باید بهش بگویی. ساعت دوازده از کی شده صبح؟ باز فکر می کنم همه مثل تو از کله ی سحر مخشان کار نمی کند بعضی ها مغزشان شب کار است بعضی ها روز کار. بعضی هم هر دو. لبخند می زنم تشکر می کنم و می گویم اشکال ندارد من هم کمی راه رفته ام. نتیجه اینکه امروز نزدیک به دو ساعت توی خیابان راه رفته ام که برایم جا بیفتد'' همه گاهی خطا می کنند'' با این حال نمی توانم به اینکه میانگین هوش ایرانی ها از آمریکایی ها بالاتر است فکر نکنم و البته به ارتباط این تیز بودن ایرانی ها با زبان سراسر استعاره و کنایه ی فارسی و البته این تاخیر فاز فرانسوی ها با زبان سراسر توضیح و تفسیرشان  . &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7711209326115048990-4497783761740351015?l=nc-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://nc-h.blogspot.com/feeds/4497783761740351015/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7711209326115048990&amp;postID=4497783761740351015&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/4497783761740351015'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/4497783761740351015'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nc-h.blogspot.com/2010/08/blog-post_3116.html' title='پوست انداختن- سه - هیچ کس کامل نیست'/><author><name>Haniyeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01442726876415256820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://3.bp.blogspot.com/-DjnZtQ5-e2w/Tn8dw4CKcLI/AAAAAAAAAIY/QBAKzG3h7dE/s220/314655_203133853086237_100001688711147_508271_377685230_n.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7711209326115048990.post-399297543213934586</id><published>2010-08-31T20:36:00.002+02:00</published><updated>2010-08-31T20:45:18.524+02:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='من اعتراف می کنم'/><title type='text'>پوست انداختن - دو - کمال یا زوال</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: arial; font-size: large; "&gt;کمال گرایی شاید از نهادینه ترین صفات کاشته و پرورده در ناخودآگاه من باشد. سالهاست که این خصلت را در خودم شناخته ام اما از اثرات سوء و ناخودآگاه آن بر ریزترین مسائل زندگیم تا همین چند وقت پیش غافل بودم. ریشه یابی این صفت را وا می گذارم اینجا که بسیار مفصل است و بر می گردد به ۸ سال اول زندگیم. شرایط خانوادگی و انتظارات و چه و چه. نتیجه اما: من هرگز از آنچه که بوده ام و کرده ام راضی نبوده ام. این به معنای پشیمانی نیست. به معنای قناعت نکردن به آنچه بوده ام است. نه تعریف و تمجید سایرین و نه صحبت های طولانی با کسانی که با آنها در رابطه ی عاطفی بودم مرا راضی نمی کرد که باور کنم در سن و موقعیت و جنسیت خودم بیشتر از خیلی ها رشد کرده ام و موفقیت داشته ام. همیشه اینها تعارفی بود برایم. این عدم باور در من نوعی بی تفاوتی می آورد در هر آنچه که به دست آوردم. هیچ وقت انگیزه ای برای به نمایش گذاشتن آنچه داشته ام و دانسته ام نداشتم. کم کم اما - شاید چند ماهی بشود - که دارم یاد می گیرم که برای ساخته هایم احترام و ارزشی قائل باشم. این شاید تنها در حیطه ی مسائل حرفه ای و کاری آسیب رسان باشد اما وجه دیگر ماجرا تلاش سرسختانه ی من است برای نداشتن خطا. این علاوه بر مصرف انرژی زیاد و ایجاد خستگی و تنش برای خودم باعث می شود که کوچکترین خطاهای خودم را نبخشم. و وای به روزی که خطایی ببینم در خودم که تا مدت ها جز سرزنش  و خودویرانی در سرم نمی گذرد. این جدای از آسیب به من اطرافیان مرا هم می رنجاند. من عصبی و تند مزاجم بی آنکه کسی بداند چرا. و اما بدترین وجه این آسیب می رسد به جایی که من از کوچکترین خطای دیگران به خشم می آیم. با خودم کلنجار رفته ام و خیلی وقت ها خشمم را می بلعم اما تصورم از آنطرف در سرم می شکند. او خطا می کند. من دیگران را بابت خطاهایشان سرزنش نمی کنم حتی می بخشم، بابت خطاهایی بزرگ حتی که خیلی ها گفته اند گذشتنی نبوده، اما جایگاهشان در سرم تنزل می یابد. همان کاری که با خودم هم می کنم. و اما بدترین آسیب وقتی است که سر دیگر این رابطه  مردیست که عاشقش باشی.  دوستی گفت از روی خواب هایت می فهمم که تو آدمی هستی که همیشه شکست داده و نخورده ای. یکجور توان سر شدن در رابطه حالا این رابطه می خواهد خانواده باشد یا دوست یا عشق. این می شود که هرکس را که دوست داشته ای آزار داده ای و هرکس که دوستت داشته را هم. گفتم شاید درست ترین تعبیری که تا به حال شنیده ام راجع به خودم همین باشد. نگاه که می کنم تمام چهار رابطه ی سابق را خودم تمام کرده ام. تمامش با درد و رنج برای خودم و دیگری. چرا؟ از یک سو من بوده ام، ناظم سخت گیر خودم که همیشه شش دانگ حواسم جمع باشد مبادا که خطایی از من سر زند- حتما زده ، اما طرف مقابل به خاطر نداشتن حساسیتی شبیه به من از آن گذشته - و از طرف دیگر مردی که مانند مابقی انسانها- گاهی بیشتر البته!!- خطا می کند و فکر می کند باید بخشیده شود همانطور که اگر او بود می بخشید. نتیجه اینکه من همیشه در حال مچ گرفتن و بخشیدن بوده ام. اما به موازات در ناخودآگاهم احترام و ارزشی که برای طرف مقابلم داشته ام کم شده. بنیاد هایی که توی یک رابطه ی عاشقانه از واجبات است. این رفتار من در آدم های مختلف با شخصیت های مختلف بازتاب های گوناگونی داشته، گاه به حسادت طرف مقابل ختم شده و درنتیجه نوعی لجبازی برای ثابت کردن توانایی هایش و یا گاهی آزار رسانی ناخودآگاه که البته به وخیم تر شدن اوضاع ختم شده یا نوعی سرکشی در برابر زنی که دارد در رابطه غالب می شود و خیلی واکنش های دیگر که جای بحث ندارد اینجا. نتیجه اینکه بعد از چندین وقت مرد من دیگر مرد من نبود. مردی که قابل اعتماد باشد، مردی که پشتوانه ام باشد. شاید شناخت این مشکل و برخوردی مناسب از طرف مقابل می توانست هم مرا و هم رابطه را نجات دهد اما مشکل اینجاست که این آگاهی را در این سن وسال کم هرکسی ندارد و جدای از آن ،آنها هم مشکلات شخصیتی خودشان را دارند که در برابر این مشکل می شود آینه در آینه. و در نهایت برایند تمام اینها مرا رسانده به  جایی که با تمام عواطف و وابستگی به طرف مقابل او را ترک کرده ام چرا که او اشتباه کرده و اشتباه کرده و اشتباه کرده و من تنها بخشیده ام! چرا که او دیگر آن آدم بزرگ و کامل و بی نقص نبوده در سرِ من. چونکه بعد از مدتی من شده ام مادر رابطه و هم بار خودم را به دوش کشیدم و هم کارهای او را انجام داده ام. و در سر من مردی که از پس کارهای خودش بر نیاید، مردی که مرتب خطا کند مرد زندگی من نیست. تمام اینها همراه با حجم عظیمی از عشق و هیجان و محبت دوجانبه بوده که به نوبه ی خود مشکلات را حاد تر می کند. وابستگی ها زیاد می شود و مشکلات در زیر پوست این وابستگی عاشقانه بزرگ و بزرگ تر می شود تا جایی که شبیه سرطان تمام رابطه را آلوده می کند و چاره ای جز جدایی باقی نمی گذارد. حالا اما سهم خودم را در کشاندن رابطه به اینجا می بینم. کوچکترین خطا در کاری من را وا داشته به اینکه خودم آن کار را به دست بگیرم تا طرف مقابلم بیشتر از این آن کار را با خطا انجام ندهد، این مرد رابطه ی مرا به تنبلی کشانده. در صورتی که اگر به عهده ی خودش می گذاشتم و بابت خطاهایش آنچنان سرخورده نمی شدم نه او عادت می کرد به انداختن بار مسائل بر دوش من و نه من خسته می شدم از این مسئولیت. نه من می شدم رئیس سخت گیر رابطه، نه او میشد مرد خطاکار. حالا رسیده ام به جایی که نمی گویم تقصیر با کیست. می گویم دلایلی روانی و شخصیتی وجود دارد که در تقابل با هم می تواند واکنش های خطایی را ایجاد کند. خطا از وقتی است که این معضل را بشناسی اما قدمی در بهبودش بر نداشته باشی. باور دارم که تا به حال این معضل میان ما شناخته نشده بود. حالا افتاده ام به جان خودم که این کمالگرایی ویرانگر را سرکوب کنم. برای خودم تمرین می تراشم. یک لیوان سفالی خریده ام که رویش نوشته هیچکس کامل نیست. گذاشتمش جلوی چشمم که یادم بماند همه خطا می کنند، من هم خطا کرده ام و میکنم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: arial; font-size: large; "&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: arial; font-size: large; "&gt;خطاها را می شود ریشه یابی کرد. می شود همت کرد که تکرار نشود. میشود عبرت گرفت. می شود بخشید. می شود هزار کار بهتر از بزرگتر کردن خطا کرد. می شود کاری کرد که خطا به اندازه ی خودش آسیب بزند نه که بنیاد یک رابطه یا زندگی را برباد بدهد. می شود ''کامل'' نبود اما ''راضی'' بود.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7711209326115048990-399297543213934586?l=nc-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://nc-h.blogspot.com/feeds/399297543213934586/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7711209326115048990&amp;postID=399297543213934586&amp;isPopup=true' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/399297543213934586'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/399297543213934586'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nc-h.blogspot.com/2010/08/blog-post_31.html' title='پوست انداختن - دو - کمال یا زوال'/><author><name>Haniyeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01442726876415256820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://3.bp.blogspot.com/-DjnZtQ5-e2w/Tn8dw4CKcLI/AAAAAAAAAIY/QBAKzG3h7dE/s220/314655_203133853086237_100001688711147_508271_377685230_n.jpg'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7711209326115048990.post-6336473657333810942</id><published>2010-08-28T21:56:00.004+02:00</published><updated>2010-08-28T22:09:52.561+02:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='من اعتراف می کنم'/><title type='text'>پوست انداختن - یک</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"   style="  ;font-family:arial;font-size:large;"&gt;هر چه نوشته ام اینجا یا خوانده ام هرجا از این بوده که دیگری و دیگران چه کرده اند با من یا چه می کنند و توصیف شاعرانه و یا عامیانه ی دردهای زاییده ی دیگری. این دیگری یا انسانی است در سوی دیگر رابطه یا ماهیت پوچ و جبار زندگی است یا دست بی مروت تقدیر. هیچ جا -لااقل من - ندیده ام کسی بگوید از سهم خودش در همان شوربختی ای که دارد دردش را به اشتراک می گذارد با دیگران. بی آنکه قصدش خلاصی وجدان باشد یا خودویرانگری در قالب های ادبیاتی. من اما دیگر نمی خواهم اینجا از آنچه که گذشت بنویسم. از درد و غم و هجران و بی وفایی و چه و چه. هی بیایم بنشینم به درد و دل که های با من چه کردند و من چه کشیدم و چنین و چنان. نه که خسته شده باشم. چه کسی بدش می آید از چس ناله کردن؟ از مونولوگ نوشتن و درد و دل کردن؟ چه کسی بدش می آید که بیایند دردهایش را بخوانند لایک بزنند و سری تکان بدهند که آوخ به ما هم چنین شده و چنان رفته؟ اما فایده چه؟ نوشتن تنها به قصد سبک شدن؟ تایید گرفتن از دیگران به توجیه خود؟ در اصل ماجرا چه فرقی می کند؟ در آن پایه ای که این نکبت ها را بنیان گزارده که تو بیایی بنویسی؟ سرنوشت سیاه؟ نادانی یا سنگدلی دیگران؟ همیشه تقصیر از بیرون؟ همیشه من معصوم و قربانی؟ همیشه من آنی که مصیبت کشیده و صبور گذشته و حکیمانه دارد از دردِ کشیده نقل می کند به قصد عبرت یا گرفتن تایید؟ آخرش که چه؟ سرم را از گه این مجاز در بیاورم زندگی همان است که هست. درد ها همان است که هست. داستان تکراری من و آدم های زندگیم همان است که هست. درد می کشم و درد می دهم و می روم به شکایت که دنیا با منِ بی تقصیر چه کرد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span class="Apple-style-span"   style="  ;font-family:arial;font-size:small;"&gt;&lt;div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style=" ;font-size:large;"&gt; یعنی من نشسته ام که روزگار هی شوربختی به سرم بیاورد؟ یعنی هیچ علتی از من نبوده؟ معلول بوده ام به علت دیگران؟ &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:large;"&gt;نه نبوده ام. شش ماه است که دارم پوست می اندازم. شش ماه است که دارم خودم را مثله می کنم. شش ماه است که کالبد و روان و گذشته و هرچه بوده را شکافته ام کاویده ام ریخته ام دور و برم و حالا مانده ام میان هزاران هزار سند از یک عمر بیست و هشت ساله که نشانم میدهد کجای کار علت آن بدبختی و درد من بوده ام. من و عادت هایم و رویکردهایم و جهان بینیم و روش هایم برای حل مشکلات. ترکیبی از من ( من خاص با میراث ژنتیکی خاص) و تمام آنچه از بدو تولد در شرایط خانوادگی و اجتماعی آموخته ام و بدان پرورده شده ام. نشسته ام میان هرج و مرج بیست و هشت سالِ  کاویده و تنها چیزی که فهمیده ام این است که من همیشه و تنها قربانی نبوده ام. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:large;"&gt;شده ام کارآگاه و وکیل و شاکی و متهم و قاضی خودم. نه برای محکوم کردن خودم یا دیگری. برای مشخص کردن سهم خودم و دیگران در تمام دردهایی که کشیده ام تا به حال و چشانده ام تا به حال. نه که بخواهم خودم را توبیخ کنم یا دیگری را. که کجی ها را تا می شود و تا آنجا که به من مربوط می شود راست کنم برای آینده. گذشته که دیگر گذشت. توصیف درد تنها به تسکینش ختم می شود سرچشمه را که بشناسی شاید بشود درمان کرد. اما این جا چرا می نویسم؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:large;"&gt;یک - این جا که اعتراف کنم دیگر روان چموشم توان فرار از آن را ندارد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:large;"&gt;دو -  نیش این اعتراف عمومی مثال جریمه به من امکان بخشیدن خودم را می دهد برای هر آنچه که با خودم کرده ام.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:large;"&gt;سه - این جا نوشتن به نوعی نظم دادن و بایگانی کردن هرج و مرج روانی است که هزار پاره شده به خودکاوی.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:large;"&gt;چهار- اگر به منفعتی نرساند در انتها مرا، به آگاهی، شاید نفعی برای مخاطبش داشته باشد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پ.ن اولین لایه قبل از پوست نقاب است. نقاب ناتالی را بر می دارم. با نام خودم می نویسم. هانیه&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7711209326115048990-6336473657333810942?l=nc-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://nc-h.blogspot.com/feeds/6336473657333810942/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7711209326115048990&amp;postID=6336473657333810942&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/6336473657333810942'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/6336473657333810942'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nc-h.blogspot.com/2010/08/blog-post_28.html' title='پوست انداختن - یک'/><author><name>Haniyeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01442726876415256820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://3.bp.blogspot.com/-DjnZtQ5-e2w/Tn8dw4CKcLI/AAAAAAAAAIY/QBAKzG3h7dE/s220/314655_203133853086237_100001688711147_508271_377685230_n.jpg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7711209326115048990.post-4279532110756130913</id><published>2010-08-07T12:28:00.002+02:00</published><updated>2010-08-07T12:38:11.849+02:00</updated><title type='text'>طرز تهیه پیاز داغ - برای وقت هایی که پیاز می شوم</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: arial; "&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;می خواهم قیمه درست کنم. پیاز را پوست می گیرم و از وسط نصف می کنم. بعد از یک سمت شروع میکنم به خورد کردن. لایه های نازک و یک دست می برم. اینطور پیازداغ یک اندازه و خوش بر و رو می شود. یکهو می روم یک سال و سه ماه قبل. سین و همسرش شین خانه ی ما مهمان بودند. یک ماه قبل از این بود که سین حامله شده باشد. یک ماه قبل از انتخابات بود. خانواده ی ما همه رفته بودند انگلیس. من تنها بودم و الف آمده بود پیش من یک ماه بماند. داشتم می گفتم سین و شین آمده بودند خانه ما مهمانی. برای شام. من و الف ازدواج نکرده بودیم و در بین دوستان مشترک اغلب متاهل همیشه ما بودیم که مهمان بودیم حالا یک فرصتی بود برای به اصطلاح جبران. داشتم پیازها را خورد می کردم برای درست کردن بیف استراگانف. سین آمد گفت کمک نمی خواهی. گفتم نه کاری ندارد که کمک بخواهد. به پیاز ها نگاه کرد و گفت به! چه یک دست. من هیچوقت پیاز داغ هایم اینطور نمی شود.گفتم به جهت بریدن پیاز بستگی دارد. هیچ هنر خاصی  نیست . با الف هفته ی قبلش دعوایمان شده بود. از آن دعواها که مثل تصادف کردن می ماند. تنت گرم است و از شوک بیشتر درد می کشی تا از درد. شوک که می رود درد می آید. با خدم و حشم و هفت شتر بار. که برود کنج دلت خانه کند. بعد که داری پیازها را خورد می کنی فکر کنی کنج هم می شود همه ی دل باشد. سرش کنج است تهش درست پشت چشمهات که خیس می شود لابد از پیازی که آبدار است و یکدست خورد می شود. پیازها را تفت می دهم ، لایه هایش از هم باز می شود. لایه لایه لایه. خاطره. خاطره ها هم لایه لایه یاد آدم می آید. یک چاقویی که معلوم نیست دست کیست آدم را از وسط نصف می کند. چاقو به اولین لایه که می رسد قلبت تیر می کشد. نه، می سوزد. بعد لایه های بعدی معلوم می شود. یکهو می روی به آنجا که یاد گرفته ای چطور پیاز را خورد کنی که همه ی لایه هایش یک دست بریده شود. چشمت از خیسی پیاز می سوزد. نه ، پیاز از سوزش دلت خیس می شود. لایه لایه می شوی. پر پر پر. همه ی لایه ها که باز شد. خوب تفت می خوری. سرخ می شوی و حواست نباشد سیاه. می سوزی. تلخ می شوی. دورت می ریزند. می روند سراغ آنی که خوب سرخ می شود. اما سیاه نمی شود. جا می افتد. توی همه ی غذاهای ما ایرانی ها که پیاز داغ دارد. اصلا این لایه لایه مال ما ایرانی هاست. این سرخ شدن. سوختن. این درد های بی درمان. خوب که درد بکشی تازه می شوی پیاز. که عرق سرد تنت از درد، اشک در بیاورد. خوب برش بخوری خوب سرخ می شوی خوب جا می افتی. وگرنه نصفت می سوزد نصفت خام می ماند. پیاز توی دستم را نگاه می کنم. چشمهام تار می بیند اما سعی می کنم یکجور نگاهش کنم که یعنی نگران نباش من خوب بریدن را بلدم. آنی که مرا می برد اما نمی دانم... کاش می شد که یاد بگیرد از کجا نصفم کند.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7711209326115048990-4279532110756130913?l=nc-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://nc-h.blogspot.com/feeds/4279532110756130913/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7711209326115048990&amp;postID=4279532110756130913&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/4279532110756130913'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/4279532110756130913'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nc-h.blogspot.com/2010/08/blog-post_07.html' title='طرز تهیه پیاز داغ - برای وقت هایی که پیاز می شوم'/><author><name>Haniyeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01442726876415256820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://3.bp.blogspot.com/-DjnZtQ5-e2w/Tn8dw4CKcLI/AAAAAAAAAIY/QBAKzG3h7dE/s220/314655_203133853086237_100001688711147_508271_377685230_n.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7711209326115048990.post-682930023037333291</id><published>2010-08-01T17:00:00.006+02:00</published><updated>2010-08-05T22:49:39.214+02:00</updated><title type='text'>کلاغه به خونش نرسید</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style=" ;font-family:arial;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:large;"&gt;یک - صبح هایی که شبش خیلی زیاد خواب می بینم انگار در این دنیا نیستم. این را همه ی کسانی که با من زندگی کرده اند می دانند. خوابهایی اینقدر تو در تو و پرماجرا که بارها و بارها مرز بین واقعیت و رویا را گم می کنم حتی در بیداری. چیزی که سبب شده زندگیم دوگانه ای باشد میان خواب و واقعیت. چیزی که همیشه اثری از خودش در نوشته هایم به جا گذاشته. همین باعث شد وقتی فیلم اینسپشن را دیدم احساس کنم کسی زندگی من را از من دزدیده و با آن فیلمی ساخته و دارد کرور کرور پول در می آورد. بعد از فیلم عصبانی بودم و سرخورده. خیلی زیاد. بار دوم که فیلم را دیدم اما آرامتر شدم. هنوز خیلی تجربه های خواب من هست که در این فیلم نیامده. هنوز همه ی زندگی دوگانه ام نشده فیلمی دوساعته روی پرده با یک سری سلبریتی خوشحال که به لطف جلوه های ویژه دنیای مرا تجربه می کنند. از درگیری های شخصی که بگذریم فیلمی دیدنی است هرچند به نظر من هنوز خیلی چیزها کم دارد که به پیچیدگی دنیای خواب رسیده باشد. با تمام پیچیدگی هایش هنوز عجیب ساده به نظر می رسد. شاید هم تصور من باشد این سادگی که از مقایسه ام با دنیای خواب های  خودم حاصل می شود. بگذریم. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:arial;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:arial;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style=" ;font-family:arial;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:large;"&gt;دو- امروز هم از همان صبح های عجیبم است. از آن صبح ها که انگار توی دنیای خوابم جا مانده ام. یکشنبه هم که باشد سکون و سکوت شهر به این سکوت حاکم بر من دامن می زند. ساعت ۱۱ رفتم بیرون که خرید کنم. داشتم فکر می کردم یکشنبه ها اینجا واقعا پرنده هم پرنمی زند که یکهو یک کبوتر با یک شاخه بزرگ به منقار از بالای سرم پر زد و میان برگهای قرمز تیره ی درخت پشت سرم گم شد. نگاهم افتاد به پنجره زیر شیروانی خانه ی رو به رو . یک گلدان قرمز لبه پنجره ی کوچک با قسمتی از یک مجسمه پشت آن معلوم بود. یکهو یادم افتاد که من سال هاست که اتاقم را تزیین نکرده ام. ما همیشه به جز سه سال مستاجر بودیم. که آن سه سال هم توی این جریانی که می خواهم بگویم فرقی نمی کرد. مستاجر بودن یعنی سالی یکبار خانه به دوشی. خوش شانس باشی و صاحب خانه طماع نباشد به دو سال و سه سال هم می کشد که بمانی اما این را پایان هرسال می فهمی که قرار است سالی دیگر باشی یا باید اسبابت را جمع کنی و دنبال جای دیگری بگردی. این تا وقتی دبیرستان نرفته بودم  به جدایی از دوستان و همسایه ها ختم می شد. آفت کمی نبود وقتی می خواستم دوستی کنم با بچه های همسایه حواسم بود که این شاید یک سال بیشتر دوام نیاورد. برای همین دوست نمی شدم یا اصلا بیرون نمی رفتم یا اگر سال بعد هم آنجا ماندگار بودیم و دوستی میکردم صمیمی نمی شدم. یکجور واکنش دفاعی بود برایم. چون وقتی سوم دبستان، آبان ماه از مهرشهر کرج آمدیم تهران تا سال های سال جدایی از دوست صمیمی مدرسه ام که از سال اول دبستان با هم بودیم آزارم می داد. تا سال ها توی خواب پرواز می کردم به محله ی خودمان که هشت سال اول عمرم را تویش گذرانده بودم. هنوز هم می روم گاهی. تا سال ها فکر می کردم یکروز سحر را پیدا می کنم. خنده ام می گیرد وقتی یادم می آید که توی اورکات و بعد ها سیصد و شصت اسمش را که تنها یادم مانده سرچ می کردم و به تک تک عکس های دخترانی که اسمشان سحر بود نگاه می کردم که شاید آن دختر لاغر و ریز نقشی را که با من سر یک کلاس می نشست و مادرش هم معلم همان مدرسه بود  پیدا کنم. این خانه به دوشی از دبیرستان به بعد عوارض دیگری هم داشت. خطاطی و شعر و طراحی را کشف کرده بودم و دلم می خواست کارهای خودم یا هنرمندان مورد علاقه ام را بزنم به دیوار. اما هشدار های پدر که دیوار را سوراخ سوارخ نکنید یک سال بعد بخواهیم برویم کلی خسارت باید بدهیم و حس آنکه آن اتاق اتاق من نیست باعث می شد همیشه کارها و پوستر ها و خطاطی هایم توی پوشه ای باشد زیر تخت، بعد ها نقاشی ها و تصویر سازی ها و عکس هایم هم به آن پوشه که حالا خیلی قطور شده اضافه شد. اتاق من همیشه ساده بود. بی هیچ وسیله ای زینتی که زیبایش کند با دیوارهای سراسر لخت. حتی کتابهایم را این اواخر از توی کارتن در نمی آوردم. تنها آنهایی که همیشه بهشان رجوع می کردم را باز می کردم و کتابهایی که تا سال بعد می خریدم به کارتن سال بعد اضافه میشد. گاهی چیزی می دیدم که دلم غنج می زد برای خریدنش . برای گذاشتنش تو اتاقم . اما همیشه فکر خانه به دوشی پشیمانم می کرد. همیشه می گفتم بعدا می خرم، وقتی خانه خریدیم یا وقتی رفتم خانه ی خودم. بعدی که هیچوقت نیامد. حتی تا حالا. نگاه  که می کنم ، من هیچوقت به هیچ کس و هیچ کجا تعلق نداشته ام. نه به آدم ها. نه به خانه ها. نه به محله ها. بچه ی کجایی چندان برایم معنی ندارد. وقتی توی بیست و هفت سال ۳-۴ تا محله و بیشتر از ۱۷ بار خانه عوض کرده ایم. همیشه همه چیز برای من موقت بود، گذرا بوده. همیشه همه چیز رفتنی. همیشه آماده ی رفتن. حتی حالا هم که آمده ام اینجا و تنها خانه ای دارم از خودم. حالا که رسیده ام به استقلالی که همیشه خواهانش بودم هم باز انگار ثباتی نیست. دستم نمی رود به تزیین خانه ام. معلوم که نیست سال دیگر اینجا باشم. حتی معلوم نیست توی این شهر باشم. این کولی واری تا کجای زندگی مرا به بازی گرفته ؟ آیا تمام رابطه هایم که خودم تمامشان کردم هم از این موضوع تاثیری گرفته؟ خودم را همیشه آدم وابسته ای دانسته ام از نظر مسایل عاطفی اما نگاه که می کنم از مستقل ترین آدم هایی که شناخته ام مستقل تر بوده ام. من به هیچ جا و هیچ چیز و هیچ کس تعلقی ندارم. همیشه همه جا و همه کس برایم موقتی بوده. و من با علم به این موقت بودن همیشه آماده ی رفتن بودم. این رفتن رسیدن دارد؟ میرسم یکروز؟ به خانه ای که مثلا تویش بیست سال زندگی کنم؟ تویش بمیرم؟ به آدمی که با او زندگی کنم. تا مرگ؟ به دوستی که توی مراسم ختمم بیاید و بگوید من بیست سال ، سی سال ، چهل سال است که می شناختمش؟ یاد قسمتی از یکی ازپست هایم می افتم مال دو سال پیش:&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style=" font-weight: bold; line-height: 19px; font-family:Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:large;"&gt;تو که فریب نام را خوردی و بی بی ات را کولی شناختی و کولی را بی بی ، ناتالی بی بی نبوده هیچ وقت، کولی شاید،که آداب پادشاهی نمی داند و نه رسم جنگ ، که همیشه پای رفتن دارد آن زمان که باید، آبستن بغضی که در بیابان می زاید، و بخیه که دیگر خوب می شناسد.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:large;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:large;"&gt;انگار خسته شده باشم. از رفتن، همیشه رفتن. دلم رسیدن می خواهد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7711209326115048990-682930023037333291?l=nc-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://nc-h.blogspot.com/feeds/682930023037333291/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7711209326115048990&amp;postID=682930023037333291&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/682930023037333291'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/682930023037333291'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nc-h.blogspot.com/2010/08/blog-post.html' title='کلاغه به خونش نرسید'/><author><name>Haniyeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01442726876415256820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://3.bp.blogspot.com/-DjnZtQ5-e2w/Tn8dw4CKcLI/AAAAAAAAAIY/QBAKzG3h7dE/s220/314655_203133853086237_100001688711147_508271_377685230_n.jpg'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7711209326115048990.post-7741933696070525569</id><published>2010-06-22T23:44:00.002+02:00</published><updated>2010-06-22T23:50:50.600+02:00</updated><title type='text'>باید مرد</title><content type='html'>&lt;span class="Apple-style-span"  style=" border-collapse: collapse; font-family:arial, sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:large;"&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;مرده که باشم گلها را روی سینه ام می گذاری&lt;br /&gt;خواب که باشم روی میز&lt;br /&gt;قهر که باشم&lt;br /&gt;توی گلدان گلفروش لابد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گاهی برای خوب خواسته شدن باید مرد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7711209326115048990-7741933696070525569?l=nc-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://nc-h.blogspot.com/feeds/7741933696070525569/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7711209326115048990&amp;postID=7741933696070525569&amp;isPopup=true' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/7741933696070525569'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/7741933696070525569'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nc-h.blogspot.com/2010/06/blog-post_23.html' title='باید مرد'/><author><name>Haniyeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01442726876415256820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://3.bp.blogspot.com/-DjnZtQ5-e2w/Tn8dw4CKcLI/AAAAAAAAAIY/QBAKzG3h7dE/s220/314655_203133853086237_100001688711147_508271_377685230_n.jpg'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7711209326115048990.post-5134036407152261781</id><published>2010-06-22T18:41:00.004+02:00</published><updated>2010-11-21T12:23:25.733+01:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شعر'/><title type='text'>حوا-سم نیست</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;تو نشسته ای و صبور&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;دانه دانه برایم رویا می بافی&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;و منِ بی حوصله&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;زمان را به دور انگشتم می پیچم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;و گذشته و حال&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;و آینده در هم می پیچد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;غافل از دانه دانه بافته های تو که شکافته می شوند&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;این روزها حواسم نیست&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;و صبر تو اگر تمام شود&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;سرما ما را خواهد برد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;از آنجا که روزهای لخت از رویا&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;قندیل می شوند&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7711209326115048990-5134036407152261781?l=nc-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://nc-h.blogspot.com/feeds/5134036407152261781/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7711209326115048990&amp;postID=5134036407152261781&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/5134036407152261781'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/5134036407152261781'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nc-h.blogspot.com/2010/06/blog-post.html' title='حوا-سم نیست'/><author><name>Haniyeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01442726876415256820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://3.bp.blogspot.com/-DjnZtQ5-e2w/Tn8dw4CKcLI/AAAAAAAAAIY/QBAKzG3h7dE/s220/314655_203133853086237_100001688711147_508271_377685230_n.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7711209326115048990.post-4155272724387344102</id><published>2010-05-31T11:21:00.002+02:00</published><updated>2010-11-21T12:23:46.846+01:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شعر'/><title type='text'>پوست می اندازم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;یک –&lt;br /&gt;دل، تنگ می شود&lt;br /&gt;تنگ، تنگ تر&lt;br /&gt;و دهلیزی که چاه ویل&lt;br /&gt;می بلعد&lt;br /&gt;تمام را&lt;br /&gt;و تن تنگ می شود&lt;br /&gt;چاه که همه ام را می بلعد&lt;br /&gt;و عصاره ام&lt;br /&gt;که می چکد از مچاله ای&lt;br /&gt;که روزی تنی و منی...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو –&lt;br /&gt;پوست اگر بیاندازی&lt;br /&gt;از تهی چه می ماند&lt;br /&gt;وقتی چاهی&lt;br /&gt;تمامت را بلعیده باشد&lt;/span&gt;&lt;a href="http://video.nytimes.com/video/2010/05/04/magazine/1247467772000/can-babies-tell-right-from-wrong.html"&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7711209326115048990-4155272724387344102?l=nc-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://nc-h.blogspot.com/feeds/4155272724387344102/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7711209326115048990&amp;postID=4155272724387344102&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/4155272724387344102'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/4155272724387344102'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nc-h.blogspot.com/2010/05/blog-post_31.html' title='پوست می اندازم'/><author><name>Haniyeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01442726876415256820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://3.bp.blogspot.com/-DjnZtQ5-e2w/Tn8dw4CKcLI/AAAAAAAAAIY/QBAKzG3h7dE/s220/314655_203133853086237_100001688711147_508271_377685230_n.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7711209326115048990.post-3780527351477638811</id><published>2010-05-29T11:53:00.006+02:00</published><updated>2010-11-21T12:25:46.200+01:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='کابوسنامه'/><title type='text'>کابوسنامه - برای پدرم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;چند وقتی است که مدام خواب اتفاقات سال گذشته را می بینم، خودم را می بینم که دارم می دوم، شعار می دهم، خودم را می بینم که دست گیر شده ام ، خودم را که.... شروع کرده ام به نوشتنشان چند مدتی است ، توی گودر می گذاشتم، حالا می خوام اینجا هم بگذارم که بمانند، نگاه که میکنم می بینم انگار از همه بیشتر در من همین ها مانده بنویسم که بماند، نوشته های قبلم را بعد شاید بگذارم  اینجا اما این یکی خواب دیشبم است و خوش دارم که کابوسنامه ها را با این شروع کنم با خوابی به یاد پدرم و برای پدرم...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;خواب می دیدم که توی یک خانه قدیمی هستم با حیاطی بزرگ که توی خواب خانه ی خودمان بود انگار، با پدر و مادر و خواهرم، و چندتایی از فامیل، داشتیم آماده می شدیم برویم برای تظاهرات بیست و دو خرداد، به جای مانتو یک چیز کاپشن مانند پوشیده ام که راحت باشم، به جای روسری هم کلاهش را کشیده ام به سرم، موهایم را سفت بسته ام و دارم به خودم غر می زنم که کی چتری زده ام ؟ هی می آید توی چشمم، مادرم می گوید چیز خوبی پوشیدی به دست و پایت نمی پیچد، دست می کنم توی جیبم، و اسلحه کوچک و قدیمی که از سالهای دور پدرم بی فشنگ نگه داشته توی جیبم است، فشنگ دارد اینبار اما، فکر می کنم ببرم یا نه می گویم نبرم وقتی دارم می دوم از جیبم می افتد ، یکهو مامورها می ریزند توی خیابان، از بالای درخت ها نگاه می کنند هرجا مردم توی خانه ها جمع شده اند در را می شکنند وارد می شوند، در می شکند یکی می آید توی خانه ی ما، با همان لباس نینجا ها، مهدیس می دود بعد پدرم با آن پای ناراحتش لنگ لنگان و بعد من به دنبال آنها، باتوم می نشیند پشتم ، نفسم بند می آید، از من می گذرد می رسد به پدرم، باتوم را که می زند به کمر پدرم چشمم سیاهی می رود، داد میزنم پدر من جانباز است، پایش مشکل دارد نزن نامرد، می زند و پدرم را روی زمین می کشد با خودش که از در ببرد بیرون باتوم را روی تن لخت پدرم که لباسش کنده شده می زند، بغض و خشم و درد دارد گلویم را پاره می کند، تا در فاصله ای نمانده، یک لحظه فکر می کنم اگر از در برود بیرون با پدرم، دیگر رفته است، دست میبرم به چوب بزرگی که افتاده آنجا حمله میکنم ،هرچه می زنم اثر ندارد به آن لباس ها، یکهو خط کمرش را می بینم و چوب را می خوابانم وسط کمرش با تمام قدرت و خشمم، خم می شود می افتد روی زمین، دست می برم به جیبم و اسلحه را می کشم بیرون می گیرم جلوی صورتش، مرد جوانی است با سیبیل و موها و چشمهای مشکی، می گویم پدر من و امثال او نرفته اند جنگ دست و پا و جانشان را بدهند که تو حالا باتوم رویشان بلند کنی، بغض دارم و می گویم حیف از جوانی تو نمی آیدم، حیفم از دستان خودم می آید که به خون تو آلوده شود. گمشو بیرون از این خانه و بترس از روزی که دیگر از هیچ چیز حیفم نیاید. می رود بیرون. درها را هزار قفل می کنیم، دیوارها انگار شیشه ای باشد می توانم توی همه خانه ها را ببینم که مردم دسته دسته جمع شده اند، مثل زمان جنگ، توی خانه ی ما هم کلی آدم هست، غریبه و آشنا، مثل محرم انگار دیگی هست توی هر خانه ای مردم دارند غذا می خورند، راه می روم و گریه می کنم و غذا به این و آن می دهم، یکی برگه ای می دهد دستم می گوید شعر است بخوان، نگاه می کنم تصوری از یک چراغ دار زده است که کشیده اند، اما من فکر می کنم شعر است ، می خوانمش با بغضی که هی می خورم و صدایم در نمی آید، سه خط که می خوانم بغضم می ترکد هق هق می کنم می دهم دست کس دیگری می گویم نمی توانم دیگر بخوانم.&lt;br /&gt;بیدار می شوم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;پ.ن حالا ظهر است اما این بغض از توی خواب با من مانده، گلویم را می فشارد، نه پایین می رود نه می بارد. یاد بیست و چهار خرداد می افتم که دم خانه امان توی سعادت آباد جنگ بود رسما، با پدر و مادر و خواهرم رفته بودیم هرکدام سنگی به دست خشممان را پرتاب می کردیم به باتوم به دست ها، پدرم که یادمان می داد وقتی گفتم فرار کنید برویم سمت ماشین که چند خیابان آنورتر پارک است و از دو تا در سوار شوید نه یک در که وقت نگیرد. یاد آن گاز فلفلی می افتم که درست خورد کنار پای پدرم که داشت فیلم می گرفت از باتوم به دست های آنور سنگر فلزی و من که درست پشت سرش بودم سینه ام داشت آتش می گرفت، با هم فرار کردیم توی کوچه ها، ریه هایش ناراحت بود با آن ترکشی که هنوز توی سینه اش یادگار مانده، سیاه شده بود پدرم، رسیدیم جایی که دود می دادند به جفتمان که داشتیم دیگر خون بالا می آوردیم از سرفه، پدرم بدتر از من بود و من رویم نمی شد سیگار دود بگیرم و بدهم توی صورتش. یاد چند شب بعدش می افتم که به بهانه ی قدم زدن رفت بیرون و رفته بود سرمعرکه ای که تا مدت ها پهن بود توی خیابان های سعادت آباد، وقتی به قول خودش نینجا های مدل جدید حمله کرده بودند از در و دیوار، موقع فرار خورده بود زمین و گوشت و پوست آرنجش رفته بود با آستین پاره و خونی آمد خانه. و من هی نگاه می کردم و هی میگفتم درد نمی کند می گفت اگر تیر خورده بودی ، اگر ترکش نارنجک ساق پایت را ترکانده بود می فهمیدی این ها درد نیست. یاد اشک های پدرم می افتم وقتی ممد نبودی از تلویزیون پخش می شد، ومی گفت با همین ها ما رفتیم به جبهه، و توی سرمان هیچی نبود جز همین آهنگ ها که مارا می خواند برای دفاع برای جنگ.&lt;br /&gt;دلم برای پدرم تنگ است. دلم برای پای پدرم که می لنگد و برای چشمهاش که به اشک می نشیند گاهی. دلم برای دست های زمختش و جای زخم هایی که بر تنش مانده و من همیشه شرم داشتم از نگاه کردن بهشان تنگ است. بغضم بازشده و حالا دارد سیل می بارد... &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7711209326115048990-3780527351477638811?l=nc-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://nc-h.blogspot.com/feeds/3780527351477638811/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7711209326115048990&amp;postID=3780527351477638811&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/3780527351477638811'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/3780527351477638811'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nc-h.blogspot.com/2010/05/blog-post_29.html' title='کابوسنامه - برای پدرم'/><author><name>Haniyeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01442726876415256820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://3.bp.blogspot.com/-DjnZtQ5-e2w/Tn8dw4CKcLI/AAAAAAAAAIY/QBAKzG3h7dE/s220/314655_203133853086237_100001688711147_508271_377685230_n.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7711209326115048990.post-7889530693597113947</id><published>2010-05-23T14:32:00.005+02:00</published><updated>2010-11-21T12:25:08.290+01:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='وطن'/><title type='text'>این پست نام ندارد</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;یک - دوم خرداد، سال هفتاد و شش فقط چهار روز کم داشتم که بروم رای بدهم به خاتمی، فقط چهار روز، اما کلی آدم از در و همسایه و فامیل را جمع کردم که رای بدهند به خاتمی ، آنروز چند بار رفتم توی حوزه های مختلف با آدم های مختلف و دلم راضی شده بود که رای داده ام دیگر، رای اول من دوره ی دوم خاتمی بود، دیگر کسی را دنبال خودم نکشیدم ، رای دادم به تنهایی و دوره ی بعد داشتم حرص می خوردم از رأیی که مردم می دادند به احمدی نژاد که انتقامی گرفته باشند از هاشمی شاید که بگویند گذر پوست به دباغ خانه افتاده است و حالا بنشین و نگاه کن که بر صندلی ریاست نشستنت افتاده دست ما.&lt;br /&gt;دو- دوم خرداد سال پیش، باز داشتم زمین و زمان را جمع می کردم که رای بدهند به موسوی، رفته بودیم با شاهد و امیر و پیمان و محمد و فاطمه و حامد و عمار ورزشگاه آزادی، فاطمه زودتر جدا رفته بود و زنانه مردانه اش که کرده بودند تک افتاده بودم میان دخترانی از همه رنگ و مدل که پارچه ی سبزی یکرنگ شان کرده بود، دلم پیش بقیه بود توی مردانه و چشمم به آنهمه آدم که آمدنشان تمامی نداشت، تنها بودم و تنهایی شعار دادنم نمی آمد، مهمان ها آمدند یکی یکی حرف زدند و شعارها بلند و بلند تر شد و به خاتمی که رسید فکر می کردم به عرش رسید این خواست همگانی – نرسید اما- به خودم که آمدم داشتم جیغ می زدم، شعار میدادم، تنها، تنها و با جمع، آنجا بود که فکر کردم این اولین رای من است، رایی که از آن من به تنهایی است اما در کنار دیگران، رایی که نه به خاطر جو دوستان، نه به خاطر همرنگی با هم پیاله و پیمان ها که حق من است ، که از آن من است، و دلم پر می کشید که رای من با تمام استقلالش چه همرنگ است با دیگران، دوم خرداد هشتاد و هشت بود که فهمیدم اولین رایم را دارم بیست ودوم خرداد به صندوق می اندازم.&lt;br /&gt;سه- توی ورزشگاه گرم بود، آتش می بارید از آسمان و از فریاد های جمعیت، بیرون هم که آمدیم فرقی نمی کرد چندان، خرداد تهران داغ است و باور دارم که از هشتاد و هشت تا به قیامت این داغ با تهران خواهد ماند. متفرق شدن آن جمعیت از تنها دو در تنگ و ترش خودش مصیبتی بود، اما چقدر خوب یادم است که مصیبت یادمان رفته بود، نه داغی هوا نه خاکی که پخش هوا بود و به ریه هامان می نشست، نه صف طولانی ماشین ها ی پشت هم، نه ترافیکی که قفل شده بود و جلو نمی رفت، باری برایمان نبود، می خندیدیم، همه ، نه فقط ما، همه ی آنها که بودند آنجا، آن مرد میانسالی که با خنده می گفت کار اینها تمام است ما برنده می شویم، صدای موزیکی که از ماشین ها بلند بود، آن ماشین پر از دختران در حال رقص و شادی که عمار می گفت کمپوت هلو، نه تن هامان خستگی می فهمید نه دل هامان نه حنجره هامان، آن وسط بستنی یخی که دوره گرد می فروخت مثل مائده بهشتی بود و چقدر چسبید همان بستنی یخی آلبالویی که توی اون هوا کلی خاک هم بهش نشسته بود. دلمان به خانه تکانی بزرگی خوش بود که دیگر هیچ غباری به دلمان نمی نشست.&lt;br /&gt;چهار- عین سگ کتک خورده دارم از صبح گریه می کنم، بند نمی آید، هوا اینجا خنک است، داغی خرداد را ندارد، انگار کن اول فروردین. به دست بدون دست بند سبزم نگاه می کنم و اشک امانم نمی دهد، سکوت یکشنبه ی اینجا دارد گوشم را کر می کند، فریاد می خواهم، که حنجره ام آرام گیرد، خاک می خواهم که توی گلویم بریزم که بغضم را بخواباند، و یا آفتابی که خاطراتم را بسوزاند. این جا خرداد نیست، می است، اینجا آفتاب نیست، ابر است، اینجا هوایش خاک ندارد، دود ندارد، اینجا ترافیک ندارد، ماشین پشت ماشین آدم های توی صف امید ندارد، اینجا فریاد ندارد، باشگاه آزادی ندارد،، اینجا بستنی یخی هایش هفت رنگ است ، دست فروش ندارد، اینجا دوست که با من شعار داده باشد ندارم، دوست دوم خرداد دیده ندارم ، اینجا خردادش داغ ندارد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7711209326115048990-7889530693597113947?l=nc-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://nc-h.blogspot.com/feeds/7889530693597113947/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7711209326115048990&amp;postID=7889530693597113947&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/7889530693597113947'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/7889530693597113947'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nc-h.blogspot.com/2010/05/blog-post.html' title='این پست نام ندارد'/><author><name>Haniyeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01442726876415256820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://3.bp.blogspot.com/-DjnZtQ5-e2w/Tn8dw4CKcLI/AAAAAAAAAIY/QBAKzG3h7dE/s220/314655_203133853086237_100001688711147_508271_377685230_n.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7711209326115048990.post-5245942794886497370</id><published>2010-04-21T18:55:00.003+02:00</published><updated>2010-11-21T12:26:16.837+01:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='وطن'/><title type='text'>سالمرگ</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;یک سال پیش این روزها کجا بودم؟ چه می خواستم؟ به چه فکر می کردم؟ چه می کردم؟ ... حالا اما... گفته بودم مهاجرت یعنی زاده شدن، یعنی سر از تخم بیرون آوردنی که برگشتی ندارد، زاده شدنی که پاک نمی آیی، که فراموشی نمی شناسد، گفته بودم مهاجر وطن ندارد، حالا می گویم و تن ندارد و خواب ندارد و خیال ندارد و آرام ندارد و دنیای گذشته اش می شود حبابی که می رود تویش پناه می گیرد و هرجا پا می گذارد و به هرچه می نگرد از پس شفافیت این گذشته است وهیچ چیز دیگر بی این گذشته دیده نمی شود، خوانده نمی شود، زندگی نمی شود، مماس می شود این گذشته بر تمام آینده ی نیامده.&lt;br /&gt;توی خیابان که راه می روم به پاهایی می نگرم که روی زمین بند نیستند که با فاصله ای سر می خورند توی حباب هایشان ، و چشمم که با چشم های صاحب پاها تلاقی میکند نگاهی می گذرد از چشمهاش تا خاطراتش از خاطراتم تا چشمهام و فکر کن چه سنگین می شود آن نگاهی که اینهمه بار به دوش می کشد؛ بی وطن ها را از همین نگاه می شناسی.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;سبز که می بینم تمام تنم می شود قلب و می تپد : بدو بدو بدو ، بدو تا آنجا که نفهمی کی افتادی،&lt;br /&gt;تمام شدی،&lt;br /&gt;رفتی. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7711209326115048990-5245942794886497370?l=nc-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://nc-h.blogspot.com/feeds/5245942794886497370/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7711209326115048990&amp;postID=5245942794886497370&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/5245942794886497370'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/5245942794886497370'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nc-h.blogspot.com/2010/04/blog-post_21.html' title='سالمرگ'/><author><name>Haniyeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01442726876415256820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://3.bp.blogspot.com/-DjnZtQ5-e2w/Tn8dw4CKcLI/AAAAAAAAAIY/QBAKzG3h7dE/s220/314655_203133853086237_100001688711147_508271_377685230_n.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7711209326115048990.post-3705836095779830222</id><published>2010-04-13T12:10:00.003+02:00</published><updated>2010-04-13T13:19:31.458+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;وقتی صبح با هق هق گریه ای آغاز شود که از خواب کشیده به بیداری ات و حتی باور خواب بودن ِ درد از دردش کم نمی کند... روز، آغاز، داشتم به الف می گفتم که روزها با شب آغاز می شوند و با شب به پایان میرسند و ما چه خوش باورانه پایان شب سیه را روز می بینیم، انگار نه انگار که روز میانه ی دو شب است، که گاهی کابوسی را می کشی از آغاز آنروز – از تاریکی- به روشنایی، و می کشی تا شب دوباره در ظلمت به خواب/ک بسپاری.&lt;br /&gt;درد ها را هم، گاهی فکر می کنم می کشیم از کودکی – وقتی پنج سال ابتدای زندگی می شود پایه ی تمام اختلالات روانی مابقی عمر- به میانه ی زندگی و بعد به پایانی که در آن دردها را به خاک/ب می سپاریم با خود. انگار میزان درد در دنیا مقدار ثابتی باشد که تنها از دوشی بر دوشی منتقل شود. اینجا ، آنجا، گذشته، آینده و حالی که هی کش می آید بین این دو.&lt;br /&gt;آدم ها آدم ها را دوست دارند، همدیگر را می آزارند، بعد یک روز دیگر دوست ندارند لابد و باز می آزارند، در خواب ، بیداری، دروغ، در کنایه، خاطره، تهمت، تحقیر، ترحم.... چه توانی دارند این کلمات که هر یک باری چنین سنگین از درد را به دوش می کشند حتی زیباترین ها که تعریف شده اند برای تبادر لذت ، عشق ، دوستی، خاطره، لذت...&lt;br /&gt;به الف می گویم رسیده ام به جایی که انگار تمام زندگی را زندگی کرده ام، پیرانه درد می کشم و لذت می برم و هیچ دیگر برایم تازگی ندارد ، خبره گی در درد ، دردیست، در لذت هم । و هیچ تازه ای دیگر تازه ات نمی کند، باز این روزها خیلی وقت هایش را به مرگ فکر می کنم ، نه با دل شکستگی، نه با افسردگی و نفرت سال های نوجوانی، با آرامشی عجیب که تنها در عمر کرده ها دیده ام ، وقتی فکر می کنی چیز تازه ای نخواهد بود- نه از جنس درد و نه از لذت- که دلت را بلرزاند، زندگی بوی نای کهنگی می گیرد حتی وقتی تنت تنها بیست و هفت سال زندگی کرده باشد و یکهو حوصله ات سر می رود از ادامه اش، وقتی فکر میکنی که دیگر بعد از این می شود تکرار مکررات و اگر بخواهی عمر را ارث ببری از جدت ، دوبرابر اینکه گذشته به تجربه ی تازگی ها باید بگذرد در رخوت تکرار، می گوید افسرده ای، می گویم شاید؛ فکر می کنم پیرم اما، می گوید افسرده ای.   &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;وقتی صبح با هق هقی بیدار شوی که کشیده از خواب به بیداریت، سدی انگار شکسته باشد که هر روز هر ده انگشتت را کرده بودی در سوراخ هاش که نشکند و هی تمام روز دستت و پایت خواب برود و سد شکسته باشد در خواب و اشک تمام روزت را با خود ببرد به شب و فکر کنی حالا که شکست چرا باز دست ها و پاهایم خواب می رود. صبح روز بعد اما خشت می گذاری روی خشت و نگاه می کنی به آسمان گرفته ی چشمهات که عجیب بارانیست، و به خشت هایی که هیچوقت خوب روی هم چفت نمی شوند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7711209326115048990-3705836095779830222?l=nc-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://nc-h.blogspot.com/feeds/3705836095779830222/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7711209326115048990&amp;postID=3705836095779830222&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/3705836095779830222'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/3705836095779830222'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nc-h.blogspot.com/2010/04/blog-post_13.html' title=''/><author><name>Haniyeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01442726876415256820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://3.bp.blogspot.com/-DjnZtQ5-e2w/Tn8dw4CKcLI/AAAAAAAAAIY/QBAKzG3h7dE/s220/314655_203133853086237_100001688711147_508271_377685230_n.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7711209326115048990.post-9157462002441521836</id><published>2010-04-05T23:05:00.003+02:00</published><updated>2010-04-05T23:13:56.253+02:00</updated><title type='text'>نبش قبر</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;به همان شیشه ای که تاجی از آتش به شاخه ای بخشید می مانی ،به سخاوتت، ماهی می شوم از پشت تنگ چشمهام که بی تاب لبریز شدنم از موج موج صدایت که: ابرو و دست، هی گشت،پر از دست ،پر از پیشانی ، تکه تکه ، نا آشنا تاریک...&lt;br /&gt;فرار می خواهم نه که از تو از منی که از من تنها میم دارد و نون ، که نمی رسد از پشت شیشه به تو، به انعکاس جهان در تو، به آتشی حتی که می نشانی بر سرم ونه حتی به انعکاس آن ، می دانی؟ تهی یعنی چه ؟ ماهی شده ام از این تهی ، که جهانم را از پس آب می بینم&lt;br /&gt;و نمی خشکد این آب ، تهی یعنی تنها اشک ، یعنی تنها انعکاس اصوات ،هزار باره ،یعنی خلوت ، فقر، ظلمت، منی که در تنگ چشمهام حبس شده ام ، غرق شده ام ، که چنگ می زنم و می خراشم و دور می ریزم ، که به پوست رسیده ام از تو، نه که پوست بیاندازم، پوستم تنها پوسته، دستهام به چشمهام نمی رسد، که به تو، که به چشمهات که به دستهات، که نجاتم دهی از چاهی که عمیق ،که می رسد به مرگ تنها ، ماهی که دست ندارد که چنگ بزند به سنگی ،شاخه ای، دستی ، لیز می خورد ، تن می ساید و پولک می ریزد ، باله هاش که به هیچ نمی گیرد ، نه به بهانه ای، نه خواستی، نه دستی ، همیشه از ماهی بدم می آمد از لیزیش از بی دستیش از چشمهاش که از درماندگی یکی شرق را می پاید یکی غرب ،از کوچکیش که اسیر تنگ می شود، تو می دانی که می گویی تنها نه، تنها گریه نکن، که چشمهام که تنگ می شود ماهی می شوم که لیزمی خورم به چاهی که...&lt;br /&gt;فاصله ای هست میان ما که خط نیست ، عمق دارد طول دارد حجم دارد که یک راسش منم دیگری تو ودیگری ها ،دیگران تو ، نه دیگران من که تنهام می دانی، فاصله ای که از قدم های من بزرگتر است و از بلندای من عمیق تر.&lt;br /&gt;صدایم که می کنی از ورای این فاصله ها به گوشم انعکاسی می رسد که تنها عمق فاصله را گوشزدم می کند نه انگار تو، انگار خیالی از تو که درونم هست بی هیچ فاصله ای می دانی؟ من با خیالی از تو زیست می کنم به باور نداشتنت ، نبودنت...&lt;br /&gt;فرار می خواهم از منِ تهی، از تویی که نیست، از این فقر که خودی ندارم چه رسد به تو،از ترس این فقر، از وجودی که تنها به خیال تو باشد، از خطی که از وجب های من بزرگتراست و از قدمهای من و از بلندای من، از دیگرانِ تو که نیست نیستند،تهی نیستند که هستند&lt;br /&gt;که بودنت را می طلبند که از هزار سو ترا می کشند ، که اگر چشمهات نباشند که وقت گریه نگاهم دارد از سقوط به چاهی که نا آشنا ، تاریک...&lt;br /&gt;انگار من از سیاهی باشم تو از نور که اگر تو باشی من نیستم ، و وجود من یعنی نبود تو!تاریکی که عاشق نور نمی شود؟ می شود؟ که هرگز نمی رسد به آن.&lt;br /&gt;می بخشمت نه از سخاوت که از نا توانی به آنهایی که از جنس تو باشند ،دیگران تو شاید، که لیاقتت را داشته باشند ازحیث همجنسی تنها حتی بیشتر از من با تمام عشق به چشمهایی که انگار ستاره ای در کویر.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7711209326115048990-9157462002441521836?l=nc-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://nc-h.blogspot.com/feeds/9157462002441521836/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7711209326115048990&amp;postID=9157462002441521836&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/9157462002441521836'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/9157462002441521836'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nc-h.blogspot.com/2010/04/blog-post_06.html' title='نبش قبر'/><author><name>Haniyeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01442726876415256820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://3.bp.blogspot.com/-DjnZtQ5-e2w/Tn8dw4CKcLI/AAAAAAAAAIY/QBAKzG3h7dE/s220/314655_203133853086237_100001688711147_508271_377685230_n.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7711209326115048990.post-6147712624431413708</id><published>2010-04-03T16:31:00.003+02:00</published><updated>2010-04-04T12:47:33.089+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;با الف هم خانه شده ایم رسما،اولین تجربه ی من در داشتن هم خانه آنهم پسر- خدا را شکر که دوستیم با هم – دارد بخیر می گذرد برای منی که همیشه از هم خانه گی با هرکسی غیر از معشوق بیزار بوده ام، نشستیم عین آدم بزرگ ها با هم قرارداد بستیم – کلامی- .برای او بیشتر شبیه بازی بود، که سالها تجربه هم خانگی داشته ،برای من اما نه، از مالی ها که گذشتیم رسیدیم به قوانین خانه! با کفش توی خانه نیا! لباس هایت را ولو نکن، به خلوتم احترام بگذار- این توی یک خانه ای که در کل دو تا راهرو بیشتر نیست یعنی بعضی وقت ها برو بیرون! بعد هم با یک قول مردانه-زنانه به هم دست دادیم و تا حالا که کسی زیر قولش نزده! و به جز بعضی چیزهای پیش بینی نشده مثل ساعتی که هر روز هشت صبح زنگ می زند که بیدارش کند که برود کتابخانه مثلا درس بخواند- من متنفرم از بیدار شدن با زنگ ساعت- و وسواس روزی دو بار دوش گرفتن که باعث می شود مابقی روز آب سرد باشد که نتوانم دوش بگیرم یا باید با آب سرد ظرف بشویم ، مشکل دیگری نیست. حالم دارد بهتر میشود شاید از اثرات بهار است، نمی دانم ، توی پاییز بود ، یک روز بارانی قبل از سال نو داشتم می رفتم خانه ی یکی از دوستانم توی شهرک دانشجویی که یکهو یک پسر جوان محترمی که داشت از روبرو می آمد از آن سمت خیابان راهش را کج کرد طرفم و به من که رسید خیلی محترمانه گفت می توانم یک سوال بپرسم منم ایستادم و خواستم خیلی محترمانه جواب بدهم! گفت می توانم شما را به یک نوشیدنی دعوت کنم تشکر کردم گفتم نه بعد یک بند شروع کرد گفتن از اینکه دورگه ی مراکشی و اسپانیاییست و آنجا مردم خون گرم هستند و وقتی کسی از کسی خوشش می آید به همین راحتی می گوید- حالا توی باران از راه دور چطور ازمن خوشش آمده بماند- و بعد از من پرسید که اهل کجایی گفتم ایران گفتم فکر می کردم اسپانیایی و ایتالیایی باشی! فرقی نمی کند فکر می کنم مردم ایران هم همینقدر خونگرم باشند گفتم هستند من نه خیلی! خلاصه از او اصرار و از ما انکار، گفت فقط یک قهوه با هم بخوریم و گپی بزنیم در همین حد! گفت موبایل داری گفتم نه! و داشتم خدا خدا میکردم که موبایلم زنگ نخورد در آن بین! خواست شماره بدهد گفتم نمی توانم زنگ بزنم،گفتم فقط ایمیل دارم گفت بیا برایم بنویس توی موبایلم که گم نشود من هم نوشتم کامل و درست فقط به جای آندر لاین ، دش گذاشتم این هم از صداقت من! نمی دانم از ادبش خجالت می کشیدم یا چی که نشد بگم دست از سر کچل من توی این بارون بردار! بگذریم، دوماه پیش یکهو نزدیک خانه ام بودم و از سوز کلاه کاپشنم را تا روی دماغم کشیده بودم پایین، دیدم یکی دارد هی صدایم می کند برگشتم دیدم همان پسر است! چه شهر کوچکی واقعا، گفت که مرا از دور توی تراموا دیده و شناخته و بعد ماشینش را یکجا پارک کرده آمده دنبالم، خلاصه گفت ایمیل اشتباه بود، باز گفتم موبایل ندارم!!! و اینبار ایمیل درستم را دادم به این خیال که آزاری ندارد. چند روز پیش به سرم زد به ایمیلش جواب بدهم و یک قراری بگذارم، به الف که گفتم گفت داری با خودت لج می کنی، نمی دانم چرا این که بخواهم دیت داشته باشم برای اویی که ده سال این فرهنگ را زندگی کرده عجیب است یکجور با دلسوزی می گوید نه که انگار می خواهم از لجبازی لابد با خودم بروم فاحشگی، گفتم فقط برای تفریح ، طفلی خیلی اصرار داشت برای یک قهوه شاید خوشم آمد شاید نه، قرار نیست که تا آخر عمر تنها بمانم که! بالاخره باید از یک جا شروع کرد. گفت پس من هم می آیم سر یک میز دیگر می نشینم که هم بخندم به تو هم مراقبت باشم که این غریبه ی کنه چیز خورت نکند گفتم باشد، خلاصه دیروز قرار گذاشتم ، یک لباس ساده ی یقه باز پوشیدم و یک شلوار جین، الف گفت چه تیپی زدی خبریه ظاهرا گفتم نه آدم باید به استتیک پلژر مردم احترام بذاره! به خنده گفت یقه بسته هم می پوشیدی لذتش رو می برد، خندیدم گفتم امان از غیرت ایرانی! خوبه از نسل قبلی ها پیشرفته تر شدید، عمو و دایی و بابا و هرچی مرد بی ربط وبا ربط از نسل قبل در زندگی من بوده و هست همیشه می گفتند این چیه پوشیدی، یاد برادرم می افتم که اوهم بعد از ده سال زندگی توی اروپا هنوز این غیرت ایرانی را نگه داشته اما پیشرفته تر، مردهای نسل بعد زندگیم از دوستان کلاس کنکور و بعدها دانشگاه و برادرم و حالا این هم خانه به خنده و طعنه می گویند نپوشی بهتر است! همیشه باید یک مردی باشد ظاهرا که یک گیری بدهد حتما ، می گویم خوبه پیشرفت کردی به نسبت نسل قبل، چند نسل بعد اصلاح می شوید، به خنده می گوید آره حتما نوه هایم قرار است جاکش بشوند! می رویم توی کافه از کمی قبل از من جدا می شود و می رود چند میز آنطرف تر می نشیند درست جایی که رویش به من است و پشت آن دورگه به او، مکالمه با تعارفات معمول شروع می شود، از شرایط زندگی اینجا و درس و کار وکوفت و زهرمار وهی نگاهم گره می خورد با الف که سیگار می کشد و شیطنت آمیز لبخند می زند و هی لبخندم را می خورم، بعد می رسد به ایران و کنجکاوی احمقانه ی دوستان اینجایی برای شنیدن داستان تکراری رسانه ها از یک شاهد عینی، به اینجا که میرسد خوشم می آید و یک دل سیر از شرایط ایران می گویم در سال قبل ،اینجا دیگر به الف نگاه نمیکردم ، بعد که تمام شد گفت دلش می خواهد یک سفر برود ایران چون ظاهرا ایران دخترهای زیبایی دارد، نگاهم می افتد به الف و حواسم نیست که نمی تواند بشنود ولی از نگاهم انگار فهمید و خندید، منم خنده ام گرفت، غریبه دید و برگشت نگاهی به الف کرد و بعد به من و به روی خودش نیاورد، بعد از خودش گفت و خیلی یادم نیست چی و گفت قصدش دوستی ساده است- به قول الف دوستی ساده را باید تعریف کرد از اول- و من برایش از نظر شخصیتی ! و ظاهری جذابم و دوست دارد که باز هم را ببینیم و حالا اگر بعدش دوستی ساده شد چیز دیگری چرا که نه! بعد هم زد توی فاز سرنوشت و مذهب و قسمت و از این حرفا که من مسلمان سنی ام و اینکه دوباره شمارا توی خیابان دیده ام بعد از دوماه می تواند معنی داشته باشد و از این حرف ها که باز خنده ام گرفت و البته زدم توی پوزش و گفتم منم مسلمان شیعه ام و از مسلمانی تنها ایمان به خدایش را دارم و اینکه شما را دو بار دیده ام تنها نشانم می دهد که این شهر چقدر کوچک است و دوباره به الف که از خنده سرخ شده از قیافه ی جدی عصبانی و شیطنت آمیز من نگاه می کنم ، و می خندم باز ، اینبار غریبه طاقت نیاورد و گفت آن پسر را می شناسی یک لحظه آمدم صداقت به خرج بدهم بگویم آره دیدم بهانه ی خوبیست برای پیچاندن این کنه ی محترم ، لبخندی زدم و گفتم نه اما خیلی دوست دارم بشناسم، و بعد بلند شدم تشکر کردم و خداحافظی و رفتم سر میز الف نشستم، و دهان باز غریبه را تا وقتی رفت پشت سرم احساس می کردم، این ادا و اصول های اروپایی بعضی جا ها خیلی به درد می خورد. تا شب خندیدم به آن غریبه ی محترم و البته دوزاریم افتاد که دیت داشتن اروپایی برای من رومانتیک اروپا ندیده اصلا جذابیتی ندارد. و البته کلی خندیدم به نسل های بعدی مرد ایرانی که حتما قرار است از بی غیرتی جاکش بشوند. و دلم سوخت برای دخترهای نسل های بعد که از لذت پوشیدن لباسی که قرار است بالاخره یکی بهش یک گیری بدهد محروم می شوند.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7711209326115048990-6147712624431413708?l=nc-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://nc-h.blogspot.com/feeds/6147712624431413708/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7711209326115048990&amp;postID=6147712624431413708&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/6147712624431413708'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/6147712624431413708'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nc-h.blogspot.com/2010/04/blog-post.html' title=''/><author><name>Haniyeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01442726876415256820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://3.bp.blogspot.com/-DjnZtQ5-e2w/Tn8dw4CKcLI/AAAAAAAAAIY/QBAKzG3h7dE/s220/314655_203133853086237_100001688711147_508271_377685230_n.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7711209326115048990.post-5768339914903400445</id><published>2010-03-17T19:29:00.003+01:00</published><updated>2010-03-17T19:38:33.020+01:00</updated><title type='text'>کمی خودم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دستم می لرزید وقتی داشتم ریلیشن شیپم را روی فیس بوک به سینگل تغییر می دادم، انگار توی دفتر خانه نشسته ام و خطبه طلاق جاری شده و من باید امضا کنم آن دفتر لعنتی را که حتما یکروز با سلام و صلوات و خنده و شیرینی و شاباش امضایش کرده بودم ، دستم می لرزید و نفسم به شماره افتاده بود، فکر می کردم تویی که آنروز بعد از جداییمان زودی رفتی فیس بوکت را از اینگیجمنت به کامپیلیکتد تغییر دادی هم همین حس مرا داشتی؟ تازه می فهمم این مجاز دارد با من/ما چه می کند، تویش با هم وارد رابطه می شویم ، نامزد می شویم، ازدواج می کنیم و جدا می شویم، بی آنکه هیچکدام به واقع و قاطع در خارج این مجاز صورت پذیرفته باشد، بعد باور می کنیم که تعهدی هست اما نیست و بعد جدا می شویم بی آنکه شده باشیم، قرارمان میشود ندیدن و نگفتن اما بعد هر روز عکس جدید می گذاریم یا می گردیم شعرها و نقل قول ها و موسیقی هایی که حرفهایمان باشد را پیدا می کنیم و به اشتراک می گذاریم. کدام نامزد؟ عهدی به هیچ بند میان من و تو تنها! کدام جدایی؟ که یا خیالت سوارم است یا خیالت را که بی خیال می شوم خوابت.کدام ندیدن نشنیدن؟ تمام حرفهات/هام خوانده می شود، این مجاز دارد خاکستری بین دو سیاه و سفید را به بینهایت می کشاند. قسمی از زندگی دارد کش می آید اینجا، بلند می شود، طول میکشد، ما جا می مانیم توی این سایت ها و وبلاگ ها، جا می مانیم در پروفایل هامان، سابقه امان نه به آرشیومان که به خودمان سنجاق شده می ماند، اینطور می شود که تو آن شاعر دون خوآن باقی می مانی برای خودت و خوانندگانت و من آن یاغی دلسپرده ی نازک که در جستجوی سوار بر اسب سفیدش هی دل و دین می سپارد و چند سال طول می کشد که چشم کورش را باز کند ببیند که یا سوارش سوار نیست یا اسبش سفید یا حتما خودش سفید برفی.&lt;br /&gt;آرشیوم/ت را می خوانم می بینم توی این مجاز خراب شده ما همان مانده ایم که همان، انگار نه انگار تویی با من ، منی با تو، بی هیچ اثری وصل شدیم و فصل، و احوال خودم/ت را که می بینم فکر می کنم چقدر از ما واقعا ماست توی ایجا؟ نام که مستعار، حال که مستعار، نوشته و گفتار مستعار، حالا بگیر این مستعار را ضرب کن در تمام فرند لیستت/م می شود بازاری که دیگر خودت را باز نمی شناسی درش چه برسد به من به ماه به ستاره به ف به میم به ال به شین .....&lt;br /&gt;دلم تنگ شده برای آنوقت ها که موبایل هم نداشتم چه برسد به اینترنت پر سرعت و وبلاگ و ... که هرچه بود از من ، رسم بود کنار کتاب ها و دفتر هایی که اسم و فامیل کاملم را یدک می کشید دلم تنگ است برای اندکی خودم/ت ،راستی من کدام تو را می شناختم؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7711209326115048990-5768339914903400445?l=nc-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://nc-h.blogspot.com/feeds/5768339914903400445/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7711209326115048990&amp;postID=5768339914903400445&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/5768339914903400445'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/5768339914903400445'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nc-h.blogspot.com/2010/03/blog-post_17.html' title='کمی خودم'/><author><name>Haniyeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01442726876415256820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://3.bp.blogspot.com/-DjnZtQ5-e2w/Tn8dw4CKcLI/AAAAAAAAAIY/QBAKzG3h7dE/s220/314655_203133853086237_100001688711147_508271_377685230_n.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7711209326115048990.post-4979507750909382874</id><published>2010-03-07T22:25:00.001+01:00</published><updated>2010-03-07T22:26:32.054+01:00</updated><title type='text'>پیشاپیش تولدم مبارک</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;1- سه روز می شود که در استراحت مطلق به سر می برم، روی کاناپه ولو شده ام مدام و می خوابم، گاهی بلند می شوم و چیزی می خورم و باز می خوابم،  فکر می کنم حتما این همان غار تنهاییست که همه می گویند همه ی ما از گذشته ی نئاندرتالمان با خودمان نگاه داشته ایم. که خرس وار از سوز زندگی تویش می چپیم و می خوابیم، و خواب می بینم که سوز می آید سوز اما جای ما گرم است.&lt;br /&gt;2- این روزها دلم برای یک دوست تنگ است، یکی که هست اما نیست، کسی که توی غار تنهاییت پا که می گذارد چرتت را نمی ترکاند. کسی که وقتی  توی سینما کنارت نشسته می توانی از ترس فریاد بلندی که جیغ می شود توی صورتت چنگش بزنی و بعد اما ساعت ها حرفی نزنی، دلم برای یک دوست تنگ است که حضور نامحسوسش دلت را آرام کند که فکر کنی توی غارت تنها نیستی و اگر کابوس طوفان آمد و بیدار که شدی دستی هست که آرامت کند و تو را به خواب باز گرداند و بعد نباشد و تنها بمانی باز تا وقتی می خواهی. دلم برای کسی که محبت و حضور بی وزنش را نمی فروشدت تنگ است. دلم برای کسی که بی هیچ اما و اگر و شاید و باید  وتا کی و برای چه و به چه قیمت به چه شرطی هست و هم نیست تنگ شده است. موهبیتیست برای خودش این دوستی های بی حساب و کتاب که  چون نمی شود رویش حساب کرد می شود همیشه رویش حساب کنی  .&lt;br /&gt;3- آنچه بین ما گذشت بزرگتر از آن است که نگاهش کنم و بنویسمش حالا، گفتن از این جدایی را می گذارم برای بعد، بعدی که گذر کرده باشم و باشی ، درد بزرگ که می شود تنها می توان نادیده اش گرفت، بازخورد های روح و جسم آدمی چقدر شبیه هم است.&lt;br /&gt;4- دارم فکر می کنم ناتالی با تو به دنیا آمد ، با تو مرد، با تو باز تولد یافت، و حالا بی تو باید بمیرد باز؟ دلم نمی خواهد فکر کنم ناتالی لباسی بوده به عاریت از تو و حالا باید برش گردانم به تو که بدهی به دیگری که جای من می نشانی. دلم می خواهد که فکر کنم این نام از آن هاست که برای من خلق شده و برای من می ماند همیشه و بگویم برای دیگریت نام دیگری پیدا کن. ناتالی این بار می خواهد بماند، زندگی کند و بنویسد، حتی بی پشتوانه ی مالکیتی از تو.&lt;br /&gt;5- به خودم اولتیماتوم داده ام تا بهار، که از غار زمستانی ام بیرون بیایم  فارغ از رخوت بیماری و کابوس های زمستانی، روز بازتولدم را گذاشته ام اول بهار، و قول داده ام که تا آنروز هیچ چیز از گذشته با من نمانده باشد. نمی خواهم زندگی ام را بازسازی کنم ، می خواهم زندگی را از نو زندگی کنم و برای از نو زیستن باید شجاعت مردن داشت. مرده ام حالا و تا تولدم راه زیادی نمانده. پیشاپیش تولدم مبارک.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7711209326115048990-4979507750909382874?l=nc-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://nc-h.blogspot.com/feeds/4979507750909382874/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7711209326115048990&amp;postID=4979507750909382874&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/4979507750909382874'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/4979507750909382874'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nc-h.blogspot.com/2010/03/blog-post.html' title='پیشاپیش تولدم مبارک'/><author><name>Haniyeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01442726876415256820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://3.bp.blogspot.com/-DjnZtQ5-e2w/Tn8dw4CKcLI/AAAAAAAAAIY/QBAKzG3h7dE/s220/314655_203133853086237_100001688711147_508271_377685230_n.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7711209326115048990.post-1209848785145276527</id><published>2010-02-10T00:05:00.000+01:00</published><updated>2010-02-10T00:06:44.410+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;همیشه از اینکه حافظه ی ضعیفی داشته ام در بعضی چیزها ناراضی بوده ام، حالا بیشتراین بعضی چیزهایش عذابم می دهد، کاش می شد همه چیز را از خاطر برد یا همه را به خاطر سپرد ، این انتخابی که دست خود آدم نیست  می شود ضعفی و عذابی دائم که وقت هایی که باید به خاطر بیاوری جز سیاهی نیست و وقت هایی که نه، یکهو خروار خروار از تصاویر و حرف ها و بوها ، قول ها و وعده ها و آرزوها سرت هوار می شود.&lt;br /&gt;گریه یعنی لبریز شدن، وقتی هایی که فلج می شوی ، مستاصل ، از عشق، لذت، درد،خشم، دلتنگی، یا ازهمان حافظه ای که انگار هرچه دارد را در ثانیه ای سرت آوار می کند، لبریز میشوی از استیصال، وقتی ناتوانی فلجت می کند .&lt;br /&gt; روح آب است، مایع شفاف و شوری که تمامت را پر می کند و به جوش که می آید از چشم هایت  لبریز می شود، همین است که مرده ها گریه نمی کنند. گریه ام که می گیرد بیشتر از هر زمان دیگری یادم می آید که زنده ام، که هنوز از عشق لبریز می شوم،که دردم می آید، که به یاد می آورم، هنوز زنده ام  و طغیان میکنم، به خاطر می آورم و درد می کشد از خاطرم تا دلم که بهم می ریزد و مچاله می شوم و به یاد می آورم هنوز زنده ام.&lt;br /&gt;وقت هایی هست همیشه که به مرگ فکر می کنم ، و تنها چیزی که مرا می ترساند از مرگ همین به خاطر آوردن است، حافظه ای که با تو می ماند تا ابد و مرده که باشی به یادت می آید گاهی و دیگر چشمی نیست که لبریزش شوی و می شوی روح سرگردانی که خاک خاطرات یک عمر زندگی گلش کرده، مچاله اش کرده، چسبانده اش گوشه ای زیر یک سنگ قبر، تا ابد. راستی تا ابد یعنی تا کی؟ اصلا تا دیگر اینجا معنی ندارد.&lt;br /&gt;یاد یک چیزی می افتم که سالها قبل نوشتم، به حال حالایم می آید خیلی:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(چشم ها هرگز نمی میرند)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سکون مرداب در بیکران اقیانوس&lt;br /&gt;باتلاقی از حواس پنجگانه&lt;br /&gt;سکوتی همرنگ آرامش پس از طوفان&lt;br /&gt;نظاره گری تنها&lt;br /&gt;و منجمد&lt;br /&gt;نمی گویی&lt;br /&gt;نمی شنوند&lt;br /&gt;می بینی&lt;br /&gt;و می گذرند&lt;br /&gt;تو نیز روزی ، تاشی از این همهمه بودی&lt;br /&gt;دلتنگ ، تنها واژه با معنا&lt;br /&gt;سنگین&lt;br /&gt;ابری باردار&lt;br /&gt;کاش تورا می بارید&lt;br /&gt;خوابی با چشمان باز&lt;br /&gt;پلکهایت را برداشته اند&lt;br /&gt;دروازه درونت شکسته&lt;br /&gt;دلت خواب می خواهد&lt;br /&gt;باچشمانی بسته&lt;br /&gt;تا ابد&lt;br /&gt;کاش هق هقی، فریادی....جنبشی&lt;br /&gt;دریغ&lt;br /&gt;تو،&lt;br /&gt;مرده ای،&lt;br /&gt;با چشمانی که هرگز نمی میرند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7711209326115048990-1209848785145276527?l=nc-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://nc-h.blogspot.com/feeds/1209848785145276527/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7711209326115048990&amp;postID=1209848785145276527&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/1209848785145276527'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/1209848785145276527'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nc-h.blogspot.com/2010/02/blog-post.html' title=''/><author><name>Haniyeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01442726876415256820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://3.bp.blogspot.com/-DjnZtQ5-e2w/Tn8dw4CKcLI/AAAAAAAAAIY/QBAKzG3h7dE/s220/314655_203133853086237_100001688711147_508271_377685230_n.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7711209326115048990.post-4636281423892359522</id><published>2010-01-30T20:18:00.003+01:00</published><updated>2010-01-30T20:24:15.338+01:00</updated><title type='text'>برای مفرد مذکر همیشه غایبم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;گفته بودم که عکس هایی که گذاشته ام دور آینه این روزها آینه ی دق شده برایم، اول که آمده بودم دو هفته ای توی همان پاکتشان نگهشان داشتم، طاقت نگاه کردنشان را نداشتم، بعد آوردم گذاشتم جلوی چشمم، زخم میزد اول ها، بعد دیگر نه، تنها دردی که می گذشت، حالا اما دوباره زخم میزنند، باور نمی کنی بگویم که از دردی که از سرم می کشد تا قلبم ، امتناع می کنم از دیدن خودم در آینه ای که قاب شده با عکس های تو ، من و تو، تو.&lt;br /&gt;می دانم باید اینبار هم اینقدر زخم بزند که کند شود ، هربار که فولدر هایم را دنبال چیزی از قدیم نگاه می کنم ، به خودم فحش می دهم که چرا هرجا که رفته ایم عکسی برداشته ام از تو و آنجا، این همه عکس از جان من چه می خواهد؟&lt;br /&gt;به چشم هایت که نگاه میکنم، یا چشم هام که هرجا یک جور چیزی را به یادگار گرفته، انگار تمام آن روز و ساعت و بو یادم می آید بعد انگار کسی دلم را می خراشد با ناخن، یاد سقط جنین می افتم و دلم می ریزد نکند دارم عشقت را سقط می کنم؟&lt;br /&gt;برایت گفته بودم شاید که حالم شبیه وقت هاییست که رابطه ای عمیق را قطع میکنی و هرکس می رود پی زندگی خودش، اما خاطره ها می ماند وعشقی که طول می کشد به بی تفاوتی بی انجامد و هرازچندگاهی دلت را به درد می آورد، روزها گاهی دلتنگ می شوی، گریه کنی شاید، یا بدخلق باشی، اما زندگی هایتان از هم سوا شده، می دانی و میداند، نمی بینیش دیگر و هرچه از او بیاد می آوری مربوط به گذشته است، زندگی هاتان جدا شده،مشترکاتتان، دوستان و تفریح هایتان،هرچه به یاد می آورم از تو حالا مربوط به گذشته است ، می فهمی چه میگویم؟ فاصله چه معیار عجیبی است برای عشق&lt;br /&gt;ح دوست مشترکمان برایم کامنتی گذاشته بود مبنی بر اینکه باید صبر کنم، و کمیت این فاصله نه مکانی و نه زمانی معیار نیست، و تو می آیی حتی خیلی دیر و حتی از خیلی دور... دلم نیامد بگویم، به او که شاعر است و شاعرانه می اندیشد، که ای کاش زندگی از همان جا می آمد که شعر، آنوقت دیگر افسانه ها افسانه نبودند که دهان به دهان بچرخند نسل به نسل، و لیلی بشود لیلی و مجنون بشود مجنون، راستی تو افسانه ها را باور داری؟&lt;br /&gt;می دانم که این ها را می خوانی و دلت به درد می آید اما این روزها لبریزم از این حرف های مگو،از گفتن از این تجربه ی جدایی که چنان غریب است برایم که مرا هر روز در برابر خودم می نشاند انگشت به دهان از افکار و عواطف و حواسی که تازه در خودم می یابم، یا از قدیمی هایی که به واسطه نزدیکی نادیده گرفته و فراموش کرده بودمشان و حالا دوباره رخی نشانم می دهند.&lt;br /&gt;میان من با تو- نمی گویم ما- هیچوقت چیزی حائل نبود برای شنیدن حرف های من، یادت هست؟ همیشه گفته ام هرچه بود خوب یا بد، که مرا بشناسی و شناخته دوست بداری یا نداری، و تو چقدر صبور بودی و فهیم در شنیدن این حرف ها، کاش هنوز هم باشی که عجیب دلم گوشی می خواهد که شنوای این من تازه شناخته باشد.&lt;br /&gt;پ।ن। این را چند روزپیش نوشته بودم اما فرصتی نبود برای بالا گذاشتنش، امروز دوستی برایم لینک بلاگی را فرستاد که فکر می کرد دوست خواهم داشت، داشتم، و نوشته ای را خواندم آنجا که خیلی شبیه به همین پست بود با این تفاوت که بیش تر به دلم نشست اسمش را دزدیم گذاشتم اینجا، لینکش را هم می گذارم که اگر خواستید بتوانید پست دلچسب تری بخوانید ،به شلخته گی حرف های من نیست، شاعرانه تر است و منسجم تر؛ می خواستم اول تنها لینک این پست را بگذارم، گاهی آدم کیف می کند که عین حرفهای خودش را از دهان دیگری می شوند ،اما دلم نیامد حرفی از خودم مقدمه اش نباشد، این هم از خودپسندی من است که گاهی بالا میزند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://avaparsa.blogfa.com/post-219.aspx"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;http://avaparsa.blogfa.com/post-219.aspx&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7711209326115048990-4636281423892359522?l=nc-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://nc-h.blogspot.com/feeds/4636281423892359522/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7711209326115048990&amp;postID=4636281423892359522&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/4636281423892359522'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/4636281423892359522'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nc-h.blogspot.com/2010/01/blog-post_30.html' title='برای مفرد مذکر همیشه غایبم'/><author><name>Haniyeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01442726876415256820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://3.bp.blogspot.com/-DjnZtQ5-e2w/Tn8dw4CKcLI/AAAAAAAAAIY/QBAKzG3h7dE/s220/314655_203133853086237_100001688711147_508271_377685230_n.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7711209326115048990.post-2177665201806076077</id><published>2010-01-23T03:09:00.004+01:00</published><updated>2010-01-23T18:46:27.359+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;نوشتن را برای بیان کردن شروع کردم، برای شکستن سانسور و خودسانسوری، برای تمرین صداقت، برای اینکه خودم یادم بماند خودم را که چه بودم و چه هستم حالا، با نام مستعار نوشتم و تنها برای خودم و بعضی خواص که از من به من نزدیک تر بودند و شمارشان از دو بیشتر نبود، و هیچ نگفتم به دوستان نداشته و بعد ها داشته، اینجا خانه ام بود پنهان از آشنایان با دری گشوده برای غریبه گان رهگذر، کم کم اما بعضی از غریبه ها به واسطه ی گذار مدام آشنا شدند و این دایره ی بسته برای خودش بزرگ و بزرگ تر شد،حالا خیلی ها می دانند و هنوز هم خیلی ها نه، اما دیگر نمی توانم از خودم بنویسم برای خودم، اینجا دیگر خانه ی من نیست که بگویم چهاردیواری اختیاری، انگار زبان بیانم را گرفته این میهمان بازی، وقتی می خواهم از هیزی شوهر دوستی بگویم که چقدر دلم را به درد آورده فکر می کنم اگر بیاید و بخواند این متن می شود حجتی بر حقیقتی که حتما تا به حال خودش فهمیده و گناه هرچه پیش بیاید بعدش می ماند بر گردن من، یا باید جواب پس بدهم به همسری که اگر بود این ناخونک زدن ها هم شاید نبود، و توی گل بمانم که چطور باید توضیح بدهم که دوست نداشته ام بگویم، یا ندارم که بگویم که که بود و چه گذشت و اینها همه از فاصله می آید و چقدر این روزها این حرف های مگو زیادتر می شود،حالا بهتر می فهمم چرا قبل تر ها خودش برایم این همه حرف مگو داشت، وقتی می فهمیدم و می پرسیدم جوابی نداشت که بدهد، که چرا فلانی ایمیل زده، یا فلانی تماس گرفته، یا هزار تا چیز دیگر، حتما این فاصله ای که حالا من می بینم او از همان وقت می دیده.همیشه فکر می کردم فاصله یعنی فضایی میان دو وجود اما چطور می شود که یکی خودش را در فاصله ببیند با دیگری وآن دیگری بی فاصله؟ قبل تر ها فکر می کردم این نگفتن ها از بی صداقتی است حالا می بینم که از فاصله است، فاصله که برای من با بعد مکانی آشکار شد و برای او از همان ابتدا وجود داشت. اینطور می شود که نوشتن اینجا برایم سخت می شود، و دوباره وسوسه ی اسباب کشی به سرم می زند که بروم جای دیگری که کسی آدرسش را نداشته باشد و خودم باشم و خودم و بنویسم از تمام این حرف های مگو، اما شاید این هم مرحله ای باشد برای گذر تا یاد بگیرم که دوستی ماندنیست که مرا با جاذبه و دافعه ام با هم بخواهد، که خود بودن را فدای دوست و دوست نداشتن نباید کرد، همانطور که این روزها می توانم که درخواست محترمانه ی مردی را برای نوشیدن یک فنجان قهوه رد کنم، یا دعوتی کسی برای رقص، یا می توانم دوستی را که مرا تا خانه ام رسانده به نوشیدن چایی دعوت نکنم، یا گاهی که حوصله ندارم با کسی حرف بزنم جواب تلفن ها را ندهم. می خواهم یاد بگیرم برای آنچه که اینجا می نویسم به کسی جواب پس ندهم تا این خانه خانه ی من بماند و آدم های ماندنی هم.اما هنوز گاهی دلم برای خلوت آن روزهای سوت و کور اینجا تنگ می شود.برای تمام آن حرف هایی که بی دغدغه به زبان می آمد ، برای آن روزهای بی فاصله میان من ، تو وناتالی &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7711209326115048990-2177665201806076077?l=nc-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://nc-h.blogspot.com/feeds/2177665201806076077/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7711209326115048990&amp;postID=2177665201806076077&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/2177665201806076077'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/2177665201806076077'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nc-h.blogspot.com/2010/01/blog-post_23.html' title=''/><author><name>Haniyeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01442726876415256820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://3.bp.blogspot.com/-DjnZtQ5-e2w/Tn8dw4CKcLI/AAAAAAAAAIY/QBAKzG3h7dE/s220/314655_203133853086237_100001688711147_508271_377685230_n.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7711209326115048990.post-6666749587157297580</id><published>2010-01-09T21:47:00.003+01:00</published><updated>2010-01-10T01:07:30.833+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;میدانم که از حرفهای خودمانی در ملاء عام خوشت نمی آید، میدانم از خواندن متنی که پیچیدگی و ایهام و ابهام ندارد لذت نمی بری، می دانم که سادگی این کلمه ها که پشت هم می آید و می شود نامه ای سرگشاده خوشایندت نیست، اما اینبار نمی خواهم شعرگونه نوشته باشم، نمی خواهم شاعر باشم امیر، می خواهم زن باشم. گفتم امیر، تو را که همیشه مانی خطاب کرده ام، از مستعار و استعاره و استتار خسته ام، حالا که در این شب برفی در گوشه خانه ام زیر پتو کز کرده ام دلم می خواهد با تمام زنانگی ام به ساده ترین کلمات یک زن، فارغ از تحصیلات و جایگاه اجتماعی و رده ی فکری و مابقی پیوست ها ی ممکن، حرفهایم به تو را در ملاء عام فریاد بزنم، اصلا این جا وبلاگ من است، خانه ی من است، هرکس که دلش نمی خواهد این چیزها را بخواند نیاید. دلم می خواهد در خانه ی خودم با تو راحت باشم مگر هرچیز که قبل از این نوشته ام جدای از درد و دل های روزانه ام با خودم و گاهی تو بوده است؟ می بینی هنوز ننوشته و نخوانده هراس دارم از اینکه کاری بکنم که خوشایند تو نباشد. این از منی که همیشه به خیره سری و یکدنده گی یادم کرده ای عجیب نیست؟&lt;br /&gt;دلم برایت تنگ نیست دیگر، عادت کرده ام که نباشی، و حضورت را گوشی تلفن خانه ام خاطر نشان کند. نمی دانی که چقدر عجیب است این زندگی مشترک با گوشی تلفن، دیگر هر روز بغضم نمی گیرد از تجربه های تنهایی، خوردن ، خوابیدن، گشتن، دیدن، خواندن، زندگی کردن. اما هنوز وقت هایی هست که یکهو بویت که یادم نمی آید دیگر یادم می آید، بوی پوستت که همیشه برایم سوال بود که چطور حمام به حمام بوی صابون را در خودش نگه می دارد، بعد وقتی توی فروشگاه شامپوی بدنت را پیدا می کنم با ذوق می خرم وتوی کیسه درش باز میشود و تمام وسایلم بوی تورا می گیرد هی اشک هایم می آید و من هی با لجاجت مالکیتشان را انکار می کنم. وهی اشکهایم بغض می شود و راه گلویم را می بندند. یا وقتی یک کافه پیدا می کنم که دراین قانون مداری غربی می شود تویش سیگار کشید انگار علاء الدین وارد معبد گنج شده باشد هی چشم می دوانم و هوای دودی کافه را تا ته شش هایم فرو می برم از ذوق و خیالت می کنم پشت تمام میزها که نشسته ای سیگار میکشی و قهوه می خوری خوشحال از اینکه تفریح مورد علاقه ات را اینجا هم یافته ای.&lt;br /&gt;دلم برایت تنگ نیست و دیگر تنم تنت را نمی طلبد، نه تنت که دیگر تنی را نمی طلبد گفتم که بعد از سه ماه سر به دیوار کوفتن هوس انگار مرده باشد دیگر، تنم روح ندارد. اما گاهی طعم لبهایت که دیگر یادم نیست از خیالم می گذرد و به یاد می آورم تمام عطشم را برای بوسیدنت که حتی صبح ها برایم لذیذ بود و تو چقدر بدت می آمد که کسی صبح ببوسدت و باورت نمی شد که می گفتم چقدر دوستش دارم فکر می کردی شاید تنها از علاقه ام به تو بود. وقتی صبح بیدار می شدم برای صبحانه خرید می کردم و از غرب می آمدم به شرق شهر تا تورا که مست خوابی ببوسم.هنوز هم باور نمی کنی شاید که طعمت در تمام لحظه ها برایم لذیذ بود.&lt;br /&gt;دلم برایت تنگ نیست و دیگر در تمام لحظه هایم حضور نداری، اما گاهی به نبودنت که فکر می کنم دنیا بر سرم آوار میشود، تو بگو چطور می شود میل و لذت تنانی نداشت و وابسته ماند؟ چطور میشود دلتنگ نبود ، اما از خاطر نبرد؟ چطور می شود غریبه شد و نزدیک ماند؟ چه چیز مرا چنین به تو پیوند می زند؟ چطور می شود که اسم نبودنت که می آید با تمام دنیا قهرم می گیرد؟&lt;br /&gt;روزهاست که فکر می کنم که رابطه ی عشقی میان ما روز به روز کمرنگ تر می شود، اوایل هیاهو کردم ، خودم را به هر دری زدم که نگذارم که اینطور بشود بعد اما خودم را سپردم به هرچه پیش آمد، اما حالا نگاه می کنم می بینم انگار آن عشق تنها لعابی بوده نازک و بی ارزش بر چیزی عمیق و گرانبها میان من و تو که مرا محکم تر از هر عشقی به تو پیوند می زند. فکر کن طلایی را با نقره پوشانده باشند و تو فکر کنی تمامش نقره است و دلت نگران و از رفتن نقره یکهو به طلا برسی.&lt;br /&gt;دوستت دارم امیر، حتی اگر از من دور باشی، حتی اگر هزار کار بکنی که خوشایندم نباشد، حتی اگر همانی نباشی که می خواستم باشی، دوستت دارم و هیچ چیز دیگر نمی تواند از این دوست داشتن بکاهد، دیگر از اینکه دست از پا خطا کنی نمی ترسم، دیگر از فاصله ها نمی ترسم، تو با منی، هر روز، همیشه، همه جا، تا بی نهایت که به تصورم می آید، هرچه شود و هرچه کنی دیگر از دوست داشتن من کم نمی شود، از لذت هم صحبتی با تو، از لذت حضورت، و تمام لحظه های مشترک که می توانیم داشته باشیم.&lt;br /&gt;دلم می خواهد مرا حتی در جامه ی همسرت دوست خطاب کنی که برایم حالا ارزشی والاتر دارد ، همانطور که تورا بهترین دوست و حامی می دانم و خودم را دوست تو و دوستدار تو برای همیشه.&lt;br /&gt;ناتالی&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بیستم دی ماه هشتاد و هشت&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7711209326115048990-6666749587157297580?l=nc-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://nc-h.blogspot.com/feeds/6666749587157297580/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7711209326115048990&amp;postID=6666749587157297580&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/6666749587157297580'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/6666749587157297580'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nc-h.blogspot.com/2010/01/blog-post.html' title=''/><author><name>Haniyeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01442726876415256820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://3.bp.blogspot.com/-DjnZtQ5-e2w/Tn8dw4CKcLI/AAAAAAAAAIY/QBAKzG3h7dE/s220/314655_203133853086237_100001688711147_508271_377685230_n.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7711209326115048990.post-8074426949630307183</id><published>2009-12-28T20:56:00.003+01:00</published><updated>2010-11-21T12:35:38.775+01:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='وطن'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;می خواهم برگردم ایران، نه برای این که دلتنگم ، نه برای این که غربت حالا برایم معنایی عمیق تر از شعرهای سبک پشت کامیون ها را دارد، نه برای آنکه امواج این احساس عمومی مرا به خود می خواند، نه اینکه پشیمان باشم از آمدن که بهتر از آنیست که فکر میکردم حتی و مفیدتر، تنها برای آن بلوغ سیاسی که تنها در شش ماه داشته ام می خواهم برگردم، پختگی و فهمی که با بودن در بطن جریان انتخابات و حوادث پس از آن به دست آوردم، تمام سوال های بی جوابم در طی سال ها راجع به انقلاب 57 و جنبش های مردمی در خلال این حوادث پاسخ گرفت ، حالا می فهمم که چه کودکانه و خام بود وقتی بادی به غبغم می انداختم و نگاهی عاقل اندر سفیه حواله ی انقلابیون سابق می کردم و می گفتم انقلاب 57 اشتباه بزرگ تاریخی ایران بود که سیل مردم عامی سوار بر موج احساسات به آن پیوستند و زندگی ما زاده های انقلاب را چنین به تباهی کشیدند. چنان با اطمینان از نادانی و نفهمی و غیر منطقی بودن حرکت انقلابی نسل قبل حرف می زدم انگار از فهم تاریخی خدایگونه ای برخوردارم که در اشتباه بودن آن شکی برایم نمی گذارد. همیشه برایم سوال بود که خوب حالا چرا بخاری از این مردم بلند نمی شود؟ چرا با هرکه حرف میزنی از عامی و روشنفکر، مذهبی و لائیک می نالد اما کسی اعتراضی نمی کند؟ برای بپاخاستن چه لازم هست که نداریم؟ و همیشه پاسخ سوالم نبود رهبری بود، اما حالا می فهمم چطور می شود که صبر مردم لبریز می شود، چطور آگاهی دهان به دهان و دل به دل و نگاه به نگاه و فریاد به فریاد، و اشک به اشک، منتقل می شود، چطور تمام پتانسیل پنهان این مردم در همبستگی ، در شعور اجتماعی، در پختگی رفتار، در پذیرش عقاید مخالف به یکباره شکفته می شود. حالا می فهمم که انقلاب 57 اشتباه نبود، بلکه مسیر تاریخی لازم برای رسیدن به این شعور تحسین برانگیز اجتماعیست، به قول دوستی انقلاب گذشته چالش میان ایدئولوژی ها بود و نه انقلابی برای احقاق حقوق مردم، نه برای دموکراسی، و اگر ما تجربه ی آن انقلاب ایدئولوژیک را نداشتیم ، اگر سی سال حکومت دینی را تجربه نمی کردیم آیا اکنون اینچنین تابوهای مذهبی برای مردم شکسته شده بود؟ آیا می توانستیم در گذار از حوادث اخیر چنین متین و هوشیار ، با تمام تفاوت های عقیدتی کنار هم حقوق انسانی و برابر خویش را درخواست کنیم؟ نمی گویم جنبش اکنون کامل و بی نقص است ، نمی گویم همه در آن می دانند چه می خواهند و چه می کنند، نمی گویم نتیجه ی آن حتما به دموکراسی در ایران ختم می شود اما تحسین می کنم هوشیاری سبز ها را در خبر رسانیشان، در ارتباطشان با جهان غرب، در استقلالشان از رهبری کاریزماتیک ، از هوشیاریشان در برابر حیله های کثیف حکومت برای ایجاد تفرقه، از گذشتشان دربرابر نیروهایی که وحشیانه بهشان حمله می کنند. فکر می کنم در انقلاب قبل مردم تنها می دانستند چه نمی خواهند اما چه می خواهند را حالا میدانند و این یعنی قدمی به جلو. نتیجه ی این جنبش هر چه که باشد قدمی دیگر است به سوی ایرانی دموکراتیک، و این را تنها با بودن در بطن جنبش می توان درک کرد، این آگاهی حاصل از این حرکت تاریخی تنها با تجربه ی آن به دست می آید و نه با شنیدن و نه با دستی از دور بر آتش داشتن، و نه با مطالعات آکادمیک، کدام دانشگاهی می توانست مرا قانع کند که مردمی که وقتی توی رستوارن می نشستند صدای طرف روبروی خودت را از همهمه ی صدایشان نمی توانستی بشنوی ، میلیون میلیون در خیابان تظاهرات سکوت را ه بیاندازند؟ کدام تئوری مرا قانع می کند که آدمی که تا دیروز بالا تا پایین طایفه ی بنی هاشم را فحش میداد حالا می گوید یا حسین میر حسین؟ می رود نماز جمعه؟ برای مرگ فقیهی سیاه می پوشد؟ و وقتی می پرسی چرا نمی گوید که معتقد شده است، نمی گوید که به خاطر همراهی با جمع نمی گوید برای منافع جنبش، می گوید من بی دین باید به دین دیندار احترام بگذارم و او هم به بی اعتقادی من، می گوید عقاید هرکس برای خودش محترم اما حقوق برابر و حکومت دموکراتیک حق همه ی ماست، و دلم لبریز میشود از این شعور زاده ی این جنبش، و چشم می پوشم بر آن اقلیت همراه که هنوز اسیر ایدئولوژی هایشان مانده اند و شعار مرگ بر مخالف می دهند ، و دلم خوش است به اینکه آن ها هم در خلال این جنبش از اکثریت تاثیر خواهند پذیرفت، و یاد خواهند گرفت احترام به دیگری مخالف را&lt;br /&gt;می خواهم به ایران برگردم تنها برای آنکه دارم این بزرگ شدن اجتماعی را از دست می دهم، بلوغی که تنها با تجربه ی این فضا در داخل به دست می آید، و هر بار که مناسبتی را از دست می دهم دلم می لرزد که ای وای دیگران سوارند و من پیاده جا مانده ام، می ترسم از روزی که شبیه تمام آن دور مانده از جریانات که همیشه حرف هایشان تخیلی و پوچ می نمود برایم بشوم، زمانی برسد که دیگر درک درست و مشترکی از شرایط کشورم نداشته باشم، وهرچه بخوانم و دنبال کنم و تحلیل کنم به درک آن کم سواد ترین حاضر در بطن جریانات نرسم.&lt;br /&gt;می خواهم به ایران برگردم اما وای بر منطقی که حاصل به اصطلاح بزرگ شدنت باشد، وقتی تو را می کشد به ماندن به هزار بهانه منطقی، وقتی دیگران داخل ایران هزار هزار بار می گویند که نیا،ودیگران خارج هزارهزار بار که نرو، و تصدیقی می گذارند بر منطقت ، منطقی که تنها به این خاطر خیال رفتن را نفی می کند که در منطق بازگشتت، احساست هم دخیل است و دلت هم همراه، باز می رسم به دو شقه گی که پیشتر گفتم، و دوگانه گی حاصل از آن که مرا می کشد به زار زار گریه در روز عاشورا برای ایران، و به شب به شراب خواری و خوش گذارنی تعطیلات نوئل و سال نو میلادی ،دلم بهم می خورد از این رفت و آمد میان دو دنیای بیگانه و خوشبینم که گذر زمان در انتها مرا به یکی از این دو دنیا می سپارد. به کدام ؟..... تنها امیدوارم که آنی نباشد که غربت نشینی و بی خبری را برایم رقم زند. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7711209326115048990-8074426949630307183?l=nc-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://nc-h.blogspot.com/feeds/8074426949630307183/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7711209326115048990&amp;postID=8074426949630307183&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/8074426949630307183'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/8074426949630307183'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nc-h.blogspot.com/2009/12/57-57.html' title=''/><author><name>Haniyeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01442726876415256820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://3.bp.blogspot.com/-DjnZtQ5-e2w/Tn8dw4CKcLI/AAAAAAAAAIY/QBAKzG3h7dE/s220/314655_203133853086237_100001688711147_508271_377685230_n.jpg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7711209326115048990.post-7690302206229009317</id><published>2009-12-09T00:22:00.002+01:00</published><updated>2010-11-21T12:27:27.440+01:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='وطن'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div align="right" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;1-دیروز شانزده آذر بود ، نه ،هفت دسامبر ، وقتی هیچ بویی از ایران به همراه نداشت، نه هوای سرد و سنگین تهران، نه گاز اشک آور، نه با توم و لباس شخصی،نه هموطنی که کنارت فریاد بزند درد مشترک را، نه غریبه ای که به حمله ی غریبه ای دیگر آشنا شود، سرها بی روسری،پرچم شیر وخورشید، جمعیتی متفرق با سرگردانی ترحم برانگیزی که از چشمهایشان می ریخت، گمشده گانی محترم ، که در سکوت به دنبال هیچ چیز نمی گشتند، دیروز هفت دسامبر بود، و من بار دیگر بی رحمانه غریب بودنم را توجیه شدم.&lt;br /&gt;2--بیست روز پیش یک دختر 18 ساله گم شد. و به دنبال آن بحث نا امنی شهر و هشدارها را از زبان همه می شنیدی، خطر تجاوز، جیب بری،قتل، برای دختری که تنها زندگی میکند. تقریبا همه مطمئن بودند که مورد تجاوز قرار گرفته- از آنجا که زیبا هم بود- و به قتل رسیده. چند روز پیش جنازه اش را در رودخانه پیدا کردند، بی هیچ اثری از ضرب و جرح یا تجاوز، خودکشی . با خودم فکر می کنم" زندگی "برای زنده ماندن خطرناک تر است از زنده هایی که قتل و تجاوز یا هر چیز دیگر از همین چیزهای وابسته به حیات انسانی را زندگی می کنند.فکر می کنم ترجیح می دادم خبر به قتل رسیدنش را می شنیدم تا خودکشی، مقتول بودن درد کمتری دارد از هر چیزی که تو را به خودکشی می رساند. شاید اشتباه می کنم.&lt;br /&gt;3-در لغت" پاره شدن " خشونتی جلف هست که نمی تواند گویای بسیاری از مفاهیم باشد، هرچه می گردم لغت دیگری پیدا نمیکنم در فارسی به معنای پاره شدن که فارغ از این خشونت جلف و عامیانه باشد. در شقه شدن هم خشونتی هست بی جان، انگار شامل موجودی زنده نمی تواند باشد، باید جنازه باشد که شقه شود، برای همین نمی توانم بگویم چطور دارم دو (پاره) می شوم، هرگز تجربه ای چنین نداشته ام، این دو تکه شدن آنقدر کامل است که می توانم پاره ی دیگر خودم را در برابر خودم ببینم، کامل، بی نقص، جدا، بی هیچ بندی به تکه ی دیگر، که وحشیانه بر من حمله می برد. مشکل از جایی شروع می شود که تنها یکی از این دو پاره امکان حیات دارد، نه هردو، نه باهم، نه حتی جدا از هم، یکی و تنها یکی. و تصور کن وقتی خودت روبروی خودت می ایستی و برخودت چنگ میزنی ،و وحشیانه حمله می بری که بی مرگ خودت امکان حیات خودت نیست، و وقتی در هر دو به یک اندازه حیات داری، جان داری، و میل به زیستن. این" دو شقه گی" وقتی از "یک موجودیت" نشات می گیرد ، وقتی هر دو به یک اندازه زورمند باشند، دیگر کشی می شود خودکشی.&lt;br /&gt;پ.ن. نوشتن سخت شده برایم، که هر دو " پاره " ام میل به نوشتن دارند و شرح وقایع از زبان خود، یکدیگر را من قدیم و جدید خطاب می کنند، یا من واقعی و من توهمی، یکی دلش می خواهد بگوید که به جای " پاره شدن" می شود گفت déchirer  که هزار مفهوم زبانی بر آمده از فرهنگت را بارت نکند دیگری اما سر باز می زند. یکی دیگری را محکوم می کند به ایثار و دیگری خودش را اخلاقی می داند. از این میان تنها تکه پاره ای از هر دو بر کاغذ می ماند که نه این است نه آن و نه متنی مستقل از نویسنده اش قابل توجه یا خواندنی.  نگاه که می کنم این کلمات کنار هم گویای هیچ چیزی از من نیست . فکر می کنم تا خاتمه ی این دوگانگی باید نوشتن را کنار بگذارم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7711209326115048990-7690302206229009317?l=nc-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://nc-h.blogspot.com/feeds/7690302206229009317/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7711209326115048990&amp;postID=7690302206229009317&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/7690302206229009317'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/7690302206229009317'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nc-h.blogspot.com/2009/12/1.html' title=''/><author><name>Haniyeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01442726876415256820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://3.bp.blogspot.com/-DjnZtQ5-e2w/Tn8dw4CKcLI/AAAAAAAAAIY/QBAKzG3h7dE/s220/314655_203133853086237_100001688711147_508271_377685230_n.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7711209326115048990.post-4623956487406483712</id><published>2009-12-03T12:43:00.001+01:00</published><updated>2009-12-03T12:44:44.147+01:00</updated><title type='text'>خوب نیستم، بد نیستم، نیستم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بعضی وقت ها توی خواب بدنم خواب می رود و یکهو احساس میکنم قسمتی از بدنم را ندارم ، دست یا پا بیشتر، از خواب می پرم و نگاه می کنم به اندامی که هست اما تکان نمی خورد،انگار نیست و کمی طول می کشد که بیاید اما می آید. بعضی روزها روانم خواب می رود توی بیداری، از خواب که بیدار می شوم نیستم، گذر زمان را نمی فهمم، کاری نمی کنم و بدتر اینکه هیچ احساسی ندارم، خوب نیستم، بد نیستم، نیستم. هیچ تمام سرم را می گیرد و گاهی به چند روز می کشد و چشم باز می کنم می بینم چندین چند شنبه را گذرانده ام و یادم نمی آید که چطور. خواستم بگویم در یکی از همین هام حالا و کاش می شد که بیدار می شدم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7711209326115048990-4623956487406483712?l=nc-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://nc-h.blogspot.com/feeds/4623956487406483712/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7711209326115048990&amp;postID=4623956487406483712&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/4623956487406483712'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/4623956487406483712'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nc-h.blogspot.com/2009/12/blog-post.html' title='خوب نیستم، بد نیستم، نیستم'/><author><name>Haniyeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01442726876415256820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://3.bp.blogspot.com/-DjnZtQ5-e2w/Tn8dw4CKcLI/AAAAAAAAAIY/QBAKzG3h7dE/s220/314655_203133853086237_100001688711147_508271_377685230_n.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7711209326115048990.post-1260565236328086772</id><published>2009-11-25T18:17:00.002+01:00</published><updated>2011-12-10T04:26:01.094+01:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='وطن'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شعر'/><title type='text'>سی ام خرداد هشتاد و هشت</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;من از خیابان انقلاب می آیم آقا&lt;br /&gt;تا جمهوری راه زیادی نیست&lt;br /&gt;اما انقلابمان به جمهوری ختم نمی شود&lt;br /&gt;به آزادی چرا&lt;br /&gt;من از خیابان انقلاب می آیم&lt;br /&gt;با بوی فلفل و دود&lt;br /&gt;و کتابی که جا ماند&lt;br /&gt;در کتاب فروشی هایی  که ماسک می فروشند&lt;br /&gt;من از تقاطع خوش گذشتم&lt;br /&gt;و سیاهی باتوم ها بر تنم خوب مانده است&lt;br /&gt;و نرسیده به آزادی آتش می بارید&lt;br /&gt;از زمین&lt;br /&gt;آسمان&lt;br /&gt;من از انقلاب می آیم آقا&lt;br /&gt;و آزادی را بسته اند&lt;br /&gt;تنها را مانده به فرودگاه ختم میشود&lt;br /&gt;من از فرودگاه امام خمینی می آیم آقا&lt;br /&gt;و اضافه بارم بیست و هفت سال زندگیست&lt;br /&gt;که کم نمی شود آقا&lt;br /&gt;حتی ثانیه ای&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7711209326115048990-1260565236328086772?l=nc-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://nc-h.blogspot.com/feeds/1260565236328086772/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7711209326115048990&amp;postID=1260565236328086772&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/1260565236328086772'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/1260565236328086772'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nc-h.blogspot.com/2009/11/blog-post_25.html' title='سی ام خرداد هشتاد و هشت'/><author><name>Haniyeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01442726876415256820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://3.bp.blogspot.com/-DjnZtQ5-e2w/Tn8dw4CKcLI/AAAAAAAAAIY/QBAKzG3h7dE/s220/314655_203133853086237_100001688711147_508271_377685230_n.jpg'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7711209326115048990.post-669787428038143748</id><published>2009-11-22T20:44:00.001+01:00</published><updated>2010-11-21T12:28:08.855+01:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شعر'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;وقتی سقف از زمین آغاز می شود&lt;br /&gt;پنجره یتیم می ماند&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;شب های هر هفت شنبه&lt;br /&gt;میهمان پنجره ام&lt;br /&gt;صدای پاشنه ی باران را&lt;br /&gt;- که تا صبح سالسا می رقصد-&lt;br /&gt;بر بام&lt;br /&gt;و سخاوتمندانه&lt;br /&gt;عکسی  از خاکستری- سیاه آسمان را&lt;br /&gt;قاب میکند&lt;br /&gt;بر سقف خانه&lt;br /&gt;پنجره ام&lt;br /&gt;که همیشه به آسمان باز می شود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7711209326115048990-669787428038143748?l=nc-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://nc-h.blogspot.com/feeds/669787428038143748/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7711209326115048990&amp;postID=669787428038143748&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/669787428038143748'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/669787428038143748'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nc-h.blogspot.com/2009/11/blog-post_22.html' title=''/><author><name>Haniyeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01442726876415256820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://3.bp.blogspot.com/-DjnZtQ5-e2w/Tn8dw4CKcLI/AAAAAAAAAIY/QBAKzG3h7dE/s220/314655_203133853086237_100001688711147_508271_377685230_n.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7711209326115048990.post-5159960152490941507</id><published>2009-11-20T18:45:00.001+01:00</published><updated>2009-11-22T20:44:27.008+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;روی کاناپه ام ولو شده ام و سیگار می کشم، از دیوار کنارم صدای آه و ناله ی زنی می آید مشغول معاشقه! صدایش شبیه آدمیست که در تب هذیان می گوید، فکر میکنم افسرده است و دارد دردش را با تنش خالی می کند و منتظر می مانم که صدای هق هقش را بشنوم در آخر. به تنم فکر میکنم و به سهم بزرگ هم آغوشی در تخیله ی روانم. چیزی که حالا که ندارم بی رحمانه به چشم می آید. انگار لال شده ام حالا . و راهی ندارم برای نمایش این همه احساس که در من موج می زند. از عشق و لذت و هیجان و شهوت و شیطنت تا خشم و نفرت و عصبیت و افسردگی. گاهی از لالی ماهی از آب بیرون مانده را می مانم . این از آن دانسته هاست که تا تجربه نکنی نمی فهمی و از آن داشته ها که تا از دست ندهی بودش را درک نمی کنی.&lt;br /&gt;روزهای عجیبیست این روزهای غربت و تنهایی. دو تجربه ی همزمان که تا به حال نداشته ام. خودت را دیگر گونه می شناسی، تمام خودت را، تنت را و روانت را، و گاهی هول برت می دارد از این بازشناسی و می شود گاهی حتی مثل حالای من که دلت حتی برای خود قدیم ترت هم تنگ می شود. دیشب دوباره هوای خانه به سرم زده بود. هوای هوای شهرم در این روزهای پاییز، هوای اتاقم، تختم، کوچه امان،دوستان و تفریح های آخر هفته، خانه ی هم جمع شدن ها و عرق خوری ها. یکهو اما بغضم ترکید از درک این واقعیت که آن روزها هرگز باز نخواهد گشت ، که مهاجرت شبیه به دنیا آمدن است، شبیه از تخم در آمدن، راه برگشتی نیست، وقتی می آیی و حتی دو ماه نشده که می مانی دنیای دیگری را زندگی می کنی ، اینطور می شود که نه می توانی برگردی و نه می توانی بمانی! قدیمی تر ها می گویند یک سال بگذرد اینجایی می شوی، و من فکر می کنم همین است که تو را میان دنیایی که ترک کرده ای و دنیایی که در آن باز تولد یافته ای سرگردان می کند. محبوب می گوید غصه نخور تابستان ها بر میگردی اینجا پیش خودمان، فکر میکنم اما هربار که بیایم میهمانم دیگر و بازگشتی هست همیشه، و حتی وقتی کنار شما هستم یکهو دلم تنگ می شود برای خانه ام اینجا و کاناپه ام که رویش ولو بشوم در تنهایی و سیگاربکشم و به صدای ناله های همسایه گوش بدهم، و دوباره بغضم می ترکد از آنی که دیگر همان نخواهد بود.&lt;br /&gt;حالا انگار بهتر می فهمم چرا بچه های تازه به دنیا آمده اینقدر گریه می کنند! به دنیا آمدن درد دارد. یاد مادرم می افتم که می گفت وقتی تازه به دنیا آمده بودی اصلا گریه نمی کردی، بردمت دکتر ، می خندد همیشه وقتی تعریف می کند، و دکتر گفته بود خانم شما خودت مشکل داری، همه می نالند از بی تابی بچه شما می گویی چرا گریه نمی کند؟ عادتی که در تمام کودکی با من ماند. همان بهتر که اینجا نیست که ببیند دخترش این روزها چقدر بی تابی می کند به جبران تمام آن اشک های نریخته و سرتق بازی های کودکانه.&lt;br /&gt;حواسم به نوشتن بود و نفهمیدم که زن همسایه گریه کرد آخر یا نه. و فکر میکنم که گریه سهم من است این روزها که تنم لال شده است.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7711209326115048990-5159960152490941507?l=nc-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://nc-h.blogspot.com/feeds/5159960152490941507/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7711209326115048990&amp;postID=5159960152490941507&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/5159960152490941507'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/5159960152490941507'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nc-h.blogspot.com/2009/11/blog-post_20.html' title=''/><author><name>Haniyeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01442726876415256820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://3.bp.blogspot.com/-DjnZtQ5-e2w/Tn8dw4CKcLI/AAAAAAAAAIY/QBAKzG3h7dE/s220/314655_203133853086237_100001688711147_508271_377685230_n.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7711209326115048990.post-2449805660353148393</id><published>2009-11-15T19:05:00.002+01:00</published><updated>2009-11-15T19:11:49.646+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="font-family:arial;font-size:130%;"&gt;1-یک ایمیل برایم آمده با عنوان " همین را کم داشتیم" بعد نشان می دهد یک وسیله ای ساخته اند که زن ها هم بتوانند سرپا بشاشند. فکر می کنم حالا انگار از همین یک کار از مرد ها عقب بوده ایم که ناراحتتند که نیستیم حالا. به من باشد دلم می خواهد یاد بگیرم که چطور میشود سر پا شاشید به یک رابطه ی عاشقانه ی چند ساله و عین خیال آدم هم نباشد حین عمل، بعد که تمام شد بیایی بگویی گه خوردم. نه عزیز من تو شاشیدی ، گه نخوردی، این دو تا خیلی با هم فرق می کند و راستش را بخواهی منم خیلی دلم می خواهد با همین فراغ خاطر بشاشم. چه می شود کرد ، شاشیدن برای ما زن ها هیچوقت به راحتی شما مردها نبوده حتی حالا که وسیله ای هم اختراع شده، بازهم مصنوعیست و با واسطه.&lt;br /&gt;2-نمی دانم این سرنوشت من است که هربار اینطور پیچیده می شود و دور می زند و خود را تکرار می کند یا این قصه ، داستان تکراری تمام آدم هاست، نگاه که می کنم می بینم آمده ام این سر دنیا و همه چیز متفاوت از قبل است اما این داستان میان  من و دیگری مدام تکرار می شود. منی که فکر می کردم فرار کرده ام از همه ی آن گذشته ی پر حادثه ، نگاه که می کنم می بینم انگار تمام باری که با خود آورده ام همین هاست، که تخم لق این تکرار مکررات با من آمده اینجا و سرش را هم از تخم بیرون آورده و حالا می رود که بزرگ شود و بزاید.&lt;br /&gt;3-یادت که هست که از دایره چقدر بیزارم، حالا همه چیز را مدور می بینم، سرم گیج می رود و دوباره احساس موش سفید درون گردونه دارم، خسته ای که هرگز نمی رسد.&lt;br /&gt;4-نگاه که  می کنم می بینم مردانگی تمام این دایره ی خاکی را گرفته، چه اصیل باشد چه ساختگی انگار مردانگی تنها راه زیستن است در خارج از این دایره،انگار وجود زن را به دایره گره زده اند، بیخود نیست که سمبل زنانگی  صلیبی ست که به دایره خطم میشود. حالا راحت تر می فهمم همجنس بازها را، مردها و مردها، زن هایی که با آلت مصنوعی همدیگر را میدرند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:130%;"&gt;فکر می کنم باید بروم وسیله ی سر پا شاشیدن را بخرم، شروعی است برای خودش، برای من با تمام زنانه گی ام، تا مردانه زیستن را یاد بگیرم.  &lt;br /&gt; &lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7711209326115048990-2449805660353148393?l=nc-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://nc-h.blogspot.com/feeds/2449805660353148393/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7711209326115048990&amp;postID=2449805660353148393&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/2449805660353148393'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7711209326115048990/posts/default/2449805660353148393'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nc-h.blogspot.com/2009/11/1.html' title=''/><author><name>Haniyeh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01442726876415256820</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='21' src='http://3.bp.blogspot.com/-DjnZtQ5-e2w/Tn8dw4CKcLI/AAAAAAAAAIY/QBAKzG3h7dE/s220/314655_203133853086237_100001688711147_508271_377685230_n.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7711209326115048990.post-2203609662577811977</id><published>2009-11-15T11:29:00.001+01:00</published><updated>2010-11-21T12:28:45.850+01:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شعر'/><title type='text'>مرثیه ای برای یک شکسته</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;چینی ِ صامت&lt;br /&gt;خواب ِ موسیقی ِ سقوط می بیند&lt;br /&gt;و زمزمه ی آواز کثرت&lt;br /&gt;لالایی&lt;br /&gt;چینی خواب می چیند&lt;br /&gt;که طاقچه اوج می گیرد&lt;br /&gt;یک&lt;br /&gt;هزار می شود&lt;br /&gt;می رقصد&lt;br /&gt;موسیقیِ مرگ&lt;br /&gt;و سنگ&lt;br /&gt;ساز می شود&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;چینی که خواب باد می بیند&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7711209326115048990-2203609662577811977?l=nc-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' 
