۱۴۰۴ بهمن ۱۱, شنبه

این‌ها خواب نیست، حقیقت عریان دردیست که می‌کشیم

 


     دیشب خواب دیدم توی زندانم. سلولها اما اتاق های کوچکی‌ است به  قد دو آدم درازکش. یکسره‌ي خاکستری تنم هست و موهایم از ته تراشیده.رییس زندان گفت امشب بی سر و صدا اعدام می‌شوی! ببینم این مسیحی که تو را خطاب می‌کنند هستی یا نه، معجزه کن! به تمسخر گفت. به تلخی گفتم تو بکش، شاید زنده شدم. خندید! گفت قرار است سرت را بزنیم که خاطر جمع شویم مرده ای. گفت هیچ کس نباید بفهمد. اگر به کسی در زندان بگویی و بلوا راه بیفتد به هیچ کس رحم نمیکنیم. گفتم من نه مسیحم، نه معجزه گر و نه ناجی، من فقط این مردمِ اسیر را دوست دارم، آنها این می‌دانند و مرا متقاعب دوست دارند، همین. میدانستم رحم کسی نمیکنند. گفت برو حالا تا شب آزادی بچرخی برایت خودت توی دالان‌های زندان، خوش باش. راه افتادم،  هنرمند زندان هم کنار من راه افتاد. یک سری کاغذ دستش بود. تا چشمم افتاد دستپاچه شد. گفت شرمنده ام، دستور دارم آگهی مرگت را طراحی کنم. گفتم عیب ندارد، تو کار خودت را بکن. یک آگهی افتاد زمین، بچه‌ای پرید و برداشت. دویدم دنبالش و از پشت بغلش کردم. کاغذ را گرفتم، گفت چرا این می‌گوید تو مرده‌ای؟ گفتم شوخی است، می‌بینی که نمرده ام! خندید. می‌دانستم هیچ کس نباید بفهمد قرار است بمیرم. شر می‌شود برایشان. کاغذ را دادم به طراح، گفت ببخش! سری تکان دادم و راه افتادم. رسیدم به حیاط زندان. درب زندان باز بود انگار و نگهبان حواسش پرت کسی بود. نگاهم افتاد به بیرون. شهر جایی دور پایین تپه ای می‌درخشید. چراغ های روشنِ رنگی، ساختمان‌های رنگی.

دلم گرم شد، دلم زندگی خارج از زندان خواست. یادم نمی‌آمد چه طور بود، اما مرا از دور صدا می‌زد. فکر کردم من که کسی را در شهر ندارم، حتی اگر از این فرصت استفاده کنم و فرار کنم. فکر کردم حتما کسی مرا پناه میدهد. یاد مهربانی مردم افتادم و دلم گرم شد. یک قدم به جلو گذاشتم اما یهو یادِ مردم زندان افتادم. من را دوست داشتند، دلشان به من گرم بود.  نگاهم افتاد به ساختمان بزرگ و خاکستری زندان، دوباره نگاه کردم به شهر رنگی و روشن و... برگشتم به زندان. 

شروع کردم به هق هق گریه، نه برای خودم، برای زندانی‌ها. گریه کردم فردا که بفهمند من رفته ام در سکوت، دلشان می‌شکند. نگاهشان می‌کردم از دور، هر کدام در سلول خود مشغول به کاری. هق هق میزدم و توی دالان های خالی راه می‌رفتم. دلم از مهر تک تکشان لبریز بود، و سنگین، که نشد برایشان کاری بکنم قبل از مرگ.  یکی مرا دید، گفت چرا گریه می‌کنی؟ گفتم دلم گرفته. گفتم بروم سلول خودم تا شب کسی نبیندم. یادم نمی آمد سلولم کجاست. حالم خوب نبود. پرسیدم تو میدانی اتاق من کجاست؟ بغلم کرد و گفت تو خوب نیستی داری پنهان می‌کنی، گریه کردم و گفتم نپرس فقط مرا برسان به اتاقم. کمکم کرد رسیدم به اتاق خودم. یک گربه نارنجی آنجا بود که مال من بود. بغلش کردم و زار زار گریه دوباره شروع شد. فکر کردم کاش تنم را به حیوان نشان دهند بداند مرده ام و تنهایش نگذاشته‌ام. هم اتاقیم آمد تو، گفت چه شده؟ بغلش کردم و هق هق امان نداد باز. دلم میخواست خداحافظی کنم، بگویم ساعت‌های آخر است. بگویم به همه بگو دوستشان دارم. بگویم حواست به این حیوان زبان بسته باشد.اما نمیخواستم جانش را به خطر بیاندازم. همانطور که در آغوشش و صورت فشرده به شانه اش زار می‌زدم از خواب بیدار شدم.

این‌ها خواب نیست، فریاد‌های روان آزرده ایست که نمی‌تواند روزها دردهایش را از ظلمی که می‌بیند فریاد بزند، هق هق کند، فهم کند.

هر روزی را که بیشتر درغربت می‌گذرانم، بیشتر می‌فهمم ایران تنها خانه من است، و برگشتن تنها هدف. 





I dreamed I was in prison. The cells were small rooms, only long enough for two people to lie down. I was dressed entirely in gray, and my hair had been shaved to the scalp.

The prison warden said, “Tonight you’ll be executed quietly. Let’s see if you’re really this ‘Christ’ they call you. Perform a miracle,” he said mockingly.

Bitterly I replied, “Go ahead and kill me. Maybe I’ll come back to life.”

He laughed. “We’re going to cut off your head so we’re sure you’re dead. No one must find out. If you tell anyone in the prison and a commotion starts, we won’t spare a single person.”

I said, “I’m not Christ, not a miracle worker, not a savior. I just love these imprisoned people. They know that and they love me in return — that’s all.”

I knew they would show no mercy.

He said, “Go now. Wander freely in the prison corridors until tonight. Enjoy yourself.”

I started walking. The prison’s artist walked beside me, holding a stack of papers. When I noticed them, he grew flustered.

“I’m sorry,” he said. “I’ve been ordered to design your death announcement.”

I said, “It’s alright. Do your job.”

One sheet fell to the ground. A child ran and picked it up. I chased him, hugged him from behind, and took the paper.

“Why does this say you’re dead?” he asked.

“It’s a joke,” I said. “You see I’m not dead!”

He laughed.

I knew no one was supposed to find out I was going to die. It would cause trouble for them.

I gave the paper back to the designer. “Sorry,” he said.

I nodded and walked on.

I reached the prison yard. The gate was open, as if the guard was distracted by someone. I looked outside. Far below a hill, the city shimmered — colorful lights, colorful buildings.

My heart warmed. I longed for life outside the prison. I couldn’t remember exactly what it was like, but it was calling to me from afar.

I thought, I don’t have anyone in the city — but even if I used this chance and escaped, surely someone would shelter me. I remembered people’s kindness, and my heart felt warm again.

I took one step forward — then suddenly thought of the prisoners.

They loved me. Their hearts were comforted by me.

I looked at the huge gray prison building, then back at the bright colorful city… and I turned back to the prison.

I began to sob — not for myself, but for the prisoners. I cried thinking of tomorrow, when they would learn I had gone in silence, and how their hearts would break.

From afar I watched them, each busy in their own cell. I sobbed as I walked through the empty corridors. My heart was overflowing with love for each of them — and heavy with the pain that I hadn’t been able to do anything for them before dying.

Someone saw me and asked, “Why are you crying?”

“I’m sad,” I told myself, I should go to my cell so no one sees me till night.”

I couldn’t remember where my cell was. I wasn’t well.

“Do you know where my room is?” I asked.

She hugged me and said, “You’re not okay , you’re hiding it.”

I cried and said, “Don’t ask. Just take me to my room.”

She helped me get there.

An orange cat was there, it was mine. I hugged her and burst into tears again. I thought, I wish they would show my body to the her so it would know I hadn’t abandoned her.

My cellmate came in and asked, “What happened?”

I hugged her, and sobbing wouldn’t let me speak.

I wanted to say goodbye.
I wanted to say these were my last hours.
I wanted to tell her to tell everyone I loved them.
I wanted to ask her to take care of this helpless animal.

But I didn’t want to endanger her life.

And as I cried in her arms, my face pressed to her shoulder, I woke up.

.

.

.

These aren’t just dreams, they’re the screams of a wounded soul that cannot cry out during the day about the injustice it sees, cannot sob, cannot process it.

The more days I spend in exile, the more I understand that Iran is my only home, and returning is my only goal.


۱۴۰۴ دی ۱۹, جمعه

لطمیه خوانی

 نشسته ام به نظاره از سوراخ تنگ کلید اتاقی تاریک، با دستهای بسته، انگار که صدا را از گلویم بریده باشند. یا که نه، انگار در کما باشم، بشنوم و ببینم اما نه صدایی از گلویم درآید نه جنبشی به جانم بیفتد.

هیاهوست در بیرون از این تاریکسرای خاموش. زندگی در جریان است، یک جا برف آمده و برقها رفته سرتاسر، یک جای دیگر رییس جمهورش را شبانه دزدیده اند، آن یکی جا هنوز در آتش جنگ و قحطی می‌سوزد، و آنجا که هر جا رفتم و یا بروم دلم  مانده است بَرَش، در بزنگاه تاریخیی دیگر است.
من کجایم؟ چه فرقی می‌کند؟ مهم آن است که آنجا که باید باشم نیستم. دلم می‌خواد بگویم ای کاش بشود اما چشمم ترسیده از واویلایی که بی رهبر و راهبر بماند به جا. نشود هم اما بهتر نیست اگر بدتر نباشد. چه سرنوشتی داشتی تو ای خاکت آباد. 
نگاه می‌کنم به جان‌های شیرینی که پر می‌زنند به بهای آزادی. آخ آزادی کجایی؟  چند عمر دگر بباید که وطن را در آغوش تو ببینیم، که امید زاده شود، که ریشه ها جان بگیرند دوباره، که سر بالا بگیریم، به غرور، به همت، به شناخت به ساختن.
خسته ام، از همیشه خسته تر. آنقدر خسته که از جان ِسخت جانم که همیشه برمی‌خاست از زمین ،آهی بر نمی‌آید چه برسد به کاری. یک شبه افتادم. یک روز بیدار شدم و گفتم دیگر نمی‌توانم و افتادم به زانو. شش هفته است بسط نشسته ام در کنج خانه، انگشت به دهان که کی چطور اینطور خالی شدم از نور، از جان، از شور.
مشت ها را می‌بینم گره کرده، از دور، از قابِ بی رمقِ مجازی، گلوها چاک، فریاد، فریاد، انگشت ها را گره میکنم، دستم بالا نمی‌رود اما، و فریاد؟ فقط در سرم می‌شکند. من دورم از شما، از ریشه ام.  سکوتم از رضایت نیست، جانی در بدنم ندارم انگار که راضی شود به  پیوستنِ مجاز.
هر چه از زندگی خواسته ام و به دست آورده‌ام، ذره‌ای به چشمم نیست، وقتی ریشه‌ام جایی دیگر دارد می‌سوزد، غنچه‌هایش گُر می‌گیرند نشکفته، شاخه‌هایش می‌شکنند سر نکشیده.

در سرم عزاست، نشسته‌ام میان یک بلبشوی عظیم، نامرئیم و ناشنیدنی، سر می‌چرخانم و لطمیه می‌خوانم به عزاداری، آخ ایرانم آشفته است، آخ ایرانم طوفان است، آخ ایرانم می‌سوزد، آخ ایرانم، آخ ایرانم. 
به عمرِ رفته نگاه می‌کنم. آنجا که در تو گذشت ای خاک به دویدن بود و نرسیدن، به خواستن بود برایت و نشدن. هرگز اما ندیدم که بروم و دور بمانم از تو تا اینجا.
و آنجا که دور از تو گذشت، گذشت اما ننویسند به پای عمر که هر جا رفتم، هر جا سر بر بالش گذاشتم و چشم به آسمانش گشودم، خاری در دلم خش انداخت از دلتنگی، از غریبگی، از خون در نان خود زدن و خوردن هر بار که آتشی جایی به جانت نشست. این چه عمری باشد که لحظه‌ای از خوشی‌اش بی رنج تو نبود؟
و تو چه جان سختی ای خاک، تو چه پُرجانی، که هر بار برخاستی! هر بار که خنجر زدند و آتش گشودن بر تنت، باز بیدار شدی، سرکشیدی به آزادی. چه کنم برای نهر‌های خشکیده ات، جنگل های سوخته ات، خفقان ریه هایت، کدام مرهم را به جانت بکشم که تازه شوی؟
من در سرازیری عمرم جانِ من. امید که ببینم سرافرازی و آزادیت را، اما تو ای خاک کهنه، که نسلها دیده‌ای و می‌بینی، جانِ من اگر رفت و ندیدمت آباد،  بیاد بیاور من را، ما را، از نسلی که سوخت در آرزوی دیدنت رها، خرامان و دامن کشان و ... ندید.

فرزند تو
هانیه
۱۹ دی ماه ۱۴۰۴



۱۴۰۴ تیر ۴, چهارشنبه

زنجیر و جام

 برای ایران


ایستاده‌ایم، جایی که رودها روزی صلح را نجوا می‌کردند،

با دست‌هایی فرسوده از بافتنِ رشته‌های تعادل

 در سکوت—

هنوز آتش را با آب می‌آمیزیم،

هنوز با ابزار شکسته

 به التیام زخم‌ ها می‌رویم


ترازو در کاخِ سایه‌ها سنگینی می‌کند،

آنجا که حقیقت در گلو خفه شد،

و عدالت—با ردای سرخ—

در انتظارِ صدایی بود که از ترس خاموش نشده باشد.

اما ما به یادش داریم.

و هنوز نامش را زمزمه می‌کنیم.


و آن‌گاه، شیطان لبخند زد—

نه با دندان، که با زنجیر،

آسایش را در اسارت وعده داد،

و داستان‌ها خواند

به بهای نفس کشیدن.

بعضی باور کردند.

بعضی خم شدند به تسلیم

بعضی شکستند

برخی دیگر اما

به چشم دیدند که قفل، از آغاز باز بود.


پس می‌سازیم.

آرام.

با هم.

با نقشه‌های نجواشده و رؤیاهای جسور،

آزادی‌مان را می‌تراشیم، در سنگ

با یک کلمه‌ از حق، 

یک دستِ استوار برافراشته

و یک حقیقت که در سکوت نمی‌پوسد.


و جایی آن‌سوی دود،

کودکان می‌خندند بی‌آنکه به پنجره نگاه کنند.

مادر آسوده می‌خوابد، بی‌انتظار چکمه‌ای بر در.

و پدر زمزمه می‌کند

 ترانه‌‌ای نه برای سوگواری.


این خیال نیست.

یاد است—

از آینده‌ای

که هنوز در حال ساختنش هستیم.


نه تمام شده‌ایم.

نه آزاد.

اما هنوز طعم آب را به یاد داریم،

و در راه بازگشتیم

به آنجا که همیشه خانه می‌ماند


****************


For Iran

We stood where rivers once whispered peace,

with hands worn from weaving balance in silence—

still mixing fire with water,

still daring to heal with broken tools.


The scales hang heavy in the palace of shadows,

where truth was gagged,

and justice—cloaked in red—

waited for a voice not silenced by fear.

But we remember her.

We still speak her name.


And then, the Devil smiled—

not with teeth, but chains,

offering comfort in bondage,

feeding us stories in exchange for breath.

Some believed.

Some bent.

Some broke.

But others?

Others saw the lock was always open.


So we build.

Quietly.

Together.

With whispered plans and bold dreams,

we carve our freedom in stone,

one honest word, one lifted hand,

one truth that won’t rot in silence.


And somewhere beyond the smoke,

Children laugh without checking the windows.

A mother sleeps without waiting for boots at the door.

A father sings a song not meant for mourning.


This is not fantasy.

It is memory

from the future

we are still shaping.


We are not done.

We are not free.

But we remember the taste of water.

And we are walking back

to where it always remains "HOME"

۱۳۹۷ اسفند ۲۲, چهارشنبه

"خوب و بد زندگی با هم است... یک چند این یک چند آن"

یک سال و نیم پیش نوشتم  اینجا که خسته‌ام از جایی که هستم. گفتم می‌خواهم بکنم، بروم. کندم و رفتم، شش ماه است حالا. آمده‌ام این سر دنیا دوباره. یک‌جا نزدیک‌تر به خانه. خانه‌ای یک کوچه آنورتر از خواهر و برادرم. برادری که هیجده‌سال بود نزدیکش، در یک شهر نبوده‌ام. باید بروم باز. دو ماه دیگر تمام این اسباب را که ذره ذره دارد بزرگتر می‌شود باید بردارم و بروم دوباره. به یک شهر دیگر، کار است دیگر، آدم را دنبال خودش می‌کشد. کار دانشگاهی باشد که دیگر باید بشینی ببینی کجا صدایت می‌کنند. دلم خوش است نه ماهی هم محله بوده‌ایم، دلم خوش است هنوز توی همین کشور خواهم بود، گیرم ۵-۶ ساعتی دورتر.
دو سال است ننوشته ام چندان. هرچند هزاربار نشستم به نوشتن و شانه خالی کردم. هزاربار توی سرم نوشتم، خواندم، بایگانی کردم. چرایش زیاد است. مادری برایم سخت بوده‌ است، نه انجامش، بودنش. اینکه بشوی تمام و کمال زندگی یک طفل معصوم، اینکه هرکار برای خودت می‌خواهی بکنی دستت بلرزد، بگویی نه ولش کن او واجب‌تر است. برای مادر بودن، مادر سالم بودن باید کمی خودخواه بود. باید بتوانی بگویی اشکال ندارد این وقت برای خودم باشد، این هزینه برای خودم باشد. بگویی اشکال ندارد این را نداشته باشد، یا کمی تنها باشد، یا دلش برایم گاهی تنگ شود. باید بتوانی اشک بچه‌ای که نمی‌خواهد از دامنت جدا شود را تاب بیاوری. خفه می‌شوی وگرنه. شدم من. دو سال که خانه نشستم به بچه‌داری، هر روز یک بند بیشتر در مرداب بی‌هوایی فرورفتم. وقتی خواب نداری، حتی یک وعده غذایت را نمی‌توانی سر فرصت و نشسته بخوری، اینکه حتی وقتی دلت گرفته و داری از درون می‌پاشی نمی‌توانی حتی بروی از خانه بیرون به قدمی راه رفتن چرا که بچه خانه‌ تنها می‌ماند. اینکه وقتی دلت می‌خواهد بنویسی می‌ترسی از خوانده شدن و قضاوت شدن. این‌‌ها همه پیر می‌کند آدم را، من را. بحث یک روز و دو روز و یک ماه و دو ماه نیست. بحث دو سال است. هر روز، دست تنها، صبح تا شب بشوی مادری که دلش، فکرش، ذهنش تنهایی می‌خواهد، خلوت، نوشتن، خواندن، خلق کردن، نفس کشیدن، نه تمام روز، نه هر روز، گاهی، چند ساعتی فقط بی دغدغه و بدو بدو.
به این‌ها اضافه کن هزار مکافات دیگر که در زندگی می‌آید و می‌رود. شش ماه پیش بود، همان زمانِ کندن دوباره و کولی شدن. کم آوردم، کم آوردنی که حتی نمی‌شد به روی خودم بیاورم. تنها که باشی، کم بیاوری فرق دارد، همسر که باشی، مادر باشی حق کم آوردن هم نداری. پس قافله را چه کسی به مقصد برساند؟ 
همان روزها که داشتم تکه تکه می‌فروختم که سبک شویم، چانه می‌زدم، جمع می‌کردم، ویزا می‌گرفتم، ماشین می‌فروختم و چه و چه تنم از خستگی روانم کم آورد. یک روز یادم هست. ظهر بود، پشت فرمان بودم، سر تقاطع خیابان یونورسیته و سن پابلو پشت چراغ قرمز منتظر بودم، داشتم می‌رفتم گواهینامه بین‌المللی را بگیرم که در کشور جدید اگر لازم شد به کارم بیاید. تنم داشت فریاد می‌کشید از درد. مغزم از آنهمه که کشیده بود. چشم‌هایم پر شد از اشک، یادم هست دلم می‌خواست مثل یک جنین مچاله شوم به گریه. فکر کردم این‌ها که بهشان تجاوز می‌شود این حال را دارند حتما. نمی‌دانم چرا این تشبیه به سرم آمد. حس کردم با تمام وجود که به جانم، روانم تجاوز شده، با فشارهایی که دیگر در توانم نبود. فهمیدم آنروز که خستگی و ملالت تا عمق جانم نشسته. 
اینجا که رسیدیم گفتم شاید زمان آن رسیده که نفسی تازه کنم. دریغ، نمی‌دانم چه حکمتی‌است که ما حتی اگر برنامه‌هایمان را روی روز و شب بی تغییر خدا تنظیم کنیم، روز شب می شود و شب روز تا کار ما به روال نچرخد. جزییاتش مهم نیست. من اما از سیاهیی که بودم درش پرت شدم به جایی که جز فرار چاره نمی‌دیدیم. 
چه شب ها بیدار نشستم، به فکر کندن و رفتن. از این زندگی که هر روزش یک بازی دارد. هزاربار فکر کردم، بروم، بی کوله و بار و خداحافظی. صبح که سحر زد اما فکر کردم کجا؟ بچه‌ام چه می‌شود؟ 
مادری یعنی همین، دیگر نمی‌شود کند و رفت، نمی‌شود فرار کرد، نمی‌شود مرد حتی. می‌دانی در تاریک‌ترین شب‌ها حتی گاهی به مردن فکر کردم. که اگر نمی‌شود بروم پس بمیرم. نمی‌شود مرد حتی، بچه بی‌مادر که نمی‌شود بزرگ شود.
سخت بود برگشتن به دخمه افسردگی بعد از هفت سال. سخت بود باور کنم دوباره افسرده شده‌ام. سخت بود کمک بخواهم. همین روزها بود که اولین پنیک اتک (حمله عصبی ) زندگی‌ام سراغم آمد. من این همه بالا و پایین داشته زندگی برایم، چطور این بار اول است که سراغم می‌آید؟ همان زنگ خطری بود که حالم خوش نیست، دستی به جنبانم به زنده ماندن.
شب سال نو بود. رفته بودیم یک فستیوال که درش یک جماعت صدها هزارنفری، هر کس به دستش مشعلی، آتش می زدند و توی خیابان اصلی شهر راه می‌افتادند تا برسند به پارک اصلی شهر و مابقی داستان.
ما هم داشتیم به موازات آنها توی پیاده‌رو راه می‌رفتیم. جمعیت زیاد بود و هرچه جلوتر می‌رفتیم فضا بسته تر می‌شد. یک جایی دیگر جماعت به جلو نمی‌رفت. همه ایستاده بودند. کم کم فضا فشرده‌تر می‌شد. دخترک بغل من بود. بوی آتش و دود و صدای تبل‌های بلند و هزار هزار آدم داشت حالم را بد می‌کرد. یک لحظه حس کردم دارم خفه می‌شوم. نفسم به شماره افتاد و قلبم به تپشی که گفتم حالا می‌ایستد. بچه را دادم به پدرش گفتم ببرش جای امن. نشستم به زانو. کندم کت و شال و همه را. نفس نفس می‌زدم و گریه می‌کردم. حس می‌کردم در حال مردنم. انگار کل دنیا روی پشت من سوار بود.  له شده بودم، کوچک شده بودم ، داشتم می‌رفتم توی زمین. گفتم چه عجیب که اینجا و حالا جای مردن باشد. یکی پشتم را گرفت و گفت نترس. حمله عصبی است. گفتم نفسم بالا نمی آید. گفت شمرده و بلند نفس بکش. دستم را گرفت و شمرد. به شمارشش نفس کشیدم. کمی بعدتر برگشتم به دنیا. بعد‌تر رفتم راجع بهش خواندم. این که چه می‌شود و چه حسی دارد و چه و چه.  برایم در ماه بعدش یکبار دیگر پیش آمد. 
این مدت هرکاری کرده‌ام که بهتر شوم. کمک گرفتم، حرف زدم با کسی که حالیش بود دردم چه بود. حرف زدم با امین که اگر به دادم نرسد از دست می‌روم، می‌رویم. شروع کردم به خلق کردن دوباره. عکس می‌گیرم هر روز،هر چقدر مادرانگی اجازه دهد، آن زمان که دارم عکس می‌گیرم از تمام دنیا به دورم. هیچ چیز در سرم نیست جز آنچه جلویم چیده ام. می‌روم به حالی که دلم می‌خواهد حال همیشه ام باشد. لذت در لحظه بودن. مدیتیشن هم کرده ام. مدام به خودم می‌گویم درست می‌شود. مدام خودم را می‌پایم که به بیراهه نروم. هفته‌ای سه بار دخترک چند‌ساعتی می‌رود مهد. من می‌روم می‌دوم، آنقدر که تمام فریادم در نفس‌هایم خالی شود.به خودم می‌گویم یادت باشد چقدر جان داری، یادت باشد از راه آمده، این نیز بگذرد...

۱۳۹۷ اردیبهشت ۱۶, یکشنبه

ناگفته‌های مخطط

 پانزده سال شد. سه روز گذشته از پانزده سالگی آنروز که مرگ برایم معنای دیگری پیدا کرد. در این پانزده سال جسته و گریخته یاد آنروز می‌کنم و تاثیرش در اینی که حالا هستم را می‌بینم. امسال اما خیلی یاد حواشی‌اش افتاده‌ام. یاد جزئیات حادثه، با دقتی عجیب. انگار حالا بعد از پانزده سال بهتر یادم می‌آید چه شد. بیست و یک ساله بودم. هفت هشت ماهی از رابطه‌ام با ک می‌گذشت و دوره‌ی ماه عسل رابطه سر آمده بود. همان ‌روز داشتم برایش می‌گفتم چرا رابطه‌ی ما آن چیزی نیست که من بخواهم. چرا خوشحال نیستم. دانشگاه بودیم. بی‌قرار بودم. خیلی بی‌قرار. دلم می‌خواست دل سیر و جدی حرف بزنیم. بچه‌های کلاس پولشان را دادند به من که برای تولد یکی از بچه ها از طرف همه کادو بخرم. همان پولی که میان ولوشوی حادثه از کیفم دزدیدند. خودم برای کلاس تصویر سازی مداد رنگی می‌خواستم. گفتم بیا برویم انقلاب من مداد بخرم و توی راه حرف بزنیم. پیاده رفتیم و برگشتیم. تمام راه از تفاوت‌هایمان گفتم و چرا این تفاوت‌ها عوض نمی‌شود و چقدر ناراحتم که این تفاوت‌ها هست چرا که دوستش دارم و بهش وابستگی دارم. کلی برایم از آینده گفت و تغییراتی که می‌خواست ایجاد کند و که به هم نزدیک‌تر می‌شویم. می‌گفت بیخود نگرانم و دارم بزرگش می کنم. دلم بی‌قرار بود اما، خیلی. رسیدیم به رو به روی دانشگاه. پل عابر آن موقع تا دانشگاه دو تا چهارراه فاصله داشت. از وسط خیابان آزادی رد می‌شدیم. سر چهارراه چراغ قرمز بود و ماشین ها در حال کم کردن سرعت و ایستادن. هوا آفتابی بود. از آن آفتاب های تیز که چشم را می‌زند. ک شلوار و پیراهن جین روشن پوشیده بود. همان پیراهنی که بعدها با همان خون ماسیده من رویش یادگار نگه داشت تا سال‌ها، مثل همان ته سیگارهایی که از دورهمی با دوستانش نگه می‌داشت، اتاقش پر بود از همین چیزها. موقع رد شدن از خیابان سمت راست من و یک قدم از من عقب‌تر بود. ماشین پیکانی سمت راستمان داشت به قصد ایستادن نزدیک می‌شد. در آنی یک موتور از پشتش لایی کشید به سمت ما. دیگر چیزی یادم نیست. حافظه‌ام اینجا تاریک است. از این جایش روایت دیگران است. ک گفت باد موتور او را که یک قدم عقب‌تر از من بود پرت کرده بود زمین و به من اصابت کرده بود. من را یک لاین پرت کرده بود عقب و انداخته بود کنار حفاظ بتنی وسط خیابان. سرش را بلند می‌کند و می‌بیند من با صورت افتاده‌ام روی زمین و بلند نمی‌شوم. فکر می‌کند ترسیده‌ام که بلند نمی شوم. می‌آید سراغم و برم می‌گرداند. مقنعه سیاهم روی صورت را پوشانده، همینطور که صدایم می‌کند مقنعه را کنار می زند. می‌بیند دارم نگاهش می‌کنم و بیدارم. صورتم درست از وسط بینی با یک خط عمودی از میان ابرو تا وسط بینی شکاف برداشته. گفت گوشت و استخوان سفید بود اول و شکاف بی‌خون توی چشم می‌زد. به ثانیه‌ای خون فوران کرده. گفت هیچی نمی‌گفتی و فقط نگاهم می‌کردی انگار داشتی می‌گفتی دیدی گفتم که این رابطه ته ندارد. گفت چشمهایت پر از اشک شد و بعد خون قاطی اشک چشمت را پر کرد. گفت هیچوقت آن لحظه یادم نمی رود. گفت نشاندمت کنار حفاظ بتنی که خون توی حلق و چشمت نرود و دویدم توی دانشگاه که بگویم زنگ بزنند به اورژانس. تا اینجایش را من هنوز یادم نمی آید. کم کم دورم شلوغ می‌شود. یکی از دخترهای دانشگاه که از قضا همکلاسی خودم است و مرا می‌شناسد می‌آید سراغم و می‌پرسد تو که هستی؟ می‌گویم هانیه. دلش می‌ریزد. خودش سالها قبل تصادفی داشته که صورتش را خراب کرده و از دیدن صورت له شده و غیرقابل شناسایی ام حس همدردی‌اش می‌گیرد تا همراه من بیاید به بیمارستان. گفت همینطور که نشسته بودی دنبال کفشت می‌گشتی که از پایت درآمده بود. دادمش دستت و خودت کردی توی پایت. من هنوز یادم نیست این‌ها را. می‌گویند وقتی میزان درد از توان بدن خارج باشد مغز حواس را مختل می کند. شاید برای همین یادم نیست. حراست دانشگاه می گوید به ما ربطی ندارد که زنگ بزنیم اورژانس. اتفاق بیرون از دانشگاه افتاده. یکی از دانشجوها داوطلب می‌شود مرا به بیمارستان برساند. من را سوار پراید سفید رنگی می‌کنند. عقب راننده مرا می‌نشانند و رویا همان دختری که به کمک آمده کنارم می‌نشیند. یکی که حالا یادم نیست کنار او و یکی دیگر که نمی‌شناسم هم جلو. ک می‌خواهد سوار شود می‌گویند جا نیست! اینجا را یادم هست. نگاه کردم با درماندگی و با صدایی که خودم نمی‌شناختم و کلمات درهم گفتم ک بیاید. دوباره یادم نمی‌آید. بعد انگار خواب می‌بینم. صدای همهمه می‌شنوم. و همه چیز با سرعتی عجیب در حال اتفاق است. انگار خوابم فیلمی است روی سرعت بالا. درد دارم در خواب. می‌بینم مدادهای رنگی پخش هوا می‌شود. می‌بینم نشسته‌ام زمین و دورم شلوغ است و مدادهای رنگی جدیدم همه روی زمین ریخته. از همهمه دردم انگار بیشتر می‌شود. بیدار می‌شوم با یک ناله‌ی بلند. توی ماشینم. نمی‌فهمم چرا. نگاهم می‌افتد به سقف طوسی رنگ پراید. می‌آید پایین به مقنعه‌ام که از خیسی سنگین است. چرا خیسم؟ چرا درد دارم. چرا سرم انگار هزار کیلو شده؟ دست می‌کشم به مقنعه. رویا می‌گوید تصادف کردی. دست نزن خون است. سرت را بالا بگیر. می‌خواهم بالا بیاورم. درد را. خون را. دارم خفه می‌شوم. چرا هوا را در ریه‌ام حس نمی‌کنم؟ سرم دارد منفجر می‌شود. سرم از سنگینی بالا نمی‌آید که جلویم را ببینم. همانطور زیر چشمی نگاه می‌کنم. کیارش جلو نشسته و برگشته نگاه می‌کند. می‌گوید حالا می‌رسیم. در چشمهایش دردی هست که نمی‌شناسم. می‌رسیم به بیمارستان. من را روی پا می‌برند به اورژانس. پرستار همه را بیرون می‌کند. روی لبه تخت نشسته‌ام. مقنعه را هول می‌دهد عقب و از سرم می‌افتد دور گردنم. می‌خواهم بگویم درش بیار سنگین است نمی‌توانم. بلندم می‌کند و می‌گوید بیا کنار ‌سینک باید صورتت را بشورم برای بخیه زدن. چرا اینقدر سنگین شده‌ام؟ چرا راه نمی‌توانم بروم؟ چرا بیدارم؟ می‌رسیم به سینک. بزرگ و نقره‌ای است. جلویش یک آینه بزرگ است. نگاه ماتم می‌افتد به آینه. دلم هوری می‌ریزد. این کیست در آینه که نگاهم می‌کند؟ حواس مه گرفته‌ام به زور می‌خواهد بفهمد چه خبر است. کله‌ام انگار دو برابر شده. اجزای صورتم سر جایش نیست. انگار پیکاسو نقاشی‌ام کرده باشد. چشمهایم از ورم شده دو تا تیله خون گرفته سیاه. پیشانیم از ورم شبیه تبر شده. انگار کوه بنقش کبودی روی پیشانی‌ام به دقیقه‌ای بالا آمده. از بالا آمدگی میان ابروهایم چشمهایم از هم دور شده. شبیه خرچنگ. و آن شکاف سیاه و عمیق و بلند میان صورتم! حس می کنم دستم به پهنا می‌رود تویش. سر بینی‌ام آمده زیر چشم چپم و سوراخ هایش از ورم داره پاره می‌شود انگار. از تصویر توی آینه می‌ترسم. فکر می‌کنم این خواب است. مگر می‌شود؟ این خواب است. یک خواب خیلی بد و دردناک. منتظرم بیدار شوم. پرستار سِرُم را خالی می‌کند روی صورتم و می‌گوید دست بکش خون‌ها برود. دل توی دلم نیست. می‌گویم الان بیدار می‌شوم. مگر می‌شود پرستار مرا بیاورد با این قیافه جلوی آینه؟ مگر می‌شود بگوید خودت صورتت را بشور؟ نه این خواب است چرا بیدار نمی‌شوم؟ می‌خواباندم روی تخت. یک پرستار دیگر می رسد. می‌گوید دکتر الان می‌آید برای بخیه. مقنعه را بالاخره از سرم در می‌آورند. یکی شان با تاسف می‌پرسد دماغت را عمل کرده بودی؟ می‌گویم نه. دغدغه‌اش این بود که اگر عمل کرده بودم با این تصادف پول عملم حیف و میل شده بود! هنوز باور نمي‌شود. دلم می‌خواهد بزنمشان. جان ندارم اما. هنوز تصویر توی آینه دارد مثل پتک توی سرم می‌خورد. می‌خواهم بیدار شوم. دکتر می‌آید بالای سرم. می پرسد چه شده می‌گویند تصادف. نگاهی می‌کند و می‌گوید دماغش له شده مثل هندوانه‌ای که از پشت بام افتاده باشد. من هنوز باورم نمی شود. هیچ چیز را. نه حرف های این‌ها را نه قیافه‌ی توی آینه را. می‌گوید حالا من این دماغ را چطور جمع کنم؟ آمپولی می‌زند به گوشت صورت. شروع می‌کند به بخیه زدن. دل توی دلم نیست. نخ را می‌برد. می‌گوید یکی بیاید دست‌های این را بگیرد می‌خواهم دماغش را جا بیاندازم. کار دارد حالا. دست‌هایم را به هم گره می‌کنم از ترس. منتظرم بیایند دست‌هایم را بگیرند. اما قبل از آنکه کسی بیاید انگشتانش را می‌کند توی دماغم و با دست دیگر از بالا فشار می‌دهد. نفسم می‌رود. بلندترین دادی که از وجودم بتواند بیرون بیاید می‌کشم. کارش اما تمام نمی‌شود. با شصت دستش از راست به چپ دماغم را محکم می‌مالد و همزمان با دست دیگر از چپ به راست فشار می‌آورد. داد من تمامی ندارد. بعد از دقیقه ای  که انگار یک عمر بود کارش تمام می‌شود می‌گوید برود برای عکس برداری. من حالا باورم شده که خواب نیست. کل کلاس دانشگاه پشت در اورژانس جمع شده‌اند. گفتند از صدای داد من گریه‌شان گرفته بود. دادی که تمامی نداشت. دکتر گفته بود مریض معمولا از درد بیهوش می‌شود اما خوب من نشدم. گفته بود مجبور شده تکه‌های کوچک استخوان را به هم فشار دهد که شاید بهم بچسبند و بعدا بشود در عمل ترمیمی درستش کرد. مابقی ماجرا، دندان‌های شکسته، دادگاه، پزشکی قانونی، و هزار بساط دیگر گرچه داستانی است برای خودش اما گفتن ندارد. همین یک ساعت اول زندگی‌ام را و نگاهم را به زندگی تغییر داد. خودم را از همیشه به مرگ نزدیکتر دیدم و زندگی برایم انگار هدیه‌ای دوباره بود. آسان‌گیر شدم. دلم خواست قدر لحظه بدانم. در لحظه باشم. همدردی و همیاری کیارش در آن روزها مرا در دینی فرو برد که یادم رفت همان روز داشتم از رابطه‌ی بی‌سرانجام حرف می‌زدم. تصادفم و حواشی‌اش نقش بزرگی در ادامه‌ی رابطه‌ای داشت که باید همان روزها تمام می‌شد. رابطه‌ای که هرچه پیشتر رفت سخت‌تر شد تا اینکه چهار سال بعد، حادثه‌ی سرنوشت ساز دیگری -دوباره در اردیبهشت ماه- مهر اتمام رابطه را گذاشت. حادثه‌ای که هنوز بعد از ۱۱ سال از باز گفتنش برای خودم حتی سر باز می‌زنم. شاید وقتی دیگر زمان بیرون ریختن و فراموش کردنش باشد.
اما این روزها هنوز گاهی خواب ک را می‌بینم. به ندرت، اما هنوز توی خواب در حال فرارم و او دنبالم. در بیداری اما این روزها گاهی یاد لحظه‌های خوش هم می‌افتم. می‌توانم خوبی‌هایش را، شیرینی‌های لحظات خوبمان را بی‌سایه‌ی سنگین دردی که در رابطه کشیدم/کشید؟ به یاد بیاورم و لبخندی بزنم. یاد شوخ طبعیش بیفتم، که در تضاد با سادگی و جدیت و زودباوری آن روزهای من منشأ خنده و شوخی بین ما بود. دیگر از فکر کجای کار اشتباه کردم یا کرد بیرون آمده‌ام. حالا او، آن سال‌ها و خاطراتش تنها جزئی از گذشته است. گذشته‌ای دور. همین روزها سی و شش ساله می‌شوم. دختری دارم که به زودی دو سالش می‌شود و تنها مرور این خاطرات است و بهبود روانم که یادم می‌آورد کم کم دارم به میانسالی نزدیک می‌شوم. به صورت دخترکم که انگار سیب دو نیم شده است با خودم با پوست و موی روشن نگاه می‌کنم، به یکدنگی‌هایش که شبیه خودم است، به مهربانی‌اش و دل نازکی‌اش، به سرسختی‌اش، و فکر می‌کنم چه کار کنم که راه‌های خطای مرا نرود. هیچ چیز اما در دست من نیست جز این‌که برایش بمانم، مأمن امنی که از هر خطایی به آغوشم باز گردد. که غیر از این نه از من بر می‌آید و نه او برمي‌تابد. 

۱۳۹۶ مرداد ۱۹, پنجشنبه

منشین، برو که هنگام رفتن است

همینطور که دارم رانندگی می‌کنم نگاهم به مردم است. فکر می‌کنم شش سال کافی است که بگویم فرهنگ آمریکا را دوست ندارم. چراغ سبز نارنجی می‌شود و زیر لب فحشی حواله عابر پیاده ای میکنم که چراغ قرمز و سبز هیچ معنایی برایش ندارد و حتی زحمت یک نیم نگاه به خیابان را به خودش نمی دهد و راه می افتد وسط خیابان. حوصله مردم را ندارم. فکر میکنم این توی قیافه ام خیلی پیداست و هرچند رسم ادب را با گفتن "سلام" و "روز خوش" به جا می آوردم، نگاه دل زده ام لو می‌دهدم. نورا دارد عقب ماشین غرغر می کند. از توی صندلی کودک نشستن خوشش نمی آید و خوب نمی شود برای یک بچه یک ساله توضیح داد که چرا باید آنجا بشیند و پشتش به من و رویش به صندلی باشد و با کمربند بسته شده باشد. هر چند دقیقه یکبار یک "الان می رسیم" می‌گویم و باز زیر لب فحش می دهم که چرا برای هرکاری توی این مملکت باید سوار ماشین شد! 
دلم از دیالوگ های سرتا پا سطحی و بی معنا به هم می‌خورد. فکر میکنم یعنی این مردم هیچ چیزی غیر از روزمرگی تهوع آور ندارند که ازش حرف بزنند؟ کمی عمیق ترها فورا حرف را به حماقت ترامپ می‌کشانند. من حالم از تمام این مزخرفات به هم می خورد. راستی چرا هیچ عمقی در حرف های آدم ها نیست؟ یک لایه‌ی زیرین که مغز آدم را کمی قلقلک بدهد، دل آدم را کمی غنج بیاندازد از زیبایی فکر. همه چیز در به رخ کشیدنی آبکی از روزمرگی ها خلاصه می شود. من هم از دیدن یک منظره زیبا، نوشیدن یک قهوه خوب، بودن در یک جای جدید، خوردن یک غذای خوب به وجد می آیم ولی زندگی که فقط این چیزها نیست هست؟ وای بر من اگر قرار است زندگی جدید تکرار همین چیزها باشد. از سر ناچاری که سراغ می‌گیرم از هم زبان های داخل ایران، اوضاع اگر بدتر نباشد بهتر نیست. از تظاهر به روشنفکری و عمیق اندیشیدن بلاگرهای خودنما همانقدر عقم می‌گیرد که از بی معنایی سطحی این وری ها. خوب گله ای هم نیست. آن آدمهایی که من دلم برای یک ساعت معاشرت برایشان تنگ شده توی دنیای مجازی کاری ندارند که بکنند. 
فکر می کنم چطور دخترم را از این پوچی واگیردار بر حذر دارم. چطور به فکرش نگاهش عمق ببخشم. عمقی که اکثرا تنها با تجربه درد پدید می آید. چطور ذهنش را از این چهارچوب بی معنای آمریکایی بیرون بیاورم. گیرم خانه ام تلویزیون ندارد، مدرسه را چه کنم؟ هم کلاسی ها را؟ نمی شود که بچه را زندانی کرد. دلم از فکر اینکه بچه ام تبدیل به یک مصرف گرای بی بته شود به درد می آید. دلم می خواهد از این جا بروم. دلم میخواهد یک جایی باشم که شهر واقعی باشد، خیابان ها جای راه رفتن باشد، که بشود با مردم کوچه و خیابان دو کلمه حرف زد و بی آنکه دلت از نقاب شاد بی دغدغه شان بهم خورد. یک جا که زبان مردمش کمی عمیق تر باشد، حرف هایشان شنیدنی تر که فکر کنی چیزی دارد به دانشت اضافه می‌کند. جایی که بشود شادی‌ های کوچک زندگی را قدر دانست نه برای نشان دادنشان در دنیای مجازی که در تضادشان با هزار درد و نارسایی دیگر که زنده بودن و زندگی کردن دارد. دلم می‌خواهد بروم یک جایی که زندگی کردن واقعی باشد. آخ که چقدر دلم می‌خواهد بروم. 

۱۳۹۴ آبان ۳۰, شنبه

خواب دیدم چشمی را می‌شویم که در زلال مردمش ماهی به خواب می رود، و از سوزن سوزن مژگان، خون می رود از انگشتانم، که بر پوست کشیده‌ی خاطرات دف می‌ زد...