‏نمایش پست‌ها با برچسب کابوسنامه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب کابوسنامه. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ بهمن ۱, یکشنبه

دنیا تمام می‌شود


یک. دیشب خواب دیدم دنیا به پایان رسیده. تمام پادشاهان دنیا اول مردم خودشان را می‌کشتند و بعد خودشان را. با یک باور عمومی همه به این نتیجه رسیده بودند که این دنیا دیگر جای زندگی کردن نیست و نیاز به رستاخیزی دیگر است و دنیایی دیگر. توی خواب پدرم پادشاه بود و ما خانواده‌ی سلطنتی، کدام کشور اما نمی‌دانم. همه‌ی مردممان مرده بودند. توی یک فضای سفید و بی نام و نشان بودیم. چند اتاق تو در تو با دیوار‌های کاملا سفید و بی پنجره. توی یک از همین اتاق‌ها پدرم خواهرم را کشت، غمگینانه، و تن به کشته شدن به دست مادرم داد. همه چیز کاملا آرام و در سکوت و در نهایت تسلیم انجام می‌‌شد .بعد نوبت برادرم بود که به دست من و مادرم کشته شد و بعد من که قرار بود مادر را بکشم و بعد خودم را و دنیا تمام شود. فضای خواب آنقدر سنگین بود که آوار غمی به بزرگی قطع امید تمام دنیا بر دلم نشسته بود و سکوت عجیبی که آنچنان بر بدنم وزن داشت که دردش را در تنم حتی توی همان خواب احساس می‌کردم. سکوتی که حاصل مردن تمام مردم دنیا بود و تنها باقی ماندن من. وقتی که مادرم برادرم را برای مردن آماده می‌کرد ترسیدم. فکر کردم نکند من مادر را بکشم و خودم را هم اما نمیرم! من می‌مانم  تنها آدم زنده‌ در دنیایی که همه از آن بریدند و رفتند. توی خواب فکر کردم چطور شد به اینجا رسید و یادم آمد که تا همین دو ماه پیش ما یک خانواده‌ی معمولی بودیم و کی پادشاه شدیم را یادم نمی‌آید. توی خواب یکهو یاد پاتریس لومامبا افتادم، همین هفته‌ی پیش مقاله‌ای در مورد کشف شدن راز ترورش به دست آمریکا و بلژیک بعد از افشا شدن مدارک سری این دو کشور خوانده بودم. این که تنها دو ماه بعد از نخست وزیر شدن و اعلام استقلالش از بلژیک و اعتراض به استعمار شدن کشورش، توسط افسران بلژیکی و با همدستی دشمن داخلی همراه با سه تن از وزیران وفادارش در جنگل تیرباران و خاک شد. سه ماه بعد از آن و به دستور موسی چمبه رقیب و دشمن داخلی اش توسط همان افسران بلژیکی نبش قبر، مثله و با اسید سوزانده شد. توی خواب این یادم آمد و فکر کردم حتما همانطور که او تنها طی دوسال از آبجو فروشی به نخست وزیری رسید و ترور شد ما هم به اینجا رسیده‌ایم که حالا. این جای خواب آنقدر ترسناک شده بود که باقی خواب در مهی گذشت. مردم و بعد در دنیایی تازه دوباره زنده شدم و بعد در شلوغی بازاری که مردم در ناآگاهی از سرنوشت غم‌انگیز قبلي‌شان کیف‌های چرمی از پوست مار و اسب می‌خریدند و یادشان نمی‌آمد زندگی قبلی را از همین‌ جاها به گه کشیدند تمام گذشته یادم آمد. خوابم چنان زنده و رنگ‌ها و فضا چنان واقعی بود که حتی رد فلس‌های مار را روی کیف و مدلش و رنگش و نور مغازه و دکورش با تمام جزئیات در ذهنم مانده. بعد درحالیکه داشتم شورت‌های فلزی که لعاب‌های رنگارنگ و طرح‌های چشم‌نوازی داشتند و توی خواب می‌دانستم برای فاحشه‌هاست لمس می‌کردم که ببینم چطور فلز را پوشیدنی کرده‌اند که پوست زخم نشود، و فکر می‌کردم که چقدر پوشیدن این‌ها سخت باید باشد و فاحشه‌ها چه کار سختی دارند، ناگهان زندگی گذشته‌ی پیش از رستاخیز یادم آمد و قلبم چنان تیری کشید که از خواب بیدار شدم. گفتن ندارد که چه حالی بودم و هستم هنوز هم. رفتم حمام و زیر دوش به حال تمام سبعیتی که از انسان بودن به ارث می‌بریم -و برده‌ام لابد که توی خواب همه عزیزانم را به امید دنیای بهتری کشتم- گریه کردم. خواب را ذره ذره به یاد‌آوردم و به‌طور مازوخیستی نمی‌خواستم لحظه‌ای از آن از یادم برود. زیر آب تمامِ تمام شدنمان را چند‌باره دوره کردم. دوباره پاتریس لومامبا یادم آمد که توی خواب هم از یادم نرفته بود. فکر این‌که همین لحظه دارم توی‌ خانه‌ای در شهر یک کشوری حمام‌ می‌گیرم که پنجاه سال پیش نقشه ترور رهبری را کشیدند که قصد استقلال کشور و حفظ منابع آن برای مردمش را داشت تنم را لرزاند. اینکه تمام اورانیومی که آمریکا برای ساختن بمب اتم نیاز داشت برای سال‌ها از همان کشور تهیه می‌کرد و طبیعتا نمی‌خواست منبع اورانیومش را از دست بدهد، اینکه همان‌ اورانیوم‌های استخراج شده از کنگو بعد‌ها روی سر مردم هیروشیما و ناگازاکی آوار آتش شد و قریب به صد و بیست هزار آدم را در آنی کشت و دوبرابر این را در روز‌ها و ماه‌های بعد و چه و چه. حالم بهتر که نشد هیچ از زیر آبی که فکر کردم آرامم می‌کند فرار کردم. از صبحی که با این حال بیدار شده‌ام دو ساعتی می‌گذرد حالا. گفتم سرم را گرم کنم به چرخیدن توی اینترنت و یادم رفته بود امروز روز اعدام زورگیران در خانه‌ی هنرمندان است! فیسبوک را بستم که عزاداری‌ها را نبینم. دیدن عکسی از بی‌بی‌سی اما که اعدامی سرش را روی شانه‌ی جلاد گذاشته، آنهم صبح روزی که از خوابی چنین هولناک بیدار شده‌ام از توان هضم روانم خارج بود. سردرد دارم و حالم خوش نیست و این چیزها دائم توی سرم چرخ می‌زنند. این‌ روز‌ها مدام دارم فرار می‌کنم از حقایقی که هر لحظه حلقه‌ی محاصره‌اشان را به دورم تنگ‌تر می‌کنند. آشپزی کردن حواسم را برای ساعتی پرت می‌کند. رفته‌ام سراغ غذاهایی که تا به حال نپخته‌ام که روند پختنشان ناخودآگاه و از حفظ نباشد که ذهنم فرصتی برای فکر کردن پیدا نکند. دلم خوش است به خلق بشقابی خوشبو و خوش رنگ و لعاب. هر روز دارم غذای جدیدی می‌پزم، غذایی که در آخر چندان میلی به خوردنش ندارم. مابقی روز سرم را گرم ترجمه می‌کنم اما هرچه به شب نزدیک‌تر می‌شوم میل خودآزارگونه‌ی رفتن سراغ تاریخ درم پررنگ تر می‌شود. می‌روم سراغ چیز‌هایی که اخیرا شنید‌ه‌ام و کنجکاوم کرده است. پیشینه‌اشان را می‌خوانم و از نادانی خودم که در تمام این سال‌ها انگار سر در برف داشته‌ام در عجب می‌مانم. شب اینطور آغاز می‌شود و بعد وقتی سر بر بالش می‌گذارم تمام آنچه خوانده و شنیده‌ام آوار حواسی می‌شود که دیگر هیچ‌گونه پرت نمی‌شود و بعد خواب‌هایی که صبح بعد را و روز بعد را چنین.... فکر اینکه زندگی قرار است بعد از این همین باشد و فکر از حالت انتزاع درآمدن هزاران هزاران ظلمی که بشر در طول تاریخ بر همنوع خود کرده و می‌کند و خواهد کرد در سرم مرا نه تا سرحد مرگ که بیش از آن می‌ترساند. فکر می‌کنم بشر با همین سبعیت هزاران هزار سال زندگی کرده و باقی مانده و من هم یکی از این هزاران، حتما راهی برای بقا میان این تاریخچه‌ی نکبت بار انسان بودن پیدا می‌کنم. چطورش را هنوز نمی‌دانم. همین‌ که حالا که خواب دیشبم را دوباره اینجا می‌خوانم آنقدر وحشتناک و ویران کننده به نظرم نمی‌آید- گیرم که یادآوری حس و حال و تصاویرش هنوز تنم را می‌لرزاند- نشانم می‌دهد که عادت کردن به فاجعه تنها ساعتی بعد از وقوع آغاز می‌شود. 

دو. این‌ را هم سه ماه پیش نوشته بودم و اینجا نگذاشتم. امروز یادش افتادم و دیدم چندان هم بی‌ربط نیست. گفتم بگذارم تنگ این پست بماند.
در ''پوست کندن'' خشونت هست، پوست لطیف باشد یا زمخت چیزی ظریف و آسیب‌ پذیر را می‌پوشاند. پوست کندن درد دارد. پوست کندن مخصوص انسان است، حیوان می‌درد و می‌خورد. انسان پوست می‌کند، بعد می‌خورد. گاهی حتی زنده زنده پوست می‌کند تا پوست را سالم دربیاورد و به تنش بکشد. در پوست کندن قساوت هست. خیلی‌ها اگر پوست کندن حیوانی که می‌خورند را ببینند دیگر لب به گوشت نمی‌زنند، حداقل تا یک مدتی یا حداقل همان حیوانی را که دیده‌اند چطور پوست کنده شده. همین غربی‌های متمدن اگر صحنه‌ی قربانی کردن گوسفند را ببینند غش می‌کنند ولی بساط باربیکو کردنشان همیشه به راه است. کلا دوست دارند نبینند تا یادشان نیاید که در این کار قساوتی هست که تنها مخصوص انسان‌ است، توحش نیست، قساوت است. این‌ها حالا چرا یادم افتاد، گفتم پوست شکلات را ببند که خشک نشود، یکهو به ذهنم آمد چرا گفتم پوست شکلات؟ نگفتم کاور مثلا؟ فکر کردم از بچگی همیشه گفته‌ام پوست. پوست شکلات، پوست بیسکوییت، پوست لواشک. فکر که کردم غیر از بی‌جان های خوردنی چیزی یادم نیامد که برایش لغت پوست را استفاده کنیم. یاد گرفته‌ام (گرفته‌ایم؟) برای بی‌جان‌‌ها هم پوست درست کنیم، بعد همان پوست را بکنیم، بخوریم. حالا نه که دلنازک شده باشم، نه که فکر کنم گوشت‌خواری کاری غیراخلاقی است یا چه و چه. فکر می‌کنم قساوت قسمتی از وجود انسانی است که خیلی به مذاقمان خوش نمی‌آید و سعی می‌کنیم به بهانه‌های مختلف برای خودمان عادی‌اش کنیم و این عادی سازی نسل به نسل با روش‌های مختلف می‌چرخد. آنوری‌ها (برای منی که حالا بیرون از مرز‌های ایرانم هستم می‌شود اینوری‌ها) با پنهان کردن و لاپوشانی خودشان را عادت می‌دهند، البته در این دوره‌ی تاریخی. قبل‌تر‌ها سر زدن‌ها و اعدام‌ها یا قربانی کردن‌های انسان و حیوانشان برای مقاصد مذهبی همگی علنی و دسته جمعی بوده. حالا اما عادتشان به قساوت، از انکار می‌آید. عادی سازی ما در این دوره ی تاریخی بشر فرق می‌کند ظاهرا. ما می‌گذاریمش جلوی چشممان تا از فرط دیدن عادتمان بشود. کداممان تا به حال صحنه‌ی کشتن و پوست کندن گوسفند را ندیده‌ایم. یا شاید کمتر کسی بین ما باشد که با خون گوسفند قربانی تبرک نشده باشد. لکه‌ی قرمز خونی که مثل هندی‌ها روی پیشانی‌مان می‌گذاشتند، یا کف دست خونی روی چیزی که قرار بوده چشم نخورد مثلا. برای این‌کار مراسم هم داریم، باید توی جمع باشد و جلوی پای کسی که این کار به افتخارش انجام می‌شود که خوشش بیاید که برای جان عزیزش جان دیگری دارد قربانی می‌شود. بعد هم مراسم جشن و خوردن قربانی شروع می‌شود. این‌که ما هنوز اعدام در ملاء عام داریم یا سنگسارمان عملی دست‌جمعی است عادی کردن خشونت است. با بدبینی دایی جان ناپلئونی فکر می‌کنم ما به صورت ناخودآگاه پوست کندن را آورده‌ایم توی زبان روزمره‌امان و نسبتش دادیم به خوراکی‌های گوگولی و خوشمزه‌ی جدید تا دردش کمتر باشد، که قساوت عادی‌ترمان بشود. معادل فرهنگی و زبانی خشونت‌های دست‌جمعی دیگرمان. این که بپذیریم قساوت خاصیتی انسانیست خودش قدم بزرگیست تا انکار و منزه کردن انسان، این‌که این‌قدرعادی‌اش کنیم که دیگر به چشممان نیاید اما توی کتم نمی‌رود. حالا چه کارش می‌شود کرد نمی‌دانم. من باز هم گوشت خواهم خورد و کباب برایم لذیذ می‌ماند. شاید اما گاهی به پوست که فکر کنم برایم معنای بیشتری از یک پوشش بی‌جان داشته باشد.  

۱۳۸۹ خرداد ۸, شنبه

کابوسنامه - برای پدرم

چند وقتی است که مدام خواب اتفاقات سال گذشته را می بینم، خودم را می بینم که دارم می دوم، شعار می دهم، خودم را می بینم که دست گیر شده ام ، خودم را که.... شروع کرده ام به نوشتنشان چند مدتی است ، توی گودر می گذاشتم، حالا می خوام اینجا هم بگذارم که بمانند، نگاه که میکنم می بینم انگار از همه بیشتر در من همین ها مانده بنویسم که بماند، نوشته های قبلم را بعد شاید بگذارم اینجا اما این یکی خواب دیشبم است و خوش دارم که کابوسنامه ها را با این شروع کنم با خوابی به یاد پدرم و برای پدرم...
خواب می دیدم که توی یک خانه قدیمی هستم با حیاطی بزرگ که توی خواب خانه ی خودمان بود انگار، با پدر و مادر و خواهرم، و چندتایی از فامیل، داشتیم آماده می شدیم برویم برای تظاهرات بیست و دو خرداد، به جای مانتو یک چیز کاپشن مانند پوشیده ام که راحت باشم، به جای روسری هم کلاهش را کشیده ام به سرم، موهایم را سفت بسته ام و دارم به خودم غر می زنم که کی چتری زده ام ؟ هی می آید توی چشمم، مادرم می گوید چیز خوبی پوشیدی به دست و پایت نمی پیچد، دست می کنم توی جیبم، و اسلحه کوچک و قدیمی که از سالهای دور پدرم بی فشنگ نگه داشته توی جیبم است، فشنگ دارد اینبار اما، فکر می کنم ببرم یا نه می گویم نبرم وقتی دارم می دوم از جیبم می افتد ، یکهو مامورها می ریزند توی خیابان، از بالای درخت ها نگاه می کنند هرجا مردم توی خانه ها جمع شده اند در را می شکنند وارد می شوند، در می شکند یکی می آید توی خانه ی ما، با همان لباس نینجا ها، مهدیس می دود بعد پدرم با آن پای ناراحتش لنگ لنگان و بعد من به دنبال آنها، باتوم می نشیند پشتم ، نفسم بند می آید، از من می گذرد می رسد به پدرم، باتوم را که می زند به کمر پدرم چشمم سیاهی می رود، داد میزنم پدر من جانباز است، پایش مشکل دارد نزن نامرد، می زند و پدرم را روی زمین می کشد با خودش که از در ببرد بیرون باتوم را روی تن لخت پدرم که لباسش کنده شده می زند، بغض و خشم و درد دارد گلویم را پاره می کند، تا در فاصله ای نمانده، یک لحظه فکر می کنم اگر از در برود بیرون با پدرم، دیگر رفته است، دست میبرم به چوب بزرگی که افتاده آنجا حمله میکنم ،هرچه می زنم اثر ندارد به آن لباس ها، یکهو خط کمرش را می بینم و چوب را می خوابانم وسط کمرش با تمام قدرت و خشمم، خم می شود می افتد روی زمین، دست می برم به جیبم و اسلحه را می کشم بیرون می گیرم جلوی صورتش، مرد جوانی است با سیبیل و موها و چشمهای مشکی، می گویم پدر من و امثال او نرفته اند جنگ دست و پا و جانشان را بدهند که تو حالا باتوم رویشان بلند کنی، بغض دارم و می گویم حیف از جوانی تو نمی آیدم، حیفم از دستان خودم می آید که به خون تو آلوده شود. گمشو بیرون از این خانه و بترس از روزی که دیگر از هیچ چیز حیفم نیاید. می رود بیرون. درها را هزار قفل می کنیم، دیوارها انگار شیشه ای باشد می توانم توی همه خانه ها را ببینم که مردم دسته دسته جمع شده اند، مثل زمان جنگ، توی خانه ی ما هم کلی آدم هست، غریبه و آشنا، مثل محرم انگار دیگی هست توی هر خانه ای مردم دارند غذا می خورند، راه می روم و گریه می کنم و غذا به این و آن می دهم، یکی برگه ای می دهد دستم می گوید شعر است بخوان، نگاه می کنم تصوری از یک چراغ دار زده است که کشیده اند، اما من فکر می کنم شعر است ، می خوانمش با بغضی که هی می خورم و صدایم در نمی آید، سه خط که می خوانم بغضم می ترکد هق هق می کنم می دهم دست کس دیگری می گویم نمی توانم دیگر بخوانم.
بیدار می شوم.
پ.ن حالا ظهر است اما این بغض از توی خواب با من مانده، گلویم را می فشارد، نه پایین می رود نه می بارد. یاد بیست و چهار خرداد می افتم که دم خانه امان توی سعادت آباد جنگ بود رسما، با پدر و مادر و خواهرم رفته بودیم هرکدام سنگی به دست خشممان را پرتاب می کردیم به باتوم به دست ها، پدرم که یادمان می داد وقتی گفتم فرار کنید برویم سمت ماشین که چند خیابان آنورتر پارک است و از دو تا در سوار شوید نه یک در که وقت نگیرد. یاد آن گاز فلفلی می افتم که درست خورد کنار پای پدرم که داشت فیلم می گرفت از باتوم به دست های آنور سنگر فلزی و من که درست پشت سرش بودم سینه ام داشت آتش می گرفت، با هم فرار کردیم توی کوچه ها، ریه هایش ناراحت بود با آن ترکشی که هنوز توی سینه اش یادگار مانده، سیاه شده بود پدرم، رسیدیم جایی که دود می دادند به جفتمان که داشتیم دیگر خون بالا می آوردیم از سرفه، پدرم بدتر از من بود و من رویم نمی شد سیگار دود بگیرم و بدهم توی صورتش. یاد چند شب بعدش می افتم که به بهانه ی قدم زدن رفت بیرون و رفته بود سرمعرکه ای که تا مدت ها پهن بود توی خیابان های سعادت آباد، وقتی به قول خودش نینجا های مدل جدید حمله کرده بودند از در و دیوار، موقع فرار خورده بود زمین و گوشت و پوست آرنجش رفته بود با آستین پاره و خونی آمد خانه. و من هی نگاه می کردم و هی میگفتم درد نمی کند می گفت اگر تیر خورده بودی ، اگر ترکش نارنجک ساق پایت را ترکانده بود می فهمیدی این ها درد نیست. یاد اشک های پدرم می افتم وقتی ممد نبودی از تلویزیون پخش می شد، ومی گفت با همین ها ما رفتیم به جبهه، و توی سرمان هیچی نبود جز همین آهنگ ها که مارا می خواند برای دفاع برای جنگ.
دلم برای پدرم تنگ است. دلم برای پای پدرم که می لنگد و برای چشمهاش که به اشک می نشیند گاهی. دلم برای دست های زمختش و جای زخم هایی که بر تنش مانده و من همیشه شرم داشتم از نگاه کردن بهشان تنگ است. بغضم بازشده و حالا دارد سیل می بارد...

۱۳۸۹ فروردین ۲۴, سه‌شنبه

وقتی صبح با هق هق گریه ای آغاز شود که از خواب کشیده به بیداری ات و حتی باور خواب بودن ِ درد از دردش کم نمی کند... روز، آغاز، داشتم به الف می گفتم که روزها با شب آغاز می شوند و با شب به پایان میرسند و ما چه خوش باورانه پایان شب سیه را روز می بینیم، انگار نه انگار که روز میانه ی دو شب است، که گاهی کابوسی را می کشی از آغاز آنروز – از تاریکی- به روشنایی، و می کشی تا شب دوباره در ظلمت به خواب/خاک بسپاری.
درد ها را هم، گاهی فکر می کنم می کشیم از کودکی – وقتی پنج سال ابتدای زندگی می شود پایه ی تمام اختلالات روانی مابقی عمر- به میانه ی زندگی و بعد به پایانی که در آن دردها را به خاک/خواب می سپاریم با خود. انگار میزان درد در دنیا مقدار ثابتی باشد که تنها از دوشی بر دوشی منتقل شود. اینجا ، آنجا، گذشته، آینده و حالی که هی کش می آید بین این دو.
آدم ها آدم ها را دوست دارند، همدیگر را می آزارند، بعد یک روز دیگر دوست ندارند لابد و باز می آزارند، در خواب ، بیداری، دروغ، در کنایه، خاطره، تهمت، تحقیر، ترحم.... چه توانی دارند این کلمات که هر یک باری چنین سنگین از درد را به دوش می کشند حتی زیباترین ها که تعریف شده اند برای تبادر لذت ، عشق ، دوستی، خاطره، لذت...
به الف می گویم رسیده ام به جایی که انگار تمام زندگی را زندگی کرده ام، پیرانه درد می کشم و لذت می برم و هیچ دیگر برایم تازگی ندارد ، خبرگی در درد ، دردیست، در لذت هم و هیچ تازه ای دیگر تازه ات نمی کند، باز این روزها خیلی وقت هایش را به مرگ فکر می کنم ، نه با دل شکستگی، نه با افسردگی و نفرت سال های نوجوانی، با آرامشی عجیب که تنها در عمر کرده ها دیده ام ، وقتی فکر می کنی چیز تازه ای نخواهد بود- نه از جنس درد و نه از لذت- که دلت را بلرزاند، زندگی بوی نای کهنگی می گیرد حتی وقتی تنت تنها بیست و هفت سال زندگی کرده باشد و یکهو حوصله ات سر می رود از ادامه اش، وقتی فکر میکنی که دیگر بعد از این می شود تکرار مکررات و اگر بخواهی عمر را ارث ببری از جدت ، دوبرابر اینکه گذشته به تجربه ی تازگی ها باید بگذرد در رخوت تکرار، می گوید افسرده ای، می گویم شاید؛ فکر می کنم پیرم اما، می گوید افسرده ای.

وقتی صبح با هق هقی بیدار شوی که کشیده از خواب به بیداریت، سدی انگار شکسته باشد که هر روز هر ده انگشتت را کرده بودی در سوراخ هاش که نشکند و هی تمام روز دستت و پایت خواب برود و سد شکسته باشد در خواب و اشک تمام روزت را با خود ببرد به شب و فکر کنی حالا که شکست چرا باز دست ها و پاهایم خواب می رود. صبح روز بعد اما خشت می گذاری روی خشت و نگاه می کنی به آسمان گرفته ی چشمهات که عجیب بارانیست، و به خشت هایی که هیچوقت خوب روی هم چفت نمی شوند.

۱۳۸۷ مرداد ۱۳, یکشنبه

فاجعه که رخ می دهد آرزوی خواب می کنی و بیداری از کابوس، اما، به یاد بیاور خواب هایی که به بیداری پایان نمی پذیرند، که امتداد روز می شوند و گاه سال و سال ها، و حافظه ای که تمامیتش را انگار تنها سکونت گاه خواب می کند از کودکیت تا کنون، آنها که فراموشت نمی شود نه در روز ِ روز که حتی در خوابی دیگر به یادشان می آوری و چنان خواب و بیدارت در هم گره می خورد که میان وهم و حقیقت معلق می مانی و نشانه های خواب را در روزت بو می کشی.
یازده ساله بودم که از معلم دینی مدرسه پرسیدم :دنیای ما واقعی است ؟ گاهی حس می کنم این روزها، شما، من، این دنیا که من در آن دختری یازده ساله ام، خواب است و بیدار که شوم شاید این نباشم که هستم و دیگری شمایی نباشید و هیچ کس این نباشد، گفت بیراهه رفتی این تخیلات کودکانه است. پرسیدم شما از کجا می دانید چه چیزی واقعی است؟ می دانم، بزرگ تر که شوی می فهمی، بزرگم حالا، پانزده سال بزرگ تر اما هنوز گاهی شک می کنم خوابم یا بیدار.
به بهانه شب بیداری های مکرر، خواب نامه ای می نویسم؛ گاه با یادی از واقعیاتی که فکر می کنم شاید مولد شان بوده باشد، با همان ترتیب که به یادم می آید ترکیبی از گذشته و حال، خواب و واقعیت، از بیست و شش سال خواب مانده در یاد، که شاید فراموشم شود آنچه را که می نویسم، از حافظه ای که دیگر انباشته است از تصاویر و اصواتی که باید سال ها پیش می مردند .

بخیه، بخیه های ریز، سبز، سفید، کی مردم؟ من زنده ام، ببین، قلبم را نبرید، نه هنوز نه، جیغ، تنگ ماهی در اتاق جراحی؟ هفت سین شاید، ساتور، سینی، سیم، سوزن، سبز، سرنگ، سرم، تنگ، ماهی، دکتر نترس، منم، زنده ام هنوز، نه قلبم را نبر، جیغ، جیغ، می ترسی، از زنده؟ زنده ترس دارد؟ دختر زنده، که قلبش در دست توست، ماهی جیغ می زند، اسب بارانی پوش جیغ می زند، پرستار زمین می خورد، می رود توی دیوار، توی سفیدی دیوار، دنبال ستاره های من شاید، دکتر می ماند بخیه میزند، قلبم را به من، به تن، درد، می سوزد، چرا می سوزد مگر خواب نیست، چرا زنده ام، چرا مردم، ماهی می میرد، زنده می شوم، بیدار.
دیوار بتنی ، سیم های خاردار، یادم آمد، آنجا، کپسول های پاره، صدای هلیکوپتر می آید، دیوار آبی میشود، آبی سیال، آبی می ریزد، می رود، می رود از چشم به چشم، از چپ نشت می کند به راست به پرده اتاق، به مانیتور، به دیوار،از دیوار می رسد به دختری خندان، کنار در، نور آبی نازک می شود، شبیه قلاب، در را باز می کند، نور سفید می آید، بیدار می شوم.
اسب افسرده که جیغ می زند از ترس از شلنگ آب، دیوانه میشود، با بارانی بلند خاکستری روشن و کفش های کاتر پیلار، ایستاده جیغ می زند، می ترسد از شلنگ آبی که در دست دارم، کی حامله شدم؟ اتاق توی اتاق، چه قدر آدم اینجا، نه، جلوی همه نه، جلوی این همه چشم؟! اینجا کجاست؟ اورژانس؟ دکتر پاهایم را باز می کند، نه اینجا نه، اینطور نه، چاقو را فرو می کند، جیغ می زنم ، ننننننننننننننه میسوزم.
دختر دارم با صدای خودم، نوزادی توی پارچه، شبیه کفن، که حرف می زند با من، با صدای من، بهانه می گیرد، نمی خواهمش، نه نمی خواهم، سر راه، کدام راه، اگر باز گردد چه؟ می ترسم، نوازاد که راه نمی رود، نوزاد که حرف نمی زند، چرا میزند؟ چرا توبیخم می کند؟ از آمدنش، از پنهانیش، نه نمی توانم، بزرگ می شود توی بغلم، هفت ساله می شود توی همان پارچه هنوز، صدای من است که می نالد، چرا مرا آوردی، چرا؟ دردی می پیچد، کی حامله شدم؟چرا یادم نیست؟چرا سقطش نکردم؟چرا یکباره آمد اینجا؟توی بغلم؟می گویم پرورشگاه خوب است، می گوید نه اذیتم می کنند، نه جای خوب می گذارمت، چاره ای ندارد از پرده خسته است، از کفن.
چه دختر زیبایی، منم ، منِ کودک، می بوسمش، کاش می دانست که منم، من بیست و چند ساله، با آن چشم ها که هنوز خوشبینند، که می خندند،5 ساله بودم، سرش را بریدم، برادرم را، چرا مردی برادرم؟ برادرم را می خواهم ، سرش را می گذارم سر جایش، نگاه می کند، مثل عروسک، مثل.... نه نه مثل عروسک نه، مرده مثل مرده، چرا بریدم سرت را؟ گریه می کنم، گریه، دو سال بیشتر نداری، مردی، کشتمت، سرت سنگین است نمی چسبد، بخیه ، کاش بخیه می دانستم، بیدار می شوم. اینبار بیست ساله ای، دوباره می کشمت، چرا؟ اینجا توی موتور خانه، چرا؟ من که عاشقت هستم، دارت می زنم، فرار میکنم، باز میگردم، زنده می شوی، چشم های هار، مات ، هار ، مات ، جیغ می زنم جیغ ، هر شب ، هر شب آن گرگ می آمد، وقتی تو نبودی، پدر، پدر آن مرد می آمد، با چشم های گرگی، و تو که می رفتی گرگ می شد، باور نمی کردی هر شب، می دویدم، صدا نداشتم، چرا می رفتی؟ که سیگار بخری، و دوستانت را ببینی، و گرگ می آمد، صدا ندارم، صدا نداشتم، می دویدم، خواب نه، خواب ماسه است، خواب آب است انگار، پاهایت سنگین می شود، اینجا شلوغ است، همه دنیا اینجاست، همه آدم بزرگ ها، مادر دستم را ول نکن، کجا می روی، نرو، فریاد میزنم، صدایت می کنم، صدا ندارم، هر شب می روی مادر، می روی پدر، تاب ویلای شمال، تاب متروک خاله ناهید، اسکلت دارد، تاج اسلکت، وقتی می نشینم، دستهایش را بلند می کند، می گیردم، جیغ میزنم، بیدار می شوم، نمی خواهم بروم شمال، می خواهم بمانم با شما، با برادرم، میلاد، نه دندانم درد نمی کند، خاله را نمی خواهم، علی نیشگونم می گیرد، نه، سفره هفت سین را با تو می خواهم، دو هفته، دوهفته هر سال، بی شما، گریه نمی کنم، می خندم، می گویی بی عاطفه، توی خواب گریه می کنم اما، توی راه، می آیی با مادر و پدر دنبالم، بعد از دو هفته، با جلیقه و شلوار قهوه ای کبریتی، با دندان های موش ، با چشمهای آهو، آمدی برادر، دوستت دارم، توبیخم می کنی، با آن انگشت های کوچک، کجا بودی؟تنهایم گذاشتی، آخ عید تنها بودی کوچک، کودک من، دروغ می گویم، می گویند دروغ بگو ، دندان هایم را نگاه می کنی، فکر می کنی فرقی کرده شاید، من هم تنها بودم با این همه آدم که نمی خواستمشان، با تاب ویلای خاله ناهید، مادر کجاست؟ می آید، می آمد از جاده تاریک، جایی که مادر هست، بغلم می کنی، قصه، قصه می گویم، از تو، از دکمه ای که روی ناف است، که پرواز می کنی پیش مادر،- نمی خواهم بروم، بغضت در گوشم می ترکد ، چند سال داری ؟ 14؟ کودک من، کجا می برندت؟ دندانت درد می کند؟ این بار تو؟ آنجا شمال که نیست، علی هست که نیشگون می گیرد، می زند، پاییز است حالا، عید نیست، آنجا ویلا نیست، غربت است می دانی؟ دیگر نمی آیی، نمی آیی، می دانی؟ قصه ناف دروغ بود ، بال دروغ بود ، این جاده یک طرفه است، مادر اینجاست، کجا می روی؟
سیل می آید سیل، می میری، زیر سیل، جنازه ات کو؟ از اشک های من مردی، سیل شد نه؟ سیل می بارم از خیال سیلی که تو را برد، در خواب می آیی تا سالها، هر بار گردنت را می بوسم، بویت را، نمی آیی اما، دو خورشید غروب می کند، دو خورشید با هم، یکی در غرب یکی در شرق، هر دو باهم غروب می کنند، دستشان را می گیرم، پرواز می کنیم، پرواز یادشان می دهم، دوستم نداری، توی خواب، همیشه می روی ، مثل مادر که می رفت ، مثل پدر، مثل برادر نه اما او می آمد همیشه، توی خواب تو می روی همیشه، با او، با آنها، هر شب با یکی، جلوی چشم من می کنی آن فاحشه را توی خیابان، فریاد می کشم، گریه می کنم، می شکنم، می زنمت، مشت می زنم، چنگ می زنم، فحش می دهم، گلویت را می بوسم، لبم خونی می شود، گفتی خون اوست، وقتی جق زد، تقصیر تو نبود، جق زد خون آمد پاشید، پاشید به تو، لبم بوی خون می دهد، جیغ می زنم، کجا می روی هرشب، که نیستی مثل پدر که نبود، مثل مادر که می رفت، تنها می مانم اینجا، با اسب افسرده، با آن گربه سبز فسفری که روی دو پا راه می رود و لاغر است و از جنازه تنها سینه اش را می خورد، سینه اش را می برم، از توی کفن، می خورد، می نشینم، نگاه می کنم، انگار دارد شیر می خورد، جنازه کیست؟ حالا سینه ندارد، اینجا سرد است، شبیه سرد خانه، حمام، با استخر های بزرگ و کاشی های سفید، توی هر استخر، تکه هایی از بدن انسان ، یکی دست، یکی پا ، یکی کبد، قلب، مغز، مغز های نقره ای، می پرسم چرا نقره ای؟ انسان هایی که زیاد فکر می کنند مغزشان را لایه ای نقره ای می پوشاند، آن زن می گوید، شبیه گازوئیلی که کف خیابان می ریزد، فکر می کنم مغزشان کثیف می شود، گرسنه نیستید، نه، ساندویچی می دهد از ژامبونی که از ران تهیه کرده، گاز میزنم، بالا می آورم.
بغل می کنم خودم را، دوست دارم خودم را، وقتی کودکم، اینجا شلوغ است، همه می روند، می دوم، با خودم در آغوشم، می گویند امام زمان آمده، کجا آمده، راستی؟ زیر پل نشستم، با خودم که روی پایم است، نترس اینجا کسی کاری ندارد، همه می دوند، همه می روند، مردی می آید، پیر نیست ، جوان نیست، اسب دارد، اوست؟ نمی دانم، سیب می دهد، سیب قرمز، می گوید بخور، به کودکیت هم بخوران، مهربان است و می رود.
با جیپ آبی دور میزنم، دور می شوم، گم می شوم، چرا این ماشین نمی ایستد، دنبالم می گردی، پیدایم می کنی، لبه باریک یک دره، نجاتم می دهی، می گویی نگاه کن این دختر توست، دختری توی ماشین، پشت من، می گوید من دختر توام، می خندم، هم سن من است، شوخی می کنی نه ؟ مادر من مرد که تو زنده بمانی، چه می گوید این دختر؟ می گوید تو یک روح بودی در دو بدن ، یکی بیست و چند ساله دیگری سی و چند ساله، گفت آنروز که تصادف کردی، باید می مردی، اما مادر من تصمیم گرفت بمیرد تا تو زنده بمانی که با بدن تو زندگی کند، پس تو مادر منی، باید می مردم؟ رفته بودیم مقوا بخریم، و من مداد رنگی، گفتم حس می کنم داری از من دور می شوی، دوستم نداری؟ مزخرف نگو ، چرا می ترسم؟ نکند دوستم نداری؟ برگشتیم، کنارم بودی تنها قدمی جلوتر بودم، نقش زمین شدم، دیدم که مداد های رنگی کف خیابان است و صورتم مماس زمین، برم گرداندی شکاف عمیق صورتی از پیشانی تا لب، و خون از شکاف صورت بیرون زد، نگاهم کردی با ترس، اشک در چشم هام جمع شد، صدا نداشتم اینبار از قرقره خون، فکر کردم: دیدی گفتم از هم دور می شویم؟ بغلم کردی، بهوش که آمدم توی ماشین بودم درد داشتم  و لباسی سنگین از خیسی خون، خواب نبود، زنده ماندم.
آن پیرزن می کشد تمام کودک ها را، کودکانت را، سه ساله را کشت، پنج ساله را و دو ساله را، پرستار نیست ، این همه کودک اینجا، کو مادر؟ کو پدر؟ این عجوزه پرستار نیست، من می دانم، من می بینم، نمی گذارم، می کشمش با چاقو، فرو می کنم، به استخوان می رسد، دستم بی حس می شود از صدای چاقو و استخوان، بچه ها دورم را می گیرند، خوشحال می خندند، می گویند نرو، دوستت داریم پیش ما بمان، نمی شود ، شما درخواب من هستید، من باید بیدار شوم، مات می شوند، در خواب تو هستیم؟ واقعیت نداریم ما؟ این خانه، این کوچه، این پدر، این مادر؟ نه شما خواب من هستید، دنیای تو واقعی است؟ شک می کنم، نمی دانم، نگاه می کنم به آن چشمهای معصوم که گیجند از خیالی بودن حقیقتشان، شاید من هم خواب کس دیگری باشم، شاید دنیای من هم خواب دیگری است، نمی دانم.
توی یک ال ، ال بزرگ که دو دیوارش از شیشه دو دیوار آجر، نشسته ای، می نویسی، توی یک ضلع دیگر خوابیده ام ، لخت، توی تخت کنار دیوار، نگاهم می کنی، گاهی از پشت شیشه، دو ضلع شیشه ای، خوابم و نیستم، خوابم و ناظرم، می دانم که نمی دانم، می آید طرحی می کشد از من، می بینم و نمی بینم، می دانم و بیدار نمی شوم، می آید می خوابد کنارم، می بوسدم، می دانم تو نیستی و نمی دانم، می بوسمش بیدار میشوم در خواب، تو نیستی، جیغ می زنم فرار می کند، می آیی، بغلم می کنی آرام می گیرم. موج، موج بلند، گردبادی از آب دریا، فرار می کنم نه در عرض به عکس در امتداد ساحل، همیشه، موج می زند، بلند، می برد همه را، پدر، مادر، خواهر، اینجا تنهایم فرار می کنم اینبار به عرض، باز دریا، از دو طرف، هر دو طرف وحشی، من اینجا توی ساحل باریک، یک خط، یک طول به بینهایت، شاید حلقه، از دو طرف آب، حلقه باریک، موج می کوبد از دو سوی حلقه، فرار میکنم، روی حلقه می دوم، مثل موش سفید توی چرخ که نمی رسد هیچ وقت، هیچ کجا.
از طبقه سوم پرت می شوم، می دانم که می میرم، می روم توی زمین، یک متر توی تپه سیمان فرو می روم، زنده ام، زنده، اینبار هم؟ چه قدر پله دارد این خانه قدیمی، زلزله می آید، می دوم، پله پله پله، در را که می بینم آوار می آید، می میرم اینبار، پرواز می کنم، تو بیرون ایستاده ای، گریه می کنی دنبال من می گردی، نشانت می دهم، چند متری آنطرف‌ تر زیر آوار مرده ام، نجاتم می دهی،نجات؟ اینبار توی آسانسور پایین می رویم ، زمین می لرزد سقوط می کنیم، قلبم می ریزد، مردیم، چشم که باز می کنم درد دارم، درد داری، زنده ایم اینبار هم، ده ساله ام، می میرم با پدر مادر خواهر برادر، اینجا کاروان است، شتر دارد، قرمز، هوا قرمز، خاک قرمز، زمین قرمز، آسمان قرمز، اینجا جهنم است، جهنم شتر دارد؟ می برندمان توی یک اتاق، اتاق قرمز کوچک، فرش قرمز، دیوار قرمز، هوای اتاق قرمز، گرم است، مادر بهانه می گیرد مثل همیشه، اخمو، ناراحت، ناراضی، اینجا جهنم است، چرا آمدیم جهنم؟خدا کجاست؟ یعنی تا ابد اینجا، توی این اتاق قرمز؟ گناه چه؟ گناه یعنی چه؟ پدرم، مادرم، شاید که باید! من، شاید من هم، که جق می زدم همیشه  و گریه می کردم همیشه و پشیمان بودم همیشه، و خجالت می کشیدم از خدایی که بود همیشه، خواهرم، برادرم، دو ساله، هفت ساله، به کدامین گناه؟ گناه پدر و مادرو یا جق های من؟ بچه که بی پدر و مادر تنها نمی ماند، باید بمانند اینجا، توی این اتاق، همه آب می خواهند، بیرون می روم، یک در سفید دست چپ، در میزنم، نور کورم می کند، پیرزنی که سفیدی صورتش نور می دهد لبخند می زند می گویم آنجا همه تشنه اند، توی اتاق ما، می گوید بیا تو، اینجا پیش ما، می گویم نه خواهرم برادرم تنهاست، پدرم، مادرم، نه می روم پیش آنها، آب می دهد، توی کاسه لعابی آبی، در را می بندد، توی این سالن اُکر با کاسه آبی آبی رنگ ، می روم به اتاق قرمز، جهنم، که بود که می گفت جهنم آتش است؟ بیابان بزرگ آتش، و بهشت، باغ، جنگل، درخت تا بینهایت، دختر آقای بلبل می گفت، 5 ساله بودم شاید، ترسیدم از خدایی که بهشت داشت و جهنم، چرا جهنم؟تا ابد آتش؟ این همه آتش از کجا؟چه قدر چوب؟ نکند که چوب کم بیاورد که درخت های بهشت را بردارد و بهشت تمام شود که جهنم بماند که جهنم بسوزد، که اگر بهشت تمام شود چه؟ چوب جهنم از کجا؟ اما اینجا آتش نیست، جنگل نیست، اتاق است، اتاق قرمز، اتاق سفید و سالن اّکر، اینجا جهنم است تا ابد، بهشت تا ابد، خدا نور کم نمی آورد، نور قرمز ، نور سفید، جهنم بی آتش، نمی ترسم اما نگرانم، شاید برای پدر، برای مادر، برادر، خواهر، جهنم تلویزیون دارد، خاموش، قدیمی، قهوه ای که از پشت هوای قرمز می شود قهوه ای قرمز، سیاه قرمز، اتاق سفید می خواهم برای خانواده ام، که ناراضی نباشند، کلافه آنهام، نه از قرمز، از قرمز تا ابد.
شش ساله ام، مادر پدر را می کشد، پدر فیل می شود، فیل پلاستیکی کوچک، زیر بالش من، گریه می کنم، حرف می زند بامن، گریه می کنم و دلداریم می دهد، پدر میخواهم، نه عروسک فیل که شکمش سوت دارد، پدر می خواهم می دانی؟
اینجا بیابان است کجا آمدیم؟ مادر، مادر بزرگ و خواهرم، مار، تا بینهایت مار، بلندشان می کنم، هر سه را مثل عروسک، فرار می کنم روی مارها، نیش می زنند، تمام پایم را، چهار ستون، بدون دیوار، وسط بیابان، بالا می روم، روی هر ستون یکی را می نشانم، مادر، مادر بزرگ، خواهر، من، روی ستون، تا ابد، می ایستم، چهار ستون، بیابان تا بینهایت بیابان، تا بینهایت مار.
گربه می آید می لیسد، باز می کنم، لیز می خورد لذت، ماهی می بارد از سقف ، لزج می شوم، ماهی قرمز، تمام اتاق پر می شود از ماهی قرمز، لیز می خورم، عق می زنم از ماهی، عق میزنم از لزج، میلاد آمده، مثل هر شب خواب، آمده اینجا، می بوسم گردنش را، خانه دارد، خانه ای از خودش، تنها برای خودش، چه خوب، خانه ای برای همیشه، خالی اما، گربه ای خاکستری روشن، خاکستری نقره ای، توی اتاقی خالی، تنها با یک پنجره، شانه هایم لخت است، خوابیده ای روی من، و به گربه نشان میدهی چگونه مرا ببوسد، می بوسی شانه هایم را، او هم آنجاست نگاهمان می کند، گربه، ماهی می شود، ماهی حلوای بزرگ نقره ای، شنا می کند توی هوا، از پنجره بیرون می رود، می بوسی، از پنجره تو می آید، گربه می شود، ماهی میشود، نقره ای، خاکستری.
توی اتاقی که گرم است، کوچک و تاریک، می رقصم، میهمانی شاید، این همه آدم، اینجا، گرم می رقصم، با چشمهای بسته، می روی توی اتاقی که آنجاست، همان روبروی من، فاحشه ای که صاحب مجلس همراه مشروب و غذا سرو می کند با تو می آید، با شانه های لرزان لخت، و با موهای بور بهم ریخته از چهار بار پذیرایی از سر شب، گرم است، دنبال لباس می گردم که خنک تر باشد، لخت می شوم، پیش روی همه، کشوی لباسم آنجاست، همان پایین پا، خواهرم می گوید کجا می رود؟ چرا می لرزد؟ او که دوست پسرش نیست؟ می گویم می دانم اما او می خواهد بکندش، چه صریح گفتم به خواهرم و خواهرش، که شوکه شدند، چرا اما حسادت نمی کنم؟ چرا درد ندارم؟ لباسی برمی دارم، نازک، قرمز، کوتاه، حریر، می روم توی دستشویی که بپوشم، به تو فکر می کنم که جلوی چشم من می روی توی اتاق با او، در را می بندی، دو در روبروی هم بسته، پشت یکی من، دیگری تو، توی دستشویی زرشکی تیره، تاریک، دردی که آنقدر بزرگ است که دردم نمی آورد، جای نمی گیرد در قالبم، از عظمت شاید، در بر می گیردم آرام و نیشش را بر روی سینه ام می خواباند تا آهسته آهسته نفوذ کند، گیجم، سنگین مثل وقتی که تصادف کردم، مثل وقتی که سیلی خوردم، درد ندارم، باور ندارم، به آینه نگاه می کنم، موهایم بلند است، ژولیده و کثیف، و چشمهایم قرمز، گود، دو خط عمیق و ضخیم قهوه ای زیر چشم هایم، دردی که سرتاسر درآغوشم گرفته، با نیشی درست روی سینه ام، چرا این کار را کردی؟ آنهم اینجا با فاحشه ای غریبه؟ جوابت که از ذهنت می گذرد می شنوم، تو را می خواستم، نمی توانستم، او را جای تو، با خیال تو، و نیش میزند درد اینبار از پاسخت که می دانستم، دردی کوچکتر، قلبم تیر می کشد، حسادت و دردی که اسید وار سوراخ می کند، ادرارم صورتی است، رنگ همان شرابی که خوردم، کاش بیشتر مست بودم، چشم می بندم توی اتاقم هستم، نوزادی سوخته با صورتی سوخته روی تختم، با پلکهایی دوخته شده از آتش، دست می کشد به تشک بی صدا، دنبال چه می گردد؟ سینه مادرش؟ می ترسم، بیدار می شوم.