‏نمایش پست‌ها با برچسب وطن. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب وطن. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ آذر ۱, دوشنبه

سبزشوی و سبز بمانی تا همیشه


یک سال و دو ماهی می گذرد از ترکِ وطنم، ترکِ وطنی که همراه با ترک بسیاری دیگر بود. گذشته ای که حالا اگر نه چندان دور که اما کمی غریبه می نماید. میان هویت گم کرده و دغدغه های عاطفی و شخصی و مشکلات هماهنگی با جامعه ی جدید و اخت شدن با سیستم تحصیلی متفاوت چیزی از من اما من مانده. همانی که سبز شد و سبز ماند. همانی که مرا می کشد به هرجا و هرسو که اثری از این سبز خودنمایی می کند. انگار که از طوفانی جان سالم به در برده باشم و حالا دنبال ریشه های سالم مانده بگردم و دوباره بهم پیوند بزنم. نوشته بودم اینجا-دوم خرداد بود- که دوست دوم خرداد دیده ندارم اینجا. دوست با من دویده، گریسته، ترسیده، رمیده، فریاد کشیده ندارم اینجا، دارم حالا. که انگار طوفانی که مرا از خودم دور کرده بود طوفانی بوده همه گیر، که حالا یکی یکی هم را پیدا می کنیم. توی جلسات دور همی آخر هفته، توی کنفرانس روزنامه نگران تبعیدی، موقع پخش فیلمی بی مجوز پخش در ایران... خانه ی این، خانه ی آن. و تنها کلمه ای مشترک ما را دوباره به هم پیوند می زند، به قدرت همان هزار هزار هزار فریادِ در سکوت.

با بی شمار عقیده ی مخالف اما به یاد همان راهپیمایی های مشترک مهمان هم می شویم در خانه ی هم، و دوستی هامان به ساعتی چنان پر رنگ می شود که باور می کنی که از همان همپایی ها شروع شده که چنین حالا صمیمی می نماید. دوباره خبرها را به شوق دنبال می کنم، دوباره آهنگ های جنبشمان را هر روز گوش می دهم، دوباره دستبند سبزم را به دستم می بندم، و اینبار از اینکه این چنین این تفکر و نحوه ی زندگی در ما ریشه دوانده که زندگی هزار رنگ افسون گر غرب هم حتی نمی تواند کمرنگش کند دلم گرم می شود. سبز بودن یعنی نگریستن، اندیشیدن و به تعادل و انصاف عمل کردن. یعنی پویایی در عین صبر، یعنی مثل گیاه رو به رشد بودن به سمت خوبی و نور چرخیدن. این، فارغ از هرگونه جبهه گیری سیاسی برای من روشی است دوست داشتنی برای زندگی، و باور دارم که اگر این روش زیستن را یاد بگیریم، نظامی برازنده ی مردمی چنین شایسته بر سر کار خواهد آمد.
زنده باد زندگی، زنده باد امید، زنده باد سبز.

۱۳۸۹ خرداد ۲, یکشنبه

این پست نام ندارد

یک - دوم خرداد، سال هفتاد و شش فقط چهار روز کم داشتم که بروم رای بدهم به خاتمی، فقط چهار روز، اما کلی آدم از در و همسایه و فامیل را جمع کردم که رای بدهند به خاتمی ، آنروز چند بار رفتم توی حوزه های مختلف با آدم های مختلف و دلم راضی شده بود که رای داده ام دیگر، رای اول من دوره ی دوم خاتمی بود، دیگر کسی را دنبال خودم نکشیدم ، رای دادم به تنهایی و دوره ی بعد داشتم حرص می خوردم از رأیی که مردم می دادند به احمدی نژاد که انتقامی گرفته باشند از هاشمی شاید که بگویند گذر پوست به دباغ خانه افتاده است و حالا بنشین و نگاه کن که بر صندلی ریاست نشستنت افتاده دست ما.
دو- دوم خرداد سال پیش، باز داشتم زمین و زمان را جمع می کردم که رای بدهند به موسوی، رفته بودیم با شاهد و امیر و پیمان و محمد و فاطمه و حامد و عمار ورزشگاه آزادی، فاطمه زودتر جدا رفته بود و زنانه مردانه اش که کرده بودند تک افتاده بودم میان دخترانی از همه رنگ و مدل که پارچه ی سبزی یکرنگ شان کرده بود، دلم پیش بقیه بود توی مردانه و چشمم به آنهمه آدم که آمدنشان تمامی نداشت، تنها بودم و تنهایی شعار دادنم نمی آمد، مهمان ها آمدند یکی یکی حرف زدند و شعارها بلند و بلند تر شد و به خاتمی که رسید فکر می کردم به عرش رسید این خواست همگانی – نرسید اما- به خودم که آمدم داشتم جیغ می زدم، شعار میدادم، تنها، تنها و با جمع، آنجا بود که فکر کردم این اولین رای من است، رایی که از آن من به تنهایی است اما در کنار دیگران، رایی که نه به خاطر جو دوستان، نه به خاطر همرنگی با هم پیاله و پیمان ها که حق من است ، که از آن من است، و دلم پر می کشید که رای من با تمام استقلالش چه همرنگ است با دیگران، دوم خرداد هشتاد و هشت بود که فهمیدم اولین رایم را دارم بیست ودوم خرداد به صندوق می اندازم.
سه- توی ورزشگاه گرم بود، آتش می بارید از آسمان و از فریاد های جمعیت، بیرون هم که آمدیم فرقی نمی کرد چندان، خرداد تهران داغ است و باور دارم که از هشتاد و هشت تا به قیامت این داغ با تهران خواهد ماند. متفرق شدن آن جمعیت از تنها دو در تنگ و ترش خودش مصیبتی بود، اما چقدر خوب یادم است که مصیبت یادمان رفته بود، نه داغی هوا نه خاکی که پخش هوا بود و به ریه هامان می نشست، نه صف طولانی ماشین ها ی پشت هم، نه ترافیکی که قفل شده بود و جلو نمی رفت، باری برایمان نبود، می خندیدیم، همه ، نه فقط ما، همه ی آنها که بودند آنجا، آن مرد میانسالی که با خنده می گفت کار اینها تمام است ما برنده می شویم، صدای موزیکی که از ماشین ها بلند بود، آن ماشین پر از دختران در حال رقص و شادی که عمار می گفت کمپوت هلو، نه تن هامان خستگی می فهمید نه دل هامان نه حنجره هامان، آن وسط بستنی یخی که دوره گرد می فروخت مثل مائده بهشتی بود و چقدر چسبید همان بستنی یخی آلبالویی که توی اون هوا کلی خاک هم بهش نشسته بود. دلمان به خانه تکانی بزرگی خوش بود که دیگر هیچ غباری به دلمان نمی نشست.
چهار- عین سگ کتک خورده دارم از صبح گریه می کنم، بند نمی آید، هوا اینجا خنک است، داغی خرداد را ندارد، انگار کن اول فروردین. به دست بدون دست بند سبزم نگاه می کنم و اشک امانم نمی دهد، سکوت یکشنبه ی اینجا دارد گوشم را کر می کند، فریاد می خواهم، که حنجره ام آرام گیرد، خاک می خواهم که توی گلویم بریزم که بغضم را بخواباند، و یا آفتابی که خاطراتم را بسوزاند. این جا خرداد نیست، می است، اینجا آفتاب نیست، ابر است، اینجا هوایش خاک ندارد، دود ندارد، اینجا ترافیک ندارد، ماشین پشت ماشین آدم های توی صف امید ندارد، اینجا فریاد ندارد، باشگاه آزادی ندارد،، اینجا بستنی یخی هایش هفت رنگ است ، دست فروش ندارد، اینجا دوست که با من شعار داده باشد ندارم، دوست دوم خرداد دیده ندارم ، اینجا خردادش داغ ندارد.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱, چهارشنبه

سالمرگ

یک سال پیش این روزها کجا بودم؟ چه می خواستم؟ به چه فکر می کردم؟ چه می کردم؟ ... حالا اما... گفته بودم مهاجرت یعنی زاده شدن، یعنی سر از تخم بیرون آوردنی که برگشتی ندارد. زاده شدنی که پاک نمی آیی، که فراموشی نمی شناسد. گفته بودم مهاجر وطن ندارد، حالا می گویم و تن ندارد و خواب ندارد و خیال ندارد و آرام ندارد و دنیای گذشته اش می شود حبابی که می رود تویش پناه می گیرد و هرجا پا می گذارد و به هرچه می نگرد از پس شفافیت این گذشته است و هیچ چیز دیگر بی این گذشته دیده نمی شود، خوانده نمی شود، زندگی نمی شود، مماس می شود این گذشته بر تمام آینده ی نیامده.
توی خیابان که راه می روم به پاهایی می نگرم که روی زمین بند نیستند، که با فاصله ای سُر می خورند توی حباب هایشان، و چشمم که با چشم های صاحب پاها تلاقی می کند نگاهی می گذرد از چشمهاش تا خاطراتش از خاطراتم تا چشمهام و فکر کن چه سنگین می شود آن نگاهی که اینهمه بار به دوش می کشد؛ بی وطن ها را از همین نگاه می شناسی.
سبز که می بینم تمام تنم می شود قلب و می تپد: بدو بدو بدو، بدو تا آنجا که نفهمی کی افتادی،
تمام شدی،
رفتی.

۱۳۸۸ دی ۷, دوشنبه

می خواهم برگردم ایران، نه برای این که دلتنگم ، نه برای این که غربت حالا برایم معنایی عمیق تر از شعرهای سبک پشت کامیون ها را دارد، نه برای آنکه امواج این احساس عمومی مرا به خود می خواند، نه اینکه پشیمان باشم از آمدن که بهتر از آنیست که فکر میکردم حتی و مفیدتر، تنها برای آن بلوغ سیاسی که تنها در شش ماه داشته ام می خواهم برگردم، پختگی و فهمی که با بودن در بطن جریان انتخابات و حوادث پس از آن به دست آوردم، تمام سوال های بی جوابم در طی سال ها راجع به انقلاب 57 و جنبش های مردمی در خلال این حوادث پاسخ گرفت ، حالا می فهمم که چه کودکانه و خام بود وقتی بادی به غبغم می انداختم و نگاهی عاقل اندر سفیه حواله ی انقلابیون سابق می کردم و می گفتم انقلاب 57 اشتباه بزرگ تاریخی ایران بود که سیل مردم عامی سوار بر موج احساسات به آن پیوستند و زندگی ما زاده های انقلاب را چنین به تباهی کشیدند. چنان با اطمینان از نادانی و نفهمی و غیر منطقی بودن حرکت انقلابی نسل قبل حرف می زدم انگار از فهم تاریخی خدایگونه ای برخوردارم که در اشتباه بودن آن شکی برایم نمی گذارد. همیشه برایم سوال بود که خوب حالا چرا بخاری از این مردم بلند نمی شود؟ چرا با هرکه حرف میزنی از عامی و روشنفکر، مذهبی و لائیک می نالد اما کسی اعتراضی نمی کند؟ برای بپاخاستن چه لازم هست که نداریم؟ و همیشه پاسخ سوالم نبود رهبری بود، اما حالا می فهمم چطور می شود که صبر مردم لبریز می شود، چطور آگاهی دهان به دهان و دل به دل و نگاه به نگاه و فریاد به فریاد، و اشک به اشک، منتقل می شود، چطور تمام پتانسیل پنهان این مردم در همبستگی ، در شعور اجتماعی، در پختگی رفتار، در پذیرش عقاید مخالف به یکباره شکفته می شود. حالا می فهمم که انقلاب 57 اشتباه نبود، بلکه مسیر تاریخی لازم برای رسیدن به این شعور تحسین برانگیز اجتماعیست، به قول دوستی انقلاب گذشته چالش میان ایدئولوژی ها بود و نه انقلابی برای احقاق حقوق مردم، نه برای دموکراسی، و اگر ما تجربه ی آن انقلاب ایدئولوژیک را نداشتیم ، اگر سی سال حکومت دینی را تجربه نمی کردیم آیا اکنون اینچنین تابوهای مذهبی برای مردم شکسته شده بود؟ آیا می توانستیم در گذار از حوادث اخیر چنین متین و هوشیار ، با تمام تفاوت های عقیدتی کنار هم حقوق انسانی و برابر خویش را درخواست کنیم؟ نمی گویم جنبش اکنون کامل و بی نقص است ، نمی گویم همه در آن می دانند چه می خواهند و چه می کنند، نمی گویم نتیجه ی آن حتما به دموکراسی در ایران ختم می شود اما تحسین می کنم هوشیاری سبز ها را در خبر رسانیشان، در ارتباطشان با جهان غرب، در استقلالشان از رهبری کاریزماتیک ، از هوشیاریشان در برابر حیله های کثیف حکومت برای ایجاد تفرقه، از گذشتشان دربرابر نیروهایی که وحشیانه بهشان حمله می کنند. فکر می کنم در انقلاب قبل مردم تنها می دانستند چه نمی خواهند اما چه می خواهند را حالا میدانند و این یعنی قدمی به جلو. نتیجه ی این جنبش هر چه که باشد قدمی دیگر است به سوی ایرانی دموکراتیک، و این را تنها با بودن در بطن جنبش می توان درک کرد، این آگاهی حاصل از این حرکت تاریخی تنها با تجربه ی آن به دست می آید و نه با شنیدن و نه با دستی از دور بر آتش داشتن، و نه با مطالعات آکادمیک، کدام دانشگاهی می توانست مرا قانع کند که مردمی که وقتی توی رستوارن می نشستند صدای طرف روبروی خودت را از همهمه ی صدایشان نمی توانستی بشنوی ، میلیون میلیون در خیابان تظاهرات سکوت را ه بیاندازند؟ کدام تئوری مرا قانع می کند که آدمی که تا دیروز بالا تا پایین طایفه ی بنی هاشم را فحش میداد حالا می گوید یا حسین میر حسین؟ می رود نماز جمعه؟ برای مرگ فقیهی سیاه می پوشد؟ و وقتی می پرسی چرا نمی گوید که معتقد شده است، نمی گوید که به خاطر همراهی با جمع نمی گوید برای منافع جنبش، می گوید من بی دین باید به دین دیندار احترام بگذارم و او هم به بی اعتقادی من، می گوید عقاید هرکس برای خودش محترم اما حقوق برابر و حکومت دموکراتیک حق همه ی ماست، و دلم لبریز میشود از این شعور زاده ی این جنبش، و چشم می پوشم بر آن اقلیت همراه که هنوز اسیر ایدئولوژی هایشان مانده اند و شعار مرگ بر مخالف می دهند ، و دلم خوش است به اینکه آن ها هم در خلال این جنبش از اکثریت تاثیر خواهند پذیرفت، و یاد خواهند گرفت احترام به دیگری مخالف را
می خواهم به ایران برگردم تنها برای آنکه دارم این بزرگ شدن اجتماعی را از دست می دهم، بلوغی که تنها با تجربه ی این فضا در داخل به دست می آید، و هر بار که مناسبتی را از دست می دهم دلم می لرزد که ای وای دیگران سوارند و من پیاده جا مانده ام، می ترسم از روزی که شبیه تمام آن دور مانده از جریانات که همیشه حرف هایشان تخیلی و پوچ می نمود برایم بشوم، زمانی برسد که دیگر درک درست و مشترکی از شرایط کشورم نداشته باشم، وهرچه بخوانم و دنبال کنم و تحلیل کنم به درک آن کم سواد ترین حاضر در بطن جریانات نرسم.
می خواهم به ایران برگردم اما وای بر منطقی که حاصل به اصطلاح بزرگ شدنت باشد، وقتی تو را می کشد به ماندن به هزار بهانه منطقی، وقتی دیگران داخل ایران هزار هزار بار می گویند که نیا،ودیگران خارج هزارهزار بار که نرو، و تصدیقی می گذارند بر منطقت ، منطقی که تنها به این خاطر خیال رفتن را نفی می کند که در منطق بازگشتت، احساست هم دخیل است و دلت هم همراه، باز می رسم به دو شقه گی که پیشتر گفتم، و دوگانه گی حاصل از آن که مرا می کشد به زار زار گریه در روز عاشورا برای ایران، و به شب به شراب خواری و خوش گذارنی تعطیلات نوئل و سال نو میلادی ،دلم بهم می خورد از این رفت و آمد میان دو دنیای بیگانه و خوشبینم که گذر زمان در انتها مرا به یکی از این دو دنیا می سپارد. به کدام ؟..... تنها امیدوارم که آنی نباشد که غربت نشینی و بی خبری را برایم رقم زند.

۱۳۸۸ آذر ۱۷, سه‌شنبه

دوپاره

یک. دیروز شانزده آذر بود، نه، هفت دسامبر، وقتی هیچ بویی از ایران به همراه نداشت. نه هوای سرد و سنگین تهران، نه گاز اشک آور، نه باتوم و لباس شخصی، نه هموطنی که کنارت فریاد بزند درد مشترک را، نه غریبه ای که به حمله ی غریبه ای دیگر آشنا شود. سرها بی روسری، پرچم شیر و خورشید، جمعیتی متفرق با سرگردانی ترحم برانگیزی که از چشمهایشان می ریخت، گمشده گانی محترم، که در سکوت به دنبال هیچ چیز نمی گشتند. دیروز هفت دسامبر بود، و من بار دیگر بی رحمانه غریب بودنم را توجیه شدم.


دو. بیست روز پیش یک دختر ۱۸ ساله گم شد و به دنبال آن بحث ناامنی شهر و هشدارها را از زبان همه می شنیدی. خطر تجاوز، جیب بری، قتل، برای دختری که تنها زندگی میکند. تقریبا همه مطمئن بودند که مورد تجاوز قرار گرفته - از آنجا که زیبا هم بود- و به قتل رسیده. چند روز پیش جنازه اش را در رودخانه پیدا کردند، بی هیچ اثری از ضرب و جرح یا تجاوز، خودکشی . با خودم فکر می کنم"زندگی "برای زنده ماندن خطرناک تر است از زنده هایی که قتل و تجاوز یا هر چیز دیگر از همین چیزهای وابسته به حیات انسانی را زندگی می کنند. فکر می کنم ترجیح می دادم خبر به قتل رسیدنش را می شنیدم تا خودکشی. مقتول بودن درد کمتری دارد از هر چیزی که تو را به خودکشی می رساند. شاید اشتباه می کنم.

سه. در لغت" پاره شدن" خشونتی جلف هست که نمی تواند گویای بسیاری از مفاهیم باشد. هرچه می گردم لغت دیگری پیدا نمیکنم در فارسی به معنای پاره شدن که فارغ از این خشونت جلف و عامیانه باشد. در شقه شدن هم خشونتی هست بی جان، انگار شامل موجودی زنده نمی تواند باشد، باید جنازه باشد که شقه شود. برای همین نمی توانم بگویم چطور دارم دو (پاره) می شوم. هرگز تجربه ای چنین نداشته ام. این دو تکه شدن آنقدر کامل است که می توانم پاره ی دیگر خودم را در برابر خودم ببینم، کامل، بی نقص، جدا، بی هیچ بندی به تکه ی دیگر، که وحشیانه بر من حمله می برد. مشکل از جایی شروع می شود که تنها یکی از این دو پاره امکان حیات دارد، نه هردو، نه باهم، نه حتی جدا از هم، یکی و تنها یکی. و تصور کن وقتی خودت روبروی خودت می ایستی و برخودت چنگ میزنی، و وحشیانه حمله می بری که بی مرگ خودت امکان حیات خودت نیست، و وقتی در هر دو به یک اندازه حیات داری، جان داری، و میل به زیستن. این" دو شقه گی" وقتی از "یک موجودیت" نشات می گیرد، وقتی هر دو به یک اندازه زورمند باشند، دیگر کشی می شود خودکشی.


پ.ن. نوشتن سخت شده برایم، که هر دو " پاره " ام میل به نوشتن دارند و شرح وقایع از زبان خود. یکدیگر را من قدیم و جدید خطاب می کنند. یا من واقعی و من توهمی. یکی دلش می خواهد بگوید که به جای " پاره شدن" می شود گفت déchirer که هزار مفهوم زبانی بر آمده از فرهنگت را بارت نکند دیگری اما سر باز می زند. یکی دیگری را محکوم می کند به ایثار و دیگری خودش را اخلاقی می داند. از این میان تنها تکه پاره ای از هر دو بر کاغذ می ماند که نه این است نه آن و نه متنی مستقل از نویسنده اش قابل توجه یا خواندنی. نگاه که می کنم این کلمات کنار هم گویای هیچ چیزی از من نیست . فکر می کنم تا خاتمه ی این دوگانگی باید نوشتن را کنار بگذارم.

۱۳۸۸ آذر ۴, چهارشنبه

سی ام خرداد هشتاد و هشت

من از خیابان انقلاب می آیم آقا
تا جمهوری راه زیادی نیست
اما انقلابمان به جمهوری ختم نمی شود
به آزادی چرا
من از خیابان انقلاب می آیم
با بوی فلفل و دود
و کتابی که جا ماند
در کتاب فروشی هایی که ماسک می فروشند
من از تقاطع خوش گذشتم
و سیاهی باتوم ها بر تنم خوب مانده است
و نرسیده به آزادی آتش می بارید
از زمین
آسمان
من از انقلاب می آیم آقا
و آزادی را بسته اند
تنها را مانده به فرودگاه ختم میشود
من از فرودگاه امام خمینی می آیم آقا
و اضافه بارم بیست و هفت سال زندگیست
که کم نمی شود آقا
حتی ثانیه ای


۱۳۸۸ مهر ۶, دوشنبه

خیال می کنم


خیال می کنم که خیال می کنم این سنگفرش را زیر پایم، و این سقف مورب را بر سرم، و غیبت تو را، و غربت چشم هایم را که خیس می شود مدام. خیال میکنم که خیال میکنم که نیستی و این شهر با تمام زیبای اش خوابیست نیمروزه و بیدار که شوم بوی اتاقم را می شنوم و حضور مادر را و پدر را؛ و سقف بلند اتاقی که از آن من است حتی اگر مالکیتش از آن دیگری است؛ و به چشم بر هم زدنی قدم در کوچه ای می گذارم که با قرار های ما آشناست و سلام می کنم به همسایه و یقه ام را با روسری ام می پوشانم؛ و تو می آیی، مثل همیشه دیر اما می آیی. خیال میکنم که خیالم میکنم این شهر را که بو ندارد از خیالی بودنش، و دلم بوی شهر غمزده ام را می خواهد، بوی نمناک پاییزهای تهران.
راه که می روم به هیچ چیز نگاه نمی کنم، به خیالی که این مردمان خیال منند و خوابی و حبابی که می ترکد و دوباره زندگی جریان می یابد در چشمهای سیاه و غمزده ی مردم تهران، در سرگردانی و آوارگی شان، در اضطراب روزهای نیامده، در التهاب روزهای گذشته، در گرمی لبخند چهره های آشنا که به این خواب نیمروزه بدرقه ام کردند، در دغدغه ی مشترک رفتن، در شهر من.
فکر می کنم درخت بوده ام و نمی دانستم، که از خاکم که جدایم کردند ریشه ام مانده است، هوا به هوا می شوم. گاه پا می گیرد گاه می خشکد، درخت را می گویم. آدمیزاد هم همین است، به خاکش که فکر میکند هزار چهره ی دخیل آن خاک به یادش می آید، هوایی می شود، دلش بهم می ریزد از خاک بیگانه، آب بیگانه، هوای بیگانه، غذای بیگانه، دوست بیگانه، زبان بیگانه، دیار بیگانه، وهمش می گیرد از این همه بیگانه. خیال می کند که خیال می کند غریب مانده است و چشم که باز کند ....