‏نمایش پست‌ها با برچسب پاره شعر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب پاره شعر. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ مرداد ۲۱, شنبه

زلزله

عصرِ شنبه ی تابستان
عصرِ گرگم به هوا و قایم باشک
مادر که چشم بر هم زد و حالا
در تلنبار آوار‌ها فریاد می زند
من چشم می بندم، دلبندم
تو پیدا شو

به یاد داغ داران آذربایجان
بیست و دو مرداد نود و یک

۱۳۸۹ آذر ۲۰, شنبه

چشمهایش



















چشمهایت
آن قهوه ای چشمهایت
تموز مرداد است
بر سفیدیِ بهمن
آن وقت که می خندی

۱۳۸۹ آبان ۲۲, شنبه

که من خموشم و او در فغان و در غوغاست


شعله ای هست
کوچک
درست پشت قلبم
مي سوزاند مدام، مي جوشاند
خاموش شود، سرد می شوم
بماند، سنگ

۱۳۸۹ آبان ۲۰, پنجشنبه

روزمزد



کنار هم نشسته اند توی قطار
دختری که از دریا باز می گردد
و ویلون زنِ خیابان گرد
یکی سکه هایش را می شمارد
دیگری صدف هایش را

۱۳۸۹ آبان ۷, جمعه

جوانی




با دستان چروکیده اش 
کلاف می کند
جوانی بافته ای را
که حالا شکافته

مادر

شب بیداری کلافه گی هایش را 
میان کلاف نخ های بافتنی گم می کرد
حالا به دنبال شب های جوانی
دانه دانه ژاکت هایمان را می شکافد

۱۳۸۹ مهر ۲۹, پنجشنبه

خ



می خرامد و خون به پا می کند
می خوانی و خون خونت را می خورد
می خراشم و خون گریه می کنم
و در خشونت خصومت آمیز هرچه خ به خواب می رویم

۱۳۸۹ مهر ۲۱, چهارشنبه

کوری عصا کش کوری دیگر- سه

در شهر طاعون زده ای که موش ها
حتی بوف کور را هم جویده اند
آتش را باید از کتاب خانه ها شروع کرد



کوری عصا کش کوری دیگر- دو


کتاب های هدایت حالا
هیزم سوزاندن جنازه هاست
در شهر طاعون زده ای که بوف هاش 
همه کوری عصا کش کوری دیگر

کوری عصا کش کوری دیگر- یک


بوف کور را آتش زدند
به جرم اشاعه ی طاعون
در شهری که بوف نداشت


پیردختر

دختر پیر می شود
باکره ای می میرد
و آب در دل خاک تکان نمی خورد

۱۳۸۹ شهریور ۱۳, شنبه

زندگی آرزوهای ما را به مترجم گوگل می سپارد

قرار بود خاطراتمان بالمان باشد
که تا مرگ پروازی و غربت آغازی

بارمان شد بالی که هزار پر سیمرغ به دوش می کشید
که تا مرگ سوختن باشد و غربت پایانی