جلسات روانکاوی به جلسهی پانزدهم رسید. حالم کم و بیش بهتر است. یک ماه پیش در تب و تاب و استرس بیشتر اما بهتر از حالا بودم، حالا آرامتر اما غمگینترم. هنوز در آستانهی سومین مهاجرت در مهاجرت، بلاتکلیف و پشت درهای بستهی ویزا ماندهام. حداقل بیست و هشت روز کاری که میشود شش هفتهی معمولی برای سفارتیها چیزی پیشِ پاافتاده و عادی به نظر میرسد. برای ما اما افساری که راهمان را برای تاختن بر زندگی بسته است. هنوز بعد از پانزده جلسه هر بار یک بغضی هست که میشکند، گیرم ختم شود به صدایی دورگه و چند قطره اشک که نریخته توی دستمال جمع شود. بغض از خشم، از مقاومت در پذیرفتن چیزهایی که خوشایندم نیست، چیزهایی که در حیطهی اختیارم نبوده هیچوقت، حالا هم نیست و ظاهرا هیچوقت هم نخواهد بود. خستگی از سوالاتی که هر روز بیشتر میشوند و جوابهایی که هیچوقت پیدا نخواهند شد. میگویم دارم خودم را زندگیام را روزهایم را تلف میکنم. میگویم هیچ کار مفیدی ازم سر نمیزند و این مثل خوره دارد روحم را میخورد. میگویم زندگیام شده دویدنی بیپایان برای بقا، برای رسیدن به ثباتی و جای امنی که بشود ماند و ساخت. میگویم شدهام مسافری که هیچوقت به هیچ جا نمیرسد، همان کولی، چه اسم با مسمایی گذاشتم برای خودم. میگویم اینقدر همهچیز موقت و غیر قابل پیشبینی است که هیچ کاری که پروسهی دراز مدتی داشته باشد نمیتوانم بکنم. زندگیام شده روزمرگی کارهای پیش پا افتاده و بی ارزش و زود بازده. میگوید چیزهای زیادی حالا توی زندگیات هست که تمرکز و انرژیات را کاملا صرف میکند و فعالیتهای خلاقانه و ثمردار در هرم نیازهای انسانی چهار مرحله بالاتر از نیاز به امنیت و ثبات است. میگویم واقعا فکر میکنید که مشکلاتم زیاد است؟ شما که همهجور آدم را از صبح تا شب میبینی و میشنوی، در مقایسه با دیگران بگو چقدر حق دارم کم بیاورم؟ میگوید من نمیتوانم جواب این سوال را بدهم، اما به نظرم تو قدرت کافی برای گذر از این بحران را داری. میگویم قدرت یعنی چه؟ چرا فکر میکنی قوی هستم؟ قوی بودن کاملا امری نسبی است. هر وقت کفهی قدرت و استقامتت بر کفهی مشکلاتت بچربد قوی به حساب میآیی، حالا مشکلات هرچقدر کم باشد یا زیاد، در مقایسه با توان تو تعریف میشود. برایش مثال نازنین دیهمی را زدم. دختری که حتی برای چهار ماه حبسش برنامه دارد، تجربههایش از زندان را مینویسد، ترجمه میکند و تئاتری را با شرکت بقیه زندانیها کارگردانی میکند. گفتم در مقایسه با او من دختر لوس و ننر و بیبنیهای بیش نیستم. در مقایسه با شخص دیگری شاید زن آهنی به حساب بیایم. شما روی چه حسابی میگویی قوی هستی؟ گفت من پایهی این روانکاوی را بر اساس تشویق و تمجید نگذاشتهام که حالا بخواهم از تو تعریف کنم، چون به نظرم این را نمیخواهی، فکر کردم چه خوب که فهمیدهای، گفت اما همان شب اول توی اورژانس چیزی در تو دیدهام، چیزی که لازمهی موثر بودن روانکاوی است برای همین تصمیم گرفتم کمکت کنم تا توی درمانگاه به عنوان بیمار خودم پذیرشت کنند. گفتم این جلسات روانکاوی قرار است به کجا برسد؟ هر بار میآیم اینجا از زمین و زمان حرف میزنم، از مذهب، سیاست، فلسفه، زندگی اجتماعی، از قراردادهای جدیدی که با منطق خودم برایم قابل درک نیست و چقدر کلافه و سرخورده میشوم از اینکه سیستم جدید هیچ جوره با منطقم جور در نمیآید. اینکه من بیایم از تجربهام از کاپیتالیسمی که تا قبل از آمدن اینجا حسی خنثی به آن داشتهام بگویم چه دردی را دوا میکند؟ از ناباوری بغض آلودم در مورد مقاومت در برابر محدود کردن اسلحه، از سرخوردگیام از کشوری که به بهترینها در دنیا معروف است و بهشت موعود مهاجرین. از فردگرایی مفرط سیستم آمریکا، سست بودن ارتباطات و ارزشهای جمعی، اینکه چقدر با زندگی در اروپا فرق میکند، از تلاشم برای درک سیستم جدید تا بتوانم بپذیرمش، از دلایل چرایی وجود مذهب، از نقشش در کیفیت زندگی، از ناتوانیاش در پاسخگویی به اصلیترین دغدغهها، از قدرت سیاسی و اجتماعیاش در ویران کردن نسلها، از فوائدی که به مضراتش نمیارزد، از گفتن از تمام این چیزهای کلی و جزئی که تمامی نخواهد داشت. میگوید تو به طرز وسواسگونهای ذهنت را با سوالاتی درگیر کردهای که برای قرنهای متمادی هزاران متفکر ساعتها وقت صرف کردهاند و جوابی برایش پیدا نکردهاند. تو میخواهی به تنهایی برای این سوالها جوابی پیدا کنی که این به طرز ویران کنندهای خستهکننده و ناامیدکننده است. گفتم من به هیچ جایم نیست که هزاران متفکر چه جوابی به این سوالها دادهاند، یا میخواهند بدهند، آنها دنبال یک داروی شفابخش برای بشریتند که من به یک داروی واحد برای کلی چنین متکثر اعتقادی ندارم، من دنبال تعریف و باوری قانع کننده برای خودم میگردم که این چند صباحی که زندهام را اینطور بیقرار سر نکنم. سر تکان میدهد. میگوید کاری که از دست من بر میآید نظم دادن به چیزهایی است که توی سرت مدام فکر میکنی و پیدا کردن ارتباط آنها با دغدغههای روزمرهات. اینکه از این چه در بیاید نه من میدانم نه تو. اما فکر میکنم تو توان بیرون کشیدن خودت را از کلافی که در سرت بافتهای داشته باشی. به ساعت روی دیوار نگاه میکنم. وقتی عقربهها به ساعت ده و پنجاه دقیقه نزدیک میشود یعنی هرجای حرفهات که هستی باید قیچی را برداری و ببری و بروی تا جلسهی بعد. میپرسد نمیخواهی بدانی آن چیزی که گفتم باعث شد تو را به عنوان بیمار خودم بپذیرم چیست؟ گفتم اگر فکر میکنید فرقی میکند بگویید. گفت اینکه تو در خودت و مشکلاتت و احساساتت غرق نمیشوی، که مدام از خودت بیرون میآیی و از زاویهای دیگر خودت را و احساسات و افکارت را نگاه میکنی. با تمام سردرگمیات تعادلی هست میان احساسات درونی و توان از خود بیرون آمدنت. اینکه تو در هیچ کدام از این دو سو غرق نمیشوی قابلیتی است ارزشمند و بستری مناسب که جلساتی اینچنینی را موثر میکند. فکر کردم با خودم: پس چرا من احساس میکنم دارم در خلأیی بیانتها غرق میشوم؟ وقت تمام شده بود اما، تشکر کردم و آرزوی بعدازظهری خوش، و سنگینتر از قبل بیرون آمدم.
نمایش پستها با برچسب من اعتراف می کنم. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب من اعتراف می کنم. نمایش همه پستها
۱۳۹۱ دی ۲۰, چهارشنبه
۱۳۹۱ مهر ۳۰, یکشنبه
ماییم و آب دیده/ در کنج غم خزیده
پابلیک گاردن/ بوستون/ بیست اکتبر ۲۰۱۲
رفته بودیم پارک بزرگی که مرکز شهر است. یکی از زیباترین پارکهایی که دیدهام. صد و هفتاد سال توی دل بوستون عمر کرده و عظمت و زیبایاش تحسین هرکسی را با هر حال و هوایی بر میانگیزد. ترکیب دلبخواهی درختانی که زودتر رنگ عوض کردهاند با آنهایی که هنوز بوی تابستان را داشتند فضا را به شکلی تخیلگونه خواستنی میکرد. نشسته بودم روی نیمکت چوبی که از رطوبتِ روز قبل فقط عطرش را داشت و به مردمی که توی پارک توی هم لول میزدند نگاه میکردم. فضا برایِ منِ غریب، به طرز ناشناختهای شاد بود. هرجا یکی بساطِ سازِ خیابانیاش را پهن کرده بود و از بین آنهمه، صدای ساکسیفون مرد سیاهی که با چشمان بسته جاز میزد و آن رضایت آمیخته با لذتی که در چهرهي از همهجا بیخبرش داشت، دلم را برده بود. زیر یک درختی که چترِ شاخههایش دایرهای به قطر بیشتر از ده متر را میپوشاند، دختری نشسته بود، گفتم چه حالی دارد میبرد، نزدیکتر که شدم دیدم دارد گریه میکند. بچهها و سگها به طرز خستگی ناپذیری دنبال سنجابهایی بودند که به طرز خستگی ناپذیرتری خاک را دنبال بلوطی زیرورو میکردند. پیرمردی که میدوید، دخترها و پسرهایی که وسط چمنها ولو شده بودند و پدری که با خندهای گشاد توی صورتش با کودک نوپایش تمرین راه رفتن میکرد. تابلوی کاملی از تمام حسهای انسانی کنار هم.
فکر کردم کجای کار ما میلنگد که چنین مردمان غمگینی هستیم؟ متوسل شدن به شرایط سخت کنونی آسان ترین جوابی است که میشود داد و یا حتی ذکر مصیبت تاریخی، مگر همین همسایههای از خودمان بدبختتر تاریخی بهتر از ما داشتهاند؟ چرا ما مردمانی هستیم که غم را فضیلت میدانیم. مهم نیست از کدام قشر آمده باشیم، شادی یا سطحی است یا مکروه است یا دیگران را حسود میکند و چشممان میزنند، یا تو را از اندیشیدن باز میدارد یا تو را از پیمودن راه حق. به طرز غمانگیزی جهانبینی جمعیمان ما را به سوی تقدسِ غم پیش میبرد. در درون همهی ما عذاب وجدانی هست در شاد بودن و یا شاد نمودن. عزاداریهایمان همیشه بزرگ و با شکوه است. بزرگترین جشنمان نوروز هیچ شباهتی به جشن ندارد. از اسلام عزایش را گرفتهایم، از غرب نهیلیسمش را، از عرفان پشت پا زدن به دنيا را، از هنر و ادبیات بازتولید افسردگیاش را، از جنگ یادوارهی دردها و از دست رفتههایش را. در هیچ چیز برای ما وجه مثبت و شادش تقدم ندارد. طنزمان اگر تلخ نباشد نمیخنداندمان. سیاست ورزیمان هم همین است. مخالف باشی یا موافق بر طبلِ باختنها میکوبی. یکی که زندان میافتد همه جار میزنند و زار میزنند، همان کس از زندان آزاد میشود کسی کل نمیکشد. ما ماشین هشتاد میلیونی باز تولید غمیم. چیزی را ببازی همه گوش میشوند برای نالههایت، به دست بیاوری کسی با تو نمیرقصد که هیچ تو را از جمع غمانگیزشان طرد میکنند. شادی را در پستوی خانه نهان میکنیم مبادا شرمندهی دیگران شویم. سرچشمهی این تمایل جمعی به غم از کجا میآید؟ من که خودم تا خرخره توی همین فرهنگ غرق شدهام هم نمیفهمم. بیبیسی توی یکی از برنامههایش در مورد موسیقی مصاحبهای کرده با شهرام شپره. خانه و حرف زدنش را که ببینی و بگذاری کنار موسیقیاش مجموعهی کاملی است از موجودی که شادی اولویت زندگیاش شده و حتی دردهای سادهاش را شش و هشت میخواند. اینکه از بین این همه خواننده از هرچه قدیم تا به حال او تنها نمونهی از نوع خودش هست که مخاطب چندانی هم ندارد خود سندی است که یک جای کار این ملت میلنگد. ملتی که درش روشنفکر و عامی و قشر متوسط و دارا و ندار و دیندار و سکولار و بیسواد و باسوادش همه بر طبل ناله میکوبند تعادلش را از دست میدهد. من به عنوان کسی که از همین جامعه آمدهام، که غم سهم مشخصی در روزمرگیام دارد، فکر میکنم در دنیایی که هزار بهانه به دستت میدهد که افسرده باشی، پیدا کردن فلسفهای که بتواند تو را میان اینهمه شاد نگه دارد عمیقترین نوع اندیشیدن است. امر مقدس همیشه امری دستنیافتنی و یکتا بوده و اگر قرار است چیزی در این دنیا مقدس شمرده شود شاد بودن گزینهي مناسبتری است.
من با تمام بار غمی که همیشه به دوش کشیدهام از هرچه آه و نالهاست خستهام. از هرچیز که آینه در آینه خودم را نشانم دهد. دلم حسهای تازه میخواهد. دلم میخواهد هر چه میبینم و میخوانم خودم را به یادم نیاورد. دلم میخواهد نفهمم طرف از چه میگوید. گیج شوم از احساسی که مشترکم نیست. دلم شادی میخواهد، نه حتی شادیای عمیق و بیدغدغه، بلکه توانایی لذت بردن از بهانههای کوچکی که توی زندگی هرروزهی هر کسی پیدا میشود و توانایی نمایش و تقسیم کردن همین خرده خندهها و لبخندها. اگر یاد بگیرم میان غم و شادیام تعادلی برقرار کنم، اگر یاد بگیرم روزی، که شادیام بر غمم مقدم باشد، انگ شاد بودن را با افتخار بر پیشانیام قبول میکنم. شاید پیش قدم نسلی بشوم که زندگی را در تمام ابعادش زندگی کند.
پ.ن. یک هفته بعد از همخوان کردن این پست، داشتم مقالات شمس میخواندم، اینرا دیدم حیفم آمد اضافه نکنم به این پست.
شادی را رها کرده، غم را میپرستند**
''شادی همچو آبِ لطیفِ صاف، به هر جا میرسد، در حال شکوفهی عَجَبی میروید. و مِنَ الماء کُلّ شیءٍ حَی ـ آن آبی که این آب از او روید و از او زنده شود و شیرین شود و صاف شود. غم همچو سیلابِ سیاه، به هر جا که رسد، شکوفه را پژمرده کند و آن شکوفه که قصدِ پیدا شدن دارد نَهِلد که پیدا شود.''
* تیتر مصرعی از شعری از مولانا ست
** مقالات شمس، ویرایش جعفر مدرس صادقی ص ۲۲۲
پ.ن. یک هفته بعد از همخوان کردن این پست، داشتم مقالات شمس میخواندم، اینرا دیدم حیفم آمد اضافه نکنم به این پست.
شادی را رها کرده، غم را میپرستند**
''شادی همچو آبِ لطیفِ صاف، به هر جا میرسد، در حال شکوفهی عَجَبی میروید. و مِنَ الماء کُلّ شیءٍ حَی ـ آن آبی که این آب از او روید و از او زنده شود و شیرین شود و صاف شود. غم همچو سیلابِ سیاه، به هر جا که رسد، شکوفه را پژمرده کند و آن شکوفه که قصدِ پیدا شدن دارد نَهِلد که پیدا شود.''
* تیتر مصرعی از شعری از مولانا ست
** مقالات شمس، ویرایش جعفر مدرس صادقی ص ۲۲۲
۱۳۹۱ مهر ۲۶, چهارشنبه
'' با چشمها ز حیرتِ این صبحِ نابجای/ خشکیده بر دریچهی خورشیدِ چارتاق/ بر تارکِ سپیدهی این روزِ پابهزای/ دستانِ بستهام را آزاد کردم/ از زنجیرهای خواب'' *
خشم/ترس/یأس/تسلیم/انتظار
نوشتن این روزها از هرکاری برایم سختتر شده بود، جانم بالا میآمد اما دستم به نوشتن نمیرفت. توی ذهنم مینوشتم و مچاله میکردم و دور میریختم. روزهای کلافگی، روزهایی که حتی صدای خودت را هم طاقت شنیدن نداری. روزهای گوشهگیری، سکوت. روزهای درماندگی در برابر افسردگیای که مثل تار عنکبوت بزرگی به دامت انداخته و هرچه تقلا میکنی بیشتر در میمانی. و باز سکوت و تسلیم در برابر این اسارت. تسلیمی که از عدم توانت در مقابله میآید اما ذهنت از این سرفرودآوردن به درماندگی جیغ میکشد. خشم، خشمی که تورا از درون میخورد و روزنهای به بیرون پیدا نمیکند. این توصیف روزهایم بود در سه ماه گذشته. روزهایی که کارم را به بیمارستان هم کشاند. وقتی در یکی از همان دورههای سر کوفتن و تقلا و درماندگی به دکتر عمومیام که سرسختانه دنبال روانکاوی میگشت که بیمهام را قبول کند گفتم چه در سرم گذشته، در کمال ناباوری مرا مجبور کرد که بروم اورژانس بیمارستان. میدانست که امین دو هفتهای سفر خواهد بود و میترسید توی این دوهفته بلایی سر خودم بیاورم. هرچه توضیح دادم و سعی کردم قانعش کنم توی کتش نرفت و فقط راضی شد که تشخیص اینکه آیا باید بستری بشوم یا نه را به پزشک روانکاو اورژانس بسپارد. به امین گفتم چه کنم، گفت بیخیالت نمیشود چون مسئولیت دارد. با پای خودم رفتم بیمارستان و هفت ساعت تا دوازده شب درگیر بودم، از هفت خان سوال و جواب یک پرستار و دو انترن و در نهایت دکتر متخصص رد شدم و هزار حیله به کار بردم که نشان دهم حالم آنقدر خوب هست که احتیاجی به بیمارستان نداشته باشم. دکتر متخصصم مرد جوانی بود حدود ۳۲-۳۴ ساله. گیج میزد و توی سوال و جوابش تاخیر داشت. به امین گفتم این منگل میخواهد ببیند من چهام شده. گفت ساعت دوازده شب است و این از هفت صبح سر کار بوده و شاید به خاطر همین هست که اینطور گیج به نظر میرسد. نگاهش کردم دیدم خستهاست. اما با تمام خستگی دست بردار نبود و من سرسختانه در تلاش بودم که حکم آزادیام را بگیرم. باورم نمیشد که چیزی که در روزمرهی خیلی از ایرانی ها خیلی هم طبیعی به نظر برسد برای اینها اینهمه های و هو ایجاد کند. گفتم دکتر عمومیام دختر ناز نازی و دلنازکیست و من هرچند که نیاز مبرم دارم روانکاو ببینم ولی آنقدر روی پای خودم بند هستم که نیازی به دوهفته بستری شدن نداشته باشم. تلاشهایم نتیجه داد و گفت برو خانه اما نباید تنها باشی. به دروغ گفتم با خانوادهی امین میمانم تا برگردد. با اشاره به امین رساندم که تایید کند. گفت افسردگی از خیلی بیماریهای جسمی خطرناکتر است و حتما پیگیر پیدا کردن روانکاو باش. گفتم هستم. از در بیمارستان که بیرون آمدیم تازه فهمیدم این بدبختها که حکم زندان میگیرند چه میکشند. امین فردایش رفت. سه روز اول تنهایی یادم انداخت هرچقدر هم که رابطه نزدیک و بیمشکل باشد آدم نیاز به تنها بودن دارد. فکر کردم وقتی امین برگشت بگویم طرحی بگذاریم که سالی دو سه بار برای چند روزی تنها باشیم. این فاصله برای مایی که بیست و چهار ساعت توی خانه با هم هستیم ،هرچند به تنهایی و خلوت هم احترام میگذاریم و هرکدام سرمان گرم کار خودمان است، از واجبات است. فردای آنروز با بیرغبتی زنگ زدم تا ببینم درخواستم برای پذیرفته شدن در کلینیک روانکاوی بیمارستان به کجا رسیده. جواب را به دو روز بعد موکول کردند. حوصلهی پیگیری نداشتم و تجربهی هفت ساعت سوال پیچ شدن توی بیمارستان دلم را از هرچه روانکاو زده بود. نشسته بودم که تلفن زنگ زد. شماره ناآشنا بود اما کد بوستون داشت. میان دودلی جواب دادم. همان دکتری بود که دو شب قبل توی بیمارستان دیده بودم. همان مرد جوانی که تاخیر داشت. میخواست بداند روانکاو پیدا کردهام یا نه. گفتم هنوز نه اما در جریان است. شمارهی کلینیک خودش را داد و گفت فکر میکند مرا آنجا پذیرش میکنند. گفت زنگ بزن و بگو فلانی گفته میخواهد من مریضش باشم. یک شماره هم داد که اگر بیمهام را قبول نمیکردند زنگ بزنم برای درخواست کمک مالی. تشکر کردم و خداحافظی. توقع نداشتم که پیگیر شده باشد آنهم وقتی توی اورژانس مرا دیده و دکتر تعیین شده برایم نیست. ور خوشبین ذهنم میگفت که انسان دوستی و قسم پزشکی و مسئولیت انسانی و اینها بوده که پیگیر شده. ور بدبین دنبال نفعی میگشت که برایش داشته باشم. رفتم در موردش تحقیق کردم. دانشگاه یل درس خوانده بود که از بهترین دانشگاههای آمریکاست. دو سال پیش تخصصش را گرفته و رسما به عنوان دکتر کار میکند. رزیدنسی اش را هم در بهترین کلینکهای بوستون گذرانده و در بیمارستانی که بهترین بیمارستان دنیا در چند سال گذشته انتخاب شده کار میکند. بازهم دلم راضی نشد. زنگ زدم و گفتم فلانی مرا معرفی کرده و میخواهم وقت بگیرم. گفت تمام وقتش تا ۴۰ روز دیگر پر است اما میتواند مرا توی لیست انتظار بگذارد برای کنسلی. گفتم برای همان ۴۰ روز دیگر وقت بده. دیدم وقتش هم که پر است برای چه میخواهد من مریضش باشم. حوصلهی درگیر شدن نداشتم. کلینیک قبلی زنگ زد و یک وقت با یک دکتر دیگر داد. برای بیست روز بعد. گفتم همین را میروم که زودتر است. چند روز گذشت زنگ زدند که یک وقت خالی شده برای پس فردا. گرفتم و رفتم. اینبار توی مطبش دیدمش. به عنوان بیمار جدید، رئیس بخش که یک زن میانسال بود هم توی اتاق نشسته بود برای نظارت و نوت برداشتن. حالم خوب نبود و حوصلهی حرف زدن نداشتم. یک هفتهای بود که امین رفته بود و من هیچ تلفنی را جواب نداده بودم و از بس حرف نزده بودم با کسی، صدایم در نمیآمد. جلسه به سوال و جواب در مورد حال و احوال جسمی و ناراحتیهای روحیام گذشت. مثل شب اول توی بیمارستان تاخیر نداشت. فکر کردم خسته بوده واقعا. سوال میکرد و جوابهایم گاهی آه زن ناظر را در میآورد. سری تکان میداد و نچ نچی میکرد. زنها اینجا خیلی لطیفند و من دلم نمیخواهد ویزیت بدهم که یک زنی بنشیند پا به پای من آه بکشد و سر تکان بدهد. دکترِ خودم اما کاملا خنثی بود. پوکر فِیس داشت و نمیشد تشخیص بدهی چیزی که شنیده چه تاثیری رویش داشته. فکر کردم با این طرز برخورد راحتتر خواهم بود. قرار گذاشت هفتهای یکبار سه شنبهها برای یک ساعت ببینمش. بعضی هفتهها اما این یک ساعت با شیفت بیمارستانش تداخل دارد و چون وقت دیگری ندارد موکول میشود به هفتهی بعد. فکر کردم از هیچی بهتر است. یک دارو داد که زنگ زدم فردایش و گفتم نمیخواهم بخورم. چند روز بعدش اما که حالم دوباره خراب شد و بیقرار شدم تن دادم به خوردنش. بر خلاف دوتا قرصی که دکتر عمومیام قبلا داده بود برای افسردگی که هیچ کدام بهم نساختند این یکی اما جواب داد. حالم به مراتب بهتر است. دو هفته است که هیچ حالت بیقراری و درماندگی سراغم نیامده. خوابم منظمتر شده و تمرکزم آنقدری که بتوانم چیزکی بنویسم و چند ساعتی بخوانم برگشته. این برای منی که برای ماهها تمرکزِ یک صفحه خبر خواندن را هم نداشتم غنیمت بزرگیاست. توی این مدت دو بار دیگر دیدمش. هربار که میروم فکر میکنم حرفی ندارم برای گفتن. هربار اما میبینم خودم را که دارم از چیزهایی میگویم که تا به حال برای هیچ کس به زبانم نیامده. اتفاقاتی که گاهی عمرشان به بیست و پنج سال میرسد. حرفهایی که فقط در مغزم چرخیده و چرخیده و هیچ وقت نه خواستم و نه توانستم برای کسی به زبان بیاورم. نه حتی برای آن معدود کسانی که عمیقا دوست داشتم و به خودم راه دادم. من مغرورتر از آن بودم که بخواهم توجه دیگران را یا کسی که دوست داشتم و دوستم داشت با شرح مصیبت به خودم جلب کنم، و قشری که من خودم را تویشان جا داده بودند در تصورشان نمیگنجید که من از کجا آمدهام و چه دیدهام. خودم را میشنوم که دارم حرف میزنم. حرفهایی که در سرم تکراریست اما شنیدنشان از زبانم تازگی دارد. حرفهایی که وقتی میشنوم انگار نه انگار که این همه سال درم بوده دردم میآورند. انگار که تازه دارم باور میکنم که اتفاق افتاده باشند. در کمال تعجب گاهی بغضم وسط حرفی میشکند. این همه سال نشخوار کردم اینها را و گریهام نگرفت، چطور حالا دردم میگیرد از شنیدنشان؟ دلم نمیخواهد اما گریه کنم. زود خودم را جمع میکنم، اشک را توی چشمم سد میکنم و تا وقتی سر جایش ننشیند نگاهِ دکتر نمیکنم و حرف نمیزنم. دلم نمیخواهد جلوی یک نفر دیگر برای خودم روضهی ابوالفضل بگیرم. دکترم توی همین دو جلسه کمی موضع گرفته. هیچ چیزی نمیگوید که نشانهی تاثرش باشد، فهمیده که تاثرش دهان مرا برای ادامه میبندد. اما از نگاهش و تغییر ریتم نفسهایش میفهمم کجاها جا خورده و متاثر شده. پایان جلسه میبینم که شنیدنم برایش آسان نیست، فکر میکنم شاید همین برایش جذاب بوده. موردی که با دیگر بیمارانش از خیلی جهات متفاوت است. بیماری که از دنیایی آمده که او هیچ چیز از آن نمیداند و کشوری که او حتی نمیداند کجای نقشه هست و تجربههایی داشته که اینجا به ندرت ممکن است کسی داشته باشد. من اما هربار که از اتاقش بیرون میآیم انگار کوه کنده باشم خستهام، حرفهای جامانده میآیند نوک زبانم و برمیگردند توی سرم و تا روز بعد و گاهی روزهای بعد چرخ میزنند. اما همین حرف زدنها شجاعم کرده، بعد از نزدیک به دو سال ضعف و درماندگی که هر روز بیشتر و بیشتر میشد، دوباره آن روی سرسختم دارد بالا میآید. اینبار نه از انکار گذشته که از شنیدن و باورش. خودم را میبینم زخمی بزرگ درم سر باز کرده. زخمی عمیق که انگار نه انگار سالها آنجا بوده تازهی تازه است. من اما دیگر انکارش نمیکنم، رویم را بر نمیگردانم، دلم را به ضعف نمیاندازد. نشستهام و با چشم باز نگاهش میکنم. ترسم ریخته باشد انگار دستم را کرده ام توی زخم و ذره ذرهاش را لمس میکنم. ببینم کجایش بیشتر درد میکند، کجایش عفونت کرده، کجایش تازه مانده. دوباره قصی شدهام. آن روی رک و تیزم دارد خودش را نشان میدهد. صبورترم اما. از خشم زخم نمیزنم دیگر با خودداری هرآنچه و هرآنکه حیطهی آرامشم را بهم بریزد سرجایش مینشانم. از این بیحالی و بيانگیزگی و وادادن که داشتهام دلزده شدهام. به خودم تشر میزنم جمعش کن! وقت نشستن و بر باختنها و نتوانستنها زانوی عزا بغل کردن تمام شده، باید دستی به سر و گوش زندگیام بکشم. حد و حدودم را مشخص کنم. دوستهای نزدیک را نزدیکتر کنم. فاصلهام را با دورترها مشخص کنم. وقتش شده افسار در رفتهی زندگی را دستم بگیرم دوباره سوارش شوم. وقتش رسیده از خودم بیرون بیایم پیش از اینکه در این خودکاویها برای همیشه غرق شوم.
* تیتر قسمتی از شعر ''با چشمها'' از شاملوست.
۱۳۹۱ مرداد ۱۸, چهارشنبه
همهاش از یکجور تهوع پیش رونده نسبت به فیسبوک شروع شد. دلم میخواست بروم زیر هر پستی که می بینم یک برو بابای کش دار بنویسم و بروم. کم کم حسم به انزجار کشید. از نقل قول های احمقانه و تکراری که تا یکی بازخوان میکند حداقل ده نفر دیگر هم بازخوانش میکنند و می بینی فلانی و فلانی و فلانی درد گاندی را که از تنهایی نبوده بلکه از مردمی بوده که فلان رو دوست داشته اند. یا مثلا جمله های تهوع آور مثبت اندیشیدن و یا مینی مال های عاشقانه و آبکی یا بدتر از آن خزعبلات برآمده از عقده حقارت زنانه و گاهی مردانه نسبت به جنس مخالف. این همه آدم که نه من دل مشغولی هایشان را می فهمم نه آنها حرف من را توی صفحه ی من چه کار می کنند؟ همه را می شناسم. همه را حداقل یکبار دیده ام. هیچ آدم اضافی تو دوستانم نیست. هرکس به یک بهانه و رعایتی توی لیست دوستانم مانده و هزینه ی حذف کردنشان از بودنشان بیشتر است. توی این همه فقط ده نفر آدم شاید باشند که علایق و سلایق و هرچه که بازخوان میکنند ارزش خواندن داشته باشد. اینطور شد که بی خیال همان ده نفر خواندی هم شدم و یک مدت فیسبوک را بستم. حالا باید به صدنفر جواب پس می دادم. از فامیل گرفته تا دوست. چرا بستی؟ چه میگفتم؟ حالم دارد از همه چیز به هم میخورد؟ نبود فیسبوک مساوی بود با بالا رفتن حجم مکالمات تلفنی و اسکایپی و این برای منی که از تلفن و هرگونه وسیله ی ارتباط از راه دور متنفرم مساوی بود با عذاب مضاعف. دو هفته نشد که برگشتم. حالا تنفرم از پست ها داشت می کشید به آدم ها و از فیسبوک به سایر فضاهای مجازی. داشتم مصاحبه بی بی سی را می دیدم با هادی خرسندی. یکهو آنچنان لبریز از انزجار شدم که برای خودم هم عجیب بود. من که این آدم را از نزدیک نمی شناسم این همه انزجار چرا؟ حالم از اداهایش به هم می خورد. از اعتماد به نفس قلابی اش. از ژست روشنفکر مؤابانه اش. از نگاه کردنش، لحن حرف زدنش. همان روز بود که ترسیدم. این همه انزجار از آدمها در من چه کار میکند؟
از آن روز دو هفته می گذرد. حالم دارد مدام بدتر می شود. کنترلم را روی فکرهایم از دست داده ام و مدام هرچه فکر که به تخریب می کشد در سرم می چرخد. مغزم مدام دارد کار میکند حتی توی چندساعتی که به زحمت و نصفه و نیمه می خوابم صدای خودم دارد توی سرم بلند بلند حرف می زند. وسواس گرفته ام. مدام فکر میکنم گوشت و پوست اطراف ناخنم دارد کنده می شود. مدام دلم ریش می شود. ترس برم داشته نکند دارم دیوانه می شوم. توی جمع که قرار می گیرم بی طاقت می شوم. دلم بهم می خورد. اضطراب میگیرم. خوابی که همیشه نداشته ام آشفته تر شده و هر صبح خسته تر از دیروز بیدار می شوم. تهوع مدامم از همه چیز! توی دلم می ریزد و میلم به هی چیز نمی رود. مدام فکر می کنم چطور به اینجا کشیده شدم؟ و غم این جنونی که برم افتاده دیوانه ترم می کند. هیچ چیز را دوست ندارم. هیچ چیز خوشحالم نمی کند. هیچ چیز برایم انگیزه ی ادامه دادن نیست. به کل زندگی که فکر میکنم از کسالتش خمیازه ام می گیرد. دنبال انگیزهای زندگی در پیش رویم را تا ته دنبال می کنم. پیشرفت کاری، بچه دار شدن، خانه خریدن، زندگی ساختن، سفر رفتن. هیچ چیز برایم هیجان ندارد و باور مردن شوری که همیشه درم بود، که مرا می کشید دنبال خودش، چون خنجری دلم را سوراخ میکند، هر لحظه به تکرار.
بیمهام تازه دو روز است که درست شده و اولین وقت دکتری که گیرم آمده مال ده روز دیگر است. ده روز برایم خیلی زیاد به نظر می رسد. فکر می کنم نکند توی این ده روز بلایی سر خودم بیاورم از اینهمه میل به آزار و تخریب که در سرم چرخ می زند. بروم به دکتر چه بگویم؟ عارم می آید این ها را به کسی بگویم. نکند فقط افسرده شده باشم و فکر کند دیوانه شده ام؟ دلم نمی خواهد بند دارو شوم اما این حالی که حالا دارم آنقدر ترسناک هست که تن به هر دارویی بدهم. ترس دیگرم این است که افسردگی نباشد، که واقعا دیوانه شده باشم. آنوقت چه؟ دیوانگی که درمان ندارد. این روزها از هر زمانی خراب ترم. یک وقت هایی بود که زندگی ام پر از تنش بود. که یک جای زندگی نبود که بگویم خوب اینجا سر و سامان دارد. توی اوج بحران ها اما هیچوقت این حال نبوده ام که حالا هستم. حالا زندگیام آرام است. مشکلاتی شبیه مشکلات عادی زندگی بقیه مردم که من از پوست کلفتی به هیچ جایم نیست. تمام درد و ترسم همین است که حالا که همه چیز زندگی سر جایش است من چه مرگم شده؟ نکند دیگر حالم خوب نشود؟ نکند این کسالت و انزجار و دلزدگی درم بماند؟ که دیگر هیچ چیز هیچ وقت شادم نکند. حتی تصور داشتن یک عمر دراز در این حجم از دلزدگی برایم غیر ممکن است. فکر می کنم چنین زندگیای در توان و تحمل من نیست، که قبل از آنکه به آنجا بکشد خودم را خلاص میکنم. اما مگر قرار نبود هرچه پیش آمد زندگی من آنی نباشد که به خودکشی ختم بشود؟ فکر می کنم کنترل همه چیز زندگیام از دست خارج شده و این خسته تر و مایوس ترم می کند. کاش حالم دوباره خوب باشد. کاش کارم به ناکجا نکشد.
۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۰, یکشنبه
خودکشی- دیگرکشی
سمانه مرادیانی مرد. خودکشی کرد. در بیست و چهارسالگی. من نمی شناختمش. دوست یکی از دوستانم بود اما رفتنش تلخم کرد. شب، قبل از خواب بود که فهمیدم و تا صبح با مرگش کلنجار رفتم. حتی در خواب. شب قبلش یکهو دل شوره گرفته بودم. صدای جیغ می آمد در سرم. جیغ مدام و داشت دیوانه ام می کرد. ترسیدم. یاد پریای شاملو افتادم. توی فیسبوک نوشتم : پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می کردن پریا، مثه ابرای باهار گریه می کردن پریا.
خبر را که شنیدم یاد جیغ های شب قبل افتادم که توی سرم تیر می کشید. بعد یاد شبی افتادم که صبحش یک مشت قرص خوردم که بمیرم. همان شبی که مادر برای اینکه نگذارد بروم هنر بخوانم از غیرت پدر سوء استفاده کرد و دخترش را بدنام کرد تا حرف خودش را به کرسی بنشاند. همان نصفه شبی که یواشکی حرفهایش را می شنیدم دلم شکست از مادری که برای به کرسی نشاندن حرف خودش دخترش را به گند می کشد. هفده ساله بودم. مدرسه می رفتم هنوز. مادر با تمام تلاشش بازمانده های پدری را که دوسال بود فهمیده بودم از آن من نیست از من می گرفت. آن شب زندگی تمام معنی اش را برایم از دست داد. مادر و زندگی اش تنها برایم کافی بود که از هرچه زندگیست سیر شوم. از فکر اینکه زندگی می تواند تو را به جایی برساند که مادرِ مرا رسانده آنچنان منزجر شدم که نخواستم بمانم. از تصور نگاه کردن در چشمهای پدری که شب قبل با اینکه نمی دیدمش دیدم که خرد شد از تصور اینکه دختری که دردانه اش بوده از راه به در شده تهوع می گرفتم. از زندگی که تمامش سیاه و سفید بود. آدم توی هفده سالگی چه دارد غیر از خانواده و پشتوانه اش برای اوج گرفتن؟ پر زدن و رفتن و ساختن؟ وقتی نداشته باشی اش می شوی کسی که هیچ ندارد که ببازد. زندگی دیگر هیچ چیز جذابی برایم نداشت. هیچ چیز خوشحالم نمی کرد. چقدر این جمله را با تعجب در سرم زمزمه می کردم آن روزها. ضربه ی مادر تلنگری بود که کاسه ی صبرم را لبریز کرد. من از هرچه آینده بیزار شده بودم. آنچنان من را در خانه ایزوله کرده بودند که هیچ تصوری از امکان خلاصی از نکبتی که درش زندگی می کردم در سرم نبود. فکر می کردم در دنیایی که آدم با مادر خودش نتواند با صلح زندگی کند تلاش برای درمان دردهای دیگر بشر بی فایده است. مادرم آن موقع قرص اعصاب می خورد. رفتم دو بسته قرص از توی کیسه اش برداشتم و انداختم توی کیف مدرسه ام. پدر خواب بود و برعکس همیشه بیدار نشد. خوشحال شدم که بیدار نشد. از در خانه که بیرون زدم خورشید طلوع کرده بود. فکر کردم این آخرین طلوع است. رفتم مدرسه. توی حیاط دو بسته قرص را بالا انداختم ناشتا و رفتم پشت بام مدرسه. مچاله شدم یک گوشه تا مرگ بیاید. گریه می کردم بی صدا و دلم هم میخورد. فکر نمی کردم کسی بیاید پشت بام. فکر کردم بهترین خلوت است برای مردن. نمی دانم چقدر گذشت که ناظم مدرسه پیدایش شد. توی دلم به شانس خودم فحش می دادم. فکر کردم جا خلوت تر سراغ نداشتی؟ دیدم نداشتم. برنامه ریزی نکرده بودم. یک شب تا صبح نکبت را نشخوار کرده بودم و رسیده بودم به مرگ بی هیچ برنامه ریزی. گفت اینجا چه کار میکنی. چه میگفتم؟ پرسید چرا گریه کردی. جواب ندادم. بلندم کرد برد پایین. دلم بهم می خورد و دلشوره هم اضافه اش شده بود. پیدایم کرده بودند و حتما حالا نمی گذاشتند بمیرم. گفتم حالم خوب نیست. دلم درد میکند. کودکانه فکر کردم ولم میکنند و دوباره می روم یک گوشه قایم می شوم. گیر افتاده بودم و ذهنم که داشت کم کم از دستم در می رفت هیچ کمکی نمی کرد. پرسید چرا سیاه پوشیدی؟ به آستین لباسم اشاره می کرد که از روپوشم بیرون زده بود. فکر کردم من همیشه سیاه می پوشم. دنبال راهی بودم که از دستشان خلاص شوم. راهی نبود. کارشان را بلد بودند. یک لیوان آب گرم به زور به حلقم ریختند و یکی هی پشتم را می مالید. میخواستم بگویم نکن حالم دارد بهم می خورد. نگفتم. دیدم یکهو سر و کله ی پدر و مادرم پیدا شد. از کجا فهمیده بودند؟ مدرسه چرا خبرشان کرده بود؟ به این زودی؟ همه چیز داشت خراب می شد. دیدن مادرم تیر خلاص قرص ها بود که آزاد می شدند توی معده ام. افتادم زمین. نفهمیدم کی بلندم کرد و برد توی ماشین خودمان. بردندم بیمارستان سعادت آباد. از ماشین که پیاده ام کردند روی پا بند نبودم. پدرم و ناظم زیر بغلم را گرفته بودند و پاهایم می کشید روی زمین. دیدم مختل شده بود. همه چیز در هم می رفت اما حواسم هنوز سر جایش بود. برگشتیم توی ماشین. گفته بودند ببریدش لقمان الدوله. توی ماشین سرم روی پای ناظم بود که هی پشتم را می مالید. اینقدر مالید تا چهار تا قرص نیمه حل شده را بالا آوردم. پدرم پرسید چندتا بود. ناظم گفت چهارتا. پدرم پرسید چندتا خورده. کسی نمی دانست.
مادرم جلو نشسته بود و حرف نمی زد. چنان منزجر بودم از او که همان کافی بود که تمام روده هایم را بالا بیاورم.
نیمرخ پدر را می دیدم که داشت رانندگی میکرد. انگار او مرده بود و من بازمانده ای بودم که گریه میکردم. رسیدیم لقمان الدوله. نفهمیدم کی و چطور مرا رساند توی بیمارستان. آنجا ده نفری ریختند سرم. چی خورده. کِی خورده. کسی نمی دانست. از خودم می پرسیدند. پسر خوش قیافه ای بود که هی سوال میکرد. پدر قرص هایی که توی ماشین بالا آورده بودم داد دستشان که ببرند آزمایش. پسر خوش قیافه هی می پرسید چی خوردی. حواسم بود اما نمی خواستم جوابش را بدهم. دمر خواباندم روی تخت. یک چوبی که سه تا سوراخ داشت گذاشتند لای دندانم. از توی دوتا سوراخ کناری دوتا بند رد شده بود که چوب را پشت سرم بند میکرد. دندان های نیش من کمی بیرون زده. لبم بین چوب و دندان گیر کرده بود. درد را می فهمیدم اما توان آزاد کردن لبم را نداشتم. از سوراخ وسطی چوب یک لوله رد کردند توی معده ام. احساس کردم تمام مری ام را خراشید. یک تشت آن زیر گذاشته بودند. یک مایع بنفش و سیاهی را هی می ریختند توی لوله و من همان را عق می زدم توی تشت و توی سیاهی و بنفشی ها قرص های سفید کوچکی بود که بیرون می آمد. درد امانم را بریده بود و سرم هی بزرگ و بزرگ تر می شد. فکر کردم کاش بیهوش بودم. توی آن هیاهو و درد صدای مادر را شنیدم که از بیرون در داد می زد اگر می خواست خودش را بکشد چرا شب نخورد تا صبحش مرده باشد این بساط را به پا نکند. چیزی چنان به قلبم چنگ زد که هنوز بعد از دوازده سال پشتم از یادآوری این صحنه تیر میکشد. میخواستم داد بزنم یا اورا خفه کنید یا این را از حلق من در بیاورید. در من آنقدر انزجار هست که همه اش را بالا بیاورم. به پشت خواباندندم. پسر خوش قیافه با چشم های سبز باز آمد سراغم. همان سوال ها. این بار جواب دادم. گفتم پانزده تا بیست تا همین حدود. گفت با این تعداد که نمی میری. فکر کردم حالا چه وقت شوخی است و حالا انگار که من صدبار دیگر تجربه داشته ام که باید بدانم آدم با چند تا قرص می میرد. پرسید چی خوردی. ارگوتامین سی خوردم. جا خورد. گفت این را از کجا گیر آوردی. همه والیوم می خورند. وقتی نوع قرص را فهمیدند همهمه بیشتر شد. بعدها فهمیدم که قرص خطرناک تری خورده ام از انواع خواب آورها. قرص میگرن مادرم بوده که قاطی قرص های اعصابش بوده. قرصی که خواب نمیکند. پس برای همین بود که خوابم نبرده بود. قرصی که رگ های سر را گشاد می کند تا خون به مغز برسد. پس برای همین بود که احساس می کردم سرم اندازه ی کل بیمارستان بزرگ شده. از چند ماه بعد برای اولین بار میگرن هایم شروع شد و تا به حال دست از سرم بر نداشته، خیلی وقتها فکر میکنم اثر همان قرصهاست. دست های من لاغر و استخوانیست با رگ هایی که همیشه بیرون زده. اما رگی نمانده بود که بخواهند پیدا کنند. پسر خوش قیافه گفت رگ نداری من دستت را محکم نگه میدارم تا همکارم سرنگ را با شدت به دستت بکوبد. نباید دستت را بکشی و گرنه سوزن می شکند. تا تو باشی فکر خودکشی نکنی. بعد توی چشمهایم نگاه کرد و گفت دختر به این خوشگلی حیف نیست؟ فکر کردم چرا اینقدر حرف می زند. انترن باشی و توی قسمت خودکشی کار بکنی این همه بذله گو باشی. دستم را گرفت و یکی سرنگ را مشت کرد توی دستش و کوبید توی ساعدم. درد پیچید توی تنم. تنم از تخت بلند شد و دوباره افتاد سر جایش. رگ گرفتند و سرم زدند و بردند توی بخش. بخش پر بود. توی تخت گوشه ی اتاق خوابیده بودم رو به پنجره. دو سه ساعت بعد پدر آمد با مادر. گفت نمی گذارند مرخصت کنیم. گفتند خطر خونریزی مغزی مانده هنوز. فکر کردم پس هنوز ممکن است بمیرم. مادر آمد دستش را گذاشت روی دستم. دستم را کشیدم. گفتم آن حرفها چه بود به بابا زدی؟ گفت هییس. فکر کردم شرمنده است. ساکت شدم. بعدها فهمیدم ساکتم کرده که کسی نفهمد برای چه خودکشی کرده بودم. به عمه هایم گفته بود عاشق یکی از فامیل ها شده و برای همین خودکشی کرده. چه چیپ و احمقانه! درست یک ماه قبل از آن داستان برای مادر تعریف کرده بودم که سه سال عاشق یکی از پسرهای فامیل شده بودم. گفتم چون می دانستند و برای همین با آن فامیل قطع رابطه کرده بودند که از سرم بیفتد. گفتم که بداند می دانم که آن یک احساس بچه گانه بوده که هرکس موقع بلوغ به جنس مخالفش پیدا می کند. گفتم که بداند که هیچ رابطه ای بین ما شکل نگرفته بود و این تنها یک احساس یکطرفه بود که تمام شد و خیالش راحت باشد که دخترش بزرگ شده و خودش می فهمد دارد چه کار میکند. می خواستم خیالش را راحت کرده باشم و نشانش بدهم که بزرگ شده ام و کم کم دارد حالی ام می شود چی به چی هست. از این که از آن داستان سوء استفاده کرده بود تا گناه خودش را در خودکشی من پنهان کند چنان منزجر شدم که تا به همین امروز دیگر راجع به هیچ چیز، هیچ چیز از زندگی و رابطه هایم و کارم و علایق و افکارم برای مادرم نگفته ام. آن دفعه بار اول و آخر بود. پدر و مادر گفتند که اگر حالت بد نشود فردا مرخص می شوی و رفتند.
تنها که شدم حالم خوب بود. تنم جان نداشت و دلم هنوز به هم میخورد و سرم هنوز اندازه ی اتاق بود و لبم که پاره شده بود باد کرده بود و خون دلمه شده بود اما حالم خوب بود. تمام مشکلاتم سر جایش بود به علاوه که یک خودکشی ناموفق هم به پرونده ام اضافه شده بود اما در من هیچ فکر آزار دهنده ای نبود. سبک بودم. برای یک لحظه احساس کردم زندگی ارزش این همه سیاهی و سیاه نگری را ندارد. زنده بودم و با تمام وجودم زنده بودن را احساس می کردم و دوست داشتم. آن ساعت هایی که دراز کشیده بودم توی اتاقی که غیر از من پنج مریض دیگر هم داشت و بوی گند عجیبی می آمد که شبیه هیچ بوی دیگری نبود، توی تختی که ملافه هایش از فرط شستن نخ نما شده بود و از دیوارهای اتاق که از کرم رنگ به زردی می زد نکبت می بارید و شیشه ی پنجره اینقدر خاک و باران خورده بود که هیچ تصویری را بر اتاق اضافه نمی کرد من زنده بودم و زندگی را دوست داشتم. حسی که با هیچ منطقی برایم قابل توجیه نبود. همانجا فکر کردم هیچ دردی در دنیا ارزش این را ندارد که خودت را خلاص کنی. که حیات داشتن نعمتی است که با هیچ دردی نمی توان فروختش. همانجا گفتم این اول راه است و فقط کافی است کمی بزرگ تر شوی تا بفهمی زندگی چه ردیف رنج هایی که نچیده بر سرت سوار کند اگر از حالا ببازی بد باخته ای. همانجا به خودم قول دادم سربلندی ام در این باشد که مانده ام نه در شجاعتی که به خرج داده ام در رفتن. آن شب تا صبح به لطف هشت تا سرمی که بهم وصل کردند بیدار بودم و مدام در راه دستشویی. از زندگی همه ی آن پنج نفر دیگر با خبر شدم. تخت بغل دستی ام زنی بود که نمی دانم چاق بود یا ورم هم کرده بود که ظاهرا دچار گاز گرفتگی شده بود و تمام بدنش تاول زده بود. وقت ملاقات کلی فامیل داشت که با گل و شیرینی ریختند سرش. توی ملاقاتی ها پسری بود که حواسش به من بود. سر صحبت را باز کرد اما من حوصله ی جواب دادن نداشتم. بیمارشان یواشکی گفت خودکشی کرده. یکی از دسته گل ها را آورد گذاشت بالای سر من و بعد گفت دختر به این خوشگلی چرا باید خودکشی کند؟ فکر کردم بین خوشگلی و خودکشی چه ارتباطی هست توی سر مردم که من نمی فهمم؟ در ذهن من خوشگلی آفتی بود که من را در خانه چنان بسته بود که از دنیای اطرافم هیچ نمی دانستم. عطش دانستی که در محدودیت های خانه سرخورده مانده بود. در سر من همین کافی بود که خوشگلی را به خودکشی پیوند بزند.
تخت بغل بیمارِ گاز گرفته زنی بود که خودکشی کرده بود. قرص خورده بود. حرف نمی زد اصلا. تخت وسطی گفت از دست شوهرش. وقت ملاقات شوهرش و مادر شوهرش آمده بودند بالای سرش. دخترک حرف نمی زد. فکر کردم چه بی کس است که باید ملاقاتی اش شوهری باشد که از دستش خودکشی کرده. روی سه تا تخت روبه رو هم دوتا پیرزن بودند با یک دختر جوان دانشجو که او را هم گاز گرفته بود. یادم نیست از کدام شهرستان اطراف تهران آورده بودندش آنجا. می گفت توی خوابگاه دچار گاز گرفتی شده و چند تا از دوستانش هم مرده اند. دو تا مریض دیگر دو تا پیرزن بودند که یکی واجبی خورده بود و آن یکی نمی دانم چی. هر دو بیهوش بودند. پرستار آمد زیرشان را عوض کرد. مثل دوتا جنازه افتاده بودند روی تخت و هر دو زخم بستر گرفته بودند. هیچ کس ملاقاتشان نیامد. فکر کردم آدم باید به کجایش برسد که توی این سن واجبی بخورد؟
فردا صبحش حالم خوب بود. می خندیدم و برای بقیه جوک تعریف میکردم. خودم سوزن سرم را که دستم را درد می آورد در آوردم چون پرستار سرش شلوغ بود و به اتاق ما حالاحالا ها نمی آمد. حتی سوزن دست دختر گاز گرفته را هم در آوردم. اینقدر بالا و پایین پریدم که زن جوان هم به حرف آمد و خندید و گفت تو با این روحیه چرا خودکشی کردی. گفتم اگر نمی کردم حالا روحیه ام خوب نبود. هنوز هم فکر می کنم آن تجربه ی خام و ناموفق اگر نبود سالها بعد که تلخی ها پر رنگ تر شد و دردها عمیق تر و بهانه ها محکم تر، بارها که تا مرز خودکشی رفتم و خودم دست خودم را گرفتم و برگشتم، می مردم.
ظهر پدر آمد دنبالم. گفت دیشب چه طور بود. هنوز سرخوش بودم. با آب و تاب تعریف کردم. گوش کرد. گفت ظاهرا تو شب خوبی داشتی. گفتم آره. هنوز هم نمی دانم چرا گفتم آره. شب خوبی نبود من گیج بودم از آنهمه اتفاق. تنها سبک شده بودم و دیگر نمی ترسیدم. همین کافی بود که شبم را بهتر از شبهای دیگر کند.گفت اما امان از شبِ من.
فکر کردم نمی داند سرخوشی من از شور زندگی است که در من بیدار شده. فکر کردم فکر می کند خوشحالم که به عذابش انداخته ام و چی بی مسئولیت بوده ام که به دردی که او از نبود من می برد فکر نکرده ام. چیزی نگفتم اما. از آن روز به بعد من و پدر مشکلاتمان را با هم سرپوش نمی گذاشتیم. از آن روز من از دختر رامی که هیچ کار اشتباهی نمی کرد و عزیز پدر بود شدم دختر سرکشی که اگر غافل می شدی کارش به بیمارستان میکشید. بعد از آن من و پدر بارها دعوا کردیم و افسانه ی پدر و دختری که هیچوقت هیچ مشکلی با هم نداشتند تمام شد. مادر کار خودش را کرد. نه من دیگر بت پدر بودم و نه پدر بت من. اما یاد گرفتم برای زندگی بجنگم. چیزی که در دو دوره بحرانی دیگر که سال ها بعد سراغم آمد و افسردگی که من را تا پای مرگ کشاند زنده برم گرداند.
۱۳۹۱ فروردین ۱۸, جمعه
رازِ مادر
دیشب برادر ناتنی ام را توی فیسبوک پیدا کردم. همانقدر غیرمنتظره که ناتنی بودن پدرم را فهمیدم. پانزده سال پیش بود. پدر و مادرم بر سر یک دعوای حقوقی شمال بودند. دعوای حقوقی بهانه ی بود برای دعوای بین خودشان. از وقتی یادم می آید پدر و مادرم با هم دعوا میکردند. بارها پایشان به دادگاه خانواده رسید. به مو رسید و پاره نشد. من حلقه ای بودم که این دو را به هم وصل میکرد. هنوز هم مانده ام این دو چطور بعد از آن همه ماجرا کنار هم مانده اند. داشتم خانه را جارو می کشیدم. دسته ی کیف مادرم از روی صندلی سر خورد و از توی کیفِ یک ور شده شناسنامه ی المثنی جدیدش بیرون افتاد. مثل برق از سرم گذشت تاریخ ازدواجشان را نگاه کنم و اگر نزدیک است برایشان جشنی بگیرم تا بهانه ای شود برای پایان دادن به آنهمه کشمکش. قبل از آن می دانستم مادرم قبل تر ها یکبار ازدواج کرده و جدا شده و بچه ای هم داشته. هیچوقت کسی حرفی نزده بود. من اما فهمیده بودم. بچه ها همه چیز را می فهمند. از حرف های جسته و گریخته ای که یواشکی می شنوند. از خانواده ی پدرم که آبشان با مادرم توی یک جوی نمی رفت. از داستان سخت و غم انگیز ازدواج پدر و مادرم. از اینکه هیچوقت سالگردی نداشتند که جشن بگیرند. از اینکه هیچ عکسی از عروسی شان نداشتند. از تک عکسی پنهان شده که مادرم را در لباس عروسی نشان می داد که از ته دل می خندید کنار مردی که پدر نبود. از پدربزرگم که تا سالها با پدرم به خاطر ازدواجش قهر بود. از عکس های مادرم کنار یک پسر بچه ی موبور توی شهر به شهر اروپا. عکسای دونفره. وقتی می پرسیدم این بچه کیه می گفت بچه ی دوستم. دوستی که همیشه توی عکسها غایب بود. پدر بچه غایب بود. مادرم بود با یک پسربچه ی سه چهار ساله که جلوی دوربین ژست می گرفتند. راستی چرا فکر می کرد دروغش را باور میکنم؟ من می دانستم که بچه ی خودش است. می دانستم ازدواجشان شبیه ازدواج هیچ کدام از پدر و مادرهای دوستانم نیست. این ها را از پازلی که کنار هم چیده بودم فهمیده بودم. از حرف های یواشکی با دوستانش. از پچ پچ های نیمه شبش که با پدرم دعوا میکرد. از عکس های دونفره اش با آن بچه. از عکس های نداشته ی عروسی اش با پدرم. اما نه چیزی پرسیده بودم و نه میخواستم بیشتر بدانم. تهدیدی بود برای خانواده ی کوچک خودم که میخواستم به هرقیمتی کنار هم بماند. پیچیده تر و هولناک تر آن بود که ذهن کودک من قادر به هضمش باشد. تنها میدانستم و نادیده میگرفتم. اینطور بود که ازدواج پدر و مادرم در هاله ای از ابهام در ذهن من مانده بود تا پانزده سالگی ام. اینطور بود که حتی نمی دانستم تاریخ ازدواجشان کی بوده. فکر گرفتن سورپرایزی برای سالگردشان مثل برق از سرم گذشت. شناسنامه را برداشتم. شناسنامه ی المثنی تنها ازدواج آخرش را ثبت کرده بود و ازدواج و جدایی قبلی را حذف کرده بود. تنها یک خط. نام پدرم، تاریخ تولدش و تاریخ ازدواجشان که یک سال و سه ماه بعد از تولد من بود. چهارده شهریور شصت و دو. یخ زدم. همانجا با دسته ی جاروبرقی توی دستم وارفتم روی زمین. نمی دانم چقدر همانطور وا مانده ماندم. حالا ازدواج سابق مادرم با زندگی من ربط پیدا میکرد. تمام آنچه از کودکی از ذهنم پس زده بودم تمام موجودیتم را زیر سوال می برد. در یک لحظه پدرِعزیزتر از جانم ناتنی شد. برادر دردانه ام. خواهر کوچکم. من مانده بودم تنها با مادری تنی که از بس از بچگی با هم نمی ساختیم بارها فکر کرده بودم نکند ناتنی باشد. حالا ناتنی ترین آدم زندگی ام تنها آدم تنی ام بود.
تب کردم. مریض شدم. تا هفته ها مریض بودم. هیچ چیزی نمی گفتم اما. بغض داشتم. همه از چشمم افتاده بودند. از همان روز بود که بوسیدن پدرم را کنار گذاشتم. تا سالها بعد. در آنی همه کسم را از دست داده بودم. عمه هایم را که بیشتر از هرکس دوست داشتم. عموهایم. هرکس که به پدرم وصل می شد. به هیچ کس هیچ چیز نگفتم. نپرسیدم. همه چیز برایم روشن شد. چرا پدر همیشه شناسنامه ام را از من قایم کرده بود. چرا همیشه خودش برای ثبت نام می آمد مدرسه و همه چیز دور از چشم من بود. چرا وقتی من ۵ ساله بودم فامیلی اش را عوض کرده بود. فامیلی اش را عوض کرده بود و فامیلی مرا روی خودش گذاشته بود که نفهمم. من چه میدانستم. میگفت فامیلی اش را دوست نداشته. من چه میدانستم نام فامیل من فرق میکرده با او. حتی نمی دانستم اسم کوچکش آنی نیست که من توی جای خالی فرم ها توی مدرسه می نوشتم. من و برادرم دو اسمه هستیم. توی شناسنامه یک چیز و توی خانه یک چیز دیگر. پدرم میگفت توی خانه نامش یک چیز است و توی شناسنامه چیز دیگر. من از کجا می دانستم؟ من که شناسنامه اش را ندیده بودم. پازلم داشت کم کم کامل می شد. حالا بزرگ تر بودم و بیشتر معانی اتفاق ها و رفتارها را می فهمیدم. پدربزرگ پدری ام هیچوقت مرا دوست نداشت. عاشق برادرم بود اما. من فهمیده بودم. سخت نبود چون پنهان نمی کرد. عمه هایم که عاشق من بودند می گفتند چون پسر دوست است تورا کمتر محل میگذارد. من باور کرده بودم. در خانواده ی ما همیشه یک سایلنت تریتمنت وجود داشت. زندگی ما رازهایی داشت که حضورش احساس می شد اما هیچوقت از آن حرفی زده نمی شد. من سر از رازها درآورده بودم اما به سنت خانواده پایبند ماندم. هیچ نگفتم. حتی تا همین حالا. ما هنوز راجع به گذشته با هم حرف نزده ایم. چند سال بعد از فهمیدنم به عمه ام گفتم می دانم. او رازدارم بود اما به مادرم گفته بود که من فهمیده ام. مادرم فکر کرده بود که عمه ام خودش به من گفته و عصبانی شده بود. مادرم همیشه فکر می کرد هرچه بلا سرمان آمده زیر سر عمه هایم است. با این حال به روی من نیاورد که می دانم که میدانی. عمه ام به من گفت که به او گفته. من به رویش نیاوردم که می دانم که می داند. این ها ادامه داشت تا سالها بعد توی بحران بزرگی که پدرم یک ماه از خانه قهر کرد و رفت و تا جدایی تنها یک امضا مانده بود. مادرم با بی رحمی برای اولین بار توی سرم زد که این پدری که اینقدر میخواهی توی زندگی ات نگه داری پدرت نیست. خودت هم می دانی و خیلی قدرنشناسی که بین مادرتنی و پدرِناتنی طرف او را داری. گفت از اول اشتباه کرده مرا پیش خودش نگه داشته. گفت می بردم و تحویل پدر تنی ام می دهد. آنموقع بیست و دو سالم بود. گریه میکردم و جوابش را نمی دادم. نمی دانست دیگر نمی ترسم. نمی دانست می دانم که بعد از هیجده سالگی دیگر نمی تواند زورم کند بروم پیش کسی که به عمرم ندیده ام حتی اگر پدر خونی ام باشد. نمی دانست اگر میخواهم با پدر باشم برای این است که او را نگه دارم که نرود، که توی پنجاه سالگی جدا نشود. نمی فهمید. قائله که با وساطت من خوابید و پدر به خانه برگشت دیگر حرفی از ماجرای من بین ما نرفت. حتی تا روز عقدم. روز عقد زیر دست آرایشگر که به زور مادرم میخواست صورتم را بتونه کند و من مرتب غر میزدم و کارشکنی می کردم در گوش مادرم گفتم به بابا بگو من دلم شور میزند با عاقد قبل از عقد راجع به موقعیت من حرف بزند آبروریزی نشود. گفت پدرت گفته عاقد قرار است پول بگیرد. دلت شور نزند. همین. عاقدِ بی پدر یک میلیون تومان گرفت تا مرا بی پدر عقد کند.
حالا برادر ناتنی ام را پیدا کرده ام. همان پسر موبور توی عکس ها را. کسی که تا یک سال بعد از فهمیدن داستان پدرم فکر میکردم تنها برادر تنی ام هست. فکر میکردم مادر بعد از جدا شدن من را برداشته و او را گذاشته. مادر توی خانه مرا بهاره صدا می زد. نام بچه ی اولش بابک بود. دو تا سنگ عقیق داشت که روی یکی نوشته بود بابک و روی دیگری بهاره. این ها ما را به هم وصل میکرد. یک سال بعد که توی مدارک خصوصی مادرم سرک می کشیدم دنبال هویتی که تمامش زیر سوال رفته بود فهمیدم که اوهم برادر ناتنی ام است. بابک فرزند اول مادرم است از ازدواج اولش با مردی که نام فامیلش با من فرق می کرد و تاریخ طلاقشان دو سال قبل از تولد من بود. طلاق نامه اش را پیدا کرده بودم. از شروط طلاق این بود که مادرم هیچوقت سراغ بچه اش را نگیرد، که نگرفت. من ماندم دوباره بی پدر، بی هویت، بی برادر. از پدرم یک نام مانده بود توی شناسنامه و یک نام فامیل روی من. بعدها نامه ای پیدا کردم که مادرم از زبان منِ شش ماهه برای پدرم نوشته بود. از درد و رنجی که مادرم برده بود و مثلا منِ شش ماهه شاهدش بودم. فهمیدم ازدواجشان هرچه بوده قبل از شش ماهگی من تمام شده بوده. فهمیدم ظاهرا پدرم هم مثل مادرم یک ازدواج اولی داشته و از آن سه تا بچه داشته. دوتا پسر و یک دختر. حالا تعداد خواهر و برادر ناتنی ام رسیده بود به شش. دو تا خواهر و چهار تا برادر ناتنی. فهمیدم تنها فرزند یک ازدواج نافرجام بوده ام. بعد ها خیلی چیز های دیگر فهمیدم. از زیر زبان دوستان مادرم بیرون کشیدم. مادرم زیبا بوده. مطلقه بوده. پدرم سنش زیاد بوده و تنها بوده و مجرد. عاشق مادرم می شود. با هم دوست می شوند. مادرم حامله می شود. می خواسته من را سقط کند. پدرم این را بهانه ای میکند تا مادرم را وادار به ازدواج کند. با هم ازدواج میکنند. این که چه اتفاقی می افتد که جدا می شوند نمی دانم. توی نامه اشاره ای شده به زن سابق پدرم که ظاهرا برگشته بوده سمت پدرم. مادرم طاقت نمی آورد ظاهرا. این را حدس می زنم. مادرم هیچوقت طاقت نمی آورده. بعد از تولد من جدا می شود. من اول پیش پدرم بودم. دست به دست بین عمه هایم می چرخیدم ظاهرا. یکی به مادرم میگوید بچه ات دارد بی مادر توی دست و پا بزرگ می شود. من دوساله بودم و مادرم شش ماه بوده که ازدواج کرده بوده با همین کسی که من تنها پدر خودم می شناسمش. می ترسیده مرا بیاورد خانه. از حرف و نقل خانواده ی سنتی شوهر جدیدش می ترسیده. شوهری که از خودش کوچک تر بود. شوهری که عاشق زیبایی مادرم شد و علی رقم مخالفت شدید خانواده اش با مادرم ازدواج کرد. شوهری که مادرم اولین زن زندگی اش بود و تا به حال مانده. زندگی را در سختی و نداری و مخالفت شروع کرده بودند. مادرم مرا آورد پیش خودش. مهرم چنان به دل شوهرش افتاده بود که رفته بود پیش پدر خونی ام و به پایش افتاده بود که پدرخواندگی مرا به او بدهد. نمی دهد. تنها قبول می کند که من با آنها زندگی کنم. خودشان را گم و گور کردند که مبادا پدرم پیدایش بشود و بچه اش را بخواهد. پدرم شد. پدری مهربان تر از هر پدر خونی. نام فامیلش را به خاطرم عوض کرد و من برایش عزیز کرده ی بچه هایش بودم. همه می دانستند چرا. من چه می دانستم اما؟
حالا سی و یک سال گذشته. میان ما سکوت بوده تنها. سکوتی که از طرف آنها از انکار می آید. از انکار حقایقی که از تلخی برایشان هضم نشده که بخواهند برای کودکشان هضمش کنند. از سوی من اما حالا تنها از احترام است. احترام به پدری که تا سالها نگذاشت بفهمم پدر تنی ام نبوده. از دلسوزی برای مادری که اگر خانواده ی دلسوزی داشت، اگر به حال خودش رها نشده بود اینطور دست به دست دنبال آدمی که همدم و همراهش باشد نمی گشت.
حالا یک حلقه ی دیگر از این داستان پیدا شده. دیشب با دیدن نام یک از دوستانم به اسم بابک یاد برادر ناتنی ام افتادم. مثل همان پانزده سال پیش در ثانیه ای از سرم گذشت نامش را توی فیسبوک سرچ کنم. اولین کس و تنها کس با آن نام فامیل بود که فیسبوک برایم پیدا کرده بود. صفحه اش پرایوت نبود. همه چیزش رو بود. چهار تا عکس پروفایل بیشتر نداشت. از شباهت عجیبش با مادر خیره ی لپ تاپ مانده بودم. مگر می شود یک پسری اینقدر شبیه مادرش باشد؟ همه ی اجزای صورتش؟ و چشمهاش. چشمهای مادرم است. رنگش، اندازه اش، فرمش، نگاهش. همان نگاه بی قرار و عصیان گر مادرم. همان نگاهی که همیشه دلم را آشوب کرده. همان نگاهی که می گوید صاحب این چشمها غم دارد. قرار ندارد و برای قرار گرفتن می تواند دست به هرکاری بزند. این همانیِ این چشمها از دیشب کلافه ام کرده، مدام جلوی چشمم رژه می رود. اول فکر کردم از توهم است که اینقدر شبیه مادرم می بینمش. گفتم شاید اصلا این نباشد. یکی از چهار عکس پروفایلش اما همان پسر بچه ی موبور سه چهار ساله است. من حتی می توانم حضور مادرم را هم توی عکس بریده شده ببینم. عکسی که یا پدرش نقش مادر را از آن بریده یا خودش. دیگر شک نداشتم. مگر با آن چشمها، آن نگاه، شک هم می شود کرد؟
حالا یک مرد سی و شش ساله است. موهای بور تاب دارش کچل شده و اوهم مابقی را خودش تراشیده. توی یک شرکت کامپیوتری اسم و رسم دار توی فرانکفورت مدیر فروش است. از همان بچگی توی اروپا مانده و بزرگ شده. با یک دختر آلمانی نامزد است و سالگردشان مال پانزده سال پیش است. وقتی بیست ساله بوده. درست همان وقتی که من در آنی هویتم را از دست دادم. از آن سال با همان دختر توی رابطه بوده. هنوز ازدواج نکرده اند. سی و یک سال است که مادرش را ندیده ولی بچه ی پنج ساله همه چیز را می فهمیده و یادش مانده حتما. شاید برای همین است که از ازدواج ترسیده. که پانزده سال توی یک رابطه بوده و تازه نامزد شده. چند سال پیش عمه اش مادرم را توی پاساژ میلاد دیده بود و بعد از بیست و چند سال شناخته بود. به مادرم گفته بود پسرت دنبالت می گردد. شماره اش را داده بود. از حرف های یواشکی اش فهمیدم. یک چندوقتی توی اما و اگر بود که زنگ بزند یا نه. رفت تا پای زنگ زدن و برگشت. با خودم فکر میکنم حتما عمه اش به او گفته که مادرش را دیده. حتما او منتظر بوده که مادرش زنگ بزند. حتما سرخورده شده که زنگ نزده و حالا دیگر دلش نمی خواهد چیزی از مادرش بشنود. دلم میخواهد برایش پیغام بفرستم. از مادرش برایش بگویم. فکر میکنم حق دارد بداند. همانطور که من حق داشتم بدانم. بگویم که سه تا خواهر و برادر ناتنی دیگر هم دارد. از پروفایلش فهمیدم یک برادر ناتنی دارد. بگویم سه تا دیگر هم هست. بگویم بین خودمان بماند. یک رازی تنها بین خودمان. بگویم مادرم تازه به یک آرامش نسبی رسیده توی زندگی اش و آن عصیانی که همیشه من را می ترساند فروکش کرده و من نمی خواهم این آرامش را برهم بزنم. بگویم اما مادرم همیشه عکسهایش را با دقت توی بهترین و گران قیمت ترین آلبوم ها چیده بود. که نمی گذاشت خاک بگیرند. که نامش را روی سنگی کنده بود و توی کمد سری اش نگه داشته بود. بگویم شنیده بودم یکبار که با زبان رمزی به یکی از دوستانش از لحظه ی جدا شدن از تو میگفت. میگفت پدرت مغزت را شسته بوده که این زن دیگر مادرت نیست و باید فراموشش کنی. میگفت توی صندلی جلوی ماشین نشسته بودی و مادر هرچه با گریه به شیشه میزده و تورا صدا میکرده رویت را برنگرداندی. میگفت ماشین راه افتاده و مادر دنبالش تا توانسته دویده. که تو رفته بودی برای همیشه. که مادر بی فرزند و افسرده تر از همیشه برگشته ایران. مادرش توی خانه راهش نداده. گفته دختر مطلقه ای و پیش همسایه ها آبرویم می رود. بعد از یک عمر آبرو داری نمی خواهم به خاطر تو پشت سرم حرف باشد. پناه برده به خانه ی دوستانش. همانجایی که پدرِ مرا دیده و مابقی داستان.
دستم اما نمی رود به پیغام. عکسش را باز کرده ام کنار عکس مادر توی صفحه ی مانیتور. انگشت به دهان مانده ام از این شباهت مو به مو. فکر میکنم قبل از هر حرکتی باید با مادرم حرف بزنم. من حالا یک زن بیست و نه ساله ام. تا سی سالم چند ماه مانده. باید بنشینیم و این مهر سکوت سه ساله را بشکنیم. باید مثل دوتا زن حرف بزنیم. باید داستان را بشنوم. همه ی داستان را. شاید مادر هم سبک تر شود. رودرو باید باشد اما. حالا که ماهم از هم دور افتاده ایم نمی شود. باید با مادرم حرف بزنم. بگویم رازداری کافی است. حرف بزن. از سی سال بگو. از مردهای زندگی ات. از جوانی ات. از هرچه کردی حرف بزن. بی احساس شرم. بی احساس پشیمانی. حالا این رازها آنقدر کهنه شده که هیچ شرم و پشیمانی را برنتابد.
زندگی از دیشب برایم فرق کرده. مگر می شود مرد جوانی را ببینی که آن سر دنیاست و با صورت و چشمهای مادرت دارد زندگی می کند و آب در دلت تکان نخورد؟ مگر چندبار زندگی میکنیم که بترسیم از مواجهه با حقایق زندگی؟
حالا من هم بی قرارم. بی قرار روزی که با مادر تنها باشم. بی قرار اینکه بعد از این همه سال چطور این سکوت سی ساله را بشکنم؟ با چه جمله ای؟ چه بهانه ای؟ چطور چند قطعه ی باقیمانده ی پازلم را پیدا کنم؟ از میان این ملغمه شاید ذهن من هم آرام گیرد. ذهنی که به دنبال گذشته اش پانزده سال گوش تیز کرده و هیچ نپرسیده.
۱۳۹۰ بهمن ۲۶, چهارشنبه
که پیدا کنم تورا
آدم چندبار در زندگی گم می شود؟ چه می شود که آدم فکر می کند گم شده؟ این گم و پیدا شدن ها بر چه اساسی است؟ بر اساس من از بیرون؟ یا من از درون؟ یا نسبت بیرون با من؟ چرا هر پیدا شدنِ امروزی گم شدن فرداست؟ هی فکر میکنم گم شده ام، بعد پیدا میشوم، دوباره در پیدایی فکر میکنم گم شدهام، دوباره و سه باره و ده باره پیدا میشوم.
من همیشه در فاصله با یک آینده ی نزدیک نیامده ماندهام. همیشه در انتظار اتفاقی که باید بیفتد، سرابی که هرچه جلو می روم جلوتر میرود.
یک چیزی که باید بشود نمی شود، بعد من سردرگم می شوم. چه باید بشود؟ زندگی همین هاست که دارد می شود. من در فاصلهی نزدیکی از زندگیای که مال من نیست زندگی خودم را میکنم. نگاهم اما به آن زندگی است. تنظیماتم براساس آن زندگی است. با زندگی خودم جور در نمی آید. اینطور می شود که به خودم می آیم می بینم گم شدهام.
می خواهم از حباب یک زندگی به حباب دیگر بپرم، نمی شود. منتظرم دستی بیاید ببردم آنجا، نمی آید، قرار هم نیست که بیاید. من نشستهام و هی نگاه میکنم به فاصله ی که نه کم می شود و نه زیاد. پل ساختن هم بلد نیستم. نمیدانم چه کار باید بکنم تا آن زندگیِ دیگر مال من شود. من فقط نگاه میکنم. بعد تمام داشته ها و دانسته هایم بر باد می رود. یکهو به خودم می آیم که گم و گیج و خالی ماندهام وسط یک زندگی که انگار قرار نبود این باشد.
دیگران را نگاه میکنم، سرشان توی زندگی خودشان است. بالا و پایین می روند، خسته می شوند، میرسند. دوباره راه میافتند. من در یک نرسیدن دائم ماندهام. زندگیام شده نرسیدن را زندگی کردن. بعد نگاه میکنم میبینم تعریفم از رسیدن گنگ است. بعد گاهی اصلا بعید به نظر می آید. انگار بخواهی بروی شمال و توی جادهی اصفهان باشی. فکر میکنی باید برگردی. برگشتی نیست. باید تغییر مسیر بدهی. به کدام سمت اما؟ حالا مطمئنی که میخواهی بروی شمال؟ شاید اصفهان بهتر باشد، ادامه بده. اینطور می شود که در یک رفتنِ بی انتها هی میروم، هی نرسیده به جایی تغییر مسیر میدهم، سر خر را کج میکنم به مقصد دیگر. توی راه میمانم و وقتهایی به خودم میآیم نمی فهمم کجایم، رویم به کجاست، چقدرآمدهام، چقدر مانده.
گاهی فکر میکنم نرسیدن از خودِ من است. میترسم برسم ببینم این حبابی که از دور میدیدم یک جور دیگر است. میترسم سرخورده شوم که بعد از یک عمر رسیدهام به چیزی که آن چیزی که میدیدم نبوده. بعد هی میروم. میروم. میروم. حتما یک روزی هم در راه میمیرم با این خیال که آن 'خوب' آنجا بود ولی من نرسیدم. من از 'خوب' نمیگذرم اما از خودم چرا. خودم را 'نرسیده' میکنم اما 'خوب' را 'بد' نمیکنم. من با خودم چه کار میکنم؟ هان؟
۱۳۹۰ فروردین ۱۲, جمعه
عینک- هویتی دیگر
یک. عینکی شدم. بعد از یک دوره سردردهای بی درمان سر از چشم پزشکی درآوردم. دکتر باورش نمی شد که تا به حال عینک نداشته ام. چشم راستم یک نمره دوربین است و نیم نمره آستیگمات. همان چشمی که ظاهرا اول با آن دنیا را می بینم. می گویند چپ دست ها افراد را اول با چشم راست می بینند، راست دست ها با چشم چپ. همان چشمی که همیشه موقع سردرد های میگرنی درد می گیرد، همان نیمکره که ظاهرا فعال تر است و همیشه درد می کند. این نصف شده گی حالا بیشتر معنی دارد، انگار نصف بدنم زودتر دارد پیر می شود. وقتی درد نیمکره ی راست مغزم را فلج می کند سرانگشت هایم را می گذارم روی گیج گاهم تا بالای گوش و فشار می دهم آنقدر که شاید انگشتانم برود تو، نیمکره را بر دارد بیاندازد دور. مثل همان خوابی که دیدم چند وقت پیش که یک کلیه ام را در آورده اند داده اند دستم می گویند دیگر کار نمی کند. بزرگ بود اندازه ی یک کف دست و چروک خورده و سیاه. بعدش حتما از این نصف شده گی خلاص می شوم. می شوم یک چپ مغزِ آرام و بی سردرد. بهتر بخوابم شاید، عینک نداشته باشم، بهتر فکر کنم، بهتر باشم اصلا.
دو. نوشتن قبلا ساده تر بود، حالا جانم بالا می آید. انگار هرکلمه بار حقوقی دارد برایم. با هزار اکراه می آید، با شک. این عینک زدن هم بی تاثیر نیست. کلمه ها پیشتر کناره های محوی داشتند که توی هم گم می شد، می شد معانی دیگر از آن برداشت کنار دیگری. کلمه ها برایم خاصیت رنگ ها را داشت، خوشم می آمد از ترکیب کردنشان، کنار هم نشاندنشان، از نسبی بودنشان. حالا کلمه ها وضوح دارند، مرز دارند، تیزی لبه هایشان توی چشمم می خورد. می ترسم از نوشتن، ظریف شده ام، دقیق، هی نگاه میکنم، سبک و سنگین می کنم، دستم به انتخاب نمی رود، به گفتن، نوشتن. وسواس گرفته ام انگار، همه چیز به چشمم می آید، مثل قبل ها نمی گذرم، رها کردن و رد شدنم نمی آید.
سه. دو ماه دیگر قدم در آخرین سال دهه ی دوم عمرم می گذارم. بیست و نه سال تمام می شود. زنی شده ام آرام، با موهای بلند و سیاه و عینکی با قاب کامل مشکی روی صورتم. عینک را که گذاشتم انگار پازلی از یک زن آرام و سر به راه تکمیل شد. به چشمم نمی آمد این همه تغییر، حالا توی ذوقم می خورد. آخرین تصویر از خودم دختری پر سرو صدا و پر انرژی است، با موهای کوتاه پسرانه، چموش، جسور. صبح تا شبش را توی دانشگاه می گذراند، توی کارگاه عکاسی و چاپ دستی. فکر می کند که هرکار دلش بخواهد می تواند انجام دهد، کافیست بخواهد. مطمئن، به خودش به توانایی هایش، در طول یک سال برای چهار فستیوال کار می فرستد، هر چهار فستیوال کارش را انتخاب میکند، توی مصاحبه ی تلویزیونی اش وقتی می پرسند فکر می کردی کارت به جشنواره راه پیدا کند می گوید راستش را بگویم بله!!! کلی برنامه دارد. می خواهد مستقل شود، از خانواده جدا شود، حواسش هست اما که دل آنها را نشکند. می خواهد از کشورش برود، که بهانه ی استقلالش دوری باشد نه سرکشی. فاصله ی تصمیم تا رفتنش پنج سال می شود، پنج سال انگار در پیله مانده باشد. حالا به تصویر خودم توی آینه نگاه میکنم، زنی شده ام آرام، با موهایی بلند که گاهی برخلاف گذشته مدلی هم به موهایم می دهم. آرام حرف میزنم، متین، از آنهمه بی شرمی و راحتی در حرف زدنم هیچ نمانده، در نوشتن که دیگر هیچ، آن جسارت در نوشتن که رابطه های جدیدی برایم ساخت و مسیر زندگی ام را عوض کرد، شده وبلاگی تخته شده و فایل هایی متروک. از آن بی ادبی مورد علاقه ی پسران دور و برم که ارتباط با من را برایشان راحت میکرد هم اثری نیست. حالا دوستانم با رعایت جلویم حرف می زنند، من بیشتر. داریم با بچه ها بحث میکنیم، بالا می گیرد و یک چند ساعتی طول می کشد، امین وسط بحث می رود توی اتاق، آخرش می آید می گوید جق -جلق- فکری دست جمعی خوبی زدید. موذب می شوم، یادم می آید اولین بار خودم این اصطلاح را گفتم، جق فلسفی، چهار سال پیش، ساخته ی خودم بود و بچه ها چه خوششان آمد، حالا از شنیدنش خجالت میکشم. از خجالت کشیدن خودم چندشم می شود. عقم می گیرد که از کی اینطور شدم. به حقوق خواندن فکر می کنم، غم نان ندارد، و کلمات بار مسئولیتشان را از قانون می گیرند. هنر حرف تازه می خواهد و اعتماد به درستی حرفی که می زنی. فرض اگر اولی را داشته باشم - فرض- دومی در من به تمامی از بین رفته. نمی گویم هر که در هنر کار می کند حالا حرف تازه دارد یا جسارت، من هر دو را برای خودم می خواهم، باز همان قانون همه یا هیچ، برای همین است که کارِ کمتر کسی به چشمم می آید، حرفِ تقریبا هیچ کس!!! آن کمال گرایی که پیشتر گفته بودم بیشتر از آنچه فکر میکردم مرا و زندگی مرا عوض کرده. از ارایه کردن کارم پرهیز کردم در تمام این سالها، به خصوص هشت سال اخیر، یعنی سال دوم دانشگاه تا به حال، به این امید که برسم به آن جا که خودم از خودم راضی باشم. نه تنها نرسیدم که خودم را هم از دست داده ام. تصمیم جدیدم هم تصویر مرا از زنی آرام و مقرراتی و داخل چهارچوب کامل می کند. فکر می کردم می روم داخل پیله و پروانه می شوم، مگس شده ام حالا و عجیب از خودم بیگانه ام. مگس ها همیشه در ذهنم عینک داشتند، شاید به خاطر تصویری است که مگس کارتون نیک و نیکو از بچگی توی سرم ساخته. مگس شدنم را اما خوش ندارم.
چهار. جلوی آینه دستشویی ایستاده بودم و داشتم آرایش می کردم، داشت کتاب می خواند، گفتم تا به حال شده احساس کنی مرده ای, یعنی احساس زنده بودن نکنی؟ گفت مگر می شود کسی این احساس را تجربه نکرده باشد تو خودت نشده بوده برایت تا به حال؟ جا خوردم از جوابش. او را ذاتا آدم مثبتی دیده ام، آدمی سرشار از نیروی حیات. البته سوالم وجود این احساس نبود که حالا جوابش دهانم را بسته باشد، ادامه دادم : نه همه دارند حتما، اینبار اما برایم خیلی طولانی شده، ماه هاست که احساس زنده بودن ندارم. گفت چون انگیزه نداری، برنامه نداری، گفتم دارم، تصمیم به حقوق خواندن و شروع یک زبان تازه به عنوان زبان چهارم یعنی انگیزه دارم. گفت ذوق نداری اما، گفتم اینکه ذوق ندارم از اثر همین مرده گی است که دارم می گویم نه اینکه چون ذوق ندارم است که احساس مرده بودن می کنم. یکهو موقعیت خودم برای خودم روشن تر شد. چیزی در من مرده، برای همین است که این انگیزه ها و کارها و تصمیم ها به هیجانم نمی آورد، روحم نمی دهد. انگار به مرده ای ویتامین تزریق کنی، اثر نمیکند، ترسیدم، از چیزی که پیشتر در من بوده و حالا مرده و نمی دانم حتی چه بوده. ترسیدم و برای خودم بغض کردم، حتی اشکم هم آمد و آرایش تازه را کمی خراب کرد. زود جمعش کردم، نهایت سوگواری ام برای خودم اشکی بود که توی چشمم پر شد و با یک گوش پاک کن جمعش کردم. فکر کردم نه حتما مرده ام که دیگر حتی برای خودم هم گریه ام نمی گیرد. یاد ''زندگی در پیش رو'' رومن گاری افتادم، آنجا که کودکِ راوی جنازه ی پیرزنی را که از بچگی سرپرستی اش را داشته به اتاق امن یهودی خود زن می برد. اتاقی نمور و تاریک در زیر زمین خانه، و هر روز می رود پیشش و آرایشش می کند و بهش عطر می زند تا بوی عفنش توی ذوق نزند، که باور نکند مردنش را، که فاحشه ی پیرِ مهربانش زنده مانده باشد، باشد. من با مرده ی خودم اینکار را کرده ام، برنامه های تازه برایش نوشته ام که دوست ندارد، بهش نمی آید. می خواهم گذشته را برایش زنده کنم نمی توانم، حتی تصمیم برای کوتاه کردن دوباره ی موهایم به عمل نمی رسد. فکر میکنم قیافه ام مضحک می شود، با عینک خیلی هم بیشتر، و دلم می گیرد از خودم، من که زمانی عاشق صورت خودم بودم با موی کوتاه.
پنج. عینک را که زدم خیلی چیزها برایم روشن شد، حتی این که چه در من مرده. آن چیزی که در من مرده خودِ منم انگار، منِ پیش از این، منِ دخترِ سرکش و جستجو گر، منِ دخترِ کمال گرای بی آرام و قرار. منِ یاغی، منِ دخترِ میان نوجوانی تا زنی متاهل. منِ گذشته، به قولِ رویایی منِ گذشته امضا. این مردن تدریجی بوده، توی همان دوران پیله گی، این پنج سالِ انتظار شاید برای کندن و آمدن و مستقل شدن، پیله ای که قرار بود منِ دیگری بزاید اما...این منِ تازه تازه گی اش توی ذوقم می خورد، به دلم نمی نشیند، باورش نکرده ام و هنوز نمی توانم زندگی کنمش، ولی مرده ام مرده، زنده نمی شود دیگر. دلم نمی آید هنوز اما... رهایش میکنم.
۱۳۸۹ دی ۲۶, یکشنبه
آدم ها آدمند
ـ حرفم نمی آید، نوشتنم هم. آدم ها وابسته تر از آن تصویر بی قید و بندی هستند که ازشان در سرم سالها نگه داشته ام، این را حالا می فهمم. تن که برود، یا نه اصلا بماند اما کمی از دلت درگیر شود دیگر کندن معنا ندارد. امیر داستان دوستی سه ساله و جدایی خودش و مهسا را میگوید، انگار داستان ما، گریه ام می گیرد از این همه داستان مشترک، یک سال گذشته، آن دختر حالا ازدواج کرده و اما امیر هنوز فراموش نکرده، می گوید میداند که مهسا هم هنوز درگیر است، حرفش را باور می کنم. عکسهایش را نشانمان میدهد، با جزییات دردهای رفته را شرح میدهد، من قلبم خراشیده میشود، او پشیمان است که گذاشته مهسا برود، هرچند که دیگر سودی ندارد. سارا هنوز درگیر آزاد است، امین هنوز گاهی درگیر مورگن، من هنوز درگیرِ... دل آدم ها که گیر میکند جوش میخورد، گوشت و خون است، به هم پیوند میخورد بعد که میخواهی جدایش کنی باید سلاخی اش کنی، دیگر مرز میان دل ها معلوم نیست، منصف باشی نصفش میکنی، نصف مال او نصف مال تو، و همیشه در سهم تو از خون و گوشت او مانده در سهم او از تو.
ـ فرق نمی کند این دل وصل که باشد، من هنوز با ترحمی آمیخته با ترسی کودکانه از مادرم حرف شنوی دارم. هنوز جایی که کاری از من می خواهد که باب میلم نیست نمی توانم نه بگویم، ترکیبی از دلسوزی و احترام و ترس. حالا می فهمم که آن رویای نوجوانی که بروم روزی و جدا شوم از خانواده و دیگر پشت سرم را نگاه نکنم توهمی خام بیشتر نبوده که حالا که رفته ام و دورم و می توانم جدا شوم هم هنوز بندهایی مرا حتی سخت تر از پیش پیوند میزند. حالا دارد باورم می شود که انگار آنهمه ترس از جدا شدن از کسانی که دوستشان داشته ام، آنهمه ترس از اینکه روزی رهایم کنند، ترسی عمیق که از کودکی با ناسازگاری های پدر و مادرم در من ریشه دواند و در تمام رابطه هایم مرا رها نکرد ، بی مورد و بیجا بوده است.
ترسی آنقدر قوی که با کوچترین بویی از جدایی مرا می کشاند به پیشواز، به رفتن پیش از ترک شدن، ترک شدنی که شاید هیچوقت درکار نبود رفتنی که تنها ترسِ من بود و توهمِ من. توهمی که به خاطرش عزیز کرده های زندگی ام را تنبیه کردم، تنبیهی گاه به بزرگی رفتن. جدایی.
ـ آدم ها سخت جدا می شوند، این را حالا بهتر می فهمم. وقتی که فردای هر شبی که او به خوابم می آید با زمین و زمان قهرم می آید. وقت هایی که حتی با خودم بیگانه می شوم. آدم ها سخت جدا میشوند و این برای من یعنی آغاز اعتماد. یعنی اعتماد به دوستی ها به عشق به خانواده. این برای من یعنی درسی بزرگ، تجربه ای که برایش بهای زیادی پرداختم، به قیمت معصومیتی که درخودم شکستم، سلاخی کردنی که یاد گرفتم و دل هایی که بریدم از خودم و دیگری و دیگران که یاد بگیرم آدم ها آدمند، سخت دل می کنند، سخت می روند.
۱۳۸۹ آبان ۱۲, چهارشنبه
پوست انداختن - صحن بستان ذوق بخش و صحبت یاران خوش است
توی این پوست انداختن ها انگار واقعا ''پوست'' انداخته ام، همه ی حواسم به مرز لبریز شدن رسیده، از خشم و عصبیت، تا لذت و آرامش و دوست داشتن. آنوقت که اسم این سری را می گذاشتم پوست انداختن فکر نمی کردم این نام بشود کامل ترین توصیف برای این روزهای من، روزهایی که حواسم مثل گوشت بی پوست حساس است و به کوچکترین لمسی جیغ می کشد.
از عصبیت هایش که گفته ام قبل تر، برسم به لذت هایش، آرامشش، به مهری که از دوستان جدید دردلم نشسته، به لذتی که می برم از دوست داشتن و داشته شدن با هم جنسانم، دخترانی هم نسل و هم قواره ی خودم که فکر می کنم کم کم دارم عاشقشان می شوم. دوستشان دارم و انگار تازه دارم می بینم نشانه های آشنای دخترانه را در تک تک این چهره های دوست داشتنی، هرکدام با اصل و نسب و خوی و طبعی متفاوت اما دختری جوان، سراسر آرزو، احساس، کنجکاوی، هیجان، سکوت، داستان های پنهان پشت صورت های رنگی خوشحال، لذت های گم شده پشت چشمهای غمبار. دخترانی هم تبار من، هم نسل من، همدرد من. گیرم که به عقیده و گذشته متفاوت، با این همه زنانگی مشترک چطور می شود پرهیز کرد از دلتنگ شدن برایشان، چطور می شود با خنده هایشان نخندید و از گریه هایشان به درد نیامد؟ چطور می شود قلب پاک زهرا و هیجانش را وقتی دارد برای جشنی برای من برنامه می چیند دید و دوستش نداشت، یا درماندگی سارا را پشت اشک هایش دید و اشتباهاتش را نبخشید؟ چطور می شود سادگی دخترانه ی روجا را شناخت و بی خیال از تضاد آشکار شعرهای بی نظیری که می سراید با ظاهر آرام و خندانش از کنارش گذر کرد. چطور می شود صبوری و تو داری سعیده را کنار حضور همیشه کمک رسانش دید و مهرش را به دل نگرفت؟ یا ندا این اعجوبه ی روزگار را با آنهمه انرژی که خدا می داند از کجا می آورد، با آنهمه فعالیت هنری اش، با زبانی که همیشه دارد می چرخد و می خنداند، با آنهمه تعصبش روی دوستان و آن دستی که همیشه به کمک کردن است و پذیرایی شناخت و به زن بودن خود افتخار نکرد. یا هاله ی نازنین، دختری که چنان قلب بزرگی داشت که بدون شناختن و دیدن من و تنها به یک معرفی یکسال هرچه از دستش بر آمد بی دریغ انجام داد تا راه رسیدنم به فرانسه هموار تر شود. چطور می شود این دستان گشوده به محبت را پس زد وقتی یک عمر از داشتنشان محروم بوده ای. کور بوده ام تا به حال انگار که این همه محبت را نادیده گرفته ام و درها را به روی خودم بسته ام.
احساس تازه بالغ ها را دارم، وقتی اولین توجهات پسرهای جوان را به خودشان درک می کنند. همان حس خوشایند و دلهره آور را دارم وقتی می بینم با تمام بسته بودن من هرکدام از این فرشته ها دستی به دوستی به سمت من دراز کرده اند. دلم می لرزد و شرمم می گیرد از خودم وقتی سراغم را می گیرند، حالم را می پرسند، ابراز محبت می کنند و یا کمک های پیش بینی نشده اشان بی درخواست من به دادم می رسد.
من عاشق شده ام، عاشق دوستان جدیدم، دخترکانی هم نسل و هم قامت من که با تمام تفاوت هایشان عجیب به هم شبیه اند و به من شبیه. بعد از این همه سال انگار در زنگ زده ای به روی قلبی که می تواند همجنسان خودش را دوستانه دوست بدارد باز شده و نور لذت بخش این دوستی ها دارد چشمهایش را میزند، و هی از خودش می پرسد نکند اینبار هم... نکند نشود ... اما گفته بودم که پوست انداخته ام، دیگر حجابی برای پنهان شدن نیست، با هزار ترس اما من این دوستی ها را دوست می دارم.
من دوستان تازه شناخته ام را صادقانه دوست می دارم.
۱۳۸۹ مهر ۲۷, سهشنبه
پوست انداختن- پنج
همیشه وقتی توی فیلم ها می دیدم آدم های عصبانی را، افسرده را، زخم دیده را، که شیشه ها را می شکستند، آینه ها را، هرچه شکستی، هرچه خودزنی، هرچه عصب که به لرزه بیفتد، ماهیچه که منقبض شود، نفس که به شماره بیافتد و صدای خالی شش ها که مثل ظرف خالی سس قرمز که هی فشارش دهی و خس خس خالی بودنش هیچ قرمزی را نشانت ندهد، یا آدم های که دور و برم از حال رفته اند، یا به رعشه ی عصبی افتاده اند یا دیوانه گی ها ازشان سر زده که هیچ توقع نداشته ای از وجودی انسانی، فکر کرده ام که همه برخواسته از توان بازی کردن است. مگر می شود عنان آدم اینچنین از دستش در رود که تصویر معقول و مغرور و استوار خویش را اینچنین به دست خویش بشکند؟ این ها همه تخیل ذهن نویسنده، هنر بازیگر، نیاز به دیده شدن آن درمانده است و تمارض و....
زندگی هر روز اما برگ تازه ای نشانم می دهد این روزها، نه که نشانم دهد بر فرق سرم می کوبد که نگاه کن، این همه که فکر می کردی می دانی نمی دانی. نگاه کن که می شود بیافتی به روزی و حالی که از خودت ترس برت دارد، که از درماندگی و عصبیت چنان به انفجار برسی که بخواهی هر چه هست نباشد، بشکند، ویران شود، که گوشت بر تنت نماند، و نه خون در رگت، و نه مو بر سرت، که بریزد بیرون این همه درد، که بترسی از این همه مرگ که می طلبی و این همه سناریوی ویرانگری که در سرت نوشته می شود و بازی می شود و تکرار. که بخواهی کنترل کنی خودت را و نتوانی، و تمام تنت به لرزه بیافتد از این افسار که کشیده ای به خشم، که سرت را بکوبی هی بر زانویی که مچاله کرده ای تو شکمت، و هق هقی که مجال نفس کشیدنت نمی دهد بشود فریاد دیوانه واری که توی بالش مبل رهایش می کنی. که مشت هایت که می خواهد ویران کند بر تن خودت بنشیند، که موهایت را هی چنگ بزنی به عقب که مبادی بروی با قیچی بیفتی به جانشان، و نروی لب پنجره مبادا که بپری، و نروی کنار هیچ شکستنی و بریدنی مبادا که... و نگاه داشتن این افسار هی سخت ترت بیاید و هی توی خودت مچاله شوی به هق وهق و رعشه که بلند نشوی از روی آن مبل لعنتی که مبادا دسته گلی به آب به دهی و بعد اویی که بهانه ی دعوایتان شده بیاید از ترس بخواهد تو را بغل کند و تو نتوانی و نفهمی که چه می گذرد از آنهمه فشار که دارد تورا له می کند و وا بدهی که قرصی توی حلقت بکند و کمی بعد شل بشوی و حتی پاهایت به تخت نرسد و خواب...
روز بعد انگار کوه کنده باشی درد همه تنت را تسخیر کرده باشد و عادت ماهیانه ای که یک هفته نیست تمام شده بیاید و هی خون برود و تو هی بی حال تر شوی و بعد دوباره بی بهانه بی قرار شوی و اینبار گریه و گریه و باز ترس از خودت که به من چه می شود که توی این همه سال توی شرایط هزار بار نکبت بارتر از این چنین از خود بی خود نشده ام که حالا و باز گریه ات بگیرد از ترس، از درماندگی از اینکه دیوانه شده باشی، از اینکه دیوانه ات بپندارند، از اینکه این حال بشود هر روزه از اینکه روی این تیغه ی عصب بمانی که با تلنگری بیفتی به رعشه و به درد به خودزنی که....
این حال یک هفته ی گذشته من است، توی دو ماه گذشته شش کیلو وزن کم کرده ام و میلم به غذا نمی رود و اگر به رعایت نبود همین را هم نمی خوردم. این هفته را جز دو روز در میانه اش تمام در شوک های عصبی اینچنینی گذرانده ام. امروز روز دوم است که آرام شده ام. فکر می کنم به چرایی اش. انسان با بالارفتن سن توان تحملش بیشتر می شود یا کمتر؟ من که از آنهمه گذر کرده ام که به گفته ی آنها که شاهد بوده اند باور کردنی نیست و بیشتر به داستان می ماند اینجا چرا عنان از کف داده ام؟ نه برای اینکه آن حصار بیست و هشت ساله را شکسته ام؟ که به خودم حق شکسته شدن و اشتباه کردن داده ام؟ نه برای آنکه سهم خودم را در تمام اشتباهاتم به دوش گرفته ام؟ نه برای آنکه سد دفاعی معقول بودن و خوب بودن را شکسته ام؟ و نه برای آنکه باور این همه مرا رنجور و خسته کرده؟ و نه اینکه آیا هنوز از باور حقایق درباره ی خودم و روانم کمر راست نکرده ام؟
این ها را نمی گویم به توجیه خودم، که خطایی نکرده ام. و نمی گویم به توجیه خطای کسی که بهانه شد برای این شکستن که چیزی نبوده که توجیه بخواهد. تنها دارم حال خودم را می کاوم که می ترسم از این غریبه ای که بوده ام توی این چند روز. اول از آنکه کاری که او کرده دست گذاشتن بر زخم تازه بسته شده ی من بوده شروع کردم، بعد رسیدم به توقع زیاد او که در شرایطی کاملا مشابه با من از نظر روحی از من حمایت خواسته و خویشتن داری در برابر دردی که می رسد، بعد رسیدم به ضعف و حساسیت خودم نسبت به موضوعاتی که در گذشته باعث رنجشم شده و حالا رسیده ام به این ها که گفتم از بحرانی بودن روانی که بعد خودشکافی به نوزاد تازه به دنیا آمده ای می ماند که اگر نه به کمی مدارا که سکوت و مراقبت نیاز دارد. شاید اگر قبل ترم بود این مدارا را از شریک این خانه و زندگی می طلبیدم حالا اما وقتی شباهت فضاحت شرایط روحی او را با خودم می بینم می فهمم که نمی توان از او توقع مدارا داشت همانطور که از من، که همین درخواست مدارای او وقتی عزیزش بر بستر مرگ خوابیده شاید مرا که برلبه ی افسردگی ایستاده بودم به سقوط کشاند.
قبل ترها که مثل همه آدم ها می افتادم به دوره های نکبت اینچنینی ظاهرم آرام بود همیشه و خوددار. معقول بودم اما افسرده. انفجارم به مشاجره ای با صدای بلند و گاهی گریه ختم می شد. آرزوی مرگ می کردم با تمام وجود و توی شب بی خوابی ها به صدای قلبم گوش می کردم به خیال آنکه ضعیف شود و بایستد. خودکشی را ضعف می دانستم و نمی خواستم که مرگم را همه به کم آوردنم به یاد بیاورند و نگاه میکنم عجیب هم نبوده برای منی که همیشه جنگیده ام و خواسته ام قوی بوده باشم. می خواستم نه به دست خودم اما به خواست خودم بروم. نمی شد. حالا اما توی این ویرانگری حمله های عصبی دلم مرگ نمی خواهد، هرچند که می روم به دست خودم بمیرم. دلم سکوت می خواهد. یک مدتی نبودن. نه که مردن. اینکه بروم جایی و هی آرامبخش باشد که بدهند که تنم لخت شود و ذهنم خواب. و سرمی باشد که زنده ام نگاه دارد و پرستاری که اصلا نگاهم هم نکند و تنها بیاید به تمدید دارو و برود. نه کسی باشد که بخواهم رعایتش را بکنم. نه درسی که بخوانم. نه کلاسی که باید بروم. نه دوستانی که حالم را بپرسند و بخواهم جوابی بدهم که دروغی بیش نیست. نه پدری که سراغم را بگیرد. نه مادری که تولدش باشد یادم بماند که زنگ بزنم و قربان صدقه اش بروم. نه کسی که زخم خورده باشد و بخواهد تا سه صبح ما را توی خیابان دنبال خودش بکشد که دردش را تسکین بدهم. نه دوستی که جواب ایمیلش را نداده باشم، نه پول کرایه خانه ای که یادم بماند بدهم. و نه قبض برق و تلفن و قسط های عقب مانده، و نه ظرفی که باید شست و رختی که هم وغذایی که باید پخت و باید خورد و حرفی که باید زد و لبخندی هم .... بعد بیایم هیچکس نپرسد کجا بودی و هیچکس به روی خودش نیاورد و بیافتم باز توی دنیای دوست ها و آشنایان و بخندم و بگریم با زندگیشان که چرخ می خورد با زندگیم.
دلم مرگ نمی خواهد. می خواهم زنده بمانم و همسری داشته باشم و بچه ای حتی، و بروم تو اجتماع و بیشتر از قبل با مردم بیامیزم، با درد ها و لذت هایشان، با دغدغه ها و افکارشان. میل هایی که پیشترها در من نبود و که حالا دوست می دارم. اما برای یک مدتی بروم جایی که دیوانگی کردنم آزار کسی نباشد، که گریه کردنم را بند نزنم. که به رعایت حرف از دهانم نیاید وبه رعایت غذا از گلویم به زور پایین نرود و به رعایت لبخند های زورکی نزنم. آدم ها هم سوپاپ تخیله می خواهند که فشار که زیاد می شود بریزند بیرون قبل آنکه درد از درون هرچه هست و نیست را به انفجار بکشاند. سعی کنی که همیشه تحمل کنی، خوب باشی، معقول بمانی، قوی باشی، یک روز می ترکی و هیچی چیز نه از خودت و نه از روانت نه از رابطه هایت نمی ماند به تحسین آنهمه خودداری.
هیچوقت تا به حال به آسایشگاه و قرص های آرام بخش اینطور نگاه نکرده بودم که حالا. دلم تنها یک مدت تنهایی می خواهد. یک مدت آسایش. یک اتاق از آسایشگاه و یک زمان نامحدود به بی مسئولیتی در برابر همه چیز حتی رفتار روزانه ام و بعد خودم بیایم یک روز و برگردم به خانه ام بگویم:
سلام زندگی، من آمده ام زندگی کنم باز.
۱۳۸۹ مهر ۷, چهارشنبه
پوست انداختن- چهار
گفته بودم که نشستم به خودشکافی. شکستم. نوشتم. مرورکردم. شکستم. نوشتم. کلمه ها می آمد. خط می شد. صفحه. از تولد تا به حال. چند خط شده؟ چند صفحه؟ قسمتش کردم به خردسالی، کودکی، نوجوانی، بلوغ، جوانی، رسیدم به حالا. خواستم بگذارم اینجا اما آنقدر خصوصی است و ذره ذره جزئیات زندگی چندین نفر آدم درگیر در این کلاف بیست و هشت ساله که نه از شرم - که حالا جز میل به انفجار و افشا در من نیست- که به احترام آنها صرف نظر کردم. این ها که می نویسم اما چکیده است از ده ها صفحه سیاه شده. که شاید دردی از خودم دوا کند بعد دیگری که گذرش بیفتد اینجا و شاید اشتراکی ببیند در باری که به دوش می کشد وآنچه به دوش کشیده ام.
گفته بودم از کمال طلبی، از ذات خرده گیر، از وسواس پرهیز از اشتباه، از هرچه که این کرده با من و رابطه هایم. سر نخ را گرفته ام و ترسان و بهت زده ام رسیده ام به بدو تولد و تنها یک نیاز، امنیت، آرامش، محبت، آغوش مادر، بودن پدر. آن امنیت بی حد و حصری که کودکی را در آغوش مادر خواب می کند. که از هرچه و هرکه در امان می دارد. من کودکی نمونه بودم، فرزندی مثال زدنی، تنها برای آنکه آن وحشت و بی ثباتی آن دوسال بی مادری، آن دوسال بی خیالی و بی مسئولیتی پدر، آن دوسال آوارگی خانه ی عمه ها بازنگردد. ترسی آنچنان عمیق و ریشه دوانده که حتی وقتی مادر سراغم آمد باز، که مرا باخود برد، که پدری بود بالای سرم بهتر از پدرهای دیگر نه خیال مرا آرام کند و نه ناخودآگاه مرا بشوید. که کابوس ول شدن میان جمعیت توی خیابان و گم شدن مادر تا سالها خواب آرام کودکی را بر من حرام کند. که گرم ماندن کانون خانواده، که از هم نپاشیدن آن باشد بزرگترین دغدغه ی من کودک حتی تا حالا. که من بی خواب باشم همیشه و نگران. که به کوچکترین صدایی بیدار شوم و گوش به زنگ خطر. که حواسم به بحث ها و مکالمات آخر شب پدر و مادرم باشد. به دعواهاشان. که نکند به جدایی ختم شود، که همیشه دنبال راهی باشم برای پیشگیری. که خطر نیاید. که خانواده ام را از من نگیرد. که من خوب باشم و مادر مرا دوباره رها نکند. به دیگری نسپارد. که کسانی باشند دوستم بدارند. بمانند. بمانم. این ترس با من آمده، مرا جنگجو بارآورده. مرا همیشه آماده ی دفاع ساخته. و من خسته از این همه مراقبت برای هیچ. برای ترسی که اگر نه بی جهت نه این چنان ویرانگر. که مرا بکشاند به ریاضت چنان خواستنی بودن که ترک نشدن. که چنان بار مسئولیت به دوش کشیدن که نرسیدن. خم شدن. ریختن. مادر کاش می دانستی آن یک سال و اندی نبود تو با من چه کرده که بیست شش سال بعد هنوز دنبال ذره ای امنیت و آسایش آغوش نبوده ی تو به هر ترفندی پناه برده ام. کاش می دانستی که اگر می دانستی به خیال تربیت و تنبیه هروقت که به قول خودت کوتاهی کرده بودم در خواستی از خواسته های تو تهدیدت این نمی شد که باید اسبابت را جمع کنی بروی خانه ی مادربزرگت بمانی. که من تمام بار یک کودک نه ساله، ده ساله را با گریه و بغض توی کوله ی مدرسه ام جمع کنم. توی اتاقم بمانم. با همه چیز در دلم خداحافظی کنم. حتی با تو. بی آنکه بدانم که تو ساعتی بعد یادت رفته تهدیدت که حتی بیایی ببینی که بارم را بسته ام و شب که برسد و ببینم که نبرده ای مرا دوباره باز کنم و بچینم تا تنبیه بعد. تو مرا کولی بار آوردی مادر. تو مرا از همان بدو تولد کولی بار آوردی و ندانستی که این خانه به دوشی تا کجای زندگی مرا به بازی می گیرد. تو ندانستی مادر. که تمام سال های کودکی را، تمام خوابهای اجباری ظهر را منی که خواب نداشتم برای یک روز نبودنت گریستم. برای مردنت. و هنوز هم حتی تویی که نمی دانم از کجا باور داری که بیشتر از هفتاد و پنج سال عمر نمی کنی و این حالا که تو شصت سال داری یعنی پانزده سال، تنها مرا اینجا این سر دنیا به گریه می اندازد. که نکند نباشی. که همین پانزه سال مانده و من از تو دورم و دور می مانم و غربت نشینی یعنی تو را چند بار دیگر دیدن در این سال های مانده؟ و باز درست مثل همان خردسالی توی کوچه و خیابان، نصفه شب، توی راه خانه، گریه ام بگیرد و بند نیاید برای عزای نیامده ی تو. تو ندانستی مادر و من چنان از مواجهه با این حقیقت ساده و هولناک مستاصلم، چنان تمام زندگیم انگار پوست انداخته و حجاب برداشته و رخی دیگر نشانم می دهد که توان قدمی از قدم برداشتنم نیست. که توان برخاستنم نیست. که حتی توان نگریستنم. که بغض راه نفس را بسته و اشک امان دیدن نمی دهد.
من به دنبال آن دو سال گم شده بیست و شش سال بیغوله ها را گشته ام. با خود، با دیگران خودم چه کرده ام مادر می دانی؟ که تمام این سالها را در رفت و آمد میان عشق و نفرت تورا پس زدم و طلبیدم. از تو فرار کردم و تو را اما پناه دادم. که سالهای شور و شوق جوانی را به دنبال آرامشی و ثباتی مطلق - همان که تنها مخصوص به همان سالهای بی دغدغه ی خردسالی است - میان پسرکان و مردان جوانی گشتم که هیچ از آوارگی نمی دانستند. یک عشق یکسویه و بی رابطه برای سه سال نوجوانی. سه رابطه ی دو و پنج و سه ساله همه بی سرانجام و با پایانی تلخ تا به حال. من چه می خواستم که هیچ از هوس نوجوانی نفهمیدم و نطلبیدم؟ که هیچ میلی از تنوع و لذت طلبی در من نبود؟ که سرم میان کتابهایم بود به درس خواندن و دلم دنبال پناهی چنان امن که حتی ذره ای شک به نبودن و نماندش نباشد.من چه کردم با آنها؟ چه خواستم از آنها؟ به تلافی نگرفتن چیزی که سالها وقت از گرفتنش گذشته بود چه بر سر رابطه هایم آوردم؟ تو می دانی مادر؟ نمی دانی. الف می گفت تو می گویی دلت می خواهد کسی باشد که چنان اعتمادت را جلب کند که بتوانی کمی به او تکیه کنی و خسته گی این سالها را به در کنی. اما تو نمی گذاری. تو همه کار را خودت می کنی. گفتم کسی اگر باشد که بدانم می شود به او تکیه کرد می کنم اما کسی نبوده تا حالا. اما کسی نبود که به من بگوید آن اعتماد بی حد و نصاب را دیگر نمی شود به کسی داشت وقتی بزرگ شده ای وقتی مستقل شده ای. در تناقض است میان تویی که می خواهی خودت باشی تا تویی که بخواهد لمه بدهد بی خیال و آرام به کسی. که آنچه تو می خواهی نه خواست حالای تو که سهم توست از کودکی که هنوز مصرانه داری از دیگران طلبش می کنی و حتی به اقتضای بزرگ شدنت دیگر توان چنان لمه دادن بی دغدغه را نداری. آخ که من چه کردم با خودم. چه کردم ندانسته با زندگی. چه بارها که بی جهت نکشیدم. چه دغدغه ها که بی جهت نداشتم. چه نفرت ها که نکاشتم. چه زخم ها که نخوردم. چه کینه ها که به دل نگرفتم.
من به دنبال آن دو سال گم شده بیست و شش سال بیغوله ها را گشته ام. با خود، با دیگران خودم چه کرده ام مادر می دانی؟ که تمام این سالها را در رفت و آمد میان عشق و نفرت تورا پس زدم و طلبیدم. از تو فرار کردم و تو را اما پناه دادم. که سالهای شور و شوق جوانی را به دنبال آرامشی و ثباتی مطلق - همان که تنها مخصوص به همان سالهای بی دغدغه ی خردسالی است - میان پسرکان و مردان جوانی گشتم که هیچ از آوارگی نمی دانستند. یک عشق یکسویه و بی رابطه برای سه سال نوجوانی. سه رابطه ی دو و پنج و سه ساله همه بی سرانجام و با پایانی تلخ تا به حال. من چه می خواستم که هیچ از هوس نوجوانی نفهمیدم و نطلبیدم؟ که هیچ میلی از تنوع و لذت طلبی در من نبود؟ که سرم میان کتابهایم بود به درس خواندن و دلم دنبال پناهی چنان امن که حتی ذره ای شک به نبودن و نماندش نباشد.من چه کردم با آنها؟ چه خواستم از آنها؟ به تلافی نگرفتن چیزی که سالها وقت از گرفتنش گذشته بود چه بر سر رابطه هایم آوردم؟ تو می دانی مادر؟ نمی دانی. الف می گفت تو می گویی دلت می خواهد کسی باشد که چنان اعتمادت را جلب کند که بتوانی کمی به او تکیه کنی و خسته گی این سالها را به در کنی. اما تو نمی گذاری. تو همه کار را خودت می کنی. گفتم کسی اگر باشد که بدانم می شود به او تکیه کرد می کنم اما کسی نبوده تا حالا. اما کسی نبود که به من بگوید آن اعتماد بی حد و نصاب را دیگر نمی شود به کسی داشت وقتی بزرگ شده ای وقتی مستقل شده ای. در تناقض است میان تویی که می خواهی خودت باشی تا تویی که بخواهد لمه بدهد بی خیال و آرام به کسی. که آنچه تو می خواهی نه خواست حالای تو که سهم توست از کودکی که هنوز مصرانه داری از دیگران طلبش می کنی و حتی به اقتضای بزرگ شدنت دیگر توان چنان لمه دادن بی دغدغه را نداری. آخ که من چه کردم با خودم. چه کردم ندانسته با زندگی. چه بارها که بی جهت نکشیدم. چه دغدغه ها که بی جهت نداشتم. چه نفرت ها که نکاشتم. چه زخم ها که نخوردم. چه کینه ها که به دل نگرفتم.
حالا وقایع رنگ دیگری به خودش می گیرد. لحظه لحظه هرروز چیزی از گذشته ی دور و نزدیک ملبس به این حقیقت تلخ رخ می نماید و ویران می کند و می گذرد. حالا این روزها هرلحظه حالی دگرگون دارم. شبها بی خواب تر از همیشه تصویر در تصویر آوار سیاهی شب می شود و بغض هایی که هی می ترکد و اشکهایی که تمام نمی شود. سبک شده ام؟ از باری که زمین گذاشته ام؟ هنوز نه. که باری چنین سنگین را که بیست و هشت سال به دوش کشیده باشی و یکهو برداشته شود زمین می خوری. روحت و بدنت که زیر سنگینی این بار خم شده، کرخ می شود به درد می افتد. مچاله می شوی و هر بندی از وجودت را که تکان دهی آه از نهادت بلند می شود.
این روزها دلم تنها آغوش ترا می خواهد مادر. که سرم را روی پایت بگذاری و با آن انگشت های کشیده ات به عادت قدیم موهایم را نوازش کنی. که خوابم کنی. که بیست و هشت سال خواب ناآرام را بر پاهای تو خواب کنم. چنان آرام و بی دغدغه انگار دختری دوساله در آغوش مادری که همیشه بوده، همیشه هست.
۱۳۸۹ شهریور ۹, سهشنبه
پوست انداختن- سه - هیچ کس کامل نیست
در راستای تصمیم کبری برای سرکوب کمال گرایی حاد!! دارم خودم را در اتفاقات روزمره تمرین می دهم. امروز رفته ام دانشگاه که نمره هایم را بگیرم. قبل از تعطیلات یک ماهه ی اوت رفته بودم سراغ نمره هایم و درکمال تعجب دیدم که توی سه تا درس برایم غیبت رد شده. پی گیر شدم از اساتید گفتند مشکلی نیست. آنها نمره را داده اند و مشکل از بخش اداری است و نگران نباشم سرشان شلوغ است اشتباه می کنند و در نهایت توی کارنامه درست خواهد شد. حالا بعد از تعطیلات رفته ام توی دفتر. دوتا خانم مسن با یک دختر جوان نشسته اند. یک دانشجو هم نشسته دارد با دختر جوان چانه می زند سر نمره اش که ظاهرا گم شده!!! پنج دقیق ای این پا آن پا می کنم تا یکی از خانم های مسن می گوید چه کار داری. می گویم پرینت نمره هایم را می خواهم. می گوید صبر کن برای آقای فلانی یک پرینت بگیرم بعد. این بعد ده دقیقه طول می کشد. پرینت نمره ها را می دهد دستم. نگاه می کنم می بینم دو تا درس برایم غایب رد شده در نتیجه ترم دو را پاس نکرده ام!!! میگویم این مشکل دارد می گوید صبر کن کار این دختر راه بیافتد بعد. کار آن دختر بالا می گیرد. ایستاده ام بالای سر خانم مسن و او دارد تک تک ایمیل ها را باز می کند و دنبال نامه ای از طرف استاد مذکور می گردد که نمره ی دختر را تایید کرده باشد. فکر می کنم این نرم افزار لعنتی یعنی یک سرچ ندارد؟ که به خودم نهیب می زنم آرام باش. سه فرد مسئول به دنبال راه حلی برای دختر هستند. این کار نیم ساعتی طول می کشد. در این بین من کارنامه ام را رمز گشایی میکنم و مشکل را پیدا می کنم. به دختر می گویند برود بعدا با او تماس می گیرند. قرار میشود خانم مسنی که جوابگوی من است برای استاد او نامه بزند. من را سرپا نگه داشته و می گوید بگذار اول این نامه را بزنم بعد. ده دقیقه دیگر هم طول می کشد. در تمام این مدت هی به لیوانم فکر می کنم و هی تکرار می کنم '' هیچکس کامل نیست'' و سعی می کنم لبخند بزنم. کارش تمام می شود و بالاخره به من گوش می دهد. می گویم من تمام درس هایم را در امتحان اصلی قبول شده ام و غیبت هم نداشته ام. اینجا شما نمره ی یک درس را توی امتحانات تجدیدی برایم ثبت کرده اید که باعث شده با درس موازی اش جمع نشود و رد شده طلقی شود! این را سه بار توضیح می دهم می فهمد. می خواهم بروم سراغ بعدی می گوید صبر کن اول نامه ی درخواست اصلاح این را بزنم. باز من کلافه شده ام و هی دارم به لیوانم فکر میکنم. اما یکی در میان خنگ ِکودن از ذهنم می گذرد. سعی می کنم یک موضوعی را پیدا کنم که تویش خنگ بازی در آورده ام یا چیزی که دیر یاد گرفته ام. پیدا نمی کنم و کلافه تر می شوم. بعد دست به دامن انتگرال ها میشوم. ده سال است که نخوانده ام. آن موقع هم مثل دوست نابغه ام جلیل که ذهنی حل نمی کردم. بعد فکر می کنم مثلا اگر حالا با جلیل بحث انتگرال ها بود من هیچی یادم نبود و چه بسا مثل اینها خنگ می زدم. آرامتر می شوم. کارش تمام شده می گویم این درس دوم نمی دانم چه درسی است کد ها را که حفظ نیستم. میگوید با استادت تماس بگیر. می گویم خوب شما بگو چه درسی هست تا من با استادش تماس بگیرم. دفترچه ی کد ها را برمی دارد. یکجورهایی از دستش می قاپم و خودم نگاه میکنم. این درس اصلا مربوط به رشته من نیست برای همین هم هست که نمره ندارم!! توضیح می دهم میگوید پس به جایش چه داشته ای؟ مثل این می ماند که رشته ات هنر باشد بعد برایت فیزیک دو را غیبت رد کرده باشند. بعد بگویی من این درس را ندارم بگوید پس به جایش چه داری؟؟ یک نفس عمیق می کشم و لبخند می زنم و می گویم درسهایی که باید داشته باشم می توانید بشمارید باید هشت درس باشد. بعد از نزدیک به یک ساعت و نیم کارم تمام می شود و میگوید پنجشنبه بیا پرینتت را بگیر. می روم بیرون و تا جایی که می توانم هوا را توی ریه هایم می تپانم. تصمیم می گیرم کمی پیاده روی کنم تا کلافه گی این یک ساعت و نیم برطرف شود. میروم چند خیابان آنطرف تر که یک سری مدارکم را اسکن کنم. مدارک را اسکن می کند و فلش مموری ام را می گیرد که بریزد تویش. فایل را باز می کند و نشانم می دهد. تشکر می کنم. فایل را می بندد و مموری را در می آورد. فکر می کنم من ندیدم کپی کرده باشد. می خواهم بگویم کپی کردید؟ فکر می کنم باز داری ایراد می گیری. تنها مشتری اینجا تو هستی و تنها کارت هم همین بوده برای چه باید یادش برود که کپی کند. می آیم خانه. دو ساعت بعد می روم سراغ اسکن ها. نیست!! باید دوباره برگردم. نیم ساعت پیاده راه است اما پیاده می روم که حرصم از حواس پرتی اش خالی شود. با لبخند می روم تو و می گویم این فایل را همکارتان کپی نکرده. می خندد. درحالیکه دارد کپی می کند می گوید شما صبح آمده اید این دوست ما هم صبح ها خواب است هرچیز را سه بار باید بهش بگویی. ساعت دوازده از کی شده صبح؟ باز فکر می کنم همه مثل تو از کله ی سحر مخشان کار نمی کند بعضی ها مغزشان شب کار است بعضی ها روز کار. بعضی هم هر دو. لبخند می زنم تشکر می کنم و می گویم اشکال ندارد من هم کمی راه رفته ام. نتیجه اینکه امروز نزدیک به دو ساعت توی خیابان راه رفته ام که برایم جا بیفتد'' همه گاهی خطا می کنند'' با این حال نمی توانم به اینکه میانگین هوش ایرانی ها از آمریکایی ها بالاتر است فکر نکنم و البته به ارتباط این تیز بودن ایرانی ها با زبان سراسر استعاره و کنایه ی فارسی و البته این تاخیر فاز فرانسوی ها با زبان سراسر توضیح و تفسیرشان .
اشتراک در:
پستها (Atom)