۱۳۸۸ آبان ۲۴, یکشنبه

مرثیه ای برای یک شکسته

چینی ِ صامت
خواب ِ موسیقی ِ سقوط می بیند
و زمزمه ی آواز کثرت
لالایی
چینی خواب می چیند
که طاقچه اوج می گیرد
یک
هزار می شود
می رقصد
موسیقیِ مرگ
و سنگ
ساز می شود

چینی که خواب باد می بیند

۱۳۸۸ آبان ۲۲, جمعه

گلویم درد می کند اما بی حوصلگی به خیابانم می کشاند، توی فروشگاه می چرخم، همه جا رنگ و بوی نوئل گرفته، میان گوی ها و ستاره ها و دانه برف ها می چرخم، چه چیز این همه رنگ و نور را به کودکیم گره می زند، منی که هرگز درخت کریسمسی را از نزدیک ندیده ام، غمی سنگین روی گذشته ام می نشیند، خاطره هایی که تنها از دریچه ی کوچک تلویزیون قدیمی مان مرا به خود می کشد، اسکروچ، میکی موس، دانل داک، تام و جری، شب های کریسمس، میزهای پر رنگ و لعاب، بوقلمون های درسته ، جعبه های کادوی روی هم انباشته، آبنبات های سفید وقرمز به شکل عصا، رویاهای کودکی من در آن سال های سیاه جنگ، صدای آژیر و نور افکن در لحظه های پناه گاه، غریبه با ترسی که در آغوش مادر مرا در بر می گرفت ، زیر ستون، زیرزمین، دنیایی که مرا در خلسه خود به سلامت از سیاهی سال های جنگ و انقلاب گذراند. این ها تمام خاطره های کودکی من است، و چه موهبتیست کودکی که میان رویا و حقیقت مرزی نیست، که در هم گره می خورند و بر تو می گذرند و کودکی را رقم می زنند. اینطور می شود که آدامس های رنگی و گرد خارجی که مادر در آن سال های تحریم برایمان می خرید گنجینه ای بود و طعم آن بیسکویت های بزرگ شکلاتی که روزهایم را شیرین می کرد هنوز هم یادم هست. اینطور که نگاه می کنم تمام عذابی که مادرم بر من روا داشته در تمام این سالها، تمام رنج و نفرت زاییده ی سال های بعد تمام می شود تنها با خاطرات تمامی ثروتی که برایم تا 8 سالگی فراهم کرد، بهتریم های اسباب بازی ها و خوردنی ها و نوارهای ویدئو. همان ثروتی که سالها بعد در فواران حوادث ناگوار در سخت ترین لحظه ها برایم شکیبایی و اعتماد به نفس آفرید.
این روزها این جا کودکیم را دوباره تجربه می کنم، این بار هم تنها با تماشای رنگ ها و گوی ها وستاره ها،در آرزوی آنکه شاید دوباره این بازی مرا به سلامت گذر دهد از سیاهی این روزها، از دلهره ی غربت و بار یک زندگی که بر دوشم سنگینی می کند، با بغضی در گلو از شادی یافتن اسباب بازی کودکیم ، برای خودم هدیه می خرم، حباب سازی درست به همان شمایل کودکی ها ، بی ذره ای تغییر! انگار که همان از میان سال ها گذر کرده و در دست های من نشسته، کنار رودخانه قدم می زنم و برای خودم و رود حباب درست می کنم، وشادیم به کوتاهی عمر همین حباب هاست که تکرار می شود.

۱۳۸۸ آبان ۱۵, جمعه

هبوط

حوا شده ام و هوای زمین به سر دارم، طشتم را به رسوایی پر می کنم به این خیال که بیفتد از این بام معلق ریاضت و پرهیز، که زمین و انسانیت جایز را لمس کنم، حتی با سر. زمینی و سنگی که سرم را بر آن بکوبم و لذت بخشودنم را، لذت بخشیده شدن را بر خودم و دیگری بچشانم. حوا شده ام و آدمی مرا از زمین به هبوط می خواند.

۱۳۸۸ آبان ۱۰, یکشنبه

وقتی می خواهم چیزی بنویسم دستم نمی رود، انگار که ناتالی از آن دنیا بخواهد چیزی بگوید اما صدایش به گوشم نرسد. از وقتی که مرد تا امروز گاه گاهی هوای تناسخ به سرش می زند اما هربار دلزده از جلدی که ترک کرده به دنبال وجودی تازه می گردد. فکر که می کنم می بینم تناسخ کرده اما هنوز به بلوغ نرسیده که صدایش در بیاید.ناتالی همان ناتالیست، با همان دردها که داشته بیشتر شاید که کمتر نه، که دردهای جدید بر آن افزوده شد در این چند ماه و لذاتی هم که پیش از آن نمیشناخت اما در هوایی دیگر نفس می کشد که به حکم دیگر بوده گی تازه است. در آماج حوادثی که رسیدند و گذشتند ، حوادثی که بعضا تجربه ای مشترک بود با همگان، همگانی مشترک در یک سرزمین، و حوادثی که خاصه بود برای ناتالی، از مرگی درشش ماه قبل تا ترک وطن، و آغاز گونه ای زندگی ، به تمام متفاوت از پیش، از جا و مکان گرفته تا اسلوب ، در تناسخی تازه ناتالی به دنبال خلوتی می گردد برای نوشتن، برای شرح دوباره ی روزمره گی اش، برای زیستن در گونه ای دیگر از خلق متن که به جلد جدیدش بیاید، که اگر نشانه ای از گذشته در آن است – که هست- تازه باشد از تازه گی ای که اکنون تجربه می کند.
این را می نویسم به عنوان عذری برای دوستانی که گاه گاهی به این صفحه سری می زنند و چند ماهیست که صاحبخانه در سفر است। هرچند که نوشتن اینجا را برای خواص شروع کردم اما بودند دیگرانی هم که به تصادف آمدند و به لطف مهمان شدند. خاصه برای دوستی می نویسم که نمی شناسم اما اولین بار مرا با جستجوی " کلمات هم خانواده" پیدا کرد و بعد از آنهم هر از چندگاهی با جستجوی همین نام دوباره مرا پیدا می کند و می خواند. باشد که این عذر را بپذیرید و تا زمانی که ناتالی نوشتن را از سر بگیرد همچنان مهمان این سرای سوت و کور بمانید .

۱۳۸۸ مهر ۶, دوشنبه

خیال می کنم


خیال می کنم که خیال می کنم این سنگفرش را زیر پایم، و این سقف مورب را بر سرم، و غیبت تو را، و غربت چشم هایم را که خیس می شود مدام. خیال میکنم که خیال میکنم که نیستی و این شهر با تمام زیبای اش خوابیست نیمروزه و بیدار که شوم بوی اتاقم را می شنوم و حضور مادر را و پدر را؛ و سقف بلند اتاقی که از آن من است حتی اگر مالکیتش از آن دیگری است؛ و به چشم بر هم زدنی قدم در کوچه ای می گذارم که با قرار های ما آشناست و سلام می کنم به همسایه و یقه ام را با روسری ام می پوشانم؛ و تو می آیی، مثل همیشه دیر اما می آیی. خیال میکنم که خیالم میکنم این شهر را که بو ندارد از خیالی بودنش، و دلم بوی شهر غمزده ام را می خواهد، بوی نمناک پاییزهای تهران.
راه که می روم به هیچ چیز نگاه نمی کنم، به خیالی که این مردمان خیال منند و خوابی و حبابی که می ترکد و دوباره زندگی جریان می یابد در چشمهای سیاه و غمزده ی مردم تهران، در سرگردانی و آوارگی شان، در اضطراب روزهای نیامده، در التهاب روزهای گذشته، در گرمی لبخند چهره های آشنا که به این خواب نیمروزه بدرقه ام کردند، در دغدغه ی مشترک رفتن، در شهر من.
فکر می کنم درخت بوده ام و نمی دانستم، که از خاکم که جدایم کردند ریشه ام مانده است، هوا به هوا می شوم. گاه پا می گیرد گاه می خشکد، درخت را می گویم. آدمیزاد هم همین است، به خاکش که فکر میکند هزار چهره ی دخیل آن خاک به یادش می آید، هوایی می شود، دلش بهم می ریزد از خاک بیگانه، آب بیگانه، هوای بیگانه، غذای بیگانه، دوست بیگانه، زبان بیگانه، دیار بیگانه، وهمش می گیرد از این همه بیگانه. خیال می کند که خیال می کند غریب مانده است و چشم که باز کند ....

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۹, سه‌شنبه

درد

وقت هایی در زندگی که آدم دردش می آید، نفرتش می آید، خیال مرگش می آید، دردش می آید، دردی که یک هو همه چیز می آورد از تباهی، و مثل بچه گریه ات می گیرد،یا مثل آدم بزرگ ها صبرت ،یا مثل مرده ها نگاهت خشک می شود، و تیری که هی می کشد از قلبت تا چشمت، از حلقت تا خیالی که خفه کنی یا خفه شوی، گر می گیری و هوای گور می کنی که بکنی برای کسی یا بکنند و بخوابی آرام که دردی نباشد نیش نزند ،و وهمت می گیرد از تل خاک و صدای هق هق که برای خودت باشد و یک هو دلت می خواهد دیگری نباشد کاش نباشد که تو دستت به خون آغشته نباشد و صدای هق هقی که خیالت را راحت کند که آدمی که درد می آورد مرده است. که عامل درد خاک می خورد و دستش و چشمش و زبانش و خیالش که تورا درد داده اسیر مور ِ گور است یک هو از آرامشش حسودیت می شود می خواهی درد داشته باشد نه که بمیرد بخوابد نفهمد لمس باشد ، بعد آینه می شکنی که شکنجه گر نباشی شکنجه کنی اما نباشی نمی شود، به خودت زخم می زنی، دردت می آید، می شوی دایره، که از هر سو می روی دردت می آید نمی شود که نیاید حلقه ته ندارد آینده ندارد دور می زند به درد می رسد .

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۳, یکشنبه

ناتالی می میرد

1
بچه مرده بود، کمی بعد از تولد، نارس، با چشمهایی که در آن دنبال رد پای پدرش بودم و غریبه ای را می دیدم که بوی گنداب مونثش مشامم را پر میکرد. با دستهایی که هنوز بند نداشت و شکمی بر آمده از سبز. آتش روشن می کنم با هیزم کودک، به خیالی که بوی کثافت به آتش می سوزد ، دود اما خفه ات می کند و تانثی که هنوز بو می کشی، می کشی ،می کشی،می کششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششی . می میری. و کودک هنوز هست، بی شکل می شود و نمی سوزد، مرده اما صدایش در تو جیغ می کشد ، می کشی، زار میزنی زاااااااااار و چشمهای غریبه ی کودک نشانی از مادر را تیغ می کند، میان چشمانت،آتش سبز می شود، از خودت می ریزی پایش، سرخی ِ تو از من سبزی ِ او از تو، سبزی ِاو از تو،زمزمه می کنی، در گوش کر آتش که ندارد، دهان ِ لال ِ شعله الووووو می کشد، له له ِ هلهله، از خودت می کنی، پای آتش می گذاری، ، چمشهایم را بسوزان، کور می شوی و بو میکشی ، مادر دارد این بچه، بو می دهد، بوی کثافت زن، بوی حرامزادگی زنا، بوی دیگری می آید، ماه بالا می آید ، دایره بیضی می شود، خط می شود، سفید ، در حدقه ی سیاه، نیش می کشی، بوی غریبه می آید، گرگی زوزه می کشد، زاااار می زنی، بو میشکی، قلمروات به گند دیگری آغشته شده، زاااار میزنی، باد می آید، سفید ِ دایره ، سیاه میشود، سنگین ِ باردار، بوی کثافت سوخته می آید ، گوشت سوخته ی کودک، بالا می آورم، از سینه هایم شیر جاری می شود، کودک کور بو میکشد، سر می کشد، غوطه می خورد، سفیدی از من به سیاهی می رود، می بارد، غرق می شوم در سفید ِ شیر، کور می شوم، سفیییییییید، بو می آید، تمامم بوی مونث غریبه می گیرد. بوی زهم شیر. کودک از من بالا می رود، در من می نشیند، خون می خورد، شکمم سبز می شود از کودک ، از بوی غریبه، تیغ می کشم،صدای قهقهه ی مادر می آید، کودک خوابش می گیرد و بر معده ام پا می کوبد،بالا می آورم ، خون سوخته را بالا می آورم، شیر را بالا می آورم، ماه را بالا می آورم، دندان نیش را بالا می آورم، چشم سوخته را بالا می آورم، همه جا بو میگیرد، بوی مونث غریبه.
2
ناتالی می میرد، در حادثه ای احمقانه ، دو سال بعد تولد نامش، در میانه ی یک روز بهاری ، قلبش از حرکت باز می ایستد. بعد از هفته ای دیگر نامش را به خاطر نمی آورد و عجیب آن که از تکرار نام ناتالی نشانه های نقاهتش باز می گردد، خود را بی نام می خواند و به سفر می رود، از ناتالی تنها کولی واری را به خاطر دارد، و از هرکس که ناتالی خطابش کند می گریزد. قبری درست میکند، گوشه ای از خاک کنار باغچه، روی تکه ای کاغذ ناتالی را می نویسد و به خاک می سپارد، میانه های راه پشیمان می شود، و فکر می کند وقتی بازگشت ، نبش قبر می کند و کاغذ را می سوزاند، همیشه سوزاندن را به دفن شدن ترجیح داده و یادش نمی آید که این ، خواسته ی ناتالی بود.
3
سیگاری روشن میکنم و به دوسال قبل می روم، یاد شادی ِ غریبی می افتم که از یافتن غریبه ای باز یافته بودم، یاد خیابان انقلاب و شِرِکی که از کتاب فروشی بیرون آمد و گفت این روز ها شما چقدر خوشحال ترید. و من فکر کردم این شما از روی احترام بود یا خطاب به ما! در کمال ناباوری ناتالی را که دیگر ناتالی نبود بدرقه سفری بی بازگشت کردم، و خاطرات دو سال همزیستی را ورق ورق سوزاندم، فکر می کنم باید بروم شِرِک را ببینم حالا که ما نیستم و خیالم راحت شود از شمایی که از روی احترام باشد. میلم به نوشتن با ناتالی می میرد . خیال سفر دارم ، به سرزمین باران و مه، تا دو سال رفته را در رطوبت روزهای غربت بشویم. سفید ، خاکستری که شد، خاکستری می ماند حتی هر قدر نزدیک به سفید.