چهارشنبه ۱۵ فوریهٔ ۲۰۱۲

که پیدا کنم تورا

آدم چندبار در زندگی گم می شود؟ چه می شود که آدم فکر می کند گم شده؟ این گم و پیدا شدن ها بر چه اساسی است؟ بر اساس من از بیرون؟ یا من از درون؟ یا نسبت بیرون با من؟ چرا هر پیدا شدنِ امروزی گم شدن فرداست؟ هی فکر میکنم گم شده ام، بعد پیدا میشوم، دوباره در پیدایی فکر میکنم گم شده ام، دوباره و سه باره و ده باره پیدا می شوم.
من همیشه در فاصله با یک آینده ی نزدیک نیامده مانده ام. همیشه در انتظار اتفاقی که باید بیفتد، سرابی که هرچه جلو می روم جلوتر می رود. 
یک چیزی که باید بشود نمی شود، بعد من سردرگم می شوم. چه باید بشود؟ زندگی همین هاست که دارد می شود. من در فاصله ی نزدیکی از زندگی ای که مال من نیست زندگی خودم را میکنم. نگاهم اما به آن زندگی است. تنظیماتم براساس آن زندگی است. با زندگی خودم جور در نمی آید. اینطور می شود که به خودم می آیم می بینم گم شده ام.
می خواهم از حباب یک زندگی به حباب دیگر بپرم، نمی شود. منتظرم دستی بیاید ببردم آنجا، نمی آید، قرار هم نیست که بیاید. من نشسته ام و هی نگاه میکنم به فاصله ی که نه کم می شود و نه زیاد. پل ساختن هم بلد نیستم. نمی دانم چه کار باید بکنم تا آن زندگیِ دیگر مال من شود. من فقط نگاه میکنم. بعد تمام داشته ها و دانسته هایم بر باد می رود. یکهو به خودم می آیم که گم وگیج و خالی مانده ام وسط یک زندگی که انگار قرار نبود این باشد.
دیگران را نگاه میکنم، سرشان توی زندگی خودشان است. بالا و پایین می روند، خسته می شوند، می رسند. دوباره راه میافتند. من در یک نرسیدن دائم مانده ام. زندگی ام شده نرسیدن را زندگی کردن. بعد نگاه میکنم می بینم تعریفم از رسیدن گنگ است. بعد گاهی اصلا  بعید به نظر می آید. انگار بخواهی بروی شمال و توی جاده ی اصفهان باشی. فکر می کنی باید برگردی. برگشت نیست. باید تغییر مسیر بدهی. به کدام سمت اما؟ حالا مطمئنی که میخواهی بروی شمال؟ شاید اصفهان بهتر باشد، ادامه بده. اینطور می شود که در یک رفتن بی انتها هی می روم، هی نرسیده به جایی تغییر مسیر می دهم، سر خر را کج میکنم به مقصد دیگر. توی راه می مانم و وقت هایی به خودم می آیم نمی فهمم کجایم، رویم به کجاست، چقدرآمده ام، چقدر مانده.
گاهی فکر میکنم نرسیدن از خودِ من است. می ترسم برسم ببینم این حبابی که از دور می دیدم یک جور دیگر است. می ترسم سرخورده شوم که بعد از یک عمر رسیده ام به چیزی که آن چیزی که می دیدم نبوده. بعد هی می روم. می روم. می روم. حتما یک روزی هم در راه می میرم با این خیال که آن 'خوب' آنجا بود ولی من نرسیدم. من از 'خوب' نمی گذرم اما از خودم چرا. خودم را 'نرسیده' میکنم اما 'خوب' را 'بد' نمی کنم. من با خودم چه کار میکنم؟ هان؟

یکشنبه ۵ فوریهٔ ۲۰۱۲

*

-
حلول طلایی چشمهات
در خاکستری که منم
جرقه های ماندن
بر تنی که سرما
تا مغز استخوانش را سخت کرده

تو
لنگری که مرا بر ساحل میخ میکند
وقتی که هر موج بوی تلاشی می دهد

تو باش
بگذار
هیچ دری بر پاشنه ی باید نچرخد

تو باش
تا تلاشیِ من
در تو یگانه شود
سیمرغ اگر که نه
پرنده ای برخیزد
از خاکستری که
تو بر آن دمیده ای


*برای همسرم، آنکه بر من از من مهربان تر بوده، باشد که سایه ی مهرش بر این سر پُر سودا پایدار بماند.



شنبه ۴ فوریهٔ ۲۰۱۲

-
ساحل صدایم میکند
من رویم را بر می گردانم
همچون کودکی رمیده از مادر
کودکی زهر مادر چشیده
که ترس فراری اش میدهد
از دستهایی که به نوازش فرا می خوانند

ساحل صدایم میکند
تصویر من از دریا 
گرماست و شور و نور و رنگ
خاکستری این ساحل اما شبیه هیچ رویایی نیست
و صدای زوزه ی باد
و سوزن سوزن سرما بر گونه ها
و عظمتی که در سکوت 
مرگ را ترسیم میکند

من ترس را تجربه میکنم
دریا را نچشیده بالا می آورم
و طعم شور و تلخِ آب دهانم را سیاه میکند

سرم را تکان تکان تکان می دهم
تا نامم از دهان دریا بیفتد
تا جادوی زمزمه وارش
پایم را بر ساحل نکشاند
 -ردی از من که در آبهای خاکستری گم می شود-

دریا مرا صدا میکند
من پشت به دریا کش می آیم
خنج میکشم
به دنبال دستی
که مرا از جذبه ی این نیستی ِخاکستری
بیرون بکشد
و خواب می بینم
که دریا مرا می برد
همچون خرده نانی
برای ماهی های همیشه گرسنه اش

پنجشنبه ۱۹ ژانویهٔ ۲۰۱۲

چون دوست دشمن است، شکايت کجا بريم؟

من ساحره بوده ام، قبلهایی اگر وجود داشته. یا ساحره می بودم اگر مثلا چهارصد سال پیش به دنیا آمده بودم. من ساحره ام. انکارش تا به حال هیچ از واقعیتش کم نکرده شاید باورش فرق به حالم بکند. تو سرتا پا نفرتی. نفرت تو را زنده نگه می دارد همانطور که عشق. تو باید بندِ چیزی باشی. عشق چیزی دو جانبه است. ماندگاری اش از پس تو تنها بر نمی آید، عشق مراقبت میخواهد، از خود گذشتگی میخواهد، خیلی چیزها می خواهد که سخت است داشتنش. نفرت اما یک سویه است. می توانی تا عمر داری متنفر باشی. یک سری خیالات را برداری بگذاری کنار هم  شبیه پنج سنگ یک قل دوقل. هربار که پایین و بالایش کنی نفرتت نو شود. من نفرین شده ام اما. نفرت و نفرین بر من اثر ندارد. نفرین شده ام که هیچ نفرینی بر من اثر نکند. این را باید خیلی وقت ها پیش می فهمیدم. همان وقت که پنج ساله بودم. که از چهارپایه فلزی سنگین پرت شدم پایین و همان افتاد رویم، تیزی اش صاف آمد نشست کنار ابرویم. درست میان چشم و گیجگاه. همه گفتند نظر کرده است. جای زخم کوچکش مثل نشان هری پاتر هنوز کنار ابرویم هست.یا همانوقت که توی راه شمال فرمان بیوک عمویم قفل کرد. زیر باران رفتیم که برویم تا ته دره. بابایم توی آینه دیده بود که ماشین چرخ می زند که دارد می رود توی دره. یاد من کرده تنها که چرا گذاشته توی ماشین عمویم باشم دلش ریخته. عمویم که می خواسته به کناری اش بگوید بپر پایین و فکر مرا کرده که عقب ماشین نشسته ام. فرمان را پیچانده. قفل باز شده و من تنها از این ها برخوردمان با کوه یادم هست و خودم که زیرصندلی عقب مچاله شده بودم. باز گفتند خدا به بچگی این رحم کرده. هشت ساله بودم آنوقت. بعد تر بیست و دوسالگی ام که آن تصادف را کردم. صورتم از دماغ باز شد تا پیشانی. دندانم شکست. پوست صورتم رفت. اینقدر زخم برداشتم و کوفتگی که نصف یک دیه کامل را برایم بریدند. دکتر باز عمه ام را کشید کنار. گفت بدن عجیب مقاومی دارد. هرکه بود ضربه مغزی شده بود. دست و پایش شکسته بود. من جان سالم به در بردم. هرچند که باز هم جای بخیه مثل نفرین اثر نکرده روی بینی ام هست. یا آنوقت که شیشه ی پنجره ی بالای سرم خورد شد آمد پایین. من زیرش ایستاده بودم. توی حیاط دانشگاه. توی جیب مانتوی کارم پر از شیشه بود، شیشه اندازه ی کف دست. نوکش مثل قمه تیز. صاف رفته بود توی جیبم. کمی عقب تر صورتم را جر داده بود یا سرم را. رنگ به رخ استادم نبود و بچه ها که دورم جمع شدند. من سالم بودم. من نفرین شده ام. نفرینی که هیچ نفرینی بر من اثر نکند. باید خیلی وقت پیش می فهمیدم. آدم اما از باور چیزهایی که می ترساندش فرار میکند. من ساحره ام. مدت هاست که ساحره ها به خوابم می آیند. با من حرف می زنند. از آینده می گویند. از گذشته. وردهایی می خوانند که نمی فهمم. زبانی که نمی شناسم. معنی اش می رود توی دلم اما. همان ها اتفاق می افتد. آن مردی که توی چشمایش سفید بود. فقط دوتا مردمک سیاه کوچک. صورتش توی خواب چسبیده ی صورتم بود. توی گوشم گفت بگو منم از نسل پاپان و پاران. بیدار شدم خیس بودم از عرق. از این اسم ها چه می دانستم؟  یا آن یکی، همان زنی که خیلی شیک توی دفتر کارش نشسته بود. که می گفت حواسش به من هست. که بوده که من حالا اینجام. همان که به زبان خودم حرف زد. که خیلی روشن و واضح تاریخ ها را گفت. اسم ها را. که گفتم دم صبح است و خورشید دارد می خورد توی چشمم و حالاست که بیدار شوم مابقی را بگو. داشت می گفت که نور توی چشمهایم بیدار کرد. این ها را بگذار کنار خواب های دیگر از من ساحره ای می سازد که خودم از بودنش می ترسم. من که نفرین نکرده ام کسی را. تو را نفرین کردم. همین آخرین بار که رفته بودم ایران. نه برای تمام دردی که کشیدم از آخرین ماه های بودنت، که کسی دلم را بعد از آنهمه ماجرا به واسطه ی تو دوباره شکست. نفرینت کردم. نفرینت کردم که جز هرچه می اندیشی و می کاری بر نداری. که از نفرت جز نفرت بر نداری و تا تغییر در تو نباشد وضعت همین که هست بماند. هرچند فردایش پس گرفتم. من کسی را نفرین نکرده ام هرچند آزار فراوان دیدم. اما نیرویی در من هست که آنقدر نادیده اش گرفته ام عنانش در دستم نیست. بر کسی که خشمم بگیرد یا کسی که غمم را برانگیزد چنان به خاک سیاه می نشانم که خودم از بازگردانش ناتوان می شوم. سیاه روزی اش به دستم نیست که بازگرداندنش به دستم باشد. این روزها این نیرو انگار به انفجار رسیده خودش را به در و دیوار می زند. دستم به چیزها نرسیده منفجر می شوند. هرچه به سمتم می آید عظیم تر به فرستنده اش باز می گردد. عشق باشد یا نفرت. در من دردی هست از دردی که دیگران از من برده اند. که به خیالشان گوله برفی را به شوخی یا از سر نادانی و سهو بر سرم زده اند و در جواب نیشتر بر قلبشان نشانده ام. میان من تا شما، درک من از چیزها تا درک شما فاصله چنان هست که هیچ ندانید و نفهمید از وسعت زخمی که زده اید که زخمِ خرده تان ناحقتان بیاید. میان شما تا آن کودک بی آزاری که درونم پناه گرفته فاصله چنان است که گوله برف شما تا  برسد بهمنی شده و هستی اش را بر باد می دهد. در من کودکی هست که خشمم که می گیرد غول می شود. در من غولی خوابیده که تا کار به کارش نداشته باشی عروسک بازی می کند. تو حالا هرچه نفرین بکاری من بالاتر می روم. من بارها مرده ام از تلاشی نمی ترسم. من که بارها خودم را بر خودم شناور دیده ام و از هیجان آن آزادی چنان ترسیده ام که بر تنم بازگشته ام. درمن ساحره ای هست با نشان عدالت، هرجا که بر من جفایی رود قصاص می کند. من بر به حق بودن خویش ایمان دارم، که هرگز نیرویم را به ویرانی به خدمت نگرفتم، که هیچ نیشی نبوده که در جواب نیشتری نباشد. من خواسته ام نشان زیبایی ها باشم، خواستنی ها، عشق ورزیدنی ها. من بد نخواستم برای هیچ کس. من ساحره ای که می خواهد بی سحر و نفرین و جادو زندگی کند، بخورد، بخوابد، بگردد، بخندد، دوست بدارد و بمیرد. من ساحره ای که تا کار به کارش نداشته باشند جادو نمی داند و نیش که می خورد نفرینش جز خاکستر بر جا نمی گذارد. من را به حال خودم رها کنید. بر من زخم زدن جز تباهی نمی آرد. من از هرچه ویرانی، نفرت، شر گریزانم. من را به حال خود رها کنید، من شکست خوردن نمی دانم، من نفرین شده ام که نفرین ها را بازگردانم. حاصل این نبردِ بی حاصل تنها منظره ی ویرانی است که دلم را به درد می آورد. رد پایی که یادم می اندازد در من غولی است که جز به تباهی بیدار نمی شود.

جمعه ۳۰ دسامبر ۲۰۱۱

لاس وگاس

زنان فاحشه همانقدر این شهر را زنده میکنند
که کودکان
با صورت های رنگی
و گستاخی چشم هایشان
و قانونی که بی پروا زیر پا له میکنند

شهر شهریتش را از زنان می گیرد
زنان و کودکان
که بلندی برجها را
و پستی پیاده رو ها را به سخره می گیرند

صدای جیغی از لذت
شهوت
شور کودکانه
که میان همهمه ی ماشین ها گم نمی شود

شهر بی فاحشه
تنها روستایی است امن
که مردانش برای کار به شهر می روند

بسیار سفر باید


روزهای آخر سفر است. لاس وگاس را دیدم، از بیابان ها گذشتم و به ایرواین کالیفورنیا رسیدم. غروب لاگونا بیچ و همه همه ی خیابان هالیوود لوس آنجلس را پشت سر گذاشتم. از بالای سر تگزاس گذشتم، و در فرودگاه دالاس ناهار خوردم، و حالا در سرزمین رویاهای گم شده، نیویورک، منتظر سال نو هستم. هرکدام از این ایالتها برای خودش سرزمینی جداگانه است. برخلاف آنچه فکر میکردم لوس آنجلس را دوست داشتم. کالیفرنیا زیباست، خوش آب و هواست و خیلی چیزها را کنار هم دارد. لوس آنجلس اما خودِ تهران است. معماری شهر، آلودگی هوا، ترافیک، شکل و شمایل خیابانها. کتابفروشی و رستوران و کافه و آرایشگاه و چه و چه با تابلوهایی با خط فارسی این شباهت را بیشتر می کند. تهران نخل ندارد تنها و ساحل و زنان سر باز.
لاس وگاس اما نماد بارز آمریکاست. همان آمریکایی که از بیرون می شود دید. آمریکای آزاد، شاد، رنگین، ثروتمند. هیچ کجا شبیه لاس وگاس نیست. همه چیز در این شهر به رویا نزدیک می شود. حتی دستفروشی و گدایی.  گدایان شهر همه شخصیت های فیلم ها و کارتون ها هستند که مشتاقانه با تو عکس می گیرند و یک دلار توی جیبشان می گذارند. گدایی همراه با شادی. حتی یکی که هیچ لباس خاصی نپوشیده بود و روی پل بساط گدایی پهن کرده بود روی یک تکه مقوا نوشته بود: دروغ چرا، میخوام آبجو بخورم!
روز اول را توی شوک نور بودم و رقص و آواز و صدا. مسخ صدای جیرینگ جیرینگ سکه ها توی دستگاه جک پات. شبیه بهشت توصیف شده ی آن دنیا بود با آنهمه طعم و رنگ و بو و زنان زیبای برهنه. بعد از سه روز اما احساس پینوکیو را داشتم فردای عیش و نوش توی سیرک. احساس میکردم گوشهایم دارد مخملی می شود و مغزم آب می رود. دلم میخواست فرار کنم از مردم شادی که حالا گوشهای حماقتشان را می دیدم. شاید به ذهنیت مازوخیست ایرانی ام برگردد این فرار از لذت های دنیوی ولی من در مردم آن شهر خستگی و رنجی دیدم که هیچ کجا ندیده بودم. در پشت نقاب های رنگی ساکنان شهر آدم های مسخ شده ای بودند که توان تغییر نداشتند. آدمهایی که نانشان را از تنشان و چراغ های شهرشان و کازینوها در می آورند و شب ها از تنها خیابان رنگین شهر به خانه های سوت و کورشان که همرنگ خاک بیابانیست که در آن زندگی میکنند بر می گردند.
روز پنجم صبح زود از وگاس فرار کردیم.

 نیویورک، شهری که در آن احساس گم شدن دارم. شهری که نمی دانم توان زندگی درش را دارم یا نه. شهری که تنها بیشتر بلاتکلیفم می کند تا براند یا بخواند. از طرفی فرصت های شغلی بیشتری را برایم فراهم میکند و از طرف دیگر چنان شلوغ و در هم تنیده و گران است که امکان نفس کشیدن را آز آدم می گیرد. نیویورک عظیم است و من برای اولین بار در پایتخت جهان، حس غربت شهرستانی بودن را احساس میکنم. برای اولین بار فکر میکنم اگر ولم کنند به راحتی گم می شوم. شهر من را می خورد و من هی می خواهم فرار کنم.
یک ماه دیگر مشخص می شود که باید به سمت کدام مقصد دوباره کولی بشوم. یکی از این سه مقصد نیویورک است و من هنوز تکلیفم را با شهر نمی دانم. تنها می دانم هرجا باشد حداقل پنج سال آینده را آنجا خواهم بود. کاش آنقدر شهرِ من بشود که بخواهم مابقی عمر را هم همانجا ماندگار شوم. یکجا باید طلسم این خانه به دوشی شکسته شود. تا که آن شهر کجا باشد.

جمعه ۹ دسامبر ۲۰۱۱

حی حیات هیهات

آب بیاورید
خاطره سر می برم
تشنه تشنه
و رویم به سوی هیچ قبله ای نیست
*
گوسفندم بی شبان
بی ستاره
بی علف
سر در پشم خود
برف را تجربه می کنم
*
خاک بیاورید
که زنده را سرد کند
قابیلم
و سرزمینم کلاغ ندارد
خاک بیاورید
گردو گردو
تا بازی را نشانتان دهم
*
نفس نفس نفسم دهید
این تابوت درز دارد
و مزه ی هوا را که چشیده باشی
هوا می خواهی
حوا می شوی
سیب می چینی
نفس می کشی
*
گوسفندم و
ابراهیمم نیامده
اسماعیل در بغل می گرید
کفر میگوید
آبم دهید
سر ببرید
من حیات می خواهم
*
آب بیاورید
خاک بیاورید
بشوییدم
از نو گل بریزید
مشت کنید
ورز دهید
بسوزانید
از نو بسازیدم
حوایم دهید
من حیات می خواهم