۱۳۸۹ دی ۵, یکشنبه

همیشه فکر می کردم با صادق بودن می شود صداقت داشتن را یاد داد. حالا می فهمم اما که آنکسی که در رابطه اش با تو صداقت ندارد، از صداقت تو آسیب می بیند. اصلا چون از صداقت آسیب می بیند است که با تو صادق نیست، در واقع با تو همانطور رفتار می کند که دوست دارد تو با او رفتار کنی. او دروغ می گوید و دروغ می خواهد، راستش را بگویی دردش می آید. فرار می کند. انگت می زند. حالا یاد گرفته ام که با کسی که با من صادق نیست صادق نباشم. صداقت را یاد نمیگیرد، می شکند تنها و فرو می ریزد و تو گناهکار باقی می مانی به جرم صداقت با کسی که با تو صادق نبوده است.

۱۳۸۹ آذر ۲۷, شنبه

میان ماه من تا ماه گردون/تفاوت از زمین تا آسمان است

فرق هست میان آنکه شعر می گوید و آنکه شاعرانه زندگی می کند، میان آنکه احساس را به کلمه می کشد و آنکه زندگی اش می کند. فرق هست میان آنکه چند صباحی یکبار چشمه اش می جوشد و کلماتی از او به یادگار می ماند با او که گفتار و کردار و خوی اش همه شاعرانه گی ست.
فرق هست میان لب هایی که بی هیچ پیرایه مدام بر دست و پایت بوسه می نشاند و می خندد از لذت و می خنداند تا لبانی که تو را به بزرگی خیال وارِ پرزرق و برقی لقب می دهد.
فرق هست میان آنکه در همخانه گی تو دلتنگ توست با او که در هزار فرسنگ فاصله تو را نزدیک می بیند.
فرق هست میان زندگی با تخیل
فرق هست میان شاعرانگی با واقعیت
فرق هست که از کدام دسته باشی یا با کدام دسته زندگی کنی
فرق هست میان آنکه عاشقانه شاعرانگی می کند و آنکه شاعرانه عاشقی
من اما گنج یافته ام انگار
باور ندارم
این همه لذت را
عشق را
باور را
آرامش و اعتماد را
من هنوز از شاعران می ترسم
من هنوز دلم می شکند از شعری که با نام من باشد و به کام دیگری
من هنوز این همه فرق را باور ندارم
این همه خوشبختی را
که ''او'' برایم به ارمغان آورده است
او که می پرسد دوست داشتی شاعرت بودم
و من که صادقانه می گویم
''نه''
که تو تمامیت شعر را زندگی می کنی
و این ''تمام'' آن چیزی است که یک زن می خواهد.



۱۳۸۹ آذر ۱۹, جمعه

کالبدبازشناسی




آمده ام از شهری که بر دیوارهاش حک شده که قلم شمشیر ماست ، که خون بر شمشیر پیروز است، و حق بر باطل.
از شهری می آیم که خون بر قلم پیروز است
و خون حق است
و سخن باطل.
آری از چنین شهر گلگونی آمده ام که سخن هاتان بیهوده می نماید و که قربان عید ماست و قربانی کردن آیین ما.

۱۳۸۹ آذر ۱۶, سه‌شنبه

مگر از سر به در شود


دلم هی بهم می خورد و گلویم بغض دارد اندازه ی انارهای سرخ شب یلدا. حس عجیبی است این حسی که نه که تازه و اول باره باشد اما غریب می نماید. حسی که گاهی به خوشحالی می زند برای کسی که زمانی عاشقش بودی و هنوز هم دوستش داری که کسی را پیدا کرده که دوست بدارد و دوست داشته شود. خوشحالی همراه با بغضی که انگار از باور تمام شدن رابطه ای می آید که نزدیک به سه سال هرچه داشتی کردی که یک عمر بماند و بیشتر از همه باور به همیشگی بودنش بود که حالا انگار دارد پوست از دلت می کند. باور اینکه آن باور به غلط رفته است.
دلم هی بهم می ریزد و بغض دارم، نیمی شادی برای او، نیمی غم برای آنچه که ساختیم و حالا چشمهای شوخ دختری دیگر به یادم می آورد که ساخته ها خراب شده و تمام.
دیشب خوابشان را می دیدم، انگار شب عروسی بود. من هم بودم آنجا و حسادتم می شد و نمی شد. او فهمید، آمد بگوید چه مرگت است مگر خودت نخواستی. من زار می زدم اما. و او با شلنگ آبی سرد خیسم می کرد. بعد رفتیم بیرون. مسیر خانه ی من با آنها انگار یکی بود و یکی از مهمان ها می خواست ما را برساند. دخترک می خواست ببوسدش. او رویش به من بود و توی خواب دلش برایم به رحم آمد- توی بیداری که دیگر رحمی ندارد به من- و کمی موذب شد برای دلم که حسادت می کرد. با بغضی که توی خواب هم داشت گلویم را می ترکاند لبخندی زدم که یعنی همین است دیگر چه می شود کرد، ببوسش. او بوسید و من خوشحال بودم و خراب.
لوس شده ام این چند وقت و بی حوصله، امین حالم را می فهمد و هی سعی میکند دلداریم بدهد. دلم به مهربانی هایش گرم می شود و یادم می رود این حس عجیب تازه شناخته را، دوباره شب که می شود اما آوار خاطره ها باز بر سرم... 
من کسی را دارم حالا شبیه به خودم، دوستم دارد و دوستش دارم و زندگیمان آرام و بی دغدغه می گذرد. او کسی را دارد حالا شبیه خودش. و زندگی اش چطور نمی دانم اما می گذرد لابد بهتر از قبل. اما بعضی آدم ها هستند در زندگی آدم که آمدنشان رفتنی ندارد، که مهم نیست چه رابطه ای داشته ای قبل ها یا نداری حالا، جایشان در قلب و ذهن آدم ثابت می ماند. خاطراتشان کمرنگ نمی شود، حرمت و عزتشان هم. بعد وقتی آن آدم با تو همان می کند که می خواستی با قبل تر هایش بکند و نکرد و همان چه آتشی که نشد میانتان، دلت به درد می آید.  دلت نمی خواهد خوار چشمش باشی اما نمی خواهی کسی از معدود کسان ثابت در ذهن تو اینطور با تو بیگانه شود که حتی از این که کجا دارد روزش را شب می کند هم بیخبر بمانی. 
این روزها هوا اینجا سرد است، برفی که مدام می بارد و آسمانی که خاکستریست همیشه مثل دلی که انگار نمی خواهد بکند از درد چیزی که روزی بود و قرار بود بماند و حالا نیست. دلم هوای بهاری می خواهد. هوای تازه ی بی خاطره. این روزها اما انگار هوای همه جا رنگ خاکستر گرفته، از آسمان آلوده ی تهران تا آسمان ابری استراسبورگ.

۱۳۸۹ آذر ۱۱, پنجشنبه

''او'' حق دارد.


شهلا جاهد هم اعدام شد. درست یا غلط، به حق یا ناحق، یک چیز اما همچنان ثابت است، نگاه به زن به مثابه ی قربانی جامعه ی مردسالار. چیزی که این روزها بیشتر از همیشه در رویکرد جامعه نسبت به وقایع مختلف به چشم می خورد. در جامعه ی که تحت لوای مظلومیت و مستضعف بودن هرگونه ظلمی به قشر یا اقشار دیگر جامعه روا شمرده و نادیده گرفته می شود، زن نیز به واسطه ی ظاهر کم قدرت تر از مرد به زیر این لوا برده می شود و چه ها که از مظلومیت این جنس بر سر زبان ها نمی رود. غافل از اینکه به واسطه ی همین مظلوم انگاریِ این جنس، نه تنها شرایط ایجاد ظلم را به وجود می آوریم که ظلمی دیگر که در مواردی کاملا مشابه به جنس مرد می رود را نادیده می انگاریم و از این جهت نه تنها به دفاع از مظلوم بر نخواسته ایم که بر بی عدالتی صحه گزارده ایم. همه جا در فضای مجازی پر شده از نفرت و انزجار و وا اسفا بر ناصر محمد خانی، که مردی جان و زندگی دو زن را به بازی گرفته و آزاد به زندگی خویش ادامه می دهد، ای وای که چه ظلمی از جامعه ذکور بر نسوان می رود و چه و چه و چه... انگار نه انگار که همین چند هفته ی پیش مردی توی میدای کاج مردی دیگر را به خاطر زنی که از قضا زن شرعی خودش بود به قتل رساند و به زودی خودش در محل قتل به دار مجازات آویخته خواهد شد. در این داستان مردِ قاتل عاشق زنی بیست و هشت ساله می شود و بعد می فهمد که وی شوهر و دو بچه داشته، زن از شوهر خود جدا می شود و با او ازدواج می کند. مرد مغازه ی خود را به نام زن می کند و چندی بعد سر اختلافات مالی، زن مرد را ، شوهر خود را به زندان می انداز. بعد از مدتی که مرد در زندان است زن به سراغ او می رود و تقاضای طلاق می کند اما مرد قبول نمی کند و اصرار میکند که دوستش دارد و بماند. وقتی مرد از زندان آزاد می شود می بیند پای مردی دیگر در میان است که ادعا می کند عاشق زن  است و می خواهد با او ازدواج کند. بی بند و باری این زن و بلایی که بر سر زندگی این دو مرد آورده اینجا اما هیچ سر و صدایی نمی کند، هیچکس هیچ جا سخنی از این که او نیز باید محاکمه شود و چه و چه به زبان نمی آورد همانطور که اشتباهات زنان پرونده ی محمد خانی نادیده گرفته می شوند. ظاهرا کسانی که دم از نگاه فراجنسیتی می زنند خود چنان اسیر این نگاه جنسی هستند که پیش فرضشان در انجام خطا همیشه بر جنس مرد قرار گرفته است. همه جا مردها مقصرند و اما مرد، این جنس به ظاهر قوی که به خاطر نام جنس قوی به زیر لوای مظلومیت پسندیده ی این ملت نمی گنجد خود دچار ظلمی ایست که جامعه ی مظلوم پرور به او روا می دارد. تا کی باشد روزی که برای دفاع از حق انسان تلاش کنیم، برای حقوق برابر انسانی، برای امکانات و رفاه اجتماعی برابر، برابر نه تنها میان دو جنس، دو مذهب، دو دین، دو تبار، که برابری باشد میان انسان با انسان، فرای جنسیت و مذهب و ملیت او. روزی که دلمان برای پسری که برای امرار معاش از تحصیل باز مانده و کار می کند همانقدر بسوزد که برای خواهر وی که مدرسه نرفته و زود شوهر کرده و به سبب بی دانشی و مظلومیت زیر بار زندگی مردسالارانه با شوهری انتخاب شده دارد از دست می رود. 

فارسی زبانی بی جنسیت است، او همیشه اوست بی هیچ نشانی از جنیست. کاش نگاهمان و فرهنگمان و سنتمان هم از زبانمان شمه ای بر می داشت.

۱۳۸۹ آذر ۱, دوشنبه

سبزشوی و سبز بمانی تا همیشه


یک سال و دو ماهی می گذرد از ترکِ وطنم، ترکِ وطنی که همراه با ترک بسیاری دیگر بود. گذشته ای که حالا اگر نه چندان دور که اما کمی غریبه می نماید. میان هویت گم کرده و دغدغه های عاطفی و شخصی و مشکلات هماهنگی با جامعه ی جدید و اخت شدن با سیستم تحصیلی متفاوت چیزی از من اما من مانده. همانی که سبز شد و سبز ماند. همانی که مرا می کشد به هرجا و هرسو که اثری از این سبز خودنمایی می کند. انگار که از طوفانی جان سالم به در برده باشم و حالا دنبال ریشه های سالم مانده بگردم و دوباره بهم پیوند بزنم. نوشته بودم اینجا-دوم خرداد بود- که دوست دوم خرداد دیده ندارم اینجا. دوست با من دویده، گریسته، ترسیده، رمیده، فریاد کشیده ندارم اینجا، دارم حالا. که انگار طوفانی که مرا از خودم دور کرده بود طوفانی بوده همه گیر، که حالا یکی یکی هم را پیدا می کنیم. توی جلسات دور همی آخر هفته، توی کنفرانس روزنامه نگران تبعیدی، موقع پخش فیلمی بی مجوز پخش در ایران... خانه ی این، خانه ی آن. و تنها کلمه ای مشترک ما را دوباره به هم پیوند می زند، به قدرت همان هزار هزار هزار فریادِ در سکوت.

با بی شمار عقیده ی مخالف اما به یاد همان راهپیمایی های مشترک مهمان هم می شویم در خانه ی هم، و دوستی هامان به ساعتی چنان پر رنگ می شود که باور می کنی که از همان همپایی ها شروع شده که چنین حالا صمیمی می نماید. دوباره خبرها را به شوق دنبال می کنم، دوباره آهنگ های جنبشمان را هر روز گوش می دهم، دوباره دستبند سبزم را به دستم می بندم، و اینبار از اینکه این چنین این تفکر و نحوه ی زندگی در ما ریشه دوانده که زندگی هزار رنگ افسون گر غرب هم حتی نمی تواند کمرنگش کند دلم گرم می شود. سبز بودن یعنی نگریستن، اندیشیدن و به تعادل و انصاف عمل کردن. یعنی پویایی در عین صبر، یعنی مثل گیاه رو به رشد بودن به سمت خوبی و نور چرخیدن. این، فارغ از هرگونه جبهه گیری سیاسی برای من روشی است دوست داشتنی برای زندگی، و باور دارم که اگر این روش زیستن را یاد بگیریم، نظامی برازنده ی مردمی چنین شایسته بر سر کار خواهد آمد.
زنده باد زندگی، زنده باد امید، زنده باد سبز.

کالبدبازشناسی




از زمینی آمده ام چنان به طبع به غایت ظرافت، که از عریانی زنانش به لرزه در می آید، و بر متجاوزانش چون سنگ صبور است، و بر خون آزادی خواهانش چنان تشنه که گویی کودکی بر شیر مادر.
آری از چنین سرزمینی آمده ام که از دروازه هایتان نمی گذرم و از سرسوزن هاتان با لبخند، و در دو انتهای فرط زیستن آیین ماست.

۱۳۸۹ آبان ۳۰, یکشنبه

کالبدبازشناسی



از سرزمینی می آیم که مردمانش خون را با خون می شویند، و که نمی گذرند از هم جز مگر چشم در برابر چشم، دست در برابر دست، جان در برابر جان. آنجا که به قصد پایین کشیدن جمشید ،ضحاک را بر تخت می نشانند و لذت انتقام را درنمی گذرند.
آری از چنین سرزمینی می آیم که کینه چشم هایم را کور می کند آنچنان که بر خود زخم می زنم و که قصاص از خواستنی ترین احکام ماست.

پ.ن. درهمين روزگار بود که جمشيد را غرور گرفت و فرّه ايزدي از او دور شد. ضحّاک فرصت را غنيمت دانست و به ايران تاخت. بسياري از ايرانيان که در جستجوي پادشاهي نو بودند به او روي آوردند و بي خبر از جور و ستمگري ضحاک او را برخود پادشاه کردند. شاهنامه فردوسی

۱۳۸۹ آبان ۲۰, پنجشنبه

روزمزد



کنار هم نشسته اند توی قطار
دختری که از دریا باز می گردد
و ویلون زنِ خیابان گرد
یکی سکه هایش را می شمارد
دیگری صدف هایش را

۱۳۸۹ آبان ۱۲, چهارشنبه

پوست انداختن - صحن بستان ذوق بخش و صحبت یاران خوش است


توی این پوست انداختن ها انگار واقعا ''پوست'' انداخته ام، همه ی حواسم به مرز لبریز شدن رسیده، از خشم و عصبیت، تا لذت و آرامش و دوست داشتن. آنوقت که اسم این سری را می گذاشتم پوست انداختن فکر نمی کردم این نام بشود کامل ترین توصیف برای این روزهای من، روزهایی که حواسم مثل گوشت بی پوست حساس است و به کوچکترین لمسی جیغ می کشد.

از عصبیت هایش که گفته ام قبل تر، برسم به لذت هایش، آرامشش، به مهری که از دوستان جدید دردلم نشسته، به لذتی که می برم از دوست داشتن و داشته شدن با هم جنسانم، دخترانی هم نسل و هم قواره ی خودم که فکر می کنم کم کم دارم عاشقشان می شوم. دوستشان دارم و انگار تازه دارم می بینم نشانه های آشنای دخترانه را در تک تک این چهره های دوست داشتنی، هرکدام با اصل و نسب و خوی و طبعی متفاوت اما دختری جوان، سراسر آرزو، احساس، کنجکاوی، هیجان، سکوت، داستان های پنهان پشت صورت های رنگی خوشحال، لذت های گم شده پشت چشمهای غمبار. دخترانی هم تبار من، هم نسل من، همدرد من. گیرم که به عقیده و گذشته متفاوت، با این همه زنانگی مشترک چطور می شود پرهیز کرد از دلتنگ شدن برایشان، چطور می شود با خنده هایشان نخندید و از گریه هایشان به درد نیامد؟ چطور می شود قلب پاک زهرا  و هیجانش را وقتی دارد برای جشنی برای من برنامه می چیند دید و دوستش نداشت، یا درماندگی سارا را پشت اشک هایش دید و اشتباهاتش را نبخشید؟ چطور می شود سادگی دخترانه ی روجا را شناخت و بی خیال از تضاد آشکار شعرهای بی نظیری که می سراید با ظاهر آرام و خندانش از کنارش گذر کرد. چطور می شود صبوری و تو داری سعیده را کنار حضور همیشه کمک رسانش دید و مهرش را به دل نگرفت؟ یا ندا این اعجوبه ی روزگار را با آنهمه انرژی که خدا می داند از کجا می آورد، با آنهمه فعالیت هنری اش، با زبانی که همیشه دارد می چرخد و می خنداند، با آنهمه تعصبش روی دوستان و آن دستی که همیشه به کمک کردن است و پذیرایی شناخت و به زن بودن خود افتخار نکرد. یا هاله ی نازنین، دختری که چنان قلب بزرگی داشت که بدون شناختن و دیدن من و تنها به یک معرفی یکسال هرچه از دستش بر آمد بی دریغ انجام داد تا راه رسیدنم به فرانسه هموار تر شود. چطور می شود این دستان گشوده به محبت را پس زد وقتی یک عمر از داشتنشان محروم بوده ای. کور بوده ام تا به حال انگار که این همه محبت را نادیده گرفته ام و درها را به روی خودم بسته ام.
احساس تازه بالغ ها را دارم، وقتی اولین توجهات پسرهای جوان را به خودشان درک می کنند. همان حس خوشایند و دلهره آور را دارم وقتی می بینم با تمام بسته بودن من هرکدام از این فرشته ها دستی به دوستی به سمت من دراز کرده اند. دلم می لرزد و شرمم می گیرد از خودم وقتی سراغم را می گیرند، حالم را می پرسند، ابراز محبت می کنند و یا کمک های پیش بینی نشده اشان بی درخواست من به دادم می رسد. 
من عاشق شده ام، عاشق دوستان جدیدم، دخترکانی هم نسل و هم قامت من که با تمام تفاوت هایشان عجیب به هم شبیه اند و به من شبیه. بعد از این همه سال انگار در زنگ زده ای به روی قلبی که می تواند همجنسان خودش را دوستانه دوست بدارد باز شده و نور لذت بخش این دوستی ها دارد چشمهایش را میزند، و هی از خودش می پرسد نکند اینبار هم... نکند نشود ... اما گفته بودم که پوست انداخته ام، دیگر حجابی برای پنهان شدن نیست، با هزار ترس اما من این دوستی ها را دوست می دارم.
من دوستان تازه شناخته ام را صادقانه دوست می دارم.

۱۳۸۹ مهر ۲۹, پنجشنبه

خ



می خرامد و خون به پا می کند
می خوانی و خون خونت را می خورد
می خراشم و خون گریه می کنم
و در خشونت خصومت آمیز هرچه خ به خواب می رویم

۱۳۸۹ مهر ۲۷, سه‌شنبه

پوست انداختن- پنج


همیشه وقتی توی فیلم ها می دیدم آدم های عصبانی را، افسرده را، زخم دیده را، که شیشه ها را می شکستند، آینه ها را، هرچه شکستی، هرچه خودزنی، هرچه عصب که به لرزه بیفتد، ماهیچه که منقبض شود، نفس که به شماره بیافتد و صدای خالی شش ها که مثل ظرف خالی سس قرمز که هی فشارش دهی و خس خس خالی بودنش هیچ قرمزی را نشانت ندهد، یا آدم های که دور و برم از حال رفته اند، یا به رعشه ی عصبی افتاده اند یا دیوانه گی ها ازشان سر زده که هیچ توقع نداشته ای از وجودی انسانی، فکر کرده ام که همه برخواسته از توان بازی کردن است. مگر می شود عنان آدم اینچنین از دستش در رود که تصویر معقول و مغرور و استوار خویش را اینچنین به دست خویش بشکند؟ این ها همه تخیل ذهن نویسنده، هنر بازیگر، نیاز به دیده شدن آن درمانده است و تمارض و....




زندگی هر روز اما برگ تازه ای نشانم می دهد این روزها، نه که نشانم دهد بر فرق سرم می کوبد که نگاه کن، این همه که فکر می کردی می دانی نمی دانی. نگاه کن که می شود بیافتی به روزی و حالی که از خودت ترس برت دارد، که از درماندگی و عصبیت چنان به انفجار برسی که بخواهی هر چه هست نباشد، بشکند، ویران شود، که گوشت بر تنت نماند، و نه خون در رگت، و نه مو بر سرت، که  بریزد بیرون این همه درد، که بترسی از این همه مرگ که می طلبی و این همه سناریوی ویرانگری که در سرت نوشته می شود و بازی می شود و تکرار. که بخواهی کنترل کنی خودت را و نتوانی، و تمام تنت به لرزه بیافتد از این افسار که کشیده ای به خشم، که سرت را بکوبی هی بر زانویی که مچاله کرده ای تو شکمت، و هق هقی که مجال نفس کشیدنت نمی دهد بشود فریاد دیوانه واری که توی بالش مبل رهایش می کنی. که مشت هایت که می خواهد ویران کند بر تن خودت بنشیند، که موهایت را هی چنگ بزنی به عقب که مبادی بروی با قیچی بیفتی به جانشان، و نروی لب پنجره مبادا که بپری، و نروی کنار هیچ شکستنی و بریدنی مبادا که... و نگاه داشتن این افسار هی سخت ترت بیاید و هی توی خودت مچاله شوی به هق وهق و رعشه که بلند نشوی از روی آن مبل لعنتی که مبادا دسته گلی به آب به دهی و بعد اویی که بهانه ی دعوایتان شده بیاید از ترس بخواهد تو را بغل کند و تو نتوانی و نفهمی که چه می گذرد از آنهمه فشار که دارد تورا له می کند و وا بدهی که قرصی توی حلقت بکند و کمی بعد شل بشوی و حتی پاهایت به تخت نرسد و خواب...
روز بعد انگار کوه کنده باشی درد همه تنت را تسخیر کرده باشد و عادت ماهیانه ای که یک هفته نیست تمام شده بیاید و هی خون برود و تو هی بی حال تر شوی و بعد  دوباره بی بهانه بی قرار شوی و اینبار گریه و گریه و باز ترس از خودت که به من چه می شود که توی این همه سال توی شرایط هزار بار نکبت بارتر از این چنین از خود بی خود نشده ام که حالا و باز گریه ات بگیرد از ترس، از درماندگی از اینکه دیوانه شده باشی، از اینکه دیوانه ات بپندارند، از اینکه این حال بشود هر روزه از اینکه روی این تیغه ی عصب بمانی که با تلنگری بیفتی به رعشه و به درد به خودزنی که....

این حال یک هفته ی گذشته من است، توی دو ماه گذشته شش کیلو وزن کم کرده ام و میلم به غذا نمی رود و اگر به رعایت نبود همین را هم نمی خوردم. این هفته را جز دو روز در میانه اش تمام در شوک های عصبی اینچنینی گذرانده ام. امروز روز دوم است که آرام شده ام. فکر می کنم به چرایی اش. انسان با بالارفتن سن توان تحملش بیشتر می شود یا کمتر؟ من که از آنهمه گذر کرده ام که به گفته ی آنها که شاهد بوده اند باور کردنی نیست و بیشتر به داستان می ماند اینجا چرا عنان از کف داده ام؟  نه برای اینکه آن حصار بیست و هشت ساله را شکسته ام؟ که به خودم حق  شکسته شدن و اشتباه کردن داده ام؟ نه برای آنکه سهم خودم را در تمام اشتباهاتم به دوش گرفته ام؟ نه برای آنکه سد دفاعی معقول بودن و خوب بودن را شکسته ام؟  و نه برای آنکه باور این همه مرا رنجور و خسته کرده؟ و نه اینکه آیا هنوز از باور حقایق درباره ی خودم و روانم کمر راست نکرده ام؟

این ها را نمی گویم به توجیه خودم، که خطایی نکرده ام. و نمی گویم به توجیه خطای کسی که بهانه شد برای این شکستن که چیزی نبوده که توجیه بخواهد. تنها دارم حال خودم را می کاوم که می ترسم از این غریبه ای که بوده ام توی این چند روز. اول از آنکه کاری که او کرده دست گذاشتن بر زخم تازه بسته شده ی من بوده شروع کردم، بعد رسیدم به توقع زیاد او که در شرایطی کاملا مشابه با من از نظر روحی از من حمایت خواسته و خویشتن داری در برابر دردی که می رسد، بعد رسیدم به ضعف و حساسیت خودم نسبت به موضوعاتی که در گذشته باعث رنجشم شده و حالا رسیده ام به این ها که گفتم از بحرانی بودن روانی که بعد خودشکافی به نوزاد تازه به دنیا آمده ای می ماند که اگر نه به کمی مدارا که سکوت و مراقبت نیاز دارد. شاید اگر قبل ترم بود این مدارا را از شریک این خانه و زندگی می طلبیدم حالا اما وقتی شباهت فضاحت شرایط روحی او را با خودم می بینم می فهمم که نمی توان از او توقع  مدارا داشت همانطور که از من، که همین درخواست مدارای او وقتی عزیزش بر بستر مرگ خوابیده شاید مرا که برلبه ی افسردگی ایستاده بودم به سقوط کشاند.

قبل ترها که مثل همه آدم ها می افتادم به دوره های نکبت اینچنینی ظاهرم آرام بود همیشه و خوددار. معقول بودم اما افسرده. انفجارم به مشاجره ای با صدای بلند  و گاهی گریه ختم می شد. آرزوی مرگ می کردم با تمام وجود و توی شب بی خوابی ها به صدای قلبم گوش می کردم به خیال آنکه ضعیف شود و بایستد. خودکشی را ضعف می دانستم و نمی خواستم که مرگم را همه به کم آوردنم به یاد بیاورند و نگاه میکنم عجیب هم نبوده برای منی که همیشه جنگیده ام و خواسته ام قوی بوده باشم. می خواستم نه به دست خودم اما به خواست خودم بروم. نمی شد. حالا اما توی این ویرانگری حمله های عصبی دلم مرگ نمی خواهد، هرچند که می روم به دست خودم بمیرم. دلم سکوت می خواهد. یک مدتی نبودن. نه که مردن. اینکه بروم جایی و هی آرامبخش باشد که بدهند که تنم لخت شود و ذهنم خواب. و سرمی باشد که زنده ام نگاه دارد و پرستاری که اصلا نگاهم هم نکند و تنها بیاید به تمدید دارو و برود. نه کسی باشد که بخواهم رعایتش را بکنم. نه درسی که بخوانم. نه کلاسی که باید بروم. نه دوستانی که حالم را بپرسند و بخواهم جوابی بدهم که دروغی بیش نیست. نه پدری که سراغم را بگیرد. نه مادری که تولدش باشد یادم بماند که زنگ بزنم و قربان صدقه اش بروم. نه کسی که زخم خورده باشد و بخواهد تا سه صبح ما را توی خیابان  دنبال خودش بکشد که دردش را تسکین بدهم. نه دوستی که جواب ایمیلش را نداده باشم، نه پول کرایه خانه ای که یادم بماند بدهم. و نه قبض برق و تلفن و قسط های عقب مانده، و نه ظرفی که باید شست و رختی که هم وغذایی که باید پخت و باید خورد و حرفی که باید زد و لبخندی هم .... بعد بیایم هیچکس نپرسد کجا بودی و هیچکس به روی خودش نیاورد و بیافتم باز توی دنیای دوست ها و آشنایان و بخندم و بگریم با زندگیشان که چرخ می خورد با زندگیم.

دلم مرگ نمی خواهد. می خواهم زنده بمانم و همسری داشته باشم و بچه ای حتی، و بروم تو اجتماع و بیشتر از قبل با مردم بیامیزم، با درد ها و لذت هایشان، با دغدغه ها و افکارشان. میل هایی که پیشترها در من نبود و که حالا دوست می دارم. اما برای یک مدتی بروم جایی که دیوانگی کردنم آزار کسی نباشد، که گریه کردنم را بند نزنم. که به رعایت حرف از دهانم نیاید وبه رعایت غذا از گلویم به زور پایین نرود و به رعایت لبخند های زورکی نزنم. آدم ها هم سوپاپ تخیله می خواهند که فشار که زیاد می شود بریزند بیرون قبل آنکه درد از درون هرچه هست و نیست را به انفجار بکشاند. سعی کنی که همیشه تحمل کنی، خوب باشی، معقول بمانی، قوی باشی، یک روز می ترکی و هیچی چیز نه از خودت و نه از روانت نه از رابطه هایت نمی ماند به  تحسین آنهمه خودداری.
هیچوقت تا به حال به آسایشگاه و قرص های آرام بخش اینطور نگاه نکرده بودم که حالا. دلم تنها یک مدت تنهایی می خواهد. یک مدت آسایش. یک اتاق از آسایشگاه و یک زمان نامحدود به بی مسئولیتی در برابر همه چیز حتی رفتار روزانه ام و بعد خودم بیایم یک روز و برگردم به خانه ام بگویم:
سلام زندگی، من آمده ام زندگی کنم باز.

۱۳۸۹ مهر ۲۱, چهارشنبه

کوری عصا کش کوری دیگر- سه

در شهر طاعون زده ای که موش ها
حتی بوف کور را هم جویده اند
آتش را باید از کتاب خانه ها شروع کرد



کوری عصا کش کوری دیگر- دو


کتاب های هدایت حالا
هیزم سوزاندن جنازه هاست
در شهر طاعون زده ای که بوف هاش 
همه کوری عصا کش کوری دیگر

کوری عصا کش کوری دیگر- یک


بوف کور را آتش زدند
به جرم اشاعه ی طاعون
در شهری که بوف نداشت


پیردختر

دختر پیر می شود
باکره ای می میرد
و آب در دل خاک تکان نمی خورد

۱۳۸۹ مهر ۷, چهارشنبه

پوست انداختن- چهار



گفته بودم که نشستم به خودشکافی. شکستم. نوشتم. مرورکردم. شکستم. نوشتم. کلمه ها می آمد. خط می شد. صفحه. از تولد تا به حال. چند خط شده؟ چند صفحه؟ قسمتش کردم به خردسالی، کودکی، نوجوانی، بلوغ، جوانی، رسیدم به حالا. خواستم بگذارم اینجا اما آنقدر خصوصی است و ذره ذره جزئیات زندگی چندین نفر آدم درگیر در این کلاف بیست و هشت ساله که نه از شرم - که حالا جز میل به انفجار و افشا در من نیست- که به احترام آنها صرف نظر کردم. این ها که می نویسم اما چکیده است از ده ها صفحه سیاه شده. که شاید دردی از خودم دوا کند بعد دیگری که گذرش بیفتد اینجا و شاید اشتراکی ببیند در باری که به دوش می کشد وآنچه به دوش کشیده ام.






گفته بودم از کمال طلبی، از ذات خرده گیر، از وسواس پرهیز از اشتباه، از هرچه که این کرده با من و رابطه هایم. سر نخ را گرفته ام و ترسان و بهت زده ام رسیده ام به بدو تولد و تنها یک نیاز، امنیت، آرامش، محبت، آغوش مادر، بودن پدر. آن امنیت بی حد و حصری که کودکی را در آغوش مادر خواب می کند. که از هرچه و هرکه در امان می دارد. من کودکی نمونه بودم، فرزندی مثال زدنی، تنها برای آنکه آن وحشت و بی ثباتی آن دوسال بی مادری، آن دوسال بی خیالی و بی مسئولیتی پدر، آن دوسال آوارگی خانه ی عمه ها بازنگردد. ترسی آنچنان عمیق و ریشه دوانده که حتی وقتی مادر سراغم آمد باز، که مرا باخود برد، که پدری بود بالای سرم بهتر از پدرهای دیگر نه خیال مرا آرام کند و نه ناخودآگاه مرا بشوید. که کابوس ول شدن میان جمعیت توی خیابان و گم شدن مادر تا سالها خواب آرام کودکی را بر من حرام کند. که گرم ماندن کانون خانواده، که از هم نپاشیدن آن باشد بزرگترین دغدغه ی من کودک حتی تا حالا. که من بی خواب باشم همیشه و نگران. که به کوچکترین صدایی بیدار شوم و گوش به زنگ خطر. که حواسم به بحث ها و مکالمات آخر شب پدر و مادرم باشد. به دعواهاشان. که نکند به جدایی ختم شود، که همیشه دنبال راهی باشم برای پیشگیری. که خطر نیاید. که خانواده ام را از من نگیرد. که من خوب باشم و مادر مرا دوباره رها نکند. به دیگری نسپارد. که کسانی باشند دوستم بدارند. بمانند. بمانم. این ترس با من آمده، مرا جنگجو بارآورده. مرا همیشه آماده ی دفاع ساخته. و من خسته از این همه مراقبت برای هیچ. برای ترسی که اگر نه بی جهت نه این چنان ویرانگر. که مرا بکشاند به ریاضت چنان خواستنی بودن که ترک نشدن. که چنان بار مسئولیت به دوش کشیدن که نرسیدن. خم شدن. ریختن. مادر کاش می دانستی آن یک سال و اندی نبود تو با من چه کرده که بیست شش سال بعد هنوز دنبال ذره ای امنیت و آسایش آغوش نبوده ی تو به هر ترفندی پناه برده ام. کاش می دانستی که اگر می دانستی به خیال تربیت و تنبیه هروقت که به قول خودت کوتاهی کرده بودم در خواستی از خواسته های تو تهدیدت این نمی شد که باید اسبابت را جمع کنی بروی خانه ی مادربزرگت بمانی. که من تمام بار یک کودک نه ساله، ده ساله را با گریه و بغض توی کوله ی مدرسه ام جمع کنم. توی اتاقم بمانم. با همه چیز در دلم خداحافظی کنم. حتی با تو. بی آنکه بدانم که تو ساعتی بعد یادت رفته تهدیدت که حتی بیایی ببینی که بارم را بسته ام و شب که برسد و ببینم که نبرده ای مرا دوباره باز کنم و بچینم تا تنبیه بعد. تو مرا کولی بار آوردی مادر. تو مرا از همان بدو تولد کولی بار آوردی و ندانستی که این خانه به دوشی تا کجای زندگی مرا به بازی می گیرد. تو ندانستی مادر. که تمام سال های کودکی را، تمام خوابهای اجباری ظهر را منی که خواب نداشتم برای یک روز نبودنت گریستم. برای مردنت. و هنوز هم حتی تویی که نمی دانم از کجا باور داری که بیشتر از هفتاد و پنج سال عمر نمی کنی و این حالا که تو شصت سال داری یعنی پانزده سال، تنها مرا اینجا این سر دنیا به گریه می اندازد. که نکند نباشی. که همین پانزه سال مانده و من از تو دورم و دور می مانم و غربت نشینی یعنی تو را چند بار دیگر دیدن در این سال های مانده؟ و باز درست مثل همان خردسالی توی کوچه و خیابان، نصفه شب، توی راه خانه، گریه ام بگیرد و بند نیاید برای عزای نیامده ی تو. تو ندانستی مادر و من چنان از مواجهه با این حقیقت ساده و هولناک مستاصلم، چنان تمام زندگیم انگار پوست انداخته و حجاب برداشته و رخی دیگر نشانم می دهد که توان قدمی از قدم برداشتنم نیست. که توان برخاستنم نیست. که حتی توان نگریستنم. که بغض راه نفس را بسته و اشک امان دیدن نمی دهد.


من به دنبال آن دو سال گم شده بیست و شش سال بیغوله ها را گشته ام. با خود، با دیگران خودم چه کرده ام مادر می دانی؟ که تمام این سالها را در رفت و آمد میان عشق و نفرت تورا پس زدم و طلبیدم. از تو فرار کردم و تو را اما پناه دادم. که سالهای شور و شوق جوانی را به دنبال آرامشی و ثباتی مطلق - همان که تنها مخصوص به همان سالهای بی دغدغه ی خردسالی است - میان پسرکان و مردان جوانی گشتم که هیچ از آوارگی نمی دانستند. یک عشق یکسویه و بی رابطه برای سه سال نوجوانی. سه رابطه ی دو و پنج و سه ساله همه بی سرانجام و با پایانی تلخ تا به حال. من چه می خواستم که هیچ از هوس نوجوانی نفهمیدم و نطلبیدم؟ که هیچ میلی از تنوع و لذت طلبی در من نبود؟ که سرم میان کتابهایم بود به درس خواندن و دلم دنبال پناهی چنان امن که حتی ذره ای شک به نبودن و نماندش نباشد.من چه کردم با آنها؟ چه خواستم از آنها؟ به تلافی نگرفتن چیزی که سالها وقت از گرفتنش گذشته بود چه بر سر رابطه هایم آوردم؟ تو می دانی مادر؟ نمی دانی. الف می گفت تو می گویی دلت می خواهد کسی باشد که چنان اعتمادت را جلب کند که بتوانی کمی به او تکیه کنی و خسته گی این سالها را به در کنی. اما تو نمی گذاری. تو همه کار را خودت می کنی. گفتم کسی اگر باشد که بدانم می شود به او تکیه کرد می کنم اما کسی نبوده تا حالا. اما کسی نبود که به من بگوید آن اعتماد بی حد و نصاب را دیگر نمی شود به کسی داشت وقتی بزرگ شده ای وقتی مستقل شده ای. در تناقض است میان تویی که می خواهی خودت باشی تا تویی که بخواهد لمه بدهد بی خیال و آرام به کسی. که آنچه تو می خواهی نه خواست حالای تو که سهم توست از کودکی که هنوز مصرانه داری از دیگران طلبش می کنی و حتی به اقتضای بزرگ شدنت دیگر توان چنان لمه دادن بی دغدغه را نداری. آخ که من چه کردم با خودم. چه کردم ندانسته با زندگی. چه بارها که بی جهت نکشیدم. چه دغدغه ها که بی جهت نداشتم. چه نفرت ها که نکاشتم. چه زخم ها که نخوردم. چه کینه ها که به دل نگرفتم.  

حالا وقایع رنگ دیگری به خودش می گیرد. لحظه لحظه هرروز چیزی از گذشته ی  دور و نزدیک ملبس به این حقیقت تلخ رخ می نماید و ویران می کند و می گذرد. حالا این روزها هرلحظه حالی دگرگون دارم. شبها بی خواب تر از همیشه تصویر در تصویر آوار سیاهی شب می شود و بغض هایی که هی می ترکد و اشکهایی که تمام نمی شود. سبک شده ام؟ از باری که زمین گذاشته ام؟ هنوز نه. که باری چنین سنگین را که بیست و هشت سال به دوش کشیده باشی و یکهو برداشته شود زمین می خوری. روحت و بدنت که زیر سنگینی این بار خم شده، کرخ می شود به درد می افتد. مچاله می شوی و هر بندی از وجودت را که تکان دهی آه از نهادت بلند می شود.

این روزها دلم تنها آغوش ترا می خواهد مادر. که سرم را روی پایت بگذاری و با آن انگشت های کشیده ات به عادت قدیم موهایم را نوازش کنی. که خوابم کنی. که بیست و هشت سال خواب ناآرام را بر پاهای تو خواب کنم. چنان آرام و بی دغدغه انگار دختری دوساله در آغوش مادری که همیشه بوده، همیشه هست.

۱۳۸۹ شهریور ۳۱, چهارشنبه

سنگی و گیاهی که در آن خاصیتی هست / از آدمیی به که درو منفعتی نیست




یک. عزیز کرده ای آمده میان روزنگاری هایش سری هم به صحرای کربلا زده و یادی از پست سابق این وبلاگ کرده در مورد کمال، بعد نمی دانم چطور آنرا به منفعت طلبی ربط داده،  ظاهرا قصد تنها ابراز منفعت طلبی بنده بوده و برای اینکه احیانا دوستان و خود من این صفت را به اشتباه منوط به کس دیگری ندانیم یک لغت کلیدی گذاشته، وگرنه که من بین این دو ارتباطی نمی بینم .





دو. اما این کار من را واداشت که فکر کنم و همچنان که مشغول بازنگری گذشته خودم هستم ببینم آیا این وصله به من می چسبد یا خیر. نگاه کنم که کجاها تصمیم بر پایه ی منفعت بوده و کجا از منفعتی گذر کرده ام. به اینجا رسیدم که مگر غیر از این است که تمامی کنش ها و واکنش های انسان، تمامی تلاش، برنامه ریزی و برقراری ارتباط از هرشکل بر مبنای نوعی منفعت شکل می گیرد؟ منفعت عاطفی، روحی، جسمی، مالی، اجتماعی و و و اما ''گاهی'' انسان بر اساس انسان بودن در ''بعضی'' شرایط و در قبال ''بعضی'' اشخاص ''خاص'' از منفعت  خود در می گذرد و در واقع از منفعت اولیه برآمده از تصمیمش در میگذرد اما همین هم برای برخورداری از یک منفعت ثانویه است که عموما منفعت آن شخص یا اشخاص دوم را هم به دنبال دارد. مثال می زنم: اگر فردی از یک موقعیت کاری بسیار خوب به خاطر ماندن در کنار عزیز زندگی اش بگذرد اگرچه در ظاهر گذر از منفعت است اما به دنبال منفعت عاطفی دیگری است. چیزی که از نظر کسانی که برایشان مادیات اولویت است گذشتی بزرگ و از نظر کسانی که مسائل عاطفی را در نظر دارند کاری طبیعی و درست به نظر می آید. با این حال همیشه گذر از موقعیت های اجتماعی، کاری و مالی به دلایل انسانی و عاطفی کاری پسندیده و اخلاق مدارانه و مقبول اکثریت است. پس منفعت طلب صفتی نیست که بخواهی کسی را به آن محکوم کنی و تنها می توان گفت اگر انسانی ''هیچگاه'' در ''هیچ'' شرایطی منفعت خودش را زیر پا نمی گذارد و بی تفاوت به تاثیری که تصمیمش بر زندگی دیگران می گذارد ''همیشه'' و در ''همه ی'' مسائل منفعت خودش را در نظر می گیرد انسانی منفعت محور است. در این مورد نیازی به دفاع از خودم نمی بینم که به وضوح بارها و بارها بسیاری از منافع اولیه ام را در راه حفظ رابطه ام فدا کرده ام و آنهم منتی نبوده که خود به دنبال منفعت دیگری آنهم ثبات و قوت رابطه ی عاطفی ام بوده است، چیزی که بیشتر از هرچیز در زندگی به آن نیاز داشته و برای داشتنش تلاش کرده ام. اما هرجا که این منفعت ثانویه که همان داشتن رابطه ای سالم و به دور از حاشیه و امن و قابل اطمینان است دچار آسیب شده رابطه ام را تمام کرده ام. هرکس برای خودش اصولی دارد و داشتن رابطه ی سالم و بی حاشیه و برای من از اصولی ترین پایه های زندگی است. چیزی که تحمل سایر مشقت های زندگی را برایم میسر می کند و انگیزه ی ماندن و پیش رفتنم می دهد.

سه. در آخر آیا اینکه شخصی شخص دیگری را به خاطر نگذشتن از منفعتی که آن منفعت بزرگترین و اصلی ترین محور زندگی اش بوده و هست توبیخ کند چون در این گذر نکردن از منفعت، منفعت شخصی وی تامین نمی شود خود نشان از منفعت طلبی نیست؟ منفعت طلبی برآمده از خودخواهی که حق انتخاب طرف مقابل را نادیده میگرد و تنها به دلیل اینکه در این میان نفع وی نادیده گرفته می شود دیگری را به باد تهمت و ناروا می گیرد؟ 

چهار. قرار بود بیشتر از این حرمت نشکنیم، قرار بود بگذریم و سکوت کنیم و دیگر خشممان را از هم در قالب هر تهمت و ناسزایی توی وبلاگمان داد نزنیم. اما اگر نه هر کنشی که مجموع کنش ها را اما واکنشی خواهد بود. تا که کی این دیگرآزاری و خودآزاری تمام شود.


هرکس صفتی دارد و رنگی و نشانی
تو ترک صفت کن که ازین به صفتی نیست
پوشیده کسی بینی فردای قیامت
کامروز برهنست و برو عاریتی نیست
آنکس که درو معرفتی هست کدامست؟
آنست که با هیچکسش معرفتی نیست
سنگی و گیاهی که در آن خاصیتی هست
از آدمیی به که درو منفعتی نیست
درویش تو در مصلحت خویش ندانی
خوش باش اگرت نیست که بی‌مصلحتی نیست
آن دوست نباشد که شکایت کند از دوست
بر خون که دلارام بریزد دیتی نیست
راه ادب اینست که سعدی به تو آموخت
گر گوش بداری به ازین تربیتی نیست

۱۳۸۹ شهریور ۲۷, شنبه

تاب تاب عباسی، خدا منو نندازی

علاقه، معلق، تعلیق، تعلق، همه از ریشه ی علق. به معنای آویزش دل. علاقه که داری به کسی یعنی دلت آویزان اوست نه دل که تمامت معلق چیزیست یا کسی. انگار کن که زندگی باشد سقوطی مداوم و یک نواخت و در میانه اش حباب هایی باشد رقصان و معلق و تو با سر بیفتی توی یکی از این حباب ها و معلق کسی بشوی و آن سقوط به تعلیق درآید و تا وقتی آن حباب تو را معلق نگاه دارد یا تو تعلق داشته باشی به آن حباب سقوطت می شود حرکتی سیال در بستر نرم و شفاف حبابی که  به میانتان پیوندی از باب علق هست و اما بند این آویزش که پاره شود و آن حباب بترکد دوباره سقوط می کنی از میان حباب ها می گذری و یا تنی می سابی اما وصلشان نمی شوی تا دوباره بیافتی توی حبابی دیگر و تعلیقی دیگر و تعلقی دیگر. این سقوط تا آنجا می رود که زندگی تمام شود. بی این زاده های علق، زندگی تمامش می شود سقوط و چشم که باز کنی با تمام وزنی که گرفته ای از تمام عمر سقوط با سر می روی تو سیاهی خاک. بی هیچ لحظه ای که کش آمده باشد، خوابت کرده باشد، یادت برده باشد که این سقوط ته دارد و که یک روز می رسد که می رسی و تمام می شوی. اما این حباب های تعلقات، این آویزش های دل، این به دل دوست داشتن ها تو را در میان این سقوط به آغوش می گیرد و لحظه های نشئه آور تعلق کش می آید و خوابت می کند و مستت می کند و چه خوب که به خودت بیایی ببینی سوار بر این تعلق، نرم و بی هراس رسیده ای به ته خط و آرام پایت را بگذاری بر خاک و به مرگ سلام کنی. 

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
ز هرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است

خواجه جان، بند می شود طناب دار باشد، می شود زنجیر اسارت باشد. می شود اما هم، که تابی باشد که لذت پرواز را برای آنی که بال ندارد محقق کند. من کودکانه هر بند تعلقی را تاب می بینم، تا که در نگاه تو چه باشد.


۱۳۸۹ شهریور ۲۶, جمعه

دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش

یک روز شده که جز دوتا خرما چیزی نخورده ام. آنهم برای آنکه تلخی سیگار پشت سیگار دهانم را می بندد برای سیگارهای بعد. بچه که بودم داستانی بود که می گفت امام علی روزها را به دو خرما سر می کرد، که علی سرش را در چاه می کرد و دردش را فریاد می زد. آن سالهای کودکی اول احترام و تعجبی بود از این حکایت و فهمش تنها با پذیرفتن بعد آسمانی و فرا انسانی علی که ذهن خام کودکانه توان باورش را داشت میسر بود . این احترام بزرگ تر که شدم جایش را داد به ناباوری و وصله ی افسانه و تخیلات مذهبی جلا گرفته بعد از هزار و چهارصد سال. حالا باور می کنم که علی می تواند آسمانی نباشد، می تواند افسانه ی پرداخته ی مذهب نباشد، می تواند انسانی باشد به سادگی من و تنها دردی داشته باشد بزرگ و سنگین بر سینه اش که روز و روزها را با خرمایی سر کند و حتی رنج گرسنگی را نفهمد. درد روان می تواند آنقدر بزرگ باشد که دردهای تن را در عظمت خود خاموش کند. علی هرچه بود دردی داشت، این را این روزها باور میکنم، این روزها که بعضم را توی بالشی فریاد می زنم، که جز به دود گرسنه نیستم و به اشک تشنه، این روزها که انسانی ترین روزهای انسان است. انسانِ مستاصل از درد.

۱۳۸۹ شهریور ۲۲, دوشنبه

۱۳۸۹ شهریور ۱۳, شنبه

تمام کرده ام

برایم واژه بیاور آمور
نوبرانه و تازه
کلمات را که احتکار کنی
در دهلیزی کوچک و سیاه
که به فواره ی خونی تکان تکان تکان می خورد
لخته می شوند
برایم سوغات بیاور
واژه
که دلمه نبسته باشد
لال شده ام آمور
و تمام حرف هایم در دهانم ماسیده
کش می آید
پایین نمی رود اما
بالا هم
من
چه می دانستم که واژه را باید شست
و بر سرانگشتان همیشه یخی نگاه داشت
تا به وقت معاشقه میان گرمی لب ها ذوب شود
من
تمام واژه هایمان را حرام کرده ام
من
تمامشان را تمام کرده ام

زندگی آرزوهای ما را به مترجم گوگل می سپارد

قرار بود خاطراتمان بالمان باشد
که تا مرگ پروازی و غربت آغازی

بارمان شد بالی که هزار پر سیمرغ به دوش می کشید
که تا مرگ سوختن باشد و غربت پایانی

۱۳۸۹ شهریور ۹, سه‌شنبه

پوست انداختن- سه - هیچ کس کامل نیست

در راستای تصمیم کبری برای سرکوب کمال گرایی حاد!! دارم خودم را در اتفاقات روزمره تمرین می دهم. امروز رفته ام دانشگاه که نمره هایم را بگیرم. قبل از تعطیلات یک ماهه ی اوت رفته بودم سراغ نمره هایم و درکمال تعجب دیدم که توی سه تا درس برایم غیبت رد شده. پی گیر شدم از اساتید گفتند مشکلی نیست. آنها نمره را داده اند و مشکل از بخش اداری است و نگران نباشم سرشان شلوغ است اشتباه می کنند و در نهایت توی کارنامه درست خواهد شد. حالا بعد از تعطیلات رفته ام توی دفتر. دوتا خانم مسن با یک دختر جوان نشسته اند. یک دانشجو هم نشسته دارد با دختر جوان چانه می زند سر نمره اش که ظاهرا گم شده!!! پنج دقیق ای این پا آن پا می کنم تا یکی از خانم های مسن می گوید چه کار داری. می گویم پرینت نمره هایم را می خواهم. می گوید صبر کن برای آقای فلانی یک پرینت بگیرم بعد. این بعد ده دقیقه طول می کشد. پرینت نمره ها را می دهد دستم. نگاه می کنم می بینم دو تا درس برایم غایب رد شده در نتیجه ترم دو را پاس نکرده ام!!! میگویم این مشکل دارد می گوید صبر کن کار این دختر راه بیافتد بعد. کار آن دختر بالا می گیرد. ایستاده ام بالای سر خانم مسن و او دارد تک تک ایمیل ها را باز می کند و دنبال نامه ای از طرف استاد مذکور می گردد که نمره ی دختر را تایید کرده باشد. فکر می کنم این نرم افزار لعنتی یعنی یک سرچ ندارد؟ که به خودم نهیب می زنم آرام باش. سه فرد مسئول به دنبال راه حلی برای دختر هستند. این کار نیم ساعتی طول می کشد. در این بین من کارنامه ام را رمز گشایی میکنم و مشکل را پیدا می کنم. به دختر می گویند برود بعدا با او تماس می گیرند. قرار میشود خانم مسنی که جوابگوی من است برای استاد او نامه بزند. من را سرپا نگه داشته و می گوید بگذار اول این نامه را بزنم بعد. ده دقیقه دیگر هم طول می کشد. در تمام این مدت هی به لیوانم فکر می کنم و هی تکرار می کنم '' هیچکس کامل نیست'' و سعی می کنم لبخند بزنم. کارش تمام می شود و بالاخره به من گوش می دهد. می گویم من تمام درس هایم را در امتحان اصلی قبول شده ام و غیبت هم نداشته ام. اینجا شما نمره ی یک درس را توی امتحانات تجدیدی برایم ثبت کرده اید که باعث شده با درس موازی اش جمع نشود و رد شده طلقی شود! این را سه بار توضیح می دهم می فهمد. می خواهم بروم سراغ بعدی می گوید صبر کن اول نامه ی درخواست اصلاح این را بزنم. باز من کلافه شده ام و هی دارم به لیوانم فکر میکنم. اما یکی در میان خنگ ِکودن از ذهنم می گذرد. سعی می کنم یک موضوعی را پیدا کنم که تویش خنگ بازی در آورده ام یا چیزی که دیر یاد گرفته ام. پیدا نمی کنم و کلافه تر می شوم. بعد دست به دامن انتگرال ها میشوم. ده سال است که نخوانده ام. آن موقع هم مثل دوست نابغه ام جلیل که ذهنی حل نمی کردم. بعد فکر می کنم مثلا اگر حالا با جلیل بحث انتگرال ها بود من هیچی یادم نبود و چه بسا مثل اینها خنگ می زدم. آرامتر می شوم. کارش تمام شده می گویم این درس دوم نمی دانم چه درسی است کد ها را که حفظ نیستم. میگوید با استادت تماس بگیر. می گویم خوب شما بگو چه درسی هست تا من با استادش تماس بگیرم. دفترچه ی کد ها را برمی دارد. یکجورهایی از دستش می قاپم و خودم نگاه میکنم. این درس اصلا مربوط به رشته من نیست برای همین هم هست که نمره ندارم!! توضیح می دهم میگوید پس به جایش چه داشته ای؟ مثل این می ماند که رشته ات هنر باشد بعد برایت فیزیک دو را غیبت رد کرده باشند. بعد بگویی من این درس را ندارم بگوید پس به جایش چه داری؟؟ یک نفس عمیق می کشم و لبخند می زنم و می گویم درسهایی که باید داشته باشم می توانید بشمارید باید هشت درس باشد. بعد از نزدیک به یک ساعت و نیم کارم تمام می شود و میگوید پنجشنبه بیا پرینتت را بگیر. می روم بیرون و تا جایی که می توانم هوا را توی ریه هایم می تپانم. تصمیم می گیرم کمی پیاده روی کنم تا کلافه گی این یک ساعت و نیم برطرف شود. میروم چند خیابان آنطرف تر که یک سری مدارکم را اسکن کنم. مدارک را اسکن می کند و فلش مموری ام را می گیرد که بریزد تویش. فایل را باز می کند و نشانم می دهد. تشکر می کنم. فایل را می بندد و مموری را در می آورد. فکر می کنم من ندیدم کپی کرده باشد. می خواهم بگویم کپی کردید؟ فکر می کنم باز داری ایراد می گیری. تنها مشتری اینجا تو هستی و تنها کارت هم همین بوده برای چه باید یادش برود که کپی کند. می آیم خانه. دو ساعت بعد می روم سراغ اسکن ها. نیست!! باید دوباره برگردم. نیم ساعت پیاده راه است اما پیاده می روم که حرصم از حواس پرتی اش خالی شود. با لبخند می روم تو و می گویم این فایل را همکارتان کپی نکرده. می خندد. درحالیکه دارد کپی می کند می گوید شما صبح آمده اید این دوست ما هم صبح ها خواب است هرچیز را سه بار باید بهش بگویی. ساعت دوازده از کی شده صبح؟ باز فکر می کنم همه مثل تو از کله ی سحر مخشان کار نمی کند بعضی ها مغزشان شب کار است بعضی ها روز کار. بعضی هم هر دو. لبخند می زنم تشکر می کنم و می گویم اشکال ندارد من هم کمی راه رفته ام. نتیجه اینکه امروز نزدیک به دو ساعت توی خیابان راه رفته ام که برایم جا بیفتد'' همه گاهی خطا می کنند'' با این حال نمی توانم به اینکه میانگین هوش ایرانی ها از آمریکایی ها بالاتر است فکر نکنم و البته به ارتباط این تیز بودن ایرانی ها با زبان سراسر استعاره و کنایه ی فارسی و البته این تاخیر فاز فرانسوی ها با زبان سراسر توضیح و تفسیرشان .

پوست انداختن - دو - کمال یا زوال

کمال گرایی شاید از نهادینه ترین صفات کاشته و پرورده در ناخودآگاه من باشد. سالهاست که این خصلت را در خودم شناخته ام اما از اثرات سوء و ناخودآگاه آن بر ریزترین مسائل زندگیم تا همین چند وقت پیش غافل بودم. ریشه یابی این صفت را وا می گذارم اینجا که بسیار مفصل است و بر می گردد به ۸ سال اول زندگیم. شرایط خانوادگی و انتظارات و چه و چه. نتیجه اما: من هرگز از آنچه که بوده ام و کرده ام راضی نبوده ام. این به معنای پشیمانی نیست. به معنای قناعت نکردن به آنچه بوده ام است. نه تعریف و تمجید سایرین و نه صحبت های طولانی با کسانی که با آنها در رابطه ی عاطفی بودم مرا راضی نمی کرد که باور کنم در سن و موقعیت و جنسیت خودم بیشتر از خیلی ها رشد کرده ام و موفقیت داشته ام. همیشه اینها تعارفی بود برایم. این عدم باور در من نوعی بی تفاوتی می آورد در هر آنچه که به دست آوردم. هیچ وقت انگیزه ای برای به نمایش گذاشتن آنچه داشته ام و دانسته ام نداشتم. کم کم اما - شاید چند ماهی بشود - که دارم یاد می گیرم که برای ساخته هایم احترام و ارزشی قائل باشم. این شاید تنها در حیطه ی مسائل حرفه ای و کاری آسیب رسان باشد اما وجه دیگر ماجرا تلاش سرسختانه ی من است برای نداشتن خطا. این علاوه بر مصرف انرژی زیاد و ایجاد خستگی و تنش برای خودم باعث می شود که کوچکترین خطاهای خودم را نبخشم. و وای به روزی که خطایی ببینم در خودم که تا مدت ها جز سرزنش و خودویرانی در سرم نمی گذرد. این جدای از آسیب به من اطرافیان مرا هم می رنجاند. من عصبی و تند مزاجم بی آنکه کسی بداند چرا. و اما بدترین وجه این آسیب می رسد به جایی که من از کوچکترین خطای دیگران به خشم می آیم. با خودم کلنجار رفته ام و خیلی وقت ها خشمم را می بلعم اما تصورم از آنطرف در سرم می شکند. او خطا می کند. من دیگران را بابت خطاهایشان سرزنش نمی کنم حتی می بخشم، بابت خطاهایی بزرگ حتی که خیلی ها گفته اند گذشتنی نبوده، اما جایگاهشان در سرم تنزل می یابد. همان کاری که با خودم هم می کنم. و اما بدترین آسیب وقتی است که سر دیگر این رابطه مردیست که عاشقش باشی. دوستی گفت از روی خواب هایت می فهمم که تو آدمی هستی که همیشه شکست داده و نخورده ای. یکجور توان سر شدن در رابطه حالا این رابطه می خواهد خانواده باشد یا دوست یا عشق. این می شود که هرکس را که دوست داشته ای آزار داده ای و هرکس که دوستت داشته را هم. گفتم شاید درست ترین تعبیری که تا به حال شنیده ام راجع به خودم همین باشد. نگاه که می کنم تمام چهار رابطه ی سابق را خودم تمام کرده ام. تمامش با درد و رنج برای خودم و دیگری. چرا؟ از یک سو من بوده ام، ناظم سخت گیر خودم که همیشه شش دانگ حواسم جمع باشد مبادا که خطایی از من سر زند- حتما زده ، اما طرف مقابل به خاطر نداشتن حساسیتی شبیه به من از آن گذشته - و از طرف دیگر مردی که مانند مابقی انسانها- گاهی بیشتر البته!!- خطا می کند و فکر می کند باید بخشیده شود همانطور که اگر او بود می بخشید. نتیجه اینکه من همیشه در حال مچ گرفتن و بخشیدن بوده ام. اما به موازات در ناخودآگاهم احترام و ارزشی که برای طرف مقابلم داشته ام کم شده. بنیاد هایی که توی یک رابطه ی عاشقانه از واجبات است. این رفتار من در آدم های مختلف با شخصیت های مختلف بازتاب های گوناگونی داشته، گاه به حسادت طرف مقابل ختم شده و درنتیجه نوعی لجبازی برای ثابت کردن توانایی هایش و یا گاهی آزار رسانی ناخودآگاه که البته به وخیم تر شدن اوضاع ختم شده یا نوعی سرکشی در برابر زنی که دارد در رابطه غالب می شود و خیلی واکنش های دیگر که جای بحث ندارد اینجا. نتیجه اینکه بعد از چندین وقت مرد من دیگر مرد من نبود. مردی که قابل اعتماد باشد، مردی که پشتوانه ام باشد. شاید شناخت این مشکل و برخوردی مناسب از طرف مقابل می توانست هم مرا و هم رابطه را نجات دهد اما مشکل اینجاست که این آگاهی را در این سن وسال کم هرکسی ندارد و جدای از آن ،آنها هم مشکلات شخصیتی خودشان را دارند که در برابر این مشکل می شود آینه در آینه. و در نهایت برایند تمام اینها مرا رسانده به جایی که با تمام عواطف و وابستگی به طرف مقابل او را ترک کرده ام چرا که او اشتباه کرده و اشتباه کرده و اشتباه کرده و من تنها بخشیده ام! چرا که او دیگر آن آدم بزرگ و کامل و بی نقص نبوده در سرِ من. چونکه بعد از مدتی من شده ام مادر رابطه و هم بار خودم را به دوش کشیدم و هم کارهای او را انجام داده ام. و در سر من مردی که از پس کارهای خودش بر نیاید، مردی که مرتب خطا کند مرد زندگی من نیست. تمام اینها همراه با حجم عظیمی از عشق و هیجان و محبت دوجانبه بوده که به نوبه ی خود مشکلات را حاد تر می کند. وابستگی ها زیاد می شود و مشکلات در زیر پوست این وابستگی عاشقانه بزرگ و بزرگ تر می شود تا جایی که شبیه سرطان تمام رابطه را آلوده می کند و چاره ای جز جدایی باقی نمی گذارد. حالا اما سهم خودم را در کشاندن رابطه به اینجا می بینم. کوچکترین خطا در کاری من را وا داشته به اینکه خودم آن کار را به دست بگیرم تا طرف مقابلم بیشتر از این آن کار را با خطا انجام ندهد، این مرد رابطه ی مرا به تنبلی کشانده. در صورتی که اگر به عهده ی خودش می گذاشتم و بابت خطاهایش آنچنان سرخورده نمی شدم نه او عادت می کرد به انداختن بار مسائل بر دوش من و نه من خسته می شدم از این مسئولیت. نه من می شدم رئیس سخت گیر رابطه، نه او میشد مرد خطاکار. حالا رسیده ام به جایی که نمی گویم تقصیر با کیست. می گویم دلایلی روانی و شخصیتی وجود دارد که در تقابل با هم می تواند واکنش های خطایی را ایجاد کند. خطا از وقتی است که این معضل را بشناسی اما قدمی در بهبودش بر نداشته باشی. باور دارم که تا به حال این معضل میان ما شناخته نشده بود. حالا افتاده ام به جان خودم که این کمالگرایی ویرانگر را سرکوب کنم. برای خودم تمرین می تراشم. یک لیوان سفالی خریده ام که رویش نوشته هیچکس کامل نیست. گذاشتمش جلوی چشمم که یادم بماند همه خطا می کنند، من هم خطا کرده ام و میکنم.
خطاها را می شود ریشه یابی کرد. می شود همت کرد که تکرار نشود. میشود عبرت گرفت. می شود بخشید. می شود هزار کار بهتر از بزرگتر کردن خطا کرد. می شود کاری کرد که خطا به اندازه ی خودش آسیب بزند نه که بنیاد یک رابطه یا زندگی را برباد بدهد. می شود ''کامل'' نبود اما ''راضی'' بود.

۱۳۸۹ شهریور ۶, شنبه

پوست انداختن - یک

هر چه نوشته ام اینجا یا خوانده ام هرجا از این بوده که دیگری و دیگران چه کرده اند با من یا چه می کنند و توصیف شاعرانه و یا عامیانه ی دردهای زاییده ی دیگری. این دیگری یا انسانی است در سوی دیگر رابطه یا ماهیت پوچ و جبار زندگی است یا دست بی مروت تقدیر. هیچ جا -لااقل من - ندیده ام کسی بگوید از سهم خودش در همان شوربختی ای که دارد دردش را به اشتراک می گذارد با دیگران. بی آنکه قصدش خلاصی وجدان باشد یا خودویرانگری در قالب های ادبیاتی. من اما دیگر نمی خواهم اینجا از آنچه که گذشت بنویسم. از درد و غم و هجران و بی وفایی و چه و چه. هی بیایم بنشینم به درد و دل که های با من چه کردند و من چه کشیدم و چنین و چنان. نه که خسته شده باشم. چه کسی بدش می آید از چس ناله کردن؟ از مونولوگ نوشتن و درد و دل کردن؟ چه کسی بدش می آید که بیایند دردهایش را بخوانند لایک بزنند و سری تکان بدهند که آوخ به ما هم چنین شده و چنان رفته؟ اما فایده چه؟ نوشتن تنها به قصد سبک شدن؟ تایید گرفتن از دیگران به توجیه خود؟ در اصل ماجرا چه فرقی می کند؟ در آن پایه ای که این نکبت ها را بنیان گزارده که تو بیایی بنویسی؟ سرنوشت سیاه؟ نادانی یا سنگدلی دیگران؟ همیشه تقصیر از بیرون؟ همیشه من معصوم و قربانی؟ همیشه من آنی که مصیبت کشیده و صبور گذشته و حکیمانه دارد از دردِ کشیده نقل می کند به قصد عبرت یا گرفتن تایید؟ آخرش که چه؟ سرم را از گه این مجاز در بیاورم زندگی همان است که هست. درد ها همان است که هست. داستان تکراری من و آدم های زندگیم همان است که هست. درد می کشم و درد می دهم و می روم به شکایت که دنیا با منِ بی تقصیر چه کرد.
یعنی من نشسته ام که روزگار هی شوربختی به سرم بیاورد؟ یعنی هیچ علتی از من نبوده؟ معلول بوده ام به علت دیگران؟
نه نبوده ام. شش ماه است که دارم پوست می اندازم. شش ماه است که دارم خودم را مثله می کنم. شش ماه است که کالبد و روان و گذشته و هرچه بوده را شکافته ام کاویده ام ریخته ام دور و برم و حالا مانده ام میان هزاران هزار سند از یک عمر بیست و هشت ساله که نشانم میدهد کجای کار علت آن بدبختی و درد من بوده ام. من و عادت هایم و رویکردهایم و جهان بینیم و روش هایم برای حل مشکلات. ترکیبی از من ( من خاص با میراث ژنتیکی خاص) و تمام آنچه از بدو تولد در شرایط خانوادگی و اجتماعی آموخته ام و بدان پرورده شده ام. نشسته ام میان هرج و مرج بیست و هشت سالِ کاویده و تنها چیزی که فهمیده ام این است که من همیشه و تنها قربانی نبوده ام.
شده ام کارآگاه و وکیل و شاکی و متهم و قاضی خودم. نه برای محکوم کردن خودم یا دیگری. برای مشخص کردن سهم خودم و دیگران در تمام دردهایی که کشیده ام تا به حال و چشانده ام تا به حال. نه که بخواهم خودم را توبیخ کنم یا دیگری را. که کجی ها را تا می شود و تا آنجا که به من مربوط می شود راست کنم برای آینده. گذشته که دیگر گذشت. توصیف درد تنها به تسکینش ختم می شود سرچشمه را که بشناسی شاید بشود درمان کرد. اما این جا چرا می نویسم؟
یک - این جا که اعتراف کنم دیگر روان چموشم توان فرار از آن را ندارد.
دو - نیش این اعتراف عمومی مثال جریمه به من امکان بخشیدن خودم را می دهد برای هر آنچه که با خودم کرده ام.
سه - این جا نوشتن به نوعی نظم دادن و بایگانی کردن هرج و مرج روانی است که هزار پاره شده به خودکاوی.
چهار- اگر به منفعتی نرساند در انتها مرا، به آگاهی، شاید نفعی برای مخاطبش داشته باشد.

پ.ن اولین لایه قبل از پوست نقاب است. نقاب ناتالی را بر می دارم. با نام خودم می نویسم. هانیه

۱۳۸۹ مرداد ۱۶, شنبه

طرز تهیه پیاز داغ - برای وقت هایی که پیاز می شوم

می خواهم قیمه درست کنم. پیاز را پوست می گیرم و از وسط نصف می کنم. بعد از یک سمت شروع میکنم به خورد کردن. لایه های نازک و یک دست می برم. اینطور پیازداغ یک اندازه و خوش بر و رو می شود. یکهو می روم یک سال و سه ماه قبل. سین و همسرش شین خانه ی ما مهمان بودند. یک ماه قبل از این بود که سین حامله شده باشد. یک ماه قبل از انتخابات بود. خانواده ی ما همه رفته بودند انگلیس. من تنها بودم و الف آمده بود پیش من یک ماه بماند. داشتم می گفتم سین و شین آمده بودند خانه ما مهمانی. برای شام. من و الف ازدواج نکرده بودیم و در بین دوستان مشترک اغلب متاهل همیشه ما بودیم که مهمان بودیم حالا یک فرصتی بود برای به اصطلاح جبران. داشتم پیازها را خورد می کردم برای درست کردن بیف استراگانف. سین آمد گفت کمک نمی خواهی. گفتم نه کاری ندارد که کمک بخواهد. به پیاز ها نگاه کرد و گفت به! چه یک دست. من هیچوقت پیاز داغ هایم اینطور نمی شود.گفتم به جهت بریدن پیاز بستگی دارد. هیچ هنر خاصی نیست . با الف هفته ی قبلش دعوایمان شده بود. از آن دعواها که مثل تصادف کردن می ماند. تنت گرم است و از شوک بیشتر درد می کشی تا از درد. شوک که می رود درد می آید. با خدم و حشم و هفت شتر بار. که برود کنج دلت خانه کند. بعد که داری پیازها را خورد می کنی فکر کنی کنج هم می شود همه ی دل باشد. سرش کنج است تهش درست پشت چشمهات که خیس می شود لابد از پیازی که آبدار است و یکدست خورد می شود. پیازها را تفت می دهم ، لایه هایش از هم باز می شود. لایه لایه لایه. خاطره. خاطره ها هم لایه لایه یاد آدم می آید. یک چاقویی که معلوم نیست دست کیست آدم را از وسط نصف می کند. چاقو به اولین لایه که می رسد قلبت تیر می کشد. نه، می سوزد. بعد لایه های بعدی معلوم می شود. یکهو می روی به آنجا که یاد گرفته ای چطور پیاز را خورد کنی که همه ی لایه هایش یک دست بریده شود. چشمت از خیسی پیاز می سوزد. نه ، پیاز از سوزش دلت خیس می شود. لایه لایه می شوی. پر پر پر. همه ی لایه ها که باز شد. خوب تفت می خوری. سرخ می شوی و حواست نباشد سیاه. می سوزی. تلخ می شوی. دورت می ریزند. می روند سراغ آنی که خوب سرخ می شود. اما سیاه نمی شود. جا می افتد. توی همه ی غذاهای ما ایرانی ها که پیاز داغ دارد. اصلا این لایه لایه مال ما ایرانی هاست. این سرخ شدن. سوختن. این درد های بی درمان. خوب که درد بکشی تازه می شوی پیاز. که عرق سرد تنت از درد، اشک در بیاورد. خوب برش بخوری خوب سرخ می شوی خوب جا می افتی. وگرنه نصفت می سوزد نصفت خام می ماند. پیاز توی دستم را نگاه می کنم. چشمهام تار می بیند اما سعی می کنم یکجور نگاهش کنم که یعنی نگران نباش من خوب بریدن را بلدم. آنی که مرا می برد اما نمی دانم... کاش می شد که یاد بگیرد از کجا نصفم کند.

۱۳۸۹ مرداد ۱۰, یکشنبه

کلاغه به خونش نرسید

یک - صبح هایی که شبش خیلی زیاد خواب می بینم انگار در این دنیا نیستم. این را همه ی کسانی که با من زندگی کرده اند می دانند. خوابهایی اینقدر تو در تو و پرماجرا که بارها و بارها مرز بین واقعیت و رویا را گم می کنم حتی در بیداری. چیزی که سبب شده زندگیم دوگانه ای باشد میان خواب و واقعیت. چیزی که همیشه اثری از خودش در نوشته هایم به جا گذاشته. همین باعث شد وقتی فیلم اینسپشن را دیدم احساس کنم کسی زندگی من را از من دزدیده و با آن فیلمی ساخته و دارد کرور کرور پول در می آورد. بعد از فیلم عصبانی بودم و سرخورده. خیلی زیاد. بار دوم که فیلم را دیدم اما آرامتر شدم. هنوز خیلی تجربه های خواب من هست که در این فیلم نیامده. هنوز همه ی زندگی دوگانه ام نشده فیلمی دوساعته روی پرده با یک سری سلبریتی خوشحال که به لطف جلوه های ویژه دنیای مرا تجربه می کنند. از درگیری های شخصی که بگذریم فیلمی دیدنی است هرچند به نظر من هنوز خیلی چیزها کم دارد که به پیچیدگی دنیای خواب رسیده باشد. با تمام پیچیدگی هایش هنوز عجیب ساده به نظر می رسد. شاید هم تصور من باشد این سادگی که از مقایسه ام با دنیای خواب های خودم حاصل می شود. بگذریم.


دو- امروز هم از همان صبح های عجیبم است. از آن صبح ها که انگار توی دنیای خوابم جا مانده ام. یکشنبه هم که باشد سکون و سکوت شهر به این سکوت حاکم بر من دامن می زند. ساعت ۱۱ رفتم بیرون که خرید کنم. داشتم فکر می کردم یکشنبه ها اینجا واقعا پرنده هم پرنمی زند که یکهو یک کبوتر با یک شاخه بزرگ به منقار از بالای سرم پر زد و میان برگهای قرمز تیره ی درخت پشت سرم گم شد. نگاهم افتاد به پنجره زیر شیروانی خانه ی رو به رو . یک گلدان قرمز لبه پنجره ی کوچک با قسمتی از یک مجسمه پشت آن معلوم بود. یکهو یادم افتاد که من سال هاست که اتاقم را تزیین نکرده ام. ما همیشه به جز سه سال مستاجر بودیم. که آن سه سال هم توی این جریانی که می خواهم بگویم فرقی نمی کرد. مستاجر بودن یعنی سالی یکبار خانه به دوشی. خوش شانس باشی و صاحب خانه طماع نباشد به دو سال و سه سال هم می کشد که بمانی اما این را پایان هرسال می فهمی که قرار است سالی دیگر باشی یا باید اسبابت را جمع کنی و دنبال جای دیگری بگردی. این تا وقتی دبیرستان نرفته بودم به جدایی از دوستان و همسایه ها ختم می شد. آفت کمی نبود وقتی می خواستم دوستی کنم با بچه های همسایه حواسم بود که این شاید یک سال بیشتر دوام نیاورد. برای همین دوست نمی شدم یا اصلا بیرون نمی رفتم یا اگر سال بعد هم آنجا ماندگار بودیم و دوستی میکردم صمیمی نمی شدم. یکجور واکنش دفاعی بود برایم. چون وقتی سوم دبستان، آبان ماه از مهرشهر کرج آمدیم تهران تا سال های سال جدایی از دوست صمیمی مدرسه ام که از سال اول دبستان با هم بودیم آزارم می داد. تا سال ها توی خواب پرواز می کردم به محله ی خودمان که هشت سال اول عمرم را تویش گذرانده بودم. هنوز هم می روم گاهی. تا سال ها فکر می کردم یکروز سحر را پیدا می کنم. خنده ام می گیرد وقتی یادم می آید که توی اورکات و بعد ها سیصد و شصت اسمش را که تنها یادم مانده سرچ می کردم و به تک تک عکس های دخترانی که اسمشان سحر بود نگاه می کردم که شاید آن دختر لاغر و ریز نقشی را که با من سر یک کلاس می نشست و مادرش هم معلم همان مدرسه بود پیدا کنم. این خانه به دوشی از دبیرستان به بعد عوارض دیگری هم داشت. خطاطی و شعر و طراحی را کشف کرده بودم و دلم می خواست کارهای خودم یا هنرمندان مورد علاقه ام را بزنم به دیوار. اما هشدار های پدر که دیوار را سوراخ سوارخ نکنید یک سال بعد بخواهیم برویم کلی خسارت باید بدهیم و حس آنکه آن اتاق اتاق من نیست باعث می شد همیشه کارها و پوستر ها و خطاطی هایم توی پوشه ای باشد زیر تخت، بعد ها نقاشی ها و تصویر سازی ها و عکس هایم هم به آن پوشه که حالا خیلی قطور شده اضافه شد. اتاق من همیشه ساده بود. بی هیچ وسیله ای زینتی که زیبایش کند با دیوارهای سراسر لخت. حتی کتابهایم را این اواخر از توی کارتن در نمی آوردم. تنها آنهایی که همیشه بهشان رجوع می کردم را باز می کردم و کتابهایی که تا سال بعد می خریدم به کارتن سال بعد اضافه میشد. گاهی چیزی می دیدم که دلم غنج می زد برای خریدنش . برای گذاشتنش تو اتاقم . اما همیشه فکر خانه به دوشی پشیمانم می کرد. همیشه می گفتم بعدا می خرم، وقتی خانه خریدیم یا وقتی رفتم خانه ی خودم. بعدی که هیچوقت نیامد. حتی تا حالا. نگاه که می کنم ، من هیچوقت به هیچ کس و هیچ کجا تعلق نداشته ام. نه به آدم ها. نه به خانه ها. نه به محله ها. بچه ی کجایی چندان برایم معنی ندارد. وقتی توی بیست و هفت سال ۳-۴ تا محله و بیشتر از ۱۷ بار خانه عوض کرده ایم. همیشه همه چیز برای من موقت بود، گذرا بوده. همیشه همه چیز رفتنی. همیشه آماده ی رفتن. حتی حالا هم که آمده ام اینجا و تنها خانه ای دارم از خودم. حالا که رسیده ام به استقلالی که همیشه خواهانش بودم هم باز انگار ثباتی نیست. دستم نمی رود به تزیین خانه ام. معلوم که نیست سال دیگر اینجا باشم. حتی معلوم نیست توی این شهر باشم. این کولی واری تا کجای زندگی مرا به بازی گرفته ؟ آیا تمام رابطه هایم که خودم تمامشان کردم هم از این موضوع تاثیری گرفته؟ خودم را همیشه آدم وابسته ای دانسته ام از نظر مسایل عاطفی اما نگاه که می کنم از مستقل ترین آدم هایی که شناخته ام مستقل تر بوده ام. من به هیچ جا و هیچ چیز و هیچ کس تعلقی ندارم. همیشه همه جا و همه کس برایم موقتی بوده. و من با علم به این موقت بودن همیشه آماده ی رفتن بودم. این رفتن رسیدن دارد؟ میرسم یکروز؟ به خانه ای که مثلا تویش بیست سال زندگی کنم؟ تویش بمیرم؟ به آدمی که با او زندگی کنم. تا مرگ؟ به دوستی که توی مراسم ختمم بیاید و بگوید من بیست سال ، سی سال ، چهل سال است که می شناختمش؟ یاد قسمتی از یکی ازپست هایم می افتم مال دو سال پیش:

تو که فریب نام را خوردی و بی بی ات را کولی شناختی و کولی را بی بی ، ناتالی بی بی نبوده هیچ وقت، کولی شاید،که آداب پادشاهی نمی داند و نه رسم جنگ ، که همیشه پای رفتن دارد آن زمان که باید، آبستن بغضی که در بیابان می زاید، و بخیه که دیگر خوب می شناسد.

انگار خسته شده باشم. از رفتن، همیشه رفتن. دلم رسیدن می خواهد.