۱۴۰۴ دی ۱۹, جمعه

لطمیه خوانی

 نشسته ام به نظاره از سوراخ تنگ کلید اتاقی تاریک، با دستهای بسته، انگار که صدا را از گلویم بریده باشند. یا که نه، انگار در کما باشم، بشنوم و ببینم اما نه صدایی از گلویم درآید نه جنبشی به جانم بیفتد.

هیاهوست در بیرون از این تاریکسرای خاموش. زندگی در جریان است، یک جا برف آمده و برقها رفته سرتاسر، یک جای دیگر رییس جمهورش را شبانه دزدیده اند، آن یکی جا هنوز در آتش جنگ و قحطی می‌سوزد، و آنجا که هر جا رفتم و یا بروم دلم  مانده است بَرَش، در بزنگاه تاریخیی دیگر است.
من کجایم؟ چه فرقی می‌کند؟ مهم آن است که آنجا که باید باشم نیستم. دلم می‌خواد بگویم ای کاش بشود اما چشمم ترسیده از واویلایی که بی رهبر و راهبر بماند به جا. نشود هم اما بهتر نیست اگر بدتر نباشد. چه سرنوشتی داشتی تو ای خاکت آباد. 
نگاه می‌کنم به جان‌های شیرینی که پر می‌زنند به بهای آزادی. آخ آزادی کجایی؟  چند عمر دگر بباید که وطن را در آغوش تو ببینیم، که امید زاده شود، که ریشه ها جان بگیرند دوباره، که سر بالا بگیریم، به غرور، به همت، به شناخت به ساختن.
خسته ام، از همیشه خسته تر. آنقدر خسته که از جان ِسخت جانم که همیشه برمی‌خاست از زمین ،آهی بر نمی‌آید چه برسد به کاری. یک شبه افتادم. یک روز بیدار شدم و گفتم دیگر نمی‌توانم و افتادم به زانو. شش هفته است بسط نشسته ام در کنج خانه، انگشت به دهان که کی چطور اینطور خالی شدم از نور، از جان، از شور.
مشت ها را می‌بینم گره کرده، از دور، از قابِ بی رمقِ مجازی، گلوها چاک، فریاد، فریاد، انگشت ها را گره میکنم، دستم بالا نمی‌رود اما، و فریاد؟ فقط در سرم می‌شکند. من دورم از شما، از ریشه ام.  سکوتم از رضایت نیست، جانی در بدنم ندارم انگار که راضی شود به  پیوستنِ مجاز.
هر چه از زندگی خواسته ام و به دست آورده‌ام، ذره‌ای به چشمم نیست، وقتی ریشه‌ام جایی دیگر دارد می‌سوزد، غنچه‌هایش گُر می‌گیرند نشکفته، شاخه‌هایش می‌شکنند سر نکشیده.

در سرم عزاست، نشسته‌ام میان یک بلبشوی عظیم، نامرئیم و ناشنیدنی، سر می‌چرخانم و لطمیه می‌خوانم به عزاداری، آخ ایرانم آشفته است، آخ ایرانم طوفان است، آخ ایرانم می‌سوزد، آخ ایرانم، آخ ایرانم. 
به عمرِ رفته نگاه می‌کنم. آنجا که در تو گذشت ای خاک به دویدن بود و نرسیدن، به خواستن بود برایت و نشدن. هرگز اما ندیدم که بروم و دور بمانم از تو تا اینجا.
و آنجا که دور از تو گذشت، گذشت اما ننویسند به پای عمر که هر جا رفتم، هر جا سر بر بالش گذاشتم و چشم به آسمانش گشودم، خاری در دلم خش انداخت از دلتنگی، از غریبگی، از خون در نان خود زدن و خوردن هر بار که آتشی جایی به جانت نشست. این چه عمری باشد که لحظه‌ای از خوشی‌اش بی رنج تو نبود؟
و تو چه جان سختی ای خاک، تو چه پُرجانی، که هر بار برخاستی! هر بار که خنجر زدند و آتش گشودن بر تنت، باز بیدار شدی، سرکشیدی به آزادی. چه کنم برای نهر‌های خشکیده ات، جنگل های سوخته ات، خفقان ریه هایت، کدام مرهم را به جانت بکشم که تازه شوی؟
من در سرازیری عمرم جانِ من. امید که ببینم سرافرازی و آزادیت را، اما تو ای خاک کهنه، که نسلها دیده‌ای و می‌بینی، جانِ من اگر رفت و ندیدمت آباد،  بیاد بیاور من را، ما را، از نسلی که سوخت در آرزوی دیدنت رها، خرامان و دامن کشان و ... ندید.

فرزند تو
هانیه
۱۹ دی ماه ۱۴۰۴



هیچ نظری موجود نیست: