۱۳۸۷ مرداد ۲۹, سه‌شنبه

و رحمش باشد شاید
که شاید خدایی که می پنداشت
جنینی باشد تنها ، زنده به خونی و رگی
که زاده که شود
الهه باشد برالهی که خواستش می بود
***

دردی اگر زبانه عصب را به حیرت چشم هات می دوزد
این شرم از نگاهی که نمی شناسدم به تشنگی دندان به خون
کفاره ی آن امساک که نداشتم
این درد ِ از مردمک تا پنجه ی علیل نوازش
که نور مطلق مداوم است
آن تحیر چشم هات
آن گاه که کور می شوم
بگذار باشی
و خنکای این حضور
رحمی باشد
برجهنمی که کور می کند
آن چشمی که بر پیشانیم کاشتی
*
سیاره ام
.
وچشم هات بالاترم که بنگرد
.
ستاره می شوم
.
تنها بربالای این دندان
بر ظلمات این آسمان
همیشه ردی از قوس نو برجاست
.
بیست ونه مرداد 1387

۱ نظر:

ناشناس گفت...

:)
سلام
بعد از مدتها چه سعادتی که من بلاخره تونستم باهات این تاچ بشم .
ممنون . گرفتم . درک می کنم .
I ll be in touch more