۱۳۹۰ بهمن ۲۶, چهارشنبه

که پیدا کنم تورا

آدم چندبار در زندگی گم می شود؟ چه می شود که آدم فکر می کند گم شده؟ این گم و پیدا شدن ها بر چه اساسی است؟ بر اساس من از بیرون؟ یا من از درون؟ یا نسبت بیرون با من؟ چرا هر پیدا شدنِ امروزی گم شدن فرداست؟ هی فکر میکنم گم شده ام، بعد پیدا میشوم، دوباره در پیدایی فکر میکنم گم شده‌ام، دوباره و سه باره و ده باره پیدا می‌شوم.
من همیشه در فاصله با یک آینده ی نزدیک نیامده مانده‌ام. همیشه در انتظار اتفاقی که باید بیفتد، سرابی که هرچه جلو می روم جلوتر می‌رود. 
یک چیزی که باید بشود نمی شود، بعد من سردرگم می شوم. چه باید بشود؟ زندگی همین هاست که دارد می شود. من در فاصله‌ی نزدیکی از زندگی‌ای که مال من نیست زندگی خودم را می‌کنم. نگاهم اما به آن زندگی است. تنظیماتم براساس آن زندگی است. با زندگی خودم جور در نمی آید. اینطور می شود که به خودم می آیم می بینم گم شده‌ام.
می خواهم از حباب یک زندگی به حباب دیگر بپرم، نمی شود. منتظرم دستی بیاید ببردم آنجا، نمی آید، قرار هم نیست که بیاید. من نشسته‌ام و هی نگاه میکنم به فاصله ی که نه کم می شود و نه زیاد. پل ساختن هم بلد نیستم. نمی‌دانم چه کار باید بکنم تا آن زندگیِ دیگر مال من شود. من فقط نگاه میکنم. بعد تمام داشته ها و دانسته هایم بر باد می رود. یکهو به خودم می آیم که گم و گیج و خالی مانده‌ام وسط یک زندگی که انگار قرار نبود این باشد.
دیگران را نگاه میکنم، سرشان توی زندگی خودشان است. بالا و پایین می روند، خسته می شوند، می‌رسند. دوباره راه میافتند. من در یک نرسیدن دائم مانده‌ام. زندگی‌ام شده نرسیدن را زندگی کردن. بعد نگاه می‌کنم می‌بینم تعریفم از رسیدن گنگ است. بعد گاهی اصلا  بعید به نظر می آید. انگار بخواهی بروی شمال و توی جاده‌ی اصفهان باشی. فکر می‌کنی باید برگردی. برگشتی نیست. باید تغییر مسیر بدهی. به کدام سمت اما؟ حالا مطمئنی که می‌خواهی بروی شمال؟ شاید اصفهان بهتر باشد، ادامه بده. اینطور می شود که در یک رفتنِ بی انتها هی می‌روم، هی نرسیده به جایی تغییر مسیر می‌دهم، سر خر را کج می‌کنم به مقصد دیگر. توی راه می‌مانم و وقت‌هایی به خودم می‌آیم نمی فهمم کجایم، رویم به کجاست، چقدرآمده‌ام، چقدر مانده.
گاهی فکر میکنم نرسیدن از خودِ من است. می‌ترسم برسم ببینم این حبابی که از دور می‌دیدم یک جور دیگر است. می‌ترسم سرخورده شوم که بعد از یک عمر رسیده‌ام به چیزی که آن چیزی که می‌دیدم نبوده. بعد هی می‌روم. می‌روم. می‌روم. حتما یک روزی هم در راه می‌میرم با این خیال که آن 'خوب' آنجا بود ولی من نرسیدم. من از 'خوب' نمی‌گذرم اما از خودم چرا. خودم را 'نرسیده' می‌کنم اما 'خوب' را 'بد' نمی‌کنم. من با خودم چه کار می‌کنم؟ هان؟

۱۳۹۰ بهمن ۱۵, شنبه

*

-
حلول طلایی چشمهات
در خاکستری که منم
جرقه های ماندن
بر تنی که سرما
تا مغز استخوانش را سخت کرده

تو
لنگری که مرا بر ساحل میخ میکند
وقتی که هر موج بوی تلاشی می دهد

تو باش
بگذار
هیچ دری بر پاشنه ی باید نچرخد

تو باش
تا تلاشیِ من
در تو یگانه شود
سیمرغ اگر که نه
پرنده ای برخیزد
از خاکستری که
تو بر آن دمیده ای


*برای همسرم، آنکه بر من از من مهربان تر بوده، باشد که سایه ی مهرش بر این سر پُر سودا پایدار بماند.



-
ساحل صدایم میکند
من رویم را بر می گردانم
همچون کودکی رمیده از مادر
کودکی زهر مادر چشیده
که ترس فراری اش میدهد
از دستهایی که به نوازش فرا می خوانند

ساحل صدایم میکند
تصویر من از دریا 
گرماست و شور و نور و رنگ
خاکستری این ساحل اما شبیه هیچ رویایی نیست
و صدای زوزه ی باد
و سوزن سوزن سرما بر گونه ها
و عظمتی که در سکوت 
مرگ را ترسیم میکند

من ترس را تجربه میکنم
دریا را نچشیده بالا می آورم
و طعم شور و تلخِ آب دهانم را سیاه میکند

سرم را تکان تکان تکان می دهم
تا نامم از دهان دریا بیفتد
تا جادوی زمزمه وارش
پایم را بر ساحل نکشاند
 -ردی از من که در آبهای خاکستری گم می شود-

دریا مرا صدا میکند
من پشت به دریا کش می آیم
خنج میکشم
به دنبال دستی
که مرا از جذبه ی این نیستی ِخاکستری
بیرون بکشد
و خواب می بینم
که دریا مرا می برد
همچون خرده نانی
برای ماهی های همیشه گرسنه اش

۱۳۹۰ دی ۹, جمعه

لاس وگاس

زنان فاحشه همانقدر این شهر را زنده میکنند
که کودکان
با صورت های رنگی
و گستاخی چشم هایشان
و قانونی که بی پروا زیر پا له می شود

شهر شهریتش را از زنان می گیرد
زنان و کودکان
که بلندی برجها را
و پستی پیاده رو ها را به سخره می گیرند

صدای جیغی از لذت
شهوت
شور کودکانه
که میان همهمه ی ماشین ها گم نمی شود

شهر بی فاحشه
تنها روستایی است امن
که مردانش برای کار به شهر می روند

بسیار سفر باید


روزهای آخر سفر است. لاس وگاس را دیدم، از بیابان ها گذشتم و به ایرواین کالیفورنیا رسیدم. غروب لاگونا بیچ و همه همه ی خیابان هالیوود لوس آنجلس را پشت سر گذاشتم. از بالای سر تگزاس گذشتم، و در فرودگاه دالاس ناهار خوردم، و حالا در سرزمین رویاهای گم شده، نیویورک، منتظر سال نو هستم. هرکدام از این ایالتها برای خودش سرزمینی جداگانه است. برخلاف آنچه فکر میکردم لوس آنجلس را دوست داشتم. کالیفرنیا زیباست، خوش آب و هواست و خیلی چیزها را کنار هم دارد. لوس آنجلس اما خودِ تهران است. معماری شهر، آلودگی هوا، ترافیک، شکل و شمایل خیابانها. کتابفروشی و رستوران و کافه و آرایشگاه و چه و چه با تابلوهایی با خط فارسی این شباهت را بیشتر می کند. تهران نخل ندارد تنها و ساحل و زنان سر باز.
لاس وگاس اما نماد بارز آمریکاست. همان آمریکایی که از بیرون می شود دید. آمریکای آزاد، شاد، رنگین، ثروتمند. هیچ کجا شبیه لاس وگاس نیست. همه چیز در این شهر به رویا نزدیک می شود. حتی دستفروشی و گدایی.  گدایان شهر همه شخصیت های فیلم ها و کارتون ها هستند که مشتاقانه با تو عکس می گیرند و یک دلار توی جیبشان می گذارند. گدایی همراه با شادی. حتی یکی که هیچ لباس خاصی نپوشیده بود و روی پل بساط گدایی پهن کرده بود روی یک تکه مقوا نوشته بود: دروغ چرا، میخوام آبجو بخورم!
روز اول را توی شوک نور بودم و رقص و آواز و صدا. مسخ صدای جیرینگ جیرینگ سکه ها توی دستگاه جک پات. شبیه بهشت توصیف شده ی آن دنیا بود با آنهمه طعم و رنگ و بو و زنان زیبای برهنه. بعد از سه روز اما احساس پینوکیو را داشتم فردای عیش و نوش توی سیرک. احساس میکردم گوشهایم دارد مخملی می شود و مغزم آب می رود. دلم میخواست فرار کنم از مردم شادی که حالا گوشهای حماقتشان را می دیدم. شاید به ذهنیت مازوخیست ایرانی ام برگردد این فرار از لذت های دنیوی ولی من در مردم آن شهر خستگی و رنجی دیدم که هیچ کجا ندیده بودم. در پشت نقاب های رنگی ساکنان شهر آدم های مسخ شده ای بودند که توان تغییر نداشتند. آدمهایی که نانشان را از تنشان و چراغ های شهرشان و کازینوها در می آورند و شب ها از تنها خیابان رنگین شهر به خانه های سوت و کورشان که همرنگ خاک بیابانیست که در آن زندگی میکنند بر می گردند.
روز پنجم صبح زود از وگاس فرار کردیم.

 نیویورک، شهری که در آن احساس گم شدن دارم. شهری که نمی دانم توان زندگی درش را دارم یا نه. شهری که تنها بیشتر بلاتکلیفم می کند تا براند یا بخواند. از طرفی فرصت های شغلی بیشتری را برایم فراهم میکند و از طرف دیگر چنان شلوغ و در هم تنیده و گران است که امکان نفس کشیدن را آز آدم می گیرد. نیویورک عظیم است و من برای اولین بار در پایتخت جهان، حس غربت شهرستانی بودن را احساس میکنم. برای اولین بار فکر میکنم اگر ولم کنند به راحتی گم می شوم. شهر من را می خورد و من هی می خواهم فرار کنم.
یک ماه دیگر مشخص می شود که باید به سمت کدام مقصد دوباره کولی بشوم. یکی از این سه مقصد نیویورک است و من هنوز تکلیفم را با شهر نمی دانم. تنها می دانم هرجا باشد حداقل پنج سال آینده را آنجا خواهم بود. کاش آنقدر شهرِ من بشود که بخواهم مابقی عمر را هم همانجا ماندگار شوم. یکجا باید طلسم این خانه به دوشی شکسته شود. تا که آن شهر کجا باشد.

۱۳۹۰ آذر ۱۸, جمعه

حی حیات هیهات

آب بیاورید
خاطره سر می برم
تشنه تشنه
و رویم به سوی هیچ قبله ای نیست
*
گوسفندم بی شبان
بی ستاره
بی علف
سر در پشم خود
برف را تجربه می کنم
*
خاک بیاورید
که زنده را سرد کند
قابیلم
و سرزمینم کلاغ ندارد
خاک بیاورید
گردو گردو
تا بازی را نشانتان دهم
*
نفس نفس نفسم دهید
این تابوت درز دارد
و مزه ی هوا را که چشیده باشی
هوا می خواهی
حوا می شوی
سیب می چینی
نفس می کشی
*
گوسفندم و
ابراهیمم نیامده
اسماعیل در بغل می گرید
کفر میگوید
آبم دهید
سر ببرید
من حیات می خواهم
*
آب بیاورید
خاک بیاورید
بشوییدم
از نو گل بریزید
مشت کنید
ورز دهید
بسوزانید
از نو بسازیدم
حوایم دهید
من حیات می خواهم

سیر-رام

تبر تبر تبر
ثانیه های تکرار
*
من سیرم
و بویم
هیچ اشتهایی را بر نمی انگیزد
اسیری که چرخ های ارابه اش را
روغن نمی زند
و با صدای قیژ قیژ لالایی می خواند
می کشد
می برد
همصدا می شود
ناله ی چرخ را و
خس خس نفس را

*
بی نیاز از هیچ تازیانه ای
می روم
رام
آرام
سیر
اسیر