۱۳۹۱ اسفند ۲, چهارشنبه

Amour

بالاخره رفتم و فیلم امور آخرین ساخته میشل هانکه رو دیدم. این بالاخره از این جهت بود که چون می‌دانستم دیدنش اعصاب می‌خواهد گذاشته بودم برای وقتی که حالم به اندازه کافی خوب باشد. دیدم اگر بخواهم صبر کنم از پرده برش می‌ دارند. یادم نمی‌ آید آخرین بار کی تنها سینما رفتم. کلا دوست‌ دارم گاهی تنها بروم رستوران، کافه، سینما. مدت‌ها بود فرصتش پیش نیامده بود. رفتم سینمای قدیمی سر چهار راه کولیج. سالن بزرگش را گذاشته بودند برای این فیلم. وقتی رفتم تو چراغ ها خاموش بود. آن سالن دو تا صندلی دارد که در آخرین ردیف کنار در، درست وسط سالن و کنج قناسی دیوار گذاشته اند، برای دونفر که دلشان بخواد تنها باشند و بعد از فیلم از همان بغل سر بخورند و بیرون بروند. جای همیشگی من و امین بود. رفتم همانجا نشستم و جای خالی امین کیف و کاپشنم را گذاشتم. یکهو دلم خواست که بود. این جای خالی آدم ها جاهایی که همیشه بوده‌ اند، پتک‌های دلتنگی می‌شوند، حتی اگر دلت خواسته باشد تنها جایی بروی. سالن برای ساعت سه بعدازظهر روز اول هفته چندان هم خلوت نبود. چهل نفری نشسته بودند. ده دقیقه ای که از فیلم گذشت یکی از در کنارِ من آمد تو. نشستنش طول کشید و خیلی هم سر و صدا راه انداخت. با اکراه برگشتم که چشم غره‌ای بروم، گیرم که در تاریکی معلوم نباشد، دیدم یک پیرزن خمیده است با یک عصای سه پایه‌ی خیلی بزرگ که میخواهد به موازات من در ردیف بغل بنشیند. طبیعتا خجالت کشیدم و رویم را برگرداندم. پنج دقیقه بعدش یک پیرمرد دیگر آمد و با سر و صدا و عصازنان رفت سه تا ردیف پایین تر از پیرزن نشست. وسط‌ های فیلم بود، سکانسی بود که پیرزن و پیرمرد داستان توی تخت خوابیده بودند و دوربین کلوزآپِ صورت پیرمرد را داشت. یکهو پیرمرد توی سالن شروع کرد به کف زدن. برای پنج ثانیه شاید. انگار بخواهد چیزی را اعلام کند. شبیه کف زدنی که دعوت به سکوت می‌کند تا چیز مهمی را اعلام کند. با در نظر گرفتن سکوت و سنگینی فضای فیلم این کارش حسابی ترساندم. حتی یک لحظه از سرم گذشت نکند دیوانه شده باشد و آخر عمری آمده توی سینما و موقع پخش فیلمی که نکبت و درماندگی پیر شدن و تنهایی را نشان می‌دهد انتقام زندگی را از خودش و دیگران بگیرد. فاصله‌ کم من با او هم ترسم را بیشتر کرد. با چشم‌های گشاد داشتم به کله‌ کچلش که از نور کم فیلم روشن شده بود نگاه می‌کردم و حرکاتش را رصد می‌کردم که نکند کار احمقانه ای ازش سر بزند. شاید ۱۵ ثانیه بعد دوباره کف زد. دلشوره‌ ام بیشتر شده بود و فکر کردم چه مرگش شده این پیرمرد، فیلمت را ببین دیگر. یک لحظه به صورت پیرمرد روی پرده نگاه کردم. فکر کردم نکند می‌خواهد او را بیدار کند. چند ثانیه بعد پیرمرد فیلم بیدار شد و خوب او هم دیگر تا آخر فیلم کف نزد. گفتم شاید واقعا می‌خواسته بیدارش کند. آخر‌های فیلم آنجا که پیرزن داستان مدام با ناله کلمه درد درد را تکرار می‌کرد، پیرزن هم ردیف من هم به نفس نفس افتاده بود و آخر هر نفسش ناله می‌شد. نقطه اوج پایانی فیلم برایم غیرقابل پیش بینی بود و آنقدر خالی از هرگونه احساس کلیشه عشق که مثل پتکی گیج و خالی سرجایم نشاند. فیلم که تمام شد دیدم هشتاد درصد تماشاچی‌ها پیر بودند. اغلب خیلی پیر. واکنش همه یکسان بود. بی هیچ حرفی و با صورت‌های گیج و منگ از سالن بیرون می‌رفتند. از سالن که بیرون آمدم فکر کردم چه خوب که این فیلم را تنها دیدم. خالی شده بودم. هیچ حسی نداشتم. نه گریه‌ام می‌آمد، نه عصبانی بودم، نه دلزده، هیچی، سکوتم می‌آمد، یک سکوت طولانی و چه خوب که مجبور نبودم با کسی حرف بزنم یا کسی را بشنوم. تا خانه پیاده برگشتم. عصر بود، سوز گداکش بوستون خیابان را خلوت تر هم کرده بود. توی راه یاد پیرزن و پیرمرد توی سالن افتادم. به حرکاتشان که تمام مدت نصف حواسم را از فیلم پرت می‌کرد. فکر کردم فیلم واقعی انگار بودن این دو تا توی سالن و عکس‌ العمل‌ هایشان به داستان پیری بود و که فیلم با تمام درخشانی‌ اش تنها حاشیه‌ای بر روایت زنده‌ این دو.   

۱۳۹۱ بهمن ۱۸, چهارشنبه

کاناپه سواری

خوب امین هم رفت دوباره و من ماندم و خانه ای که از تمام دیوارهاش سکوت نبودنش زار می‌زند. از فرودگاه که رسیدم خانه دوباره بغضم گرفت اما مثل قبل گریه نکردم. شب هم اگرچه دیر گذشت و دیر خوابیدم و بریده بریده، مثل دیوانه‌ها دوباره هول خانه ی خالی و تاریک برم نداشت که نتوانم تا صبح چشم بر هم بگذارم. این‌ها یعنی حالم از پنج ماه پیش که از قضا شب قبل از رفتن امین کارم به بیمارستان کشید خیلی بهتر است و خوب هرچند شاید خودم خیلی به چشمم نیامده بود بهتر شدن اما حالا که دوباره در وضعیت تنهایی مطلق قرار گرفته ام، آنهم توی شهری که رسما هیچکس را ندارم که ببینم و تنها مخاطبم روانکاوی خواهد بود که هفته‌ای یکبار یک ساعتی به حرف بگیرتم، اینکه مثل گربه‌ی ناخن بریده بر یخ تقلا نمی‌کنم یعنی حالم بهتر است. گیرم که باز از توی کاناپه کنده نمی‌شوم و هرچیز که لازم دارم دورم چیده شده و خانه‌ای که نکبت و شلوغی دارد از سر و کولش می‌بارد به هیچ جایم نیست و رغبتی هم برای تمیز کردنش ندارم چندان. خوب اخلاق خوبی نیست که هر وقت در موقعیت انزوا قرار می گیرم خودم حیطه را بر خودم تنگ تر می‌کنم. اینکه وقتی قرار است سه هفته ای تنها باشی تمام وقتت را توی یک متر و نیم کاناپه بگذرانی یکجور سلول انفرادی رفتن داوطلبانه‌ است. بچه که بودم مي رفتم توی مبل خودم را مچاله می‌کردم بعد به زمین نگاه می کردم و می‌گفتم مثلا این قایق است و زمین دریاست و من اینجا توی این قایق گیر افتاده ام و راه فراری نیست و مابقی ماجراهایی که از کارتون های غم انگیز الهام می گرفتم لابد. حالا هم همین کار را میکنم. اگر لنگ های درازم تویش جا می شد هم همینجا می‌ خوابیدم و زحمت رفتن به تخت خواب خالی را به خودم نمی‌دادم. چهار زانو نشسته‌ ام توی مبل و دلم نمی‌خواهد پایم را زمین بگذارم حتی اگر زانوهایم از این همه ساعت بسته بودن جیغ بکشند. حتی وقتی لپ تاپ خیلی بی مقدمه هنگ کرد و تا نیم ساعتی بالا نیامد هم از موضعم کوتاه نیامدم. نشستم همان بالا و به جای زل زدن به مانیتوری که رنگ سیاهش تغییری نمیکرد به پارکت های پای مبل نگاه کردم، اینکه یک جایش کمی باد کرده، و یک جایش طرحی شبیه صورت آدم دارد. از بچگی همیشه توی سطوحی که طرح‌های اتفاقی دارند دنبال اشکال آشنا می گردم و همیشه صورتک‌هایی را توی کاشیهای حمام، دیوارها و سقف های سیمانی، گره‌ های میزهای چوبی و حتی پترن‌های تکراری پرده و کاغذ دیواری پیدا می‌کنم. گفتم که خانه‌ را گه گرفته و بهانه‌ام این بود که امین که رفت کار بیشتری داشته باشم تا سرم را گرم کنم و این یعنی روی پارکت علاوه بر نقشهای طبیعی چیزهایی هست که شکل‌ها را متنوع تر می‌کند. این وسط چشمم افتاد به یک مشت مویی که از سرم به رسم عادت دیرینه کنده‌ام و ریخته‌ام زمین. دلم را بهم می زند این صحنه و در حالت عادی مدام جارو به دست دارم موها را جمع می‌کنم، اما بعد از سیزده سال هنوز راهی برای ترک این عادت احمقانه پیدا نکرده‌ام. وقتی دارم عمیقا به چیزی فکر میکنم و یا ذهنم درگیر است ناخودآگاه دستم می‌رود لای موهایم، بازی میکند و بازی میکند و اگر این وسط مویی پیدا کند که همجنس بقیه نباشد، زبر باشد، ضخیم باشد، یکدست نباشد، می‌کند. یک میل وسواس گونه به علف هرزچینی مثلا! ریشه کن کردن عضو ناجور یک جمع جور. یکجور وسواس عجیب غریب است که از یک سال قبل از کنکور به جانم افتاده. آن اوایل صحنه خیلی ترسناکتر از حالا بود. یادم هست یکبار که سرم را از روی کتاب بلند کردم مشت مشت موی کنده شده ای که به خاطر خیلی بلند بودنش بیشتر هم به چشم می‌آمد حسابی ترساندم. همین شد که رفتم موهای به قول مادرم کمندم را پسرانه کوتاه کردم. آنقدر پسرانه که توی یک مهمانی وقتی از در اتاق بیرون آمدم یک آقایی که ظاهرا فقط با آقایان دست میداد برگشت که با من دست بدهد و وقتی صورتم را دید رنگش پرید و دستش را کشید و عذر خواهی کرد و گفت فکر کردم پسر هستید. من هم که آنموقع ها خیلی پر رو و رک بودم دستم را پس نکشیدم و منتظر ماندم که دستم را بگیرد و گفتم دست دادن که دختر و پسر ندارد و لبخند موزیانه زدم. طفلک چه معذب شده بود بین آنهمه آدم خنگ و نفهمی که با نیش باز داشتند آن صحنه‌ی بی اهمیت را نگاه می‌کردند و فکر میکردند عنقریب است که اسلام آن مرد بر باد رود. خجالتش از پرورویی من بر اسلامش چربید و دستکی داد. فکر کنم همانجا بود که موی کوتاه یک مهری را در دلم نشاند که هنوز که هنوز است وقتی از موی بلند خسته می‌شوم یا از مدام کندشان، رحم نمی‌کنم و تا آنجا که جا دارد کوتاهشان می کنم. کوتاه کردن مو هرچند برای یک چند وقتی دست مرا از کندن موهای خودم کوتاه میکند ولی هر بار به محض دوباره بلند شدن مو باز همان آش است و همان کاسه. اینطور است که در سیزده سال گذشته یا مویم بلند بلند بوده و یا کوتاه کوتاه. فاصله‌ی بین این دو را هم نه دستی به موهایم می‌ زنم و نه مدلی می‌ دهم، همانطور جنگلی و به قول مادرم مثل چمن نامرتب می گذارم که بلند شود. کلا همیشه طرفدار همه یا هیچ بوده‌ام و این‌هایی که موهایشان یکجایی بین استخوان فک و گردنشان بلاتکلیف است را نمی‌فهمم، مخصوصا که با اصرار همیشه همانقدری نگه می‌دارند یا با وسواس صاف و مرتب و سشوار کرده نگهش می‌دارند. هرچند که این قسمت سشوار کشیدن را هم کلا درک نمی‌کنم و این آدم هایی که هر روز یک ساعتی جلوی آینه مو درست می کنند را هم. مو یا باید کوتاه باشد با نظمی طبیعی که از کوتاه بودن پیدا می‌کند یا بلند و پریشان. بقیه اش مثل ابروی تتویی و موی به زور بلوند کرده مصنوعی و دلنچسب است. بگذریم. جز جز کردن‌ های مادرم هم که می‌گفت موهایت قهر می‌کند و کچل می‌شوی افاقه نکرد هیچوقت. حتی وقتی به چشم خودم دیدم که موهایم نصف سابق شده و از کمندی فقط دیگر بلندی اش را دارد باز هم مانعی نشد که این عادت از سرم بیفتد. فکر می‌کنم تقصیر خود مادرم بود. وقتی بچه بودم عادت داشت با دست های کشیده و ناخن های همیشه بلندش با موهایم بازی کند تا بخوابانتم. همین باعث شد که تا همین حالا مثل ماری که به آواز دهل مرد هندی به رقص می‌افتد هر بار دستی توی موهایم رفت خوابم کند و هر بار نیاز به آرامش دارم دستم لای موهایم باشد. تا مدتها نمی‌ دانستم این یکجور اختلال رفتاریست مثل ناخن خوردن و شست مکیدن. بعدها وقتی چند نفری را دیدم که عین به عین این عادت را با همان توجیهات برای خودشان دارند دو زاریم افتاد که این یک جور مرض است و نه فقط یک عادت شخصی. هرچند که بعد از آن خیلی سعی کردم این عادت را کنترل کنم و تا حدی هم موفق شدم اما در اکثر مواقع با تمام آگاهیم به کاری که دارم می‌کنم کنترلش از دستم خارج است. نمی دانم چرا بعد از نزدیک به بیست جلسه روانکاوی هنوز از این مورد حرفی نزده ام. هر بار هم که فکر می کنم باید اینبار اشاره ای بکنم باز سکوت می کنم. انگار دلم بخواهد این یکی را مثل رازی برای خودم نگه دارم. مثل یک یادگاری از یک دوران خاص. مثل بقیه چیز‌های کوچکی که از اتفاقات و دوره‌های خاص زندگی‌ام برای خودم نگه داشته ام. مثل یادگاری های جنگ برای سرباز سالخورده که گیرم مدام چیزی ناخوشایند را یادش بیندازد ولی او دلش بخواهد که چیزی باشد که آن دوران ناخوشایند را یادش بیندازد. مثل جای بخیه‌ای که از تصادف ده سال پیش روی بینی‌ام مانده و من هیچوقت سراغ دکتری که قرار بود بعد از جراحی استخوان و از نو ساختنش، چند جلسه ای وقت بگذارد و جای بخیه را با اسید بتراشد نرفتم. گیرم که جای زخم بعد از ده سال کمرنگ تر میشود و وقت‌هایی که پودری رویش بمالم و آرایشی بکنم به چشم نمی‌آید، اما هربار که از حمام می آیم و توی آینه به پوستم که از آب گرم خونی گرفته و صورتی شده نگاه می‌کنم، جای زخمی که از سفیدی برق می‌زند یادم می‌ آورد که چه بلایی سرم آمد، چقدر درد کشیدم، چه طور صورت شکافته و از ریخت افتاده ام را به خاطر بی مبالاتی پرستار توی آینه اتاق اورژانس دیدم و چطور از آنهمه جان سالم به در بردم. این مو کندن را هم می‌خواهم مثل یادگاری با خودم نگه دارم لابد. اشکالش این است که نمی‌دانم یادگاری چه چیزی دقیقا. علی الحساب من مانده‌ ام و یک خانه‌ ی خالی و یک کاناپه که ظاهرا قرار است توی موهایی که معلوم نیست دقیقا چرا از سرم می‌کنم برای سه هفته شنا کند و به هیچ جا نرسد. 

پ.ن یکی که نمی دانم چه کسی است یک ماهی می شود که از مونترال کانادا مدام می آید تو این وبلاگ سوت و کور و گاهی ساعت ها تمام پست ها را بالا و پایین می کند و آی پی اش مدام تکرار می‌شود. در این مدت هر پست این وبلاگ را از پنج سال پیش تا به حال حداقل دو سه باری دوره کرده. خواستم بگویم مخاطب عزیزی که هیچ چیزی از تو نمی دانم، چه حوصله ای داری که این پست های طولانی و خیلی خیلی شخصی را چندباره مرور میکنی، حتی خود من هم حوصله بازخوانی پست هایم را ندارم و برای همین همیشه چند غلط تایپی تویش می ماند که بعدها اتفاقی ببینم. انگیزه ات برایم جالب است و راستش احساس خوبی ندارم وقتی می بینم یک کسی که نمی شناسم اینهمه با پشتکار در پست هایی که درش زیادی لختم دقیق می‌شود. شاید اگر کمی از تو بیشتر بدانم این احساس ناخوشایند که انگار کسی در سکوت زل زده و دارد موشکافی ام می‌کند بر طرف شود. یک دستی تکان بدهی هم بد نیست. همین. 

۱۳۹۱ بهمن ۸, یکشنبه

شرح حال


"... برای شاعر، حزن پنجره‌ای بخارگرفته مابین خویشتن و جهان است. نمایی که او از زندگی حزن‌آلود می‌سازد، جذابتر از خود زندگیست. این در مورد ساکنان استانبول نیز که خود را به فقر و افسردگی تسلیم می‌کنند، صدق می‌کند. حزن مالامال از عزت و افتخار و دمساز با ادبیات تصوّف گرچه تسلیم را باشکوه جلوه می‌دهد، اما درعین‌حال، انتخاب آدمها برای استقبال از ناکامی، تزلزل، تباهی و مسکنت را چنان فیلسوفانه و مغرورانه تشریح می‌کند که گویی نه‌ تنها برآیند نگرانی‌ها و اضطراب‌های زندگی و کمبودهای عظیم نیست، که مقصد و هدف اصلیست. این در مورد قهرمانان زندگی واقعی‌ام در آن دوره صدق می‌کرد. به نظر میآمد همه‌ی آنها به علت حزنی که از هنگام تولد در قلب خود حمل می‌کردند، قادر نبودند اشتیاقشان را به پول و موفقیت و زنهایی که دوست می‌داشتند، ابراز کنند. حزن نه فقط استانبولی‌ها را فلج می‌کند، به آنها جواز شاعرانه‌ی افلیج بودن می‌دهد."

استانبول: خاطرات و شهر
اورهان پاموک
ترجمه‌ی شهلا طهماسبی

استانبول را بردار بگذار ایران، بگذار هرجایی که مردمش زمانی جوازِ شاعرانه‌ی محزون بودن را داشته‌اند. 

۱۳۹۱ بهمن ۱, یکشنبه

دنیا تمام می‌شود


یک. دیشب خواب دیدم دنیا به پایان رسیده. تمام پادشاهان دنیا اول مردم خودشان را می‌کشتند و بعد خودشان را. با یک باور عمومی همه به این نتیجه رسیده بودند که این دنیا دیگر جای زندگی کردن نیست و نیاز به رستاخیزی دیگر است و دنیایی دیگر. توی خواب پدرم پادشاه بود و ما خانواده‌ی سلطنتی، کدام کشور اما نمی‌دانم. همه‌ی مردممان مرده بودند. توی یک فضای سفید و بی نام و نشان بودیم. چند اتاق تو در تو با دیوار‌های کاملا سفید و بی پنجره. توی یک از همین اتاق‌ها پدرم خواهرم را کشت، غمگینانه، و تن به کشته شدن به دست مادرم داد. همه چیز کاملا آرام و در سکوت و در نهایت تسلیم انجام می‌‌شد .بعد نوبت برادرم بود که به دست من و مادرم کشته شد و بعد من که قرار بود مادر را بکشم و بعد خودم را و دنیا تمام شود. فضای خواب آنقدر سنگین بود که آوار غمی به بزرگی قطع امید تمام دنیا بر دلم نشسته بود و سکوت عجیبی که آنچنان بر بدنم وزن داشت که دردش را در تنم حتی توی همان خواب احساس می‌کردم. سکوتی که حاصل مردن تمام مردم دنیا بود و تنها باقی ماندن من. وقتی که مادرم برادرم را برای مردن آماده می‌کرد ترسیدم. فکر کردم نکند من مادر را بکشم و خودم را هم اما نمیرم! من می‌مانم  تنها آدم زنده‌ در دنیایی که همه از آن بریدند و رفتند. توی خواب فکر کردم چطور شد به اینجا رسید و یادم آمد که تا همین دو ماه پیش ما یک خانواده‌ی معمولی بودیم و کی پادشاه شدیم را یادم نمی‌آید. توی خواب یکهو یاد پاتریس لومامبا افتادم، همین هفته‌ی پیش مقاله‌ای در مورد کشف شدن راز ترورش به دست آمریکا و بلژیک بعد از افشا شدن مدارک سری این دو کشور خوانده بودم. این که تنها دو ماه بعد از نخست وزیر شدن و اعلام استقلالش از بلژیک و اعتراض به استعمار شدن کشورش، توسط افسران بلژیکی و با همدستی دشمن داخلی همراه با سه تن از وزیران وفادارش در جنگل تیرباران و خاک شد. سه ماه بعد از آن و به دستور موسی چمبه رقیب و دشمن داخلی اش توسط همان افسران بلژیکی نبش قبر، مثله و با اسید سوزانده شد. توی خواب این یادم آمد و فکر کردم حتما همانطور که او تنها طی دوسال از آبجو فروشی به نخست وزیری رسید و ترور شد ما هم به اینجا رسیده‌ایم که حالا. این جای خواب آنقدر ترسناک شده بود که باقی خواب در مهی گذشت. مردم و بعد در دنیایی تازه دوباره زنده شدم و بعد در شلوغی بازاری که مردم در ناآگاهی از سرنوشت غم‌انگیز قبلي‌شان کیف‌های چرمی از پوست مار و اسب می‌خریدند و یادشان نمی‌آمد زندگی قبلی را از همین‌ جاها به گه کشیدند تمام گذشته یادم آمد. خوابم چنان زنده و رنگ‌ها و فضا چنان واقعی بود که حتی رد فلس‌های مار را روی کیف و مدلش و رنگش و نور مغازه و دکورش با تمام جزئیات در ذهنم مانده. بعد درحالیکه داشتم شورت‌های فلزی که لعاب‌های رنگارنگ و طرح‌های چشم‌نوازی داشتند و توی خواب می‌دانستم برای فاحشه‌هاست لمس می‌کردم که ببینم چطور فلز را پوشیدنی کرده‌اند که پوست زخم نشود، و فکر می‌کردم که چقدر پوشیدن این‌ها سخت باید باشد و فاحشه‌ها چه کار سختی دارند، ناگهان زندگی گذشته‌ی پیش از رستاخیز یادم آمد و قلبم چنان تیری کشید که از خواب بیدار شدم. گفتن ندارد که چه حالی بودم و هستم هنوز هم. رفتم حمام و زیر دوش به حال تمام سبعیتی که از انسان بودن به ارث می‌بریم -و برده‌ام لابد که توی خواب همه عزیزانم را به امید دنیای بهتری کشتم- گریه کردم. خواب را ذره ذره به یاد‌آوردم و به‌طور مازوخیستی نمی‌خواستم لحظه‌ای از آن از یادم برود. زیر آب تمامِ تمام شدنمان را چند‌باره دوره کردم. دوباره پاتریس لومامبا یادم آمد که توی خواب هم از یادم نرفته بود. فکر این‌که همین لحظه دارم توی‌ خانه‌ای در شهر یک کشوری حمام‌ می‌گیرم که پنجاه سال پیش نقشه ترور رهبری را کشیدند که قصد استقلال کشور و حفظ منابع آن برای مردمش را داشت تنم را لرزاند. اینکه تمام اورانیومی که آمریکا برای ساختن بمب اتم نیاز داشت برای سال‌ها از همان کشور تهیه می‌کرد و طبیعتا نمی‌خواست منبع اورانیومش را از دست بدهد، اینکه همان‌ اورانیوم‌های استخراج شده از کنگو بعد‌ها روی سر مردم هیروشیما و ناگازاکی آوار آتش شد و قریب به صد و بیست هزار آدم را در آنی کشت و دوبرابر این را در روز‌ها و ماه‌های بعد و چه و چه. حالم بهتر که نشد هیچ از زیر آبی که فکر کردم آرامم می‌کند فرار کردم. از صبحی که با این حال بیدار شده‌ام دو ساعتی می‌گذرد حالا. گفتم سرم را گرم کنم به چرخیدن توی اینترنت و یادم رفته بود امروز روز اعدام زورگیران در خانه‌ی هنرمندان است! فیسبوک را بستم که عزاداری‌ها را نبینم. دیدن عکسی از بی‌بی‌سی اما که اعدامی سرش را روی شانه‌ی جلاد گذاشته، آنهم صبح روزی که از خوابی چنین هولناک بیدار شده‌ام از توان هضم روانم خارج بود. سردرد دارم و حالم خوش نیست و این چیزها دائم توی سرم چرخ می‌زنند. این‌ روز‌ها مدام دارم فرار می‌کنم از حقایقی که هر لحظه حلقه‌ی محاصره‌اشان را به دورم تنگ‌تر می‌کنند. آشپزی کردن حواسم را برای ساعتی پرت می‌کند. رفته‌ام سراغ غذاهایی که تا به حال نپخته‌ام که روند پختنشان ناخودآگاه و از حفظ نباشد که ذهنم فرصتی برای فکر کردن پیدا نکند. دلم خوش است به خلق بشقابی خوشبو و خوش رنگ و لعاب. هر روز دارم غذای جدیدی می‌پزم، غذایی که در آخر چندان میلی به خوردنش ندارم. مابقی روز سرم را گرم ترجمه می‌کنم اما هرچه به شب نزدیک‌تر می‌شوم میل خودآزارگونه‌ی رفتن سراغ تاریخ درم پررنگ تر می‌شود. می‌روم سراغ چیز‌هایی که اخیرا شنید‌ه‌ام و کنجکاوم کرده است. پیشینه‌اشان را می‌خوانم و از نادانی خودم که در تمام این سال‌ها انگار سر در برف داشته‌ام در عجب می‌مانم. شب اینطور آغاز می‌شود و بعد وقتی سر بر بالش می‌گذارم تمام آنچه خوانده و شنیده‌ام آوار حواسی می‌شود که دیگر هیچ‌گونه پرت نمی‌شود و بعد خواب‌هایی که صبح بعد را و روز بعد را چنین.... فکر اینکه زندگی قرار است بعد از این همین باشد و فکر از حالت انتزاع درآمدن هزاران هزاران ظلمی که بشر در طول تاریخ بر همنوع خود کرده و می‌کند و خواهد کرد در سرم مرا نه تا سرحد مرگ که بیش از آن می‌ترساند. فکر می‌کنم بشر با همین سبعیت هزاران هزار سال زندگی کرده و باقی مانده و من هم یکی از این هزاران، حتما راهی برای بقا میان این تاریخچه‌ی نکبت بار انسان بودن پیدا می‌کنم. چطورش را هنوز نمی‌دانم. همین‌ که حالا که خواب دیشبم را دوباره اینجا می‌خوانم آنقدر وحشتناک و ویران کننده به نظرم نمی‌آید- گیرم که یادآوری حس و حال و تصاویرش هنوز تنم را می‌لرزاند- نشانم می‌دهد که عادت کردن به فاجعه تنها ساعتی بعد از وقوع آغاز می‌شود. 

دو. این‌ را هم سه ماه پیش نوشته بودم و اینجا نگذاشتم. امروز یادش افتادم و دیدم چندان هم بی‌ربط نیست. گفتم بگذارم تنگ این پست بماند.
در ''پوست کندن'' خشونت هست، پوست لطیف باشد یا زمخت چیزی ظریف و آسیب‌ پذیر را می‌پوشاند. پوست کندن درد دارد. پوست کندن مخصوص انسان است، حیوان می‌درد و می‌خورد. انسان پوست می‌کند، بعد می‌خورد. گاهی حتی زنده زنده پوست می‌کند تا پوست را سالم دربیاورد و به تنش بکشد. در پوست کندن قساوت هست. خیلی‌ها اگر پوست کندن حیوانی که می‌خورند را ببینند دیگر لب به گوشت نمی‌زنند، حداقل تا یک مدتی یا حداقل همان حیوانی را که دیده‌اند چطور پوست کنده شده. همین غربی‌های متمدن اگر صحنه‌ی قربانی کردن گوسفند را ببینند غش می‌کنند ولی بساط باربیکو کردنشان همیشه به راه است. کلا دوست دارند نبینند تا یادشان نیاید که در این کار قساوتی هست که تنها مخصوص انسان‌ است، توحش نیست، قساوت است. این‌ها حالا چرا یادم افتاد، گفتم پوست شکلات را ببند که خشک نشود، یکهو به ذهنم آمد چرا گفتم پوست شکلات؟ نگفتم کاور مثلا؟ فکر کردم از بچگی همیشه گفته‌ام پوست. پوست شکلات، پوست بیسکوییت، پوست لواشک. فکر که کردم غیر از بی‌جان های خوردنی چیزی یادم نیامد که برایش لغت پوست را استفاده کنیم. یاد گرفته‌ام (گرفته‌ایم؟) برای بی‌جان‌‌ها هم پوست درست کنیم، بعد همان پوست را بکنیم، بخوریم. حالا نه که دلنازک شده باشم، نه که فکر کنم گوشت‌خواری کاری غیراخلاقی است یا چه و چه. فکر می‌کنم قساوت قسمتی از وجود انسانی است که خیلی به مذاقمان خوش نمی‌آید و سعی می‌کنیم به بهانه‌های مختلف برای خودمان عادی‌اش کنیم و این عادی سازی نسل به نسل با روش‌های مختلف می‌چرخد. آنوری‌ها (برای منی که حالا بیرون از مرز‌های ایرانم هستم می‌شود اینوری‌ها) با پنهان کردن و لاپوشانی خودشان را عادت می‌دهند، البته در این دوره‌ی تاریخی. قبل‌تر‌ها سر زدن‌ها و اعدام‌ها یا قربانی کردن‌های انسان و حیوانشان برای مقاصد مذهبی همگی علنی و دسته جمعی بوده. حالا اما عادتشان به قساوت، از انکار می‌آید. عادی سازی ما در این دوره ی تاریخی بشر فرق می‌کند ظاهرا. ما می‌گذاریمش جلوی چشممان تا از فرط دیدن عادتمان بشود. کداممان تا به حال صحنه‌ی کشتن و پوست کندن گوسفند را ندیده‌ایم. یا شاید کمتر کسی بین ما باشد که با خون گوسفند قربانی تبرک نشده باشد. لکه‌ی قرمز خونی که مثل هندی‌ها روی پیشانی‌مان می‌گذاشتند، یا کف دست خونی روی چیزی که قرار بوده چشم نخورد مثلا. برای این‌کار مراسم هم داریم، باید توی جمع باشد و جلوی پای کسی که این کار به افتخارش انجام می‌شود که خوشش بیاید که برای جان عزیزش جان دیگری دارد قربانی می‌شود. بعد هم مراسم جشن و خوردن قربانی شروع می‌شود. این‌که ما هنوز اعدام در ملاء عام داریم یا سنگسارمان عملی دست‌جمعی است عادی کردن خشونت است. با بدبینی دایی جان ناپلئونی فکر می‌کنم ما به صورت ناخودآگاه پوست کندن را آورده‌ایم توی زبان روزمره‌امان و نسبتش دادیم به خوراکی‌های گوگولی و خوشمزه‌ی جدید تا دردش کمتر باشد، که قساوت عادی‌ترمان بشود. معادل فرهنگی و زبانی خشونت‌های دست‌جمعی دیگرمان. این که بپذیریم قساوت خاصیتی انسانیست خودش قدم بزرگیست تا انکار و منزه کردن انسان، این‌که این‌قدرعادی‌اش کنیم که دیگر به چشممان نیاید اما توی کتم نمی‌رود. حالا چه کارش می‌شود کرد نمی‌دانم. من باز هم گوشت خواهم خورد و کباب برایم لذیذ می‌ماند. شاید اما گاهی به پوست که فکر کنم برایم معنای بیشتری از یک پوشش بی‌جان داشته باشد.  

۱۳۹۱ دی ۲۰, چهارشنبه

Gloomy Tuesdays- جلسه‌ی پانزدهم

جلسات روانکاوی به جلسه‌ی پانزدهم رسید. حالم کم و بیش بهتر است. یک ماه پیش در تب و تاب و استرس بیشتر اما  بهتر از حالا بودم، حالا آرام‌تر اما غمگین‌ترم. هنوز در آستانه‌ی سومین مهاجرت در مهاجرت، بلاتکلیف و پشت درهای بسته‌ی ویزا مانده‌ام. حداقل بیست و هشت روز کاری که می‌شود شش هفته‌ی معمولی برای سفارتی‌ها چیزی پیشِ پاافتاده و عادی به نظر می‌رسد. برای ما اما افساری که راهمان را برای تاختن بر زندگی بسته است. هنوز بعد از پانزده جلسه هر بار یک بغضی هست که می‌شکند، گیرم ختم شود به صدایی دورگه و چند قطره اشک که نریخته توی دستمال جمع شود. بغض از خشم، از مقاومت در پذیرفتن چیز‌هایی که خوشایندم نیست، چیز‌هایی که در حیطه‌ی اختیارم نبوده هیچوقت، حالا هم نیست و ظاهرا هیچوقت هم نخواهد بود. خستگی از سوالاتی که هر روز بیشتر می‌شوند و جواب‌هایی که هیچوقت پیدا نخواهند شد. می‌گویم دارم خودم را زندگی‌ام را روزهایم را تلف می‌کنم. می‌گویم هیچ کار مفیدی ازم سر نمی‌زند و این مثل خوره دارد روحم را می‌خورد. می‌گویم زندگی‌ام شده دویدنی بی‌پایان برای بقا، برای رسیدن به ثباتی و جای امنی که بشود ماند و ساخت. می‌گویم شده‌ام مسافری که هیچوقت به هیچ جا نمی‌رسد، همان کولی، چه اسم با مسمایی گذاشتم برای خودم. می‌گویم اینقدر همه‌چیز موقت و غیر قابل پیش‌بینی است که هیچ کاری که پروسه‌ی دراز مدتی داشته باشد نمی‌توانم بکنم. زندگی‌ام شده روزمرگی‌ کار‌های پیش‌ پا افتاده و بی‌ ارزش و زود بازده. می‌گوید چیز‌های زیادی حالا توی زندگی‌ات هست که تمرکز و انرژی‌ات را کاملا صرف می‌کند و فعالیت‌های خلاقانه و ثمردار در هرم نیاز‌های انسانی چهار مرحله بالاتر از نیاز به امنیت و ثبات است. می‌گویم واقعا فکر می‌کنید که مشکلاتم زیاد است؟ شما که همه‌جور آدم را از صبح تا شب می‌بینی و می‌شنوی، در مقایسه با دیگران بگو چقدر حق دارم کم بیاورم؟ می‌گوید من نمی‌توانم جواب این سوال را بدهم، اما به نظرم تو قدرت کافی برای گذر از این بحران را داری. می‌گویم قدرت یعنی چه؟ چرا فکر می‌کنی قوی هستم؟ قوی بودن کاملا امری نسبی است. هر وقت کفه‌ی قدرت و استقامتت بر کفه‌ی مشکلاتت بچربد قوی به حساب می‌آیی، حالا مشکلات هرچقدر کم باشد یا زیاد، در مقایسه با توان تو تعریف می‌شود. برایش مثال نازنین دیهمی را زدم. دختری که حتی برای چهار ماه حبسش برنامه دارد، تجربه‌هایش از زندان را می‌نویسد، ترجمه می‌کند و تئاتری را با شرکت بقیه‌ زندانی‌ها کارگردانی می‌کند. گفتم در مقایسه با او من دختر لوس و ننر و بی‌بنیه‌ای بیش نیستم. در مقایسه با شخص دیگری شاید زن آهنی به حساب بیایم. شما روی چه حسابی می‌گویی قوی هستی؟ گفت من پایه‌ی این روانکاوی را بر اساس تشویق و تمجید نگذاشته‌ام که حالا بخواهم از تو تعریف کنم، چون به نظرم این را نمی‌خواهی، فکر کردم چه خوب که فهمیده‌ای، گفت اما همان شب اول توی اورژانس چیزی در تو دیده‌ام، چیزی که لازمه‌ی موثر بودن روانکاوی است برای همین تصمیم گرفتم کمکت کنم تا توی درمانگاه به عنوان بیمار خودم پذیرشت کنند. گفتم این جلسات روانکاوی قرار است به کجا برسد؟ هر بار می‌آیم این‌جا از زمین و زمان حرف می‌زنم، از مذهب، سیاست، فلسفه، زندگی اجتماعی، از قراردادهای جدیدی که با منطق خودم برایم قابل درک نیست و چقدر کلافه و سرخورده می‌شوم از اینکه سیستم جدید هیچ جوره با منطقم جور در نمی‌آید. اینکه من بیایم از تجربه‌ام از کاپیتالیسمی که تا قبل از آمدن اینجا حسی خنثی به آن داشته‌ام بگویم چه دردی را دوا می‌کند؟ از ناباوری بغض آلودم در مورد مقاومت در برابر محدود کردن اسلحه، از سرخوردگی‌ام از کشوری که به بهترین‌ها در دنیا معروف است و بهشت موعود مهاجرین. از فردگرایی مفرط سیستم آمریکا، سست بودن ارتباطات و ارزش‌های جمعی، اینکه چقدر با زندگی در اروپا فرق می‌کند، از تلاشم برای درک سیستم جدید تا بتوانم بپذیرمش، از دلایل چرایی وجود مذهب، از نقشش در کیفیت زندگی، از ناتوانی‌اش در پاسخگویی به اصلی‌ترین دغدغه‌ها، از قدرت سیاسی و اجتماعی‌اش در ویران کردن نسل‌ها، از فوائدی که به مضراتش نمی‌ارزد، از گفتن از تمام این‌ چیز‌های کلی و جزئی که تمامی نخواهد داشت. می‌گوید تو به طرز وسواس‌گونه‌ای ذهنت را با سوالاتی درگیر کرده‌ای که برای قرن‌های متمادی هزاران متفکر ساعت‌ها وقت صرف کرده‌اند و جوابی برایش پیدا نکرده‌اند. تو می‌خواهی به تنهایی برای این سوال‌ها جوابی پیدا کنی که این به طرز ویران کننده‌ای خسته‌کننده و ناامید‌کننده است. گفتم من به هیچ جایم نیست که هزاران متفکر چه جوابی به این سوال‌ها داده‌اند، یا می‌خواهند بدهند، آنها دنبال یک داروی شفابخش برای بشریتند که من به یک داروی واحد برای کلی چنین متکثر اعتقادی ندارم، من دنبال تعریف و باوری قانع کننده برای خودم می‌گردم که این چند صباحی که زنده‌ام را اینطور بی‌قرار سر نکنم. سر تکان می‌دهد. می‌گوید کاری که از دست من بر می‌آید نظم دادن به چیز‌هایی است که توی سرت مدام فکر می‌کنی و پیدا کردن ارتباط آن‌ها با دغدغه‌های روزمره‌ات. اینکه‌ از این چه در بیاید نه من می‌دانم نه تو. اما فکر می‌کنم تو توان بیرون کشیدن خودت را از کلافی که در سرت بافته‌ای داشته باشی. به ساعت روی دیوار نگاه می‌کنم. وقتی عقربه‌ها به ساعت ده و پنجاه دقیقه نزدیک می‌شود یعنی هرجای حرف‌هات که هستی باید قیچی را برداری و ببری و بروی تا جلسه‌ی بعد. می‌پرسد نمی‌خواهی بدانی آن چیزی که گفتم باعث شد تو را به عنوان بیمار خودم بپذیرم چیست؟ گفتم اگر فکر می‌کنید فرقی می‌کند بگویید. گفت این‌که تو در خودت و مشکلاتت و احساساتت غرق نمی‌شوی، که مدام از خودت بیرون می‌آیی و از زاویه‌ای دیگر خودت را و احساسات و افکارت را نگاه می‌کنی. با تمام سردرگمی‌ات تعادلی هست میان احساسات درونی و توان از خود بیرون آمدنت. این‌که تو در هیچ کدام از این دو سو غرق نمی‌شوی قابلیتی‌ است ارزشمند و بستری مناسب که جلساتی اینچنینی را موثر می‌کند. فکر کردم با خودم: پس چرا من احساس می‌کنم دارم در خلأیی بی‌انتها غرق می‌شوم؟ وقت تمام شده بود اما، تشکر کردم و آرزوی بعدازظهری خوش، و سنگین‌تر از قبل بیرون آمدم. 

۱۳۹۱ آذر ۱۴, سه‌شنبه

خاری سر معده


یک. من همدردی کردن بلد نیستم. همیشه از تسلیت گفتن فرار کرده‌ام. نمی‌دانم چه بگویم که دل داغ‌دیده را آرام کند. فکر می‌کنم هرچه بگویم آتشش را تیزتر می‌کند. من دلداری دادن بلد نیستم. یکی که جلوی رویم گریه می‌کند تعادلم به هم می‌ریزد. اگر بتوانم، از معرض گریه کننده فرار می‌کنم. اما اگر نتوانم مثل یک موجود یبس و بی‌احساس به نظر می‌رسم. خودم می‌دانم و این وضع رقت‌انگیزم را بدتر می‌کند. فکر می‌کنم اگر بخواهم از حس درونم برایش بگویم فکر می‌کند کاسه‌ی داغ‌تر از آش شده‌ام. فکر می‌کند دارم دروغ می‌گویم. مجبور می‌شوم از بار غمی که غمش به دلم نشانده کم کنم. اینقدر کم می‌کنم که جملات دلداریم احمقانه و خالی از احساس به نظر می‌رسند. از این‌که در اکثر مواقع کاری از دستم بر نمی‌آید که مشکلش را حل کنم عصبانی می‌شوم. فکر می‌کنم به جای دلداری باید رفع مشکل کرد. اگر نتوانم مشکل را برطرف کنم دلداری دادنم به دردش نمی‌خورد، تنها رفع تکلیف انسانی است که مثلا من هم از دیدن غم تو ناراحتم. فکر می‌کنم این ناراحتی گفتن ندارد. مسلم است. باید پیش فرض باشد که غم هر انسانی دل دیگری را به درد بیاورد. نباید حتما به زبان بیاید. وقتی به زبان می‌آید یعنی کسانی هستند که از غمت شادند. ابراز برائت است از آن دسته که غم انسان دیگر را نمی‌خورند. از این‌که کسی باید از زبانم بشنود که در غمش شریکم عصبانی‌ام می‌کند. هنوز نمی‌دانم دیگران چطور می‌توانند همدردی خودشان را نشان بدهند، آن‌طوری که به دل طرف مقابل هم بنشیند، مصنوعی نباشد، داغش را تیزتر نکند. من اینجور مواقع معذب می‌شوم، چیزی مثل خار سر معده‌ام گیر می‌کند و با هرتکانی توی گوشت دلم فرو‌ می‌رود. نگاهم مثل سگ صاحب مرده توی چشمم دو دو می‌زند و نمی‌توانم به آنی که دارد گریه می‌کند نگاه کنم. اینجور‌ مواقع فقط می‌خواهم فرار کنم. اگر بشود هم می‌کنم، نشود تا مدت‌ها اثر آن موقعیت نامطلوب رویم می‌ماند.

دو. ماجرای اعتصاب غذای نسرین ستوده به خیر گذشت. خواستش که رفع حکم قضایی دخترش بود را به قیمت چهل و نه روز اعتصاب غذا گرفت. هر روز، روزشمار اعتصابش را که می‌دیدم همان خار سر معده توی دلم فرو می‌رفت. نمی‌دانستم چه می‌توانم بگویم که رفع تکلیف به نظر نیاید. از خودم خجالت می‌کشیدم. کاری از دستم بر نمی‌آمد. شب چهل و یکم اعتصابش بود، خواب دخترش را دیدم. دلم توی خواب هری می‌ریخت و انگار دختر خودم باشد برای غمش بغض داشتم. توی خواب اما نیازی به گفتن نبود. خودش فهمید بغض دارم. خودش فهمید حس مادرانه‌ام گرفته. آمد توی بغلم. سرش را گذاشت روی سینه‌ام و تا آخر خواب از توی بغلم بیرون نیامد. صبح با همان حال از خواب بیدار شدم. دلم خواست پیشش بودم. سرش را توی بغلم می‌گرفتم و توی گوشش از دختری می‌گفتم که مادر داشت اما هر شب تا هشت سالگی خواب می‌دید مادرش را توی شلوغی جمعیت برای همیشه گم کرده. پنج سال، هر شب از هق‌هق گریه برای مادری که گم کرده بود از خواب بیدار می‌شد. بگویم می‌دانم غم مادری که قرار است شش سال دور از تو باشد بزرگ‌تر از آن است که درد اعتصاب غذایش به خاطر تو را هم کنارش توی دلت بنشانی. بگویم همه می‌دانند دختر چنین مادری بودن چه بار بزرگی‌ است بر شانه‌های نحیف دوازده ساله‌ی تو. بگویم غم تو چنان واگیر دار است که حتی نیازی به دیدن تو نیست که توی دل آدم بنشیند. بگویم من دلداری دادن بلد نیستم اما خوابت را می‌بینم و توی خواب آغوشی می‌شوم برای بی‌مادریت.

سه. دو تا از دوستان خوبم دارند از هم جدا می‌شوند. زن خانه طغیان کرده، بر علیه خودش. می‌خواهد استقلال پیدا کند. خودش را بشناسد. خودش را بگرداند. از آنچه تا به حال زندگی کرده راضی نیست، از رابطه‌اش هم. شوهرش را سد راه این خودیابی می‌بیند. حق هم دارد. من می‌فهممش. خیلی شبیه خودم است. از آنهاست که اینقدر انعطاف به خرج داده و دل بدست آورده که خودش را دیگر نمی‌شناسد. من از یک سال و نیم پیش می‌دانستم که او یک روز طغیان می‌کند. خودم را تویش می‌دیدم و می‌ترسیدم. از تصور دردی که می‌برد از پوست انداختن دلم ریش می‌شد و هی فکر می‌کردم کاش نشود. اصلا گه به این زندگی که تکرار داستان غم انگیز آدم‌هاست. نمی‌توانستم هشدارش بدهم. خودش هنوز نمی‌دانست و حرفم برایش بی‌معنی بود. خودش را از بیرون نمی‌دید که چطور به لبریز شدن نزدیک می‌شود. مرد داستان اما شوکه است. آن‌چنان در توهم اطمینان همیشه با هم بودن غرق شده بود که ذره ذره لبریز شدن زنش را نفهمیده است. حالا که مدام حرف می‌زند و کمک می‌خواهد می‌گوید حس می‌کردم یک چیزیش هست گفتم خودش خوب می‌شود. دعوایش کردم. یعنی چه خودش خوب می‌شود؟ تقصیرش را در غمی که می‌برد می‌بینم و عصبانی‌ام می‌کند. دلم اما برایش خون است. مرد داستان را هم اندازه‌ی زن داستان دوست دارم. هرچند که اشتباهاتش را می‌بینم و رک و راست تحویلش می‌دهم، اما درماندگی‌اش حالم را خراب می‌کند. کاری از دستم بر نمی‌آید. با زن داستان هم حرف زده‌ام. دوستش دارم و نمی‌توانم بخواهم به رابطه‌ای برگردد که دیگر دلش نمی‌خواهد. فکر می‌کنم خواستن از او فایده‌ای ندارد. او شبیه من است. شبیه خیلی زن‌های دیگر. این یعنی وقتی تصمیم به رفتن می‌گیرد، می‌رود و جور تمام دردهایش را هم به جان می‌خرد. خواستن من ضایع کردن حق دوستی است در حق زن داستان و رفع تکلیف در قبال مرد داستان. تنها به زن داستان گفته‌ام قبل از گرفتن تصمیم نهایی به دادن یک فرصت دوباره فکر کند. که مرد داستان اولین بار است که فهمیده یک جای کار می‌لنگد. که سکوت او و حرف نزدن از درونیاتش اگرچه برای من قابل فهم است اما برای شوهرش نیست. که برای مرد داستان این به یکباره بریدن و رفتن مثل پتکی از هوا آمده است. نگفتم فرصت دوباره بده حتی، گفتم به این هم فکر کن. از شروع ماجرا یک ماهی بیشترک گذشته. دیگر دلم نمی‌خواهد با هیچ کدامشان حرف بزنم. دردی که می‌برند از سرم زیاد است. هر روز با فکرشان از خواب بیدار می‌شوم و با فکرشان به خواب می‌روم. خار سر معده آمده و با هیچ قرص و دارویی آب نمی‌شود. مدام سرم را به چیز‌های دیگر گرم می‌کنم. به دلخوشی‌های کوچک. یادم نمی‌رود اما. دوستان مشترکمان هم چیزی نمی‌دانند و این اوضاع را خراب‌تر می‌کند. دلم می‌خواهد بدانند شاید کاری از دستشان بر بیاید. زوج داستان نمی‌خواهند. احساس می‌کنم کاری از دستم بر نمی‌آید دیگر جز دلداری که یاد نگرفته‌ام. مرد داستان هنوز چیزی از سکوت و فرار من نگذشته پرسیده که آیا من بعد از حرف زدن با زن داستان از او بدم می‌آید؟ چه بگویم؟ این‌که شنیدن صدای مستاصلش گوشت تنم را آب می‌کند؟ که طاقت شنیدن حرفهایش، گریه‌هایش را ندارم؟ که فقط تا وقتی بلدم حرف بزنم که فکر می‌کنم کاری از دستم بر می‌آید؟ که حرف نزدنم یعنی امیدی ندارم به درست شدن؟ که امیدش را ببرم؟ راستی این دکترها چطور خبر مرگ یک نفر را به نزدیکانش می‌دهند؟ من طاقت گذاشتن مهر تایید بر غم دیگران را ندارم. از جایی که امید در آن به ته خط رسیده فرار می‌کنم و هنوز مصرانه در تقلای یک زندگی امیدوارانه‌ام. من فکر می‌کنم دلداری دادن یعنی باورندان از دست رفتن امید به آنی که درد می‌برد. من از پس این نقش بر نمی‌آیم. 

چهار. تمام این‌ها مرا مدام می‌ترساند. هنوز به زندگی باور دارم و هرچه که مدرکی باشد بر بی‌ثباتی و تلخی و پوچی زندگی انکار می‌کنم. هر چه از این ماجراها می‌بینم ترسم بر داشته‌‌های اندک خودم بیشتر می‌شود. مدام به رابطه‌ام فکر می‌کنم. به این‌که لازم نیست چیزی از هوا بیاید که رابطه‌ام از هم بپاشد. که می‌شود دوباره یک روز چشم باز کنم و ببینم دارم پوست می‌اندازم. که خودم نخواهم دیگر بمانم. این‌که می‌بینم به هیچ چیز زندگی اعتباری نیست حتی به خودم لجم را در می‌آورد. من حتی از دلداری دادن به خودم هم بیزارم. من حتی توهم امید را به جای خود امید نقد می‌خرم و فکر می‌کنم روزی که از این پوسته‌ی امید به زندگی بیرون بیایم روز مرگ من است. 

۱۳۹۱ آبان ۲۲, دوشنبه

تنانگی


یک. تن و هر چه از تن برمی‌خیزد و جان می‌گیرد. بوسه، نگاه، لمس، صدا، آغوش، بو. بوی گردن، پشت گردن، زیر گوش، بوی کتف، بوی دست. صدای بازیگوش، صدای خواب‌آلود، خش‌دار، جیغ. پوست، بافتش، رنگش، دمایش. سرانگشتان یخ، دست‌های مرطوب، فرم کف دست‌ها، بلندای انگشت‌ها، شکل ناخن‌ها. رنگ چشم‌های خیس، رد مژه‌ها، چال گونه، خط لبخند، فرم خاص گونه‌ها وقت خندیدن. تن همیشه ابزار دوست‌داشتنم بوده، از بچگی، بوسیدن و بوسیده شدن را دوست داشته‌ام و هرکس که برایم عزیز‌تر بود گردنش را می‌بوییدم و می‌بوسیدم. وقت‌هایی که دوست‌‌داشتنی‌های زندگی‌ام مادر بود و پدر، بوی لباسشان که بغل می‌کردم وقت‌هایی که نبودند تنها لالایی خواب کردنم شد و بعد‌تر‌ها بوییدن گردن برادر و آغوش کشیدنش بلند‌ترین دوستت‌دارم گفتنم. هنوزهم تن، قوی‌ترین ابزار ارتباطم با دنیا، با آدم‌هاست. تنانگی بر وزن زنانگی، جمعی است از هزار هزار حسی که بیانشان تنها از تن بر‌می‌آید، وقتی که تن رساناترین زبان است. تنانگی فارغ از بار جنسی‌اش به اندازه‌ی زنانگی گسترده‌ است. تن برای حرف زدن، لمس را دارد، نگاه را دارد، بو را دارد، خنده و گریه و خشم را دارد. زبان تن زبان مشترک آدمیزاد، زبان اولی که با آن به دنیا می‌آییم و فارغ از جغرافیایمان با هر جنسی و بشری حرف می‌زنیم. من هنوز هم زبان تن را از کلام بیشتر می‌فهمم. خلاصه کردن تن به رابطه‌ی جنسی حرام کردن تن است. من دوست داشتن را، طبیعت را، حیات را با تنم می‌فهمم. من لمس را، بو را، تصویر را بی‌نیاز از ترجمه می‌بلعم. کلام تفسیر می‌خواهد. کم می‌آورد. زیادی‌ست. پرطمطراق است. لوس می‌کند. سرد می‌کند. زبان تن از زبان کلام گویاتراست. من هنوز هم با زبان اولم حرف می‌زنم. شب‌ها که تنش را تکیه‌گاه تنم می‌کند، و دستش را سفت‌تر از هر طناب نجاتی بغل می‌گیرم، تنها تک آوای اوم با کوچکترین تغییر در بلندا و لحن و زیر و بمش معنای هزار جمله را می‌رساند. اوم یعنی چه‌قدر خوب که هستی، اوم که یعنی به‌به، اوم که یعنی بازهم، اوم که یعنی چرا؟، اوم که یعنی بسه، اوم که یعنی باشه، اوم که یعنی حوصله ندارم، اوم که یعنی دلتنگم، اوم که یعنی بگذار بخوابم، اوم که یعنی نه، اوم که یعنی دلم نوازشم می‌خواهد، اوم که یعنی حتما، اوم که یعنی سردم شده، اوم که یعنی خوابم نمی‌برد، اوم که یعنی بیا بغلم، اوم که یعنی صبح بخیر، اوم که یعنی بیا بازی کنیم. اوم که یعنی همین حالای حالا دوستت دارم. اوم که برای ما هزار معنی دارد، معنای مشترکی که بی‌هیچ لغت‌نامه و دستور زبانی یاد گرفته‌ایم، و چه خوشبختی بزرگی‌است که شریک زندگی‌ات زبان اولش، زبان تنش با تو یکی باشد. وقتی که یک صوت توان رساندن معنای هزار حس ناگفتنی را دارد، زبان تنها بازیچه‌ای می‌شود برای وقت‌هایی که تن از تن دور می‌ماند. برای وقت‌های تنهایی، وقت‌های دوری، وقت‌هایی که تن تنش را، هم‌زبانش را گم می‌کند.

دو. این‌طور می‌شود که من از حرف‌های راه دور بیزارم، از حرف‌هایی که می‌رود تا فضا و منعکس می‌شود توی بازیچه‌ای دم گوشم بدم ‌می‌آید. من پای تلفن حرف زدن را دوست‌ ندارم، بلد نیستم، حرف کم می‌آورم، کلافه‌ می‌شوم، گاهی حتی از آن‌که پای تلفن به حرفم می‌کشد بیزار می‌شوم. من عشق را، دوستی را، محبت را، خانواده را، دوست را در دیدار تن به تن می‌فهمم، دوست‌دارم. از ‌آن طرف هم از روبوسی و بغل کردن آدمی که نمی‌شناسم طفره می‌روم، بوی غریبه‌ها اذیتم می‌کند. نمی‌توانم کسی که نزدیکم نیست را در آغوش بکشم، با کسی اگر قهر باشم، نزدیک شدنش، لمسش آزارم می‌دهد.
برای همین هم رابطه‌های راه دور زود برایم می‌میرند. وقت‌های جدایی، پیشاپیش در عزای مردن آن رابطه اشک‌هایم را می‌ریزم. وقتی می‌روم/ می‌روند قید آن رابطه‌ را در دلم می‌زنم. یک وقت بود به روزی دوباره با هم بودن‌ها دلخوش بودم. وقتی در اولین هجرت هشت ساله بودم و آرزوی برگشت به محله‌ی کوچک و شیرین کودکی تنها رویایی شد توی خواب، وقتی در تمام رفتن‌های بعد از آن هیچ وقت هیچ برگشتی/ آمدنی نبود، دل بریدن تا همیشه را به بهای سال‌ها انتظار کودکانه یاد گرفتم. رابطه از ربط می‌آید از ارتباطی که با چیزی یا کسی برقرار می‌کنی، وقتی جایی را، چیزی را، کسی را، کسانی را دوست‌داری، هیچ چیز به قدر لال شدن عذاب جانت نمی‌شود، آن‌وقت که تن از گفتن حرف‌هایش باز می‌ماند.

سه. آدمی که زبان اولش تنش باشد که مهاجر باشد و خانه به دوش، تا همیشه تنها می‌ماند.